Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 داکتر لعلزاد

چه باید کرد ؟

برنامه غنی «ادامه راه نجیب با آموزش از تجربه ناکام او» است !

? آنچه غنی می خواهد «ادامه حکومت خودش تا پایان دوره ۵ ساله»، «چوروچپاول بیشتر دارایی های عامه» و در نهایت، «تجهیز/اکمال بیشتر طالبان» (برای ادامه‌ی افغانیزه/پشتونیزه سازی کامل کشور) است!

? «تخلیه شهرستان ها»، «ملیشه سازی دولتی» و «دفاع از مراکز ولایات» (به ویژه شهرهای بزرگ/عمده)، دقیقا ادامه برنامه داکتر نجیب است که شاید بتواند عمر حکومت غنی در ارگ کابل را اندکی دراز کند (دیگر برای او هیچ مهم نیست که در شهرستان/ولایت ها چه می گذرد، روزانه چند نفر کشته می شوند و یا مردم با چه قحطی و قیمتی و مصیبت ها گرفتار می شوند)!

? حال، غنی می داند که طالبان آن‌قدر تقویه، تجهیز و اکمال شده اند و در تمام شهرستان ها آن‌قدر گسترش یافته اند که وارث بالاستحقاق و جانشین بلامنازعه قدرت او برای مدت های طولانی تر خواهند بود (زیرا او از یک سو با نابود سازی مستحکم ترین «پشت جبهات مقاومت» در گام اول، خواست که از «تجربه ناکام تسلیمی شهر کابل توسط نجیب به حکمتیار» جلوگیری کند و از سوی دیگر، رهبران و بزرگان اقوام غیرپشتون را آن‌قدر خسی و آلوده در فساد خود ساخته است که هیچ‌یک از آن ها «شهامت مقاومت» یا «ادعای زعامت» در کشور را ندارند... با آنکه «میدان برای همگان باز است»)!

? اثبات گفته های بالا را می توان در این «ادعا» و در «میدان عمل» دید که «غنی هرگز در صدد سرکوب طالبان و پاک سازی آن ها از شهرستان ها نبوده و نمی باشد» (او فقط می خواهد که به کمک «ملیشه های دولتی و نیروهای امنیتی» خود از سقوط شهرهای بزرگ/عمده جلوگیری کند… اگر بتواند)!

? غنی با این برنامه، «تا که می چلد، می چلاند» (ادامه حکومت تا سقوط و پس از آن نوبت طالبان کرام)!

+ + +

? در چنین اوضاع و احوال، وظیفه «نسل جوان» است که با تحلیل شرایط عینی (گیرماندن در بین دو «آسیا-سنگ») و تجربه/الگوی ماندگار مسعود بزرگ، بیندیشند که چگونه می توانند خود را حفظ کنند، منسجم شوند، رهبری خود را بوجود آورند، پایگاه های مقاومت خود را ایجاد کنند، لابیگری نمایند، ارتباطات (داخلی و خارجی) خود را گسترش دهند، حلقات خود را با هم وصل کنند و به «مبارزه و مقاومت» ادامه دهند...

? اگر کسانی توان ایجاد پایگاه و شهامت مقاومت در مقابل غنی/طالب را دارند، فراخوان «پیوستن افراد و نیروهای امنیتی» به پایگاه خود را صادر کنند، تا افراد و نیروهای عدالت‌خواه که نمی خواهند بیهوده در صفوف غنی/طالب کشته شوند، به پایگاه آن ها مراجعه کنند و «چوب سوخت ملیشه های دولتی و طالبی» نشوند...

..........................................

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

کلیم الله نـا ظــرـ فرانسه

 

سلاله ودودمان" ناظر محمد صفرخان"

 

( 4 )

 

استاد محمد ابراهیم  "  صفا "

                                      نوای لاله

 

                                      از استاد محمد ابراهیم "صفا" :

 

من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم
در دشت مکان دارم همفطرت آهویم
آبم نم باران است فارغ ز لب جویم
تنگست محیط آنجادرباغ نمی رویم


                                     من لالۀ آزادم خودرویم وخود بویم

 

ازخون رگ خویشست گررنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خـــواهــــــــد زیبائی رخسارم
بر ساقۀ خــــــــود ثابت فارغ ز مد د گارم
نی در طلب یــــــــــــارم نی در غم اغیارم


                                 من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

 

هر صبح نسیم آید بـــــر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از دیـــدن من روشن
سوزنده چراغ هستم در گوشۀ این مأمن
پروانه بسی دارم سرگشته بــــه پیرامن


                                من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

 

از جلوۀ سبز و سرخ طرح چمنی ریـــــزم
گشتست ختن صحرا از بوی دلاویـــــــــزم
خم می شوم از مستی هرلحظه و میخیزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگـــــیزم


                              من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

 

جوش مئ مستی بین در چـــــــهرۀ گلگونم
داغست نشان عشق بر سینۀ پــــــــرخونم
آزاده و سرمستم خو کرده به هامونــــــــم
رانده است جنون عشق ازشهر به افسونم


                             من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

 

از سعی کسی منت بر خــود نپذیرم من
قید چمن و گلشن بر خویـش نگیرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضمیرم من
آزاده بــــــرون آیـم آزاده بمیرم مـــــن


                                من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

این را هم می شود نمادی از واقعیت های زندگانی همانند صنعت تضاد شعری بشمار آورد که از جانب یک قیدیِ دیگر، بالوسیله عسکرِ محافظ زندان دهمزنگ، صفای (محبوس) در حال تجرید، زولانه و شکنجه را نیز هنگام دریافت جیره یا قره وانه، شاخه ای از گل لالۀ (آزاد) بدست می رسد. شاید هم بروایتی از ورای پنجرۀ کوچک اطاق مشرف به صحن محبس، در حالیکه هوا سخت طوفانی بود، وزش باد خشمگین ضمن پرتاب خس و خاشاک از آن طرف برگی از گل لاله را به طرف "صفا" پرتاب نمود. شاعرِ در قید زندان، بکنج اطاق تاریک نمناکش خزیده و برگ گل را در دست گرفت. از استشمام عطر دلاویز و روح انگیز همان یک گلبرگ و استیلای وجد و شور به ذهن، دل و جانش در فغان شده، به اظهار و بیانِ طبیعت و سجایای آنگل پرداخت. گل لاله با ممیزاتی که دارد، توأم اختلاط با نم بوئی اطاق محبس و چگونگی حالت روحی یک زندانی، بی کیفیتی خورد و نوش بندیخانه، علاوتاً ابهام تقدیر و نافرجامی سرنوشت، همگان در افکار شاعر ترسیم و تصویر قوی تری از حدوث آن همه طغیان و طوفان ها برپا و برجا گذاشت. همان شد که اثر بی مثال و جاویدان با تمام مقبولی، زیبائی و اوصاف در خورِ شأن لالۀ آزاد از دماغ و زبانِ شعری "صفا"ی محبوس آن وقت  تراوش و تبارز یافت. آن پارچه شعر والا و نغز در صدر و جایگاه بالا مقام دارد که رقم یافته است.

 

 استاد محمد ابراهیم "صفا"

 

با لزوم گذرا شدن از تکرار اَحسن و اختصار بیان در بارۀ احوال و یادبود های ناظر محمد صفر خان، دو پسر اولی شان محمد اختر خان فقید و مرحوم قاری محمد انور "بسمل" که در فصول گذشته به تفصیل بیان گردیده، غرض نیل به موضوع تازه، اینک مرحله شرحِ حال پسر ماقبلِ اخیر ناظر محمد صفرخان افغان یوسفزائی چترالی الاصل که روانشاد محمد ابرهیم "صفا" است آغاز می یابد. البته با عطف دقت تمام و پاس حرمت تام، در راستای شناسائی مزید و توضیح بیشتر شخصیت استاد محمد ابراهیم "صفا" یافته هایمان بدین نحوه در بدوی بیانِ سخن قرار می گیرد.
در سال 1285 شمسی که برابر 1324 هجری قمری و مطابق 1906 میلادی می شود، در گذر باغبان کوچه شهر کابل افغانستان، سومین پسر ناظر محمد صفر خان پا به دنیای هستی نهاد و از طرف والدین اسم محمد ابراهیم برایش انتخاب شد. محمد ابراهیم که بعد ها در کنار نام خویش تخلص "صفا" را برگزید، ابتدای مرحله آموختن علوم اساسی را در مکتب (اتحاد) خان آباد که آنزمان والدش نائب الحکومه قطغن و بدخشان بود، و بعد در دارالعلوم حبیبیۀ سراجیه کابل که قبلاً به سال 1903 م. تأسیس یافته بود، آغاز و به تحصیل دروس پرداخت. بروایتی وی قبل از شمولِ مکتب، آموختن علوم ادبی و لسان عربی را شروع نموده بود و در مکتب نیز علوم قدیمه و جدیده را همزمان فرا گرفته، خاصتاً در کابل از محضر اساتیذ روحانی منجمله مولوی عبدالکریم سود برده و مستفیض می شد. "صفا" از ایام نخست علاقه وافر به علوم ادبی، عقلی و فلسفی داشت. وی تعلیماتش را در مکتب حبیبیه به پایان رسانده، بعد ها غرض ادامه تحصیلات به هند برطانوی اعزام شد. محمد ابراهیم "صفا" اضافه بر تحصیل در رشتۀ مخابرات، زبان های انگلیسی و اردو را نیز آموخت. بعد ها از آموزش لسان فرانسوی نیز موفق بدر آمد.
در عهد زمامداری اعلیحضرت امیر امان الله خان بسال 1301 هـ. شمسی مطابق 1922 م. که جوانان و حتی نوجوانان دارای استعداد، سویۀ بلند و شناخته شده به خارج کشور غرض ادامه تحصیل اعزام می شدند، محمد ابراهیم "صفا" نیز در آن زمره روانۀ هندوستان گردیده، از آن جا در رشته تلگراف تخصص بدست آورد. "صفا" پس از بازگشت، در مکتب تلگراف که تازه تأسیس یافته بود منحیث استاد درس می داد. استاد محمد ابراهیم "صفا" پس از اشتغال و سپری کردن مدت زمانی در رشتۀ مخابرات، نسبت علاقه و استعداد بسزای که در بخش های علوم ادبی و فلسفی داشت، از ساحۀ تخنیک بدنیای علوم عقلی و ادبی رو کرد. در زمینه از استادان بزرگ آن وقت چون قاری عبدالله "بهار" ملک الشعرا، استاد "بیتاب" و برادر بزرگوار خود استاد محمد انور "بسمل" آموخت تا خود نیز در منطق، فلسفه، شعر و ادب به جایگاه والا و مرتبۀ استادی رسید.

مشغولیت های رسمی و زندانی شدن سیاسی "صفا"
 
استاد محمد ابراهیم "صفا" علاوه بر درس دادن در مکتب تلگراف، بعد ها بحیث آمر شعبۀ تلگراف نیز اجرای وظیفه نمود. زمانی رسید که "صفا" از حوزه و رشتۀ تخنیکی، روانۀ جنبه عمومیات اداری و دفتری شده، در آغازِ مرحله بصفت مفتش وزارت معارف و بعد از آن بحیث آمر شعبۀ ترجمه وزارت خارجه تعیین گردید.
"صفا" بدون کدام عمل اتهام و ارتکاب جرم، گرچه بعد ها برای او و سائر سیاسیون افغان واژه و اصطلاح نا واردی را چون (تمرد، مخالف نظام، ضد سیاست دولت و پخش کننده شبنامه علیه مقامات عالیه دولت ... ) تراشیده و باصطلاح دریافته بودند، در اوایل سال 1312 شمسی روانه زندان سیاسی ارگ شاهی (آل یحیی) گردید. عریانتر باید گفت که استاد محمد ابراهیم "صفا" متعاقب برادر بزرگ خود محمد انور "بسمل"، محمد طاهر بسمل پسر "بسمل" و اندی قبل از محمد اسمعیل "سودا" برادر کوچکتر خود اندرون زندان یا دستگاه شستوشوی افکار معاندین و مخالفین سیاسیِ دولتِ وقت انداخته شد، چه همانند بعضی ها مطیع و به مدار روش عُمال استعمارگر جهانی قرار نداشته و هرگز قرار نمی گرفتند. در ظرف چند ماه محدود همان سال، هر سه برادر شاعر "بسمل"، "صفا" و "سودا" و پسر دومی "بسمل" در بند و دام محبس ارگ شاهی به گیر ماندند. جا دارد و گناهی نخواهد بود که در حق چنین سیاست ورزان جاهل، خفه کنِ علم و ادب کُشان هرچه بر زبان برابر و جور آید ... نثار شان باد.
همانا با گذشتن یکسال حبس این چهار عضو خاندان (ناظرصفر) و مرادف کشته شدن اعلیحضرت نادرشاه، بدست عبدالخالق متعلم لیسه نجات به بهای خون غلام نبی خان "چرخی"، درست چهار روز بعد از حادثۀ ذکر یافته، دو پسر دیگر "بسمل" هرکدام محمد اسلم "بسملزاده" و محمد نعیم "بسملزاده" همراه با محمد اکبر "اختر" و محمد هاشم "اختر" فرزندان محمد اختر خان فقید، در مجموع به تعداد هشت فرد از یک خانواده به قید زندان ارگ شاهی درافتادند. برادر وسطی محمد اکبر "اختر" و محمد هاشم "اختر" یعنی محمد آصف "اختر" محصل صنف دوم
پوهنځی طب کابل، از فاکولته اخراج و محروم تحصیلات عالی شد. او خودش را کناره کرده، از قید وارهید و یگانه فردِ مکلف به وارسی و سرپرستی بقیه اعضای فامیل (ناظرصفر) اهم از اناث و صغار باقی ماند.
یاد آور باید شد که عملیۀ یاد شده فوق (بندیگری) اگر عطش و مطلب دستگاه جلادی را برآورده ساخته نمی توانست، آنگاه تخریب و امحای فکر و مغز های اشخاص ضدِ پالیسی حکمرانان به سویه مرگ تدریجی، پس از ظلم و شکنجه های ناروا و غیر انسانی ضمیمه و شامل کردار آن عُمال نابکار و صاحبان بر سر اقتدار بود. اگر احیاناً باز هم آن همه حرکات دد منشانه منتج به نتیجۀ مطلوب و رفع عطش انتقامجوئی، جبر و عقده گشائی  طبقه حاکمه نمی گردید، باز خو حبس گفته نمی توان (چون حبس از خود یک تعریف حقوقی دارد که در شرح آن، مدت زمان معینِ در قید و بند ماندن بحکم محکمه، یا محاکم شامل می باشد)، در قید و محاط ابدی انداختن بدون حکم محاکم از جمله (گُل های سر زلف) سردار هاشم خان صدراعظم کُل اختیار بود. جلاد صاحب قسی القلب تاب و توان، دید و چشم آن را نداشت تا بنگرد که اشخاص فهیم و بالاتر از خود و خاندان خودش (آل یحیی) موجود باشند و برایشان سرِ اطاعت خم نه نمایند، یا در اجرای اوامر و مقاصد ناروای آنان چشم پُت و فعالانه سهم نگیرند. به عبارت ساده تر، می شود گفت کردار غیر انسانی عُمال استثماری و فُعال استعماری که هدف شان بقای قدرت بر طبقه غیر از خود و تابعین آن ها بود، اگر پذیرفته و قبول نمی شد دیگر در زمرۀ دور از امکان و غیر قابل تحمل دانسته شده، قید نامعلوم و ابدی بحیث حربه نهائی بالای اشخاص فوق الذکر حتی اطرافیان، فامیل و خانواده هایشان بدون کوچکترین توجه و ارزش بعدم وجود ارتباط جرمی، شخصی بودن اتهام و الزام اجرا گردیده و هرگز خطائی محسوب نمی شد. این جنابان جانی، غافل و لاشعور از آن بودند که دستی بالای دست (آل یحیی) هم وجود داشته و دارد تا ناچار و مجبور شان گرداند که تغییر سیاست چه بلکه تغییر نقاب و چهره بدهند. (آل یحیی) از نام و شیوۀ نهضت جدید دیموکراسی که آن وقت در کشور تازه میخواست ریشه دوانده و ظهور کند، استفاده سوء برده و معادل اصطلاح پادشاه گردشی، نمایش صدراعظم گردشی را برپا نمود. در همه احوال لطف خداوندی را سپاس، سرانجام آن همه "زندانی های دایمی و ابدی" بصورت جبر، اکرا و یا بنابر  رواج و رسم زمانه در برج سرطان 1325 شمسی به "آزادی های فوری و آنی" مبدل شده و رها گردیدند، حالانکه مرام اصلی صاحبان قدرتِ حاکمه چیز دیگری بود یعنی "ظاهر" جان به چهرۀ جدیدی در رأس قدرت و زمام امور ظاهر و برحال مانده بتواند ... و چنان هم گردید.

ضدیت حکمرانان جابر علیه کردارغیر قانونی و اعمالِ خلاف سائر گروه و عوام آن قدر ها تبارز و جلوۀ فجیع و مخوف نداشت، چه آن ها در برابر ارتکاب عمل خطا و نادرست جزای معینه را متحمل و متقبل می شدند. برخلاف در خصوص طبقه روشن و منور، فهیم و دانا، خواستار کاربرد راۀ معقول و حق برای هم میهنان، منحیث اصلاح طلب مشروطه خواه، ترقیخواه، آزادیخواه، ... میتوان ادعا نمود که اعمال انتقامجویانۀ آن صاحبان اوصاف مذموم، در نهایت شدت خود جریان داشت. این همه اعمال نه تنها دور از انسانیت، اخلاق و قانون بلکه در صدر بی قانونی، بی انصافی و حتی اعمال غیر انسانی قرار گرفته بود که روی سیه کاران تاریخ کشور و منطقه را سفید ساخت. در جوار دیگر ناروائی ها و بیعدالتی ها، چنانچه در بالا از آن ها اشاره بعمل آمد، همانا قید ساختن نامعلوم یا بنام و صبغه قانونی آن "حبس ابد" هم در ردیف "گل سر زلف" این عشیره یا بعبارۀ صافتر از آنِ این (آل یحیی) بود. افراد خانواده های که در "قید ابدی" آل یحیی می افتادند شامل مردمان متأهل، مجرد، جوان، نوجوان و حتی نابالغ هم بود که بحساب مشتی نمونه خروار می توان از خانواده های چرخی، منشی زاده، غبار، جویا، فامیل ناظرصفر و دیگر خانواده ها را نام برده و به یادآوری گرفت. این فامیل ها پس از تحمل شکنجه ها، بی غذائی ها، بی دوائی ها و بی حرمتی ها که احیاناً اگر نقاب مرگ بر رخ شان کشیده نشده، صرف زنده می ماندند و رمقی در بدن می داشتند چون باز هم مقصد نهائی شوم آن جلادان برآورده نشده بود، همانا حبس های بدون تعیین زمان یا نامعلوم و ابدی برایشان دوام داده میشد که محل های مشهور آن یکی هم زندان ارگ شاهی و زندان مهیبی بنام "محبس عمومی دهمزنگ" کابل بود.
باز هم از اثر بی سویه گی یا انتهای دشمنی، عمل زشت دیگر آن جلادان این بود که مجرمین جنائی با متهمین سیاسی در یک بندیخانه و محبس قرار داشتند، منتها جدا از همدیگر و ساحه گشت و گذار هرکدام علیحده بود. فقط تفاوت در این بود که محبوسین جنائی را ایام اسارت شان معین و معلومدار، اما از محبوسین سیاسی نامعلوم و یا به عبارۀ دیگر لایتناهی یعنی ابدی بود که این حالت نیز در ذات خود زجر دهنده و عمل کُشنده بود، چه محبوسین دستۀ اخیر نمی دانستند آیا روزی خواهد رسید که آزاد شوند؟ ... یا همچون محمد اسمعیل "سودا" که متأهل و هم بمریضی لاعلاج و مهلک سِل آن وقت مبتلا شده و برادر کوچک "صفا" و "بسمل" بود، در حال ادامه حبس بکام مرگ رفته و کالبد بیجانش راساً در حظیره پدریش بنام حظیره (ناظر صفر) در قول آبچکان ده افغانان بخاک سیاه جا داده شود. آن های که چنین شکنجه ها، ناملایمی و ستمگری ها را پشتِ سر کرده ولی با آنهم زنده مانده اند، برایشان مبرهن و بدون شبهه واضح است که آن دد و دیوها، نه روگردان از عداوت، دشمنی و عقده گشائی بودند و نه شمه ای از انصاف و رحم در کلۀ پوچ و خالی شان یافت میشد تا مایۀ خیال امیدوار کننده و اقلاً نشانۀ آرزوی خوشی برای احتمال رهائی این گونه محبوسین بوده بتواند.
 
موقف استاد "صفا" بعد رهائی از زندان چهارده ساله ارگ و دهمزنگ

 

با گذشتاندن بیشتر از یک پنجم حصه حیات صاحب ارز و با اهمیت خویش در زندان های (آل یحیی)، استاد محمد ابراهیم "صفا" که رها گردید ابتدا بصفت مدیر ترجمه، بعد برتبه مدیر عمومی انطباعات وزارت اقتصاد و در اخیر بحیث مدیر عمومی اطاق های تجارت مشغول وظیفه شد. از سال 1328 ــ 1331 هـ. ش. به حیث نماینده یا وابسته و مستشار مطبوعاتی در کراچی ایفای خدمت نموده، در بازگشت بمقام معاونیت ریاست مستقل مطبوعات و حتی کفیل آن ریاست تعیین گردید. "صفا" باری بحیث رئیس اطاق های تجارت و در خاتمه مسئولیت اداره اخبار "اصلاح" را بعهده داشته و مدت مدیدی را درین شغل باقی ماند (1332 ــ 1337 هـ.ش.).
مرحوم محمد ابراهیم "صفا" در علوم عقلی، منطق و فلسفه به تحقیق و تتبع پرداخته، اثری زیر عنوان "مختصر منطق" نگاشت که حایز جایزه اول مطبوعاتی گردید. استاد "صفا" یک نویسنده و نگارنده متجرب و متبحر، نامه نگار و مطبوعاتی کارکشته، در عین حال یک پژوهشگر فهیم، صاحب استعداد و با درایت مختص بخودش بود. استاد واصف "باختری" شاعر و پژوهشگر فلسفی نیز شادروان "صفا" را در مطالعات فلسفی یکی از استادان مسلم زمانش دانسته و می نویسد: «استاد صفا در مطالعات فلسفی خویش بسیار دقیق و موشگاف بود، در تاریخ فلسفۀ شرق وغرب مطالعاتی انجام داده، هم شارح جوهر ذی ابعاد و جوهر نفسانی فلسفۀ کهن بود، و هم تفسیرگر مباحث و مقوله های سیستم نوین. بدانسان از فصوص الحکم و فتوحات مکیه سخن می زد که از آثار اسپینوزا، کانت، لایپنتز و هیگل، از بوتیقا و ریتوریقا بهمان آگاهی سخن می گفت که از شرح جامع و مطول ... محترم "باختری" سی و پنج سال قبل هنگام مراسم بخاک سپاری مرحوم محمد ابراهیم "صفا" همراه با هیأت معیتی، منحیث نمایندۀ گی انجمن نویسنده گان و شعرا آن وقت، به حظیره ویران شده و مخروبۀ (ناظرصفر) تشریف آورده، ضمن نثار دسته گلی پیام آن اتحادیه و سوانح استاد "صفا" را طور همه جانبه، جامع و کامل بیان داشتند.
"صفا" با رویا روئی هر رشته و سلک چه علمی، ادبی و یا سائر ساحات مانند اداره، مدیریت و پیشبرد هر وظیفه رسمی که می بود، هیچگاهی سختی و مشکل را در خویش احساس نمی کرد. او در همه احوال چنان پیش می رفت که گوئی آن همه را از قبل می دانسته و بکار برده است. خوب بیاد دارم، در آن زمان که صغیری بیش نبوده و تمیز درست و نادرستی اداره را هرگز نمی دانستم، چون دوست، رفیق هم سن و سال، بالاخره برادر رضائی ام داکترمحمد موسی "صفا" است اکثر روز ها و شب ها یا خانۀ ما و یا در منزل آن ها می بودیم. صبح وقت پیش از صرف چای، از طرف دفترِ روزنامه بالوسیله مطبعه دولتی پروف آخری اخبار (اصلاح) برای مرحوم "صفا" بمنظور ارزیابی، ملاحظه نهائی و موافقت می رسید. میدیدیم که استاد "صفا" فقط با نگاه کوتاهی پروف مزبور را ورانداز نموده، بقلم سرخ حلقه حلقه کرده و جای تصاویر، مقالات، مضامین، درجه عناوین و ستون های خبری را چنان به سرعت و آسانی تعیین کرده و بعضاً تغییر می داد که گوئی از قبل آن را خوانده و می دانسته که چه در کجا و چه طور بایستی باشد. حقا بعدِ چند ساعتی که اصل روزنامه صبحگاهی (اصلاح) می رسید، در حالیکه قبلاً توزیع شده بود، نهایت زیبا و موزونتر از شکل پروف آخری می بود. همردیف مشغولیت رسمی در امور دولتی، "صفا" در علوم ادبی، عقلی، منطقی، فلسفی، نگارشی و پژوهشی مصروف بوده، آن همه را بدون تعیین و تشخیص زمان و مکان حتی در حال صحبت روزمره با فامیل، به پیش می برد. مرحوم مغفور محمد ابراهیم "صفا" پس از اجرای وظیفه مدیریت اخبار (اصلاح)، مدتی را منتظر انجام و اجرای امور مقام بعدی گذشتاند چه ریاست مستقل مطبوعات را برایش در نظر گرفته و یا پیشنهاد کرده بودند، اما ایجابات سیاست دولت وقت که مطبوعات بشکل رسانه ئی وافر، آزاد و به پیمانۀ امروزی وجود نداشت، از جانبی ریاست مستقل مطبوعات را بعکس نام و صفتش که بایستی صاحب صلاحیت و استقلال می بود، چنان نبوده و لازم دانسته شده بود که شخص مطیع و حرف دولت شنو به قبضه گیرد، تا اجراآت دستگاه را مطابق خواست و پالیسی دولتی آن وقت به پیش ببرد. مرحوم "صفا" با ممیزات و سابقه ایکه در اجرای امور و راهبرد های معقول مستقلانه اش داشت، به آن تطابق و توافق نداشته و به یقین باعث درد سر ادارۀ آنوقت دولتی می شد. همانا بعد از گذشت مدت زمان مدیدی برخلاف و خارج از مسیر و چوکات مطبوعات، منفصل از تخصص، رشته و شغلش بحیث حاکم اعلی گرشک مقرر شد. "صفا" باین مقام چندان علاقه نشان نمی داد و مدت زیادی وظیفه را اشغال نکرد، چون دیگر راه و امکاناتی موجود نبود "صفا" بشرطی اعلام موافقت کرد که از لحاظ صلاحیت وظیفوی، مطابق تشکیل برحال سیاسی و اداری وقت نباید تحت اثر و مادون ریاست انکشاف وادی هیرمند آنزمان که تشکیل نوظهور و عبدالله خان "ملکیار" در رأس آن بود، قرار گیرد. نهر بغرا که ریاست و مرکزش در ولسوالی نادعلی بود، به ریاست وادی هیرمند ارتقا و انکشاف یافت در حالیکه نادعلی از مربوطات حکومت اعلی گرشک نائب الحکومگی قندهار شناخته می شد ( در 1335 و 1336 هـ. ش.). کمپنی موریسن کنودسن امریکائی مقرش در منزل باغ واقع در نائب الحکومگی قندهار و مرکز شعبوی فعