Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 داکتر لعلزاد

چه باید کرد ؟

برنامه غنی «ادامه راه نجیب با آموزش از تجربه ناکام او» است !

? آنچه غنی می خواهد «ادامه حکومت خودش تا پایان دوره ۵ ساله»، «چوروچپاول بیشتر دارایی های عامه» و در نهایت، «تجهیز/اکمال بیشتر طالبان» (برای ادامه‌ی افغانیزه/پشتونیزه سازی کامل کشور) است!

? «تخلیه شهرستان ها»، «ملیشه سازی دولتی» و «دفاع از مراکز ولایات» (به ویژه شهرهای بزرگ/عمده)، دقیقا ادامه برنامه داکتر نجیب است که شاید بتواند عمر حکومت غنی در ارگ کابل را اندکی دراز کند (دیگر برای او هیچ مهم نیست که در شهرستان/ولایت ها چه می گذرد، روزانه چند نفر کشته می شوند و یا مردم با چه قحطی و قیمتی و مصیبت ها گرفتار می شوند)!

? حال، غنی می داند که طالبان آن‌قدر تقویه، تجهیز و اکمال شده اند و در تمام شهرستان ها آن‌قدر گسترش یافته اند که وارث بالاستحقاق و جانشین بلامنازعه قدرت او برای مدت های طولانی تر خواهند بود (زیرا او از یک سو با نابود سازی مستحکم ترین «پشت جبهات مقاومت» در گام اول، خواست که از «تجربه ناکام تسلیمی شهر کابل توسط نجیب به حکمتیار» جلوگیری کند و از سوی دیگر، رهبران و بزرگان اقوام غیرپشتون را آن‌قدر خسی و آلوده در فساد خود ساخته است که هیچ‌یک از آن ها «شهامت مقاومت» یا «ادعای زعامت» در کشور را ندارند... با آنکه «میدان برای همگان باز است»)!

? اثبات گفته های بالا را می توان در این «ادعا» و در «میدان عمل» دید که «غنی هرگز در صدد سرکوب طالبان و پاک سازی آن ها از شهرستان ها نبوده و نمی باشد» (او فقط می خواهد که به کمک «ملیشه های دولتی و نیروهای امنیتی» خود از سقوط شهرهای بزرگ/عمده جلوگیری کند… اگر بتواند)!

? غنی با این برنامه، «تا که می چلد، می چلاند» (ادامه حکومت تا سقوط و پس از آن نوبت طالبان کرام)!

+ + +

? در چنین اوضاع و احوال، وظیفه «نسل جوان» است که با تحلیل شرایط عینی (گیرماندن در بین دو «آسیا-سنگ») و تجربه/الگوی ماندگار مسعود بزرگ، بیندیشند که چگونه می توانند خود را حفظ کنند، منسجم شوند، رهبری خود را بوجود آورند، پایگاه های مقاومت خود را ایجاد کنند، لابیگری نمایند، ارتباطات (داخلی و خارجی) خود را گسترش دهند، حلقات خود را با هم وصل کنند و به «مبارزه و مقاومت» ادامه دهند...

? اگر کسانی توان ایجاد پایگاه و شهامت مقاومت در مقابل غنی/طالب را دارند، فراخوان «پیوستن افراد و نیروهای امنیتی» به پایگاه خود را صادر کنند، تا افراد و نیروهای عدالت‌خواه که نمی خواهند بیهوده در صفوف غنی/طالب کشته شوند، به پایگاه آن ها مراجعه کنند و «چوب سوخت ملیشه های دولتی و طالبی» نشوند...

..........................................

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

 

کلیم الله ناظر  ــ فرانسه    

              

                           سلاله و دودمان

              " ناظر صفر "

 

شرح عکس :

 نشسته در وسط :  ناظر محمد صفر خان

ایستاده از چپ براست  :  محمد ابراهیم صفا ، محمد اختر ، محمد انور بسمل ،  محمد ا سلم بسملزاده

قطار پائین  از چپ براست :  محمد طاهر بسمل ،  ومقابلش  محمد اکرم بسلمزاده ،  محمد آصف اختر ، محمد نعیم بسلمزاده ، محمد اکبر اختر  ومقابلش  محمد هاشم اختر ، محمد اسماعیل  سودا

 

 

متعاقب و به ادامه متون قبل در خصوص شجرۀ ناظر محمد صفر خان، همچنان بنا بر وعدۀ سپرده شده و نیز با عنوانگذاری "سلاله و دودمان ناظر صفر"، در زمینه شناسائی بیشتر و معرفت بهتر این عشیره و یا خانواده، با دقت تام و در حد توان گزارش، نگارش و گفته های چند ارائه میشود.

ناظر محمد صفر خان افغانِ چترالیُ الاصل، ولد محمد اعظم خانِ شهید، فرزند محمد عظیم خان یوسفزائی چترالی، درعهد حکمروائی امیر عبدالرحمن خان، امیر حبیب الله خان، امیر امان الله خان و اعلیحضرت محمد نادرشاه پادشاه افغانستان میزیست. نامبرده در طول زمامداری یک شاه و سه امیر در دستگاه رسمی و دولتی به رُتب سرپرستی کارخانۀ امیر، مهُردار سلطنتی، امین الاطلاعات و در فرجام بمدت طولانی منحیث نائب الحکومه قطغن و بدخشان ایفای وظیفه و خدمت نمود. جهت تشریح و توضیح بهتر گفتنیها در باب اینکه ناظر محمد صفر کهِ و از کجا بود، همچنان در زمینۀ بررسی اصل و نسب، هویت ابتدائی و بعدی وی، ارائه و تذکار رشته ای از معلومات باتکای اسناد تاریخی بی لزوم نخواهد بود.

از خوانش و مرور بر روایات تدوینی در " تاریخ مختصرافغانستان " اثر پوهاند عبدالحی (حبیبی) برمیاید که، دودمان بسیار قدیم در کوه سلیمان تا کوهسارغور و نواحی آن حکمرانی و رهنمائی داشتند که سه برادر به نامهای غرغښت، بیتنی و سره بن، پسران عبدالرشید پتهان مشهور به (قیس یا کیس) از صاحبان نفوذ و شهرت بودند. بعد از آن خرشبون پسر سره بن از کوه سلیمان تا کوه غندان کلات غلزائی صاحب قدرت و بسال 1020ع. در مرغه دامنه جنوبی کوه سلیمان وفات یافت. همچنان اسماعیل بن بیتنی در کوه سلیمان نفوذ روحانی و حکمرانی داشت و دامنۀ اقتدار او به طرف شمالغربی تا کوه سلیمان (وازه خوا) و تا غزنی رسید. سه نفر اولاد خرشبون بنامهای کند، زمند و کاسی از اجداد معروف اقوام افغانی اند. از اولادۀ کند یکی خښی است که یوسفزی، اتمانزی، رانی زی، مندن، ترکلانی وغیره از شاخه های آن بوده و دیگری غوریا خیل است که خلیل، داؤد زی، حمکنی، زیرانی، مهمند و غیره شامل آن میباشند.

تاخت و تاز تیمور در صفحات افغانستان در حدود سالهای 1397م. جاری بود. در دره های کنر خانوادۀ محلی حکمرانی داشتند که آنها را به لقب (سلطان) می خواندند و این دودمان در دره پیچ کنر مرکز داشتند. از مشاهیر این دودمان، سلطان پکهل و سلطان بهرام دو برادر اند که فرزندان سلطان کهجامن بن هندو می باشند. سلطان پکهل از لغمان تا کنر، باجور، سوات و کشمیر حکم میراند، موضع پکهلی واقع (ضلع هزارۀ صوبه سرحد) منسوب باوست. بعد از او پسرانش در سوات بهم آویختند و جنگ عظیمی کردند. اما برادرش سلطان بهرام لغمان و ننگرهار را به تصرف درآورده و برخی از مخالفان خود را به پشاور راند و مرکز حکمرانی او پائین دامنه سپین غر بود که بعد از برادر، اراضی متعلقه اش را تا کشمیر بدست آورده و بر مملکتی از حدود کابل تا کشمیر حکم راند. بعد از او سلطان تومنا زمام حکمرانی را بدست گرفت، ولی حکمرانی این خاندان در سلاسل کوه های شینوار، کنر، سوات و باجور تا ضلع هزاره و کشمیر محدود مانده، در دامنه های کوه ها و دشتهای کابل، ننگرها و پشاور مهاجرت های اقوام پښتون در صفحات قندهار و مجرای نهر ارغستان در عصر اولاد تیمور آغاز شد.

عشایر کند و زمند، به سبب اختلاف با مجاورین و کمی مراتع و مزارع از صفحات قندهار کوچیده و به کابل آمدند، مردم دیگر از گومل و غیره با آنها متحد شده، در دره های کابل میزیستند و حکمرانان آنها مداد، مدو و شیخ عثمان بودند. در حدود 1465م. مرزا الغ بیگ بن ابوسعید کورگانی که حکمران کابل بود، تمام سرکردگان این قبایل را با ملک سلطان شاه فراهم آورده و آنها را بکشت، ولی برادرزاده سلطانشاه یوسفزائی (احمد) ازین کشتار نجات یافته و مردم ترکلانی را در لغمان جایگزین ساخت، اما در حصارک جنگ سختی بین یوسفزائی و مهمند زائی روی داد که در نتیجه مهمند زائی ها صفحات ننگرهار را گرفتند و یوسفزائیان روی به باجور، بنیر و سوات آوردند. مردم بومی آنجا که دلازاک بودند، از آنها گریخته به پرشور (پشاور) پناه بردند، مردم یوسفزائی سردار شا نرا که جلو نام داشت بکشتند و بر تمام اراضی اشنغر، دوابه شمال پشاور قبضه کرده، از ناوگی تا ارهند (باجور) را بدست آوردند. درینوقت حکمرانان یوسفزائی ملک احمد و ملک ملی بودند. ابن شیخ آدم، معروف به (ملی) بن یوسف از عشیره سره بن پښتون است که پیشوا و حکمران بزرگ قوم یوسفزائی و مقنن معروفی بوده و همچنان به تقوا و فضیلت شهرت زیاد داشت. وی کتابی را در باب قوانین اجتماعی، رسوم قومی و تقسیم اراضی در حدود سال 820 هـ. برابر1417م. نوشت که نام آن (دفتر شیخ ملی) است و یوسفزائیان تا چهار قرن بعد اراضی موروثی را بر اساس آن تقسیم میکردند. بعد از آن زمام اقتدار یوسفزائیان در حدود 900هـ. یا 1494م. بدست کجوخان رانی زائی در آمد. او به مدد دوازده هزار سوار در شیخ پتور با غوریا خیل جنگ کرده و آنها را بشکست. جنگ مهم دیگر یوسفزائی با دلازاک در لنگرکوت بود که دلازاک را شکست آخرین دادند. بعد از کجو خان دو نفر مرزبان یوسفزائی شاه منصور ولد ملک سلیمان و سلطان ویس سواتی حکمرانان این صفحات بودند که در حدود 910ـ 925هـ. از فرمانروایان محلی شمرده میشدند {*1}.

با شرح رویداد ها و جریانات تاریخیِ بالا که گفته آمد، پس از بسر رفتن مدت زمانِ کم و بیش از دوصد سال، که طور اوسط عبور یا گذشت سه نسل را احتوا مینماید و در آنزمان مردم چترال حکمروایان خود را (مهتر) می نامیدند، یکی از متنفذین و فئودالهای عشیره یا طائفه یوسفزائی  باسم محمد عظیم خان در حوالی سالهای 1810 عیسوی در چترال زندگی داشت. او بدرجه، جایگاه و مقام مهتری نبوده، اما از زندگی خوب، آرام و مرفه برخوردار و صاحب هستی وافر و منزلت بلندی بود. بعد تر محمد اعظم خان پس از فوت پدر آنهمه حشمت، جاه و جلال را صاحب و مالک شد. محمد اعظم خان بطور دقیق در حومۀ گلگت چترال زندگی مملو از رفاهیت و با نفوذی داشته، دارای اعتبار و حیثیت خوب و مستحکم قوم و منطقۀ خود بود.

پس از علایق، چشمداشت و اقدامات بالفعل استعماری فرانسه، هالند، هسپانیه و پرتگال بالای شبه قاره هند، در نهایت تمامی شیوه ها و روشهای سِری و علنی استیلائی مذکور را دولت استعماری انگلیس قاپیده، در 1499میلادی همانا کمپنی تجاریه شرق الهند را تأسیس و در فاصله بیش از دوصد سال، مسائل تجارتی را به چهره اصلی و حقیقی آن که عبارت از موضوع تجاریه نه بلکه تحرکات و عملیات سیاسی بود، کشانید. انگلیسها بنا بر طینت و خصلت استعماری و استثماری خویش که نهایتاً قصد تسلط کامل نیم قارۀ هند را داشت، در ظاهرِ امر جنبه خیالات، تمایلات و اقدامات سیاسی روس تزاری مبنی بر رسیدن در خلیج فارس و آبهای گرم بحرهند را بهانه و استناد گرفته، بصورت پراگنده و گاهی هم بشکل متناوب، بجانب ساحات شمال و شمالغرب هند گسترش نفوذ خویش را آغاز نمود (برویت نقشۀ حال و موجود جغرافیائی، بطرف شمال و شمالغرب پاکستانی روی آورده و پیشرفت کرد که در آنوقت اصلاً مملکتی بنام پاکستان وجود خارجی نداشت). زیر چتر این حیله و نیرنگ که در ساحات نامبردۀ ذیل، جلوگیری از سرازیر شدن نفوذ، سلطه و قدرت روسها را مینماید، دستگاه مذکور انگلیسی قوتهای محاربوی خود را بدانصوب در حرکت انداخت اما بگونه نامرعی و متفرق، تا اینکه بعد ها در جریان اضافه از چندین دهه و در فرجام به سال 1893ع. همانا باجور، سوات، چترال و علاقه های ارنوی، وزیری، داورچاکی و چمن را هم مانند سائر مناطق آن نیمقاره به تصرف خود درآورد.

 تهاجمات پراگنده و غیرمنظم انگلیس به اکمال نرسیده، ولی در مرحله وسط عملیات قرار داشت. آن زمان و مرحله را میتوان بدوران اخیر زندگی و حیات محمد اعظم خان چترالی مرادف دانست. محمد اعظم خان از نظر سیاسی، با شناخت و برداشتی که از عواقب شوم و نتیجه اشغالگرانه انگلیس و عمال آن داشت، به شدت مخالف سلطۀ انگلیسها بود. او مانع قوی و سد مؤثری در برابر اقدامات و عملیات نظامی مصیبت بار انگریزی بحساب می آمد. انگلیسها بمنظور موًثریت عملکرد و اجرای بهتر تهاجمات خود، به خاطر برداشتن هر نوع ممانعت و مخالفت دشمن، از شیوه های مختلف کار گرفته و در مواضع صعب العبور، چه از لحاظ جغرافیائی و چه از رهگذر مقاومت و مجاهدت مردم، غرض پرده پوشی و به مخاطره نیانداختن جان و سلامت عساکر خویش از ملیشۀ ایله جاری کار گرفته و پیشرفت مینمود. درهمین حال و با موقف ذکر شدۀ محمد اعظم خان چترالیِ مجاهد، ملیشه ایله جاری انگلیسی به نام (گورکه ) بر املاک، جایداد و ساحه تحت نفوذ و صلاحیت محمد اعظم خان حمله ور گردیده، برخورد و جنگ سختی واقع شد. نتیجتاً در حوالی سالهای 1865 میلادی پس از مقاومت در خور توان، محمد اعظم خان هزیمت نموده و با شکستش به توپ بسته شده و شهید گردید. شهادت محمد اعظم خان چترالی را که خانمش اطلاع یافت، چون راه و چاره دیگری نه وجود داشت و نه امکان، دختر خورد سال خود صدیقه را در بغل انداخته با پسرانش محمد صفر و محمد اصغر، با استفاده از راه عقبی قلعه فراری شدند. از قلعه به اندازۀ زیادی فاصله نگرفته بودند که متوجه شدند با خود هیچ توشۀ سفر و یا پولی ندارند تا مصرف راه و امرار حیات بعدیِ نامعلوم شان گردد. ازینکه محمد صفر پسر کلان فامیل بود، مکلف شد تا واپس بداخل قلعه رفته و صندوقچه پول و زیورات مادرش را بدست بیاورد تا خرج راه سازند. محمد صفر به قلعه برگشت، هنوز از قلعه بیرون نشده بود که ملیشه (گورکه) فرا رسیده و با تسخیر قلعه، محمد صفر را نیز به چنگ انداخته و اسیر نمود. بالاثر وقوع این حادثه، محمد صفر دیگر با فامیل خود ارتباط گرفته نتوانسته و هم میسر نشد تا همرایشان وصل و یکجا شده، راهی مسیر نامعلوم ولی برای نجات شان گردند. همان شد که باستثنای محمد صفر، زندگی و احیاناَ مرگ سه عضو دیگر فامیل شهید محمد اعظم خان یوسفزائی چترالی، برای همیش مبهم، مجهول و نامعلوم مانده، در عین حال وابستگی حیات و تثبیت هویت ابتدائی محمد صفر از محل مذکور ظاهراً تغییر رنگ داد.

از قضا، یک تاجر افغان بین هند، افغانستان، چین و آسیای میانه مشغول داد و ستد اموال تجارتی بود که بگمان اغلب اسمش یارمحمد میباشد. تاجر مذکور در ساحات خیلی دورتر از محل بود و باش محمد اعظم خان شهید، با ملیشۀ ( گورکه) سرخورده و محمد صفر را که همرای پدرش دوستی و صمیمیت داشت، در اسارت آن ملیشه دریافته و شناسائی نمود. او با پیشکش نمودن تحایف، هدایا و تأدیه سی و پنج یا چهل سکه طلای بخارائی، برای محمد صفر ناجی واقع شده، از چنگ و اسارت ملیشۀ ایلجاری ویرا رهائی داده، با خود گرفت و برد.

 

عبدالرحمن خان پیش از آنکه به سلطنت رسیده، امیرعبدالرحمن خان و پادشاه افغانستان شود، در ترکستان تصرفی روس فراری بود اما در حال تحرک و فعال. بنا بر لزوم دید، گاه گاهی بالای ساحات و مناطق شمالی افغانستان هجوم می آورد و سرکردگی یک تعداد اشخاص جنگی را بعهده داشت. او باصطلاح هندی، در آنوقت که مهار دهاره ای را بدست داشته، دهاره مهار گفته میشد. مدتی چند از واقعه به توپ بستن و پراندن محمد اعظم خان توسط ملیشه ایله جاری (گورکه) گذشت، در یکی از روزها عبدالرحمن خان مهمان آن تاجر بود. نوجوان سیزده، چهارده ساله ای توجه ویرا جلب کرد که از اعضای فامیل تاجر مذکور نبوده اما بین حرمسرا و مهمانخانه بسهولت در آمد و شد است و درعین زمان مصروف خدمت میباشد. عبدالرحمن خان جهت شناخت درست و در ضمن از روی کنجکاوی جویای مطلب شد. تاجر در باره بقتل رسیدن محمد اعظم خان پدر محمد صفر، مفقود الاثر شدن خانم، دختر و یک پسر دیگر محمد اعظم خان، همچنان شناسائی محمد صفر و نجات او از چنگ (گورکه) معلومات مفصلی ارائه داشت که باعث تأثر فراوان عبدالرحمن خان شد، چه او نیز محمد اعظم خان یوسفزائیِ چترالی را شناخت کامل داشته و با وی دارای روابط و مناسبات نیکوئی بود. در ختم ضیافت، عبدالرحمن خان از تاجر موصوف خواست که اگر موافقه کند، محمد صفر را بگذارد تا با او باشد، اما به شرط  پذیرش همانقدر سکه های طلائی که به ملیشۀ (گورکه ) پرداخته بود. تاجر رضایت داد و از آنوقت به بعد محمد صفر در اختیار و معیت عبدالرحمن خان قرار گرفت.

عبدالرحمن خان که یازده سال را در ترکستانات روسی متواری و بعضاً در حالت هجوم و یورش بالای افغانستان می گذشتاند، از راه تاشکند واپس بافغانستان آمده و بالاخره در 1880م. برابر 1259هـ. شمسی بر تخت پادشاهی تکیه زد. به پاس خدمات صادقانه، اطمینان و اعتمادیکه از محمد صفر درین مدت برایش حاصل شده، خلوص نیتش باثبات رسیده و هم از جانبی در بین مردم به (ناظر صفر) شهرت یافته بود، لذا از طرف امیرعبدالرحمن خان، در سن قریب 30 سالگی بحیث سرپرست کارخانجات سلطنتی تعیین گردیده و در باغ نواب کابل ساکن ساخته شد. از سوی دیگر، ملا محمد یوسف خان بارکزائی اولادۀ آخوند ملا شاهو از جمله صاحب نفوذانی بود که در یکی از هجومبری ها و به نفع عبدالرحمن خان بقتل رسیده بود. امیرعبدالرحمن خان خانم و سه دختر او را به نشانۀ قدردانی از خدمات، رفع تشویش و خطر جانی باز ماندگانش، از قندهار خواسته و به درخت شنگ کابل مسکن گزین ساخت. امیرهمیشه خودش مراقب بوده و حتی شخصاً از فامیل محمد یوسف خان احوالگیری می نمود. با گذشت کوتاه مدتی، صبیه بزرگ محمد یوسف خان بنام مستوره را بمنظور وصلت شرعی همرای ناظر محمد صفر خواستگاری نمود. ثمرۀ ازدواج  ناظر محمد صفر خان و به لقب فامیلی "آغا صاحب یا آغا بابا" و خانمش که ملقب به "بی بی جان" است، تولدات زیادی بوده، صرف چهار پسر و سه دختر آنها به سِن بالائی رسیدند که با رعایت ردیف عمر طاهره  مقلب به « بوبوجان »، محمد اختر، محمد انور (بسمل)، رقیه  مقلب به « شاه بوبو »، صالحه مقلب به « کوکو جان » ، محمد ابراهیم (صفا ) و محمد اسماعیل (سودا) میباشند.

 

شرح عکس :

 نشسته در وسط : ناظر محمد صفرخان

ایستاده طرف چپ : محمد اختر پسر ارشد ناظر محمد صفرخان

استاده طرف راست :  استاد محمد انور بسمل  پسر دومی ناظر محمد صفرخان

 

ناظر محمد صفر خان با اجرا و ایفای وظایف محوله به نحوه احسن و خدمات صادقانه، ضمن پیشبرد با درایت سِمت سرپرستی کاخانۀ امیر، آنقدر مورد اعتبار و اعتماد واقع شد که امیرعبدالرحمن خان بدون صحۀ ناظر صفر حتی غذا نمیخورد چنانچه غوریِ نان امیر از مطبخ نزد ناظر آورده میشد، او از هر قسمت آن که میخواست لقمه ای گرفته، بعد از قبولی و اجازه، برای امیرعبدالرحمن خان برده میشد و امیر بخاطر آرام تناول غـذا میکرد. امیرعبدالرحمن خان طبق معمول و مختص بخودش، همانند بکاربرد کلمه "فقط"، به غلام بچه ها، کارمندان، وزرا و حتی پسران خود نوکر، چاکر و غلام خطاب میکرد چنانچه در قسمتی از " تاج التواریخ " اینطور ابراز میدارد : ... خانوادۀ شاهی و شاهزادگان تحت نفوذ و اقتدار پسر بزرگ من باشند... و هیچیک برادران او این مقام را ندارند که با او مخالفت نمایند. زیرا آنها هم مانند سایر صاحب منصبان این ملک نوکر او میباشند. اگرچه از بابت بستگی خون با هم برادر اند ولی در امور سلطنتی نوکر و چاکر اند... در ظرف این مدت یعنی زمان داخل شدن اطباء تا وقت فراغت از آنها را ایشیک آقاسی و ناظر و منشیها و یکدو نفر از اجزاء دیگر بطرف من نگاه میکنند و در دل خود میگویند زود باشید تا هر یک از کار های خود را عرضه بداریم ... و ناظر تمام بروات اخراجات یومیه دولتی را بمهُر برساند و تمام اطلاعات ادارۀ اخباریه را که بعد از خوابیدن رسیده است بمن عرضه بدارند... اشخاص ذیل از زمانیکه از خواب بیدار میشوم تا زمانیکه باز بخواب میروم همیشه در حضور من میباشند: منشیها، ایشیک آقاسی، ناظر رئیس ادارۀ اخباریه، رئیس کارخانجات شاهی که آوردن تمام عرایض هم بعهدۀ این شخص میباشد و هیچ منصبی معزز تر و محترم تر از این منصب نمیباشد و شخصی که حالا دارای این منصب است صفر خان میباشد که مراسلات وکیل دولت انگلیس هم بتوسط همین شخص بمن میرسد...علاوه بر اینها غلام بچه های میباشند که از طوایف کافری و شغنانی و چترالی و بدخشانی و هزاره و سایر طوایف میباشند. لباس آنها مثل شاهزادگان از پارچه های نفیس و گران بهاست. اسپ های ممتاز نیز بجهت سواری دارند. نوکرها و مستخدمین شخصی هم دارند. علاوه بر لباس و خوراک و اسپ و منزل و نوکر که از دولت داده میشود، پول خرج جیب هم دارند. زمانیکه بزرگ میشوند چون آنها را خودم تربیه نموده ام بمنصب جلیله مملکت مفتخر مینمایم. مثلاً فرامرز خان که غلام چترالی میباشد سپه سالار من در هرات میباشد و ناظر محمد صفر خان که او هم غلام چترالی است یکی از نوکر های خیلی امین دربار من میباشد و مهُر ثبت من در دست اوست که نوشته جات و غـذا و دوای مرا مهُر میکند. خلاصه جان و نیز تمام مملکت من بکلی در دست اوست... {*2}.

 

 بنااًاز ورای گفته های بالائی امیر باین نتیجه میتوان رسید که آن اظهارات مندرج مذکور در تاج التواریخ مبین اعتماد و اعتبار زیاد امیرعبدالرحمن خان به ناظر محمد صفر میباشد، تا جایکه بصورت کُل حیاتِ خود و تمام مملکت خود را در دست وی میداند.

ناظر محمد صفر خان در اواخر سلطنت امیر عبدالرحمن خان و هم در ابتدای سلطنت امیر حبیب الله خان برای مدت طولانی به رتبه "امین الاطلاعات" منصوب بوده و آنرا پیش می برد. وظیفه یا مقام امین الاطلاعاتِ ناظر محمد صفر را میتوان به مناصب امروز دولتی معادل وزارت امور اقوام و قبائل سرحدی، وزارت امور خدمات و اطلاعات دولتی، استخبارات و امنیت ملی دانست، چنانچه ضمن صلاحیتهای مبسوطش حتی دارای محکمۀ خاص هم بود. مقام "امین الاطلاعات" بعد از ناظر محمد صفر خان با گذشت یک مدت زمان نه چندان طولانی به محمد اختر خان فقید، پسر ارشد "ناظر" تفویض گردید. نظارت از امور دستگاه " امین الاطلاعات " در رأس به خود سردار نصرالله خان نائب السلطنه، برادر امیرحبیب الله خان تعلق داشته، وی به آن ذیصلاح و راساً تحت نظرش اداره میشد. ناظر محمد صفرخان و بعد تر محمد اختر پسرش هم مورد حسن نظر و از معتمدین خوب و خاص سردار نصرالله خان شمرده میشدند. ناظر محمد صفر خان از جهت مفکوره و سیاست، طرفدار و هواخواه سردار نصرالله خان بود، چه او را شخص دیندار، مناسب و در اسلوب سیاستی فرد غیرافراطی میدانست و از جملۀ مصاحبانش نیز بود. ناظرمحمد صفرخان به حواله "افغانستان در مسیر تاریخ"، به تبعیت از نائب السلطنه و چندی دیگر از درباریان، مخالفِ سلطه انگلیسی ها در کشور بشمار میرفت. از همین رو پس از فتوای جهاد علیه انگلیسی ها، تنی چند از هواداران این فتوا، مورد خشم امیر وقت قرار گرفتند و ناظر محمد صفر خان که نیز از شمار همین دسته بود، به زندان افگنده شد {*3}.

با در نظر گیری و تأمل بر گزارش زندگی ناظر محمد صفر، همانا از شهادت پدرش محمد اعظم خان چترالی شروع  و تا اسارت خودش بدست ملیشه ایله جاری گورکه، مفقودی زنده و مردۀ مادر، خواهر و برادرش از اثر تهاجم ملیشه انگلیسی، با وجود نجاتش از قبضه ملیشه و در معیت تاجر و بعداً در خدمت سردار عبدالرحمن خان درآمدن و سائر مشکلاتی که درین راه متحمل گردیده، حبس وی از بابت قرار داشتنش در زمره تائید کنندگان فتوای جهاد علیه سلطۀ انگریز، خواستنش از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان بشمول حبس بار دوم و دیگر حالات، از اسباب و عواملی اند که خود و دودمانش، در تخالف و تضاد با سلطۀ انگریزی و عمال آن واقع شده و بجاست که همیشه باشند. محمد اختر فقید، با صفای ارادت و خلوص نیتی که همانند پدر خود به سردار نصرالله خان داشت، در باطن بهمین علت و دلیل اما بظاهرِ امر، از رهگذر توطئه و سوء قصد به جان امیرامان الله خان غازی حیاتش را به توپ بسته و از دست داد. 

ناظر محمد صفر خان در اواخر زمامداری امیر حبیب الله خان، و نیز آغاز و بار دیگر نزدیک بختم دور زمامداری امیر امان الله خان غازی و همچنان در شروع سلطنت اعلیحضرت محمد نادر شاه، برای مدت مدیدی بصفت نائب الحکومه قطغن و بدخشان ایفای خدمت نمود که در آنوقت شامل چندین ولایت شمال موجود افغانستان میشد. وظیفه داری و خدمتش بحیث نائب الحکومه قطغن با درستکاری و نهایت مدبرانه بسر رسید. در بین مردم آنوقت قطغن زمین به صداقت و راستکاری، دارای شهرت نیک و بسزای بود. استاد محمد انور "بسمل" هم برای اولین بار در 1308 شسی، مدتی را بصفت معاون نائب الحکومگی قطغن یعنی معاون پدر خود عز تقرر حاصل داشت.

ناظر محمد صفر خان، با گذشتاندن نشیب و فرازهای زندگانی شخصی و رسمی، هنگامیکه بصفت نائب الحکومه قطغن و بدخشان انجام وظیفه مینمود، پس از واقعه قتل امیر حبیب الله خان و اعلام پادشاهی سردار نصرالله خان در جلال آباد که نائب السلطنه بود، بیعتنامه مردم شامل حیطه صلاحیت نائب الحکومگی خویش را بنام سردار نصرالله خان فراهم آورد. ولی همینکه امیر امان الله خان عین الدوله در کابل اعلام سلطنت کرد و سردارنصرالله خان شش روز و چند ساعت بعد آنرا پذیرفت، امیر جدید یعنی (امیر امان الله خان)، ناظر محمد صفر خان را از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان زنجیر و زولانه پیچ به کابل خواست. یک مدت زمانی بعد، چون امیر اطمینان یافت که کدام قصد مشمئز کننده ای در بین نبوده و اجراآتش برابر با قانون و طبیعی بود، لذا ناظر محمد صفر خان را واپس بالای وظیفه قبلی فرستاد. بعد تر در اثر افشای سوء قصد یا توطئه ناکام علیه جان امیر امان الله خان، بسرکردگی محمد اختر خان پسر ارشد ناظر، که از سرسپرده ها و هوا خواه سردار نصر الله خان، بمقامهای سراوس باشی و بعد تر بحیث امین الاطلاعات در زمان اخیر امارت امیر حبیب الله خان رسیده بود، در قطار بقیه اعضای گروپ سیاسی اش به توپ پرانده شده، بالاثر آن تمامی جایداد منقول و غیرمنقول موجودیکه ناظر محمد صفر خان مالک آن بود و در آنزمان به کابل میزیست، ضبط و مصادره گردید. درشروع عهد اعلیحضرت محمد نادرشاه که ناظر محمد صفر خان از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان فارغ شده، بدون مصروفیت و خانه نشین بود، یکمدتِ کمی پیشتر از فرارسیدن موجهای دیگری از حوادث ناهنجار و رعب آور چون بزندانِ سیاسی افتادن "بسمل"، "صفا" و "سودا" پسرانش و محمد طاهر "بسمل" نواسه اش و چهار روز بعد تر از قتل نادرشاه، که دیگر نواسه های ناظر مانند محمد اسلم "بسملزاده"، محمد نعیم "بسملزاده"، محمد اکبر "اختر" و محمد هاشم "اختر" نیز بزندان سیاسی انداخته شدند و بروز سائر حالات نامیمون، بالاخره ناظر محمد صفر خان در اواخر سال 1311 ش. به عمر قریب 78 سالگی وفات یافته، طومار ناملایمات و ناهنجاریها همراه باهست و بود زندگانی اش همه برچیده شده و به سکوت و خاموشی ابدی و جاویدانی پیوست. 

 

ناظر محمد صفرخان یا آغا صاحب در تمام حالات زندگی شخص حلیم، برده بار و آرام بوده به اندازۀ صاحب حوصله بود که در برابر بسیاری حرکات نادرست و خلاف رفتاری های ناشیِ دیگران از جاده خونسردی بدر نرفته، نهایت عصبانیتش را با ادای کلمه "بد بخت" بسنده کرده و خاتمه می بخشید. ناظر صفر شخص متدین و هم در سیر آفاق و عالم روحانیت مقتدی و پیروی طریقه شیخ اعظم عبدالقادر جیلانی بود. از بخت نیک، در زمینه تائید و تثبیت ارادت روحانی وی به سلک قادریه سند مثبتی بدسترسم قرار دارد و آنهم کتابچه دعائیه وظیفوی، یا به عبارۀ دیگر(وظیفات) ناظر محمد صفرخان است که به خانم مرحوم محمد ابراهیم (صفا) رسیده بود. در روزهای دشوار و مشکل مهاجرت که خانم مرحومۀ (صفا) با فامیلش روانۀ خارج از وطن بود، این وظیفات متبرک را به نعمت الله خان سادات شوهر همشیره بزرگم و درعین حال نواسه خاله (بسمل) اهدا کرده، فرموده بود چون شما شخص صاحب تقوا و دینداری هستید، مطمئنم که آنرا درست نگهداری مینمائید، بنااً از آنِ شما باشد. من خودم که در سال 1380 شمسی جهت بازدید همشیره هایم از فرانسه به پشاور رفتم، ضمن آگاهی از موضوع و علاقمندی برآن، توقع بردم که آنرا بمن بسپارند. همانا نعمت الله خان مرحوم مهربانی فراوان نموده و کتاب وظیفات ناظر محمد صفر خان را برایم لطف کرد. وظیفات مذکور میناتوری بوده، به کتابت عبدالله و تحریری سال 1315 هجری قمری میباشد. اثر زیبای خطی مذکور برای من ارزش شایانی همانند گنجینه پرخاطرۀ خانوادگی، یادگاری و تاریخی داشته، گاه گاهی هم با وظیفه نمودنِ آن معناً خود را محظوظ داشته و لذت میبرم و سعی من در آنست تا درست و محفوظ نگهدارمش.

ناظر محمد صفر خان علاوه بر اسکان در باغ نواب، به نواحی مختلف شهرکابل چون باغ علیمردان، مرادخانی، اندرابی و شهرآرا و در قلعه ایکه عقب قصر باغ بالا بود، هم سکونت داشت. قلعۀ مذکور بفاصله کمی دورتر از قصر، در نزدیکی منطقه نوآباد ده کیپک که رخش بطرف قسمت 2 و 3 کارته پروان است، در بالای تپه خاکی و تاکستان قرار دارد. در " افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله خان تا صدارت سردار محمد هاشم خان " که شامل خاطرات ظفرحسن   آ یبگ به ترجمه فضل الرحمن "فاضل" است، در صفحه 120 و 121 آن شرحی داده که خلاصه اش میرساند حکومت بالای او و چندی دیگر فشار را زیاد کرده از کوچه شوربازار ویرا کوچ داده در بیرون شهر در قلعه چۀ ناظر محمد صفر که آنوقت نائب الحکومه قطغن و بدخشان بود، در اطاق منزل بالائی بطور نظربند جاه داده بود. ظفرحسن آ یبگ در مرحله آموزگاری در آن قلعه میزیست، محمد اخترخان که در آنوقت امین الاطلاعات بود، او همراه با یک کاتب نوجوانش که میر غلام محمد (میرغلام محمدغبار) نام داشت و بعد ها در سفارت افغانستان در پاریس بحیث سکرتر اجرای وظیفه میکرد،جهت آموختن زبان انگلیسی نزدش آمد. او اضافه میکند که چون قلعه چه، از دفتر محمد اختر بسیار فاصله داشت، محمد اختر برای سواری من هفته سه روز اسپش را بدست بیطار خویش میفرستاد تا جهت درس نزد آنها بروم ... {* 5}.

ناگفته نباید گذشت و خودم درست بیاد دارم، بفاصله کمی بالاتر از پل باغ عمومی به استقامت پل شاه دو شمشیره (ع) و ختم ضلع غربی لیسه عالی حبیبیه و بعدأ لیسه عایشه درانی، درعرض دریای کابل یک بند خامه گِلی یا سدی موجود بود که با رسیدن در آن جریان آب بالا آمده، به کناره سمت چپ دریا به جناح کوچه اندرابی و از چوکات دروازه مانندی بداخل تونل تحتانی جاده سیر کرده و حویلی ناظر محمد صفرخان را عبور مینمود. آن بند خامه به اسم "بند ناظر" شهرت داشت. اصل جریان آب که به دریای کابل خروشان بود، در قسمت زیرین بند آبریزه، تا اندازۀ زیاد فرو رفتگی و چقوری بوجود آورده بود. از طرف اداره شاروالی و یا فوائد عامه، پل کم عرض و لرزانکی بالای دریا، دقیقاً در بالای همین فرورفتگی عمیق و چقور که به استقامت کوچه اندرابی بود استحکام یافت. پس از گذشت مدت زمانی، در حوالی سالهای 1330 ش.، از اینکه پل توانائی برداشتِ ثقلت وزن زیاد و پرازدحام مردم را نداشت و لرزش آن بیشتر شده میرفت، روزی از روز ها پل مذکور از یک سمت لغزیده، فروریخت و تعداد مردمانی را که در حال عبور و مرور بودند، بدریا انداخته و تلف ساخت. در نتیجۀ وقوع این حادثۀ دلخراش "بند ناظر" به تخریب آمده و هموار شد، ولی دوباره پل دیگری در همان موقعیت پل قبلی اعمار گردید اما مستحکم تر، که دیگر لرزان نیست و تا حال هم وجود دارد. فقط "بند ناظر" بود که نابود شد و دیگر اثری از آن نمانده و محو گردید.

اخیرأ ناظر صفر در منطقه بره کی شهرآرای کابل نیز یک محراب مسجد بناء کرده که بنام "مسجد ناظرصفر" پا برجاست. شخصی باسم حاجی غلام دستگیرخان آنرا مرمتکاری، رنگ و روغن کرده و مسجد را به اسم خویش لوحه زد. هنگامی که محترم محمد حیدر (اختر) کواسه ناظر محمد صفرخان در سال 2012 م. از هامبورگ آلمان عازم کابل شد با مشاهده تصادفی آن، در اثر مداخله مذکور و مذاکره با اهالی آنجا، مردم قبول کردند که آنرا به اسم اولی اش برگردانند، وعریضۀ جداگانۀ به ریاست عمومی مساجد تسلیم داده است ،  اینکه تا حال تغییری به آن آمده و یا بنام گذاری تازۀ خود دوام دارد، یا چطور؟، نسبت دوری از آنجا و عدم معلومات، چیزی نمیتوان گفت.

خلاصۀ کلام، هستی و دارائی یا جایداد منقول و غیرمنقول ناظر صفر که در بالا ذکری از آن بعمل آمد، در اعصار حکمروائی امرای وقت، یا بنا بر خلاف ورزی و تضاد در برابر سیاست رایج بر سر اقتدار وقت، از جانب شخص ناظر محمد صفر خان که از او سر زده و یا از رهگذر مغضوبیت سیاسی فرزندش محمد اختر فقید، متحمل صدمه شده، تماماً و بصورت همگی بمصادره و ضبط مواجه شده، دیگر هیچکدام جای، محل و آثاری از آنها باقی نمانده است. درینجا به سبیل شوخی اگر بیان شود بی مناسبت نخواهد بود و آن اینکه، قریب اضافه تر از چهل سال بدینسو ترانسپورتی بنام "ناظر ترانسپورت" در کابل فعالیت دارد. این فعالیت تجارتی و سرمایه گذاری با منفعت و حاصلش به هیچوجه به نام و نشان منسوبین فامیل " ناظر " و لو خودم هم باشم، نرسیده و تعلق یا ارتباطی بما ندارد. این مسئله همانند تخلص "بسمل" های موجود کابلی، بدخشی، تخاری و آلمانی میباشد که کارگر، استاد، شاعر، نویسنده، مطرب یا سازنده و غیره هستند. علت انتخاب این لقب و یا تخلصهای نوظهور "ناظر"، "بسمل"، "صفا" و حتی "سودا" را بدون در نظرداشت سابقه و یا ارتباط عصبی و نسبیِ کسانی که تازه تجلی نموده و درخشیده اند، به فهم من نمی گنجد که چرا؟ ولی خداوندعالم و داناست که این حرکت و اقدام در اثر بیخبری، چوت اندازی ، تصادفی و شوقی عرض اندام کرده و یا کدام حالت،علت و انگیزۀ دیگر دارد؟ الغیب وعند الله. در ایام سابق، اگر فردی نام فامیلی و یا تخلصی از برای خود گُزیده و با آن در اثر فعالیت شخصی و یا رسمی، نقاشی، نویسندگی نظم و نثر یا دگر حالات شهرت بهم می رسانید، خصوصاً که در جراید و روزنامه ها باطلاع میرساند دیگران از روی حیا آنرا برای وی قانونی و حق مسلم اش محاسبه کرده، حتی الوسع کاپی همان تخلص و یا اسم فامیلی را بکار نبرده، اگر هیچ راهی وجود نمیداشت با تغییر یا افزودن کلمه ای از آن استفاده میکردند. خوب بیاد دارم که در روزنامه "اصلاح"، در صفحات وسطی آن، به ستون و عنوان "نام فامیلی" از اسم و تخلص تمامی اعضای ذکور فامیل ناظر محمد صفر خان، از "اختر"،"بسمل"،"صفا" گرفته تا "ناظر" اسمای فامیلی همگان درج و باطلاع عامه احتمالاً در سال 1329 شمسی رسانیده شده است، متأسفانه که تاریخ دقیق و شماره روزنامۀ مذکور در حافظه ام نمانده، چه این قصۀ یاد شده به اضافه از شصت سال قبل ارتباط میگیرد. در حال حاضر این مسئله عام و پیش پا افتاده شده و کدام تشویشی وجود ندارد، هرکس میتواند بدون حرفی از همان یک تخلص و یا نام فامیلی استفاده سرشار بدون تشویش ببرد مانند تخلص های فهیم، خلیلی، یعقوبی، شیرزاد، عباسی، حبیبی، یوسفی، احمدی و امثالهم ...

با ختم پراگراف بالائی که در واقع معنی تمت بالخیر را داشت، طور آنی دو پارچه شعری از قاری محمد انور"بسمل" فرزند ناظر محمد صفر خان افغان چترالی الاصل، در ذهنم خطور کرد. اگر تثبیت هویت "بسمل" برای تشخیص بیشتر ضرورت باشد، "بسمل" افغان، آنهم افغان چترالی الاصل است ، نه "بسمل" کجائی و کجائی ... که در معرفی و شناسائی به حواله سایت انترنیتی "بانک اطلاعات رجال خاور میانه" ضبط و ثبت شده و نیز اسم پدر ناظر محمد صفر خان که گاه "محمد علی" و گهی "محمد یوسف" بیان گردیده غلط محض بوده و از منبع ناموثق و نادرست کار گرفته است، چه محمد یوسف نام پدر ناظر محمد صفر نه بلکه اسم خسرش میباشد. صحیح و معقولتر آن بود که سوانح "بسمل" را از دیوان یا "مجموعه اشعار بسمل" منتشره سال 1390هـ. ش. با استفادۀ درست و صحت ثبت میداشت و یا بخویش زحمت حقیت یابی را روا داشته، برای شفافیت و ثقه بودن "اطلاعات" آن بانک، از کدام عضو خبیر فامیل "بسمل" که هم قابل تاًئید میبود معلومات مؤثقی بدست می آورد، نه بگفته و نبشته این و آن ... اگر به خطا نرفته باشم، این "بانک اطلاعات رجال خاور میانه " به مدیریت چند ایرانیِ که به یقین هیچ شناختی از اسم، تخلص و هویت افغانی افغانها و مردم افغانستان ندارند و نیز چند غیرایرانیِ همنوا با آنها روی صحنه آمده است. اینکه به چه منظور است، هدف و نیز مرام نهائی آن چه میباشد؟ دانستنش چندان حایز اهمیت نبوده و صاحب کدام ارزش نمی باشد. همینکه با آن موافقت صورت نمیگیرد و در آن غلطی بروز میکند، ماهیتش را برملا ساخته، نادرستی و ثقه نبودن آن مرجع اطلاعاتی کاذب را میرساند. امید که شبکه مذکور درک معقول کرده، از این مسئله گذشته و اضافه تر ایجاد تخریش نفرماید. ازینکه برادر دیگر "بسمل"، شاد روان محمد ابراهیم "صفا" قبل برین نشانه گرفته شده و هنگام یادبود از صدمین سال حیاتش به اسم ، تخلص و هویت (ابراهیم صفا کابلی) یاد و در رسانه ای هم انتشار یافته، ولی کس یافت نشد که چیزی بگوید و برعکس افتخارآمیز هم شمرده شده، برای موافقین این ابداع کفایت مینماید. احیاناً اگر مرحوم محمد اسمعیل (سودا) خورد ترین برادر "بسمل" نیز بزعم آن بانک اطلاعات، شخص شناخته شده و افتخار قابلیت شمار و درج در فهرست "بانک اطلاعات رجال..." را در آینده کمائی و کسب کند، باز هم امید نه بل تأکید است که به سرنوشت دو برادر بزرگتروی مانند "بسمل" و "صفا" دچارش نسازد و از او هم "سودا"ی کجائی دیگر درنیاورده، بلکه میتوان از روی دیوان مذکور یعنی "بیاض سودا" منتشره سال 1391هـ. ش. مطبعه سجادی کابل ــ افغانستان، استفادۀ درست بعمل آورد. از خوانندگان محترم این متن طلب عفو میدارم، چون از هیجان زیاد، سخن را بدرازا برده و در موضوع به حاشیه رفتم ... در اخیر گفته نمیتوانم که آیا اشعار ذیل "بسمل" احیاناً نافهمی مرا و آن دیگرانی را که اندرین ورطه "کجائی بودن" غرق اند، در زمینۀ پاسخ سوالیه های سطور بالا، رفع و علاج توانسته، حلال مشکل برای همۀ ما میشود و یا چطور؟ بهرصورت و بهرحال، به حدس قوی ارائه آن دو پارچه شعر "بسمل" هم پاسخگو بوده و نیز در خور توجه ، قابل دقت و قشنگ است. والسلام.

 

ما زاده عشقیم چه جوئی نسب ما

با شیشۀ دل ساز و مپرس از حلب ما

با یاد تو نی زندگی داریم نه مرگی

تا نام تو گیریم رسد جان بلب ما

مانند گهر غنچه نومید بهاریم

از هیچ نسیمی نکند گل طرب ما

کوتاه کنم قصۀ هجران که نرنجی

بی روی تو یک روز سیا هست شب ما

گر دست کرم باز شود از در فضلی

امید برآید چو گدا در طلب ما

از عشق بتان آنچه کشیم آه که دادند

غیر از دل هم کارۀ مجنون لقب ما

از سوز دلم (بسمل) و یا رب نه نشاند

جز آب دم تیغ تو این تاب و تب ما

ـــ

نه هرکه تافت بروتی دلاوری داند

 نه هرکه نعره برآورد افسری داند

درین دیار که از صنعت و کمال تهیست

چو سامری است بسی آنکه زرگری داند

هلاک ابرو و مژگان شوخ سربازیست

که قدر خنجر و شمشیر لشکری داند

ز کشف شیخ بهنگام توبه دانستم

که ترک عشق مرا حرف سرسری داند

چو نیست جنس تو باب فروش این بازار

مچین دوکان که به عیب تو مشتری داند {*5}

................................................................................................

منابع

{*1} ــ "تاریخ مختصر افغانستان" ــ از پوهاند عبدالحی "حبیبی".

{*2} ــ "تاج التواریخ" ـ از خاطرات اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان ــ جلد دوم.

{*3} ــ "افغانستان در مسیر تاریخ" ــ از میرغلام محمد "غبار".

{*4} ــ "افغانستان از سلطنت امیرحبیب الله خان تا صدارت سردار محمد هاشم خان " خاطرات ظفرحسن آ یبگ، ترجمه فضل الرحمن فاضل.

{*5} ــ شعر شماره 18 و 151 از صفحات 45 و 180 ــ از "مجموعه اشعار بسمل".

.......................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin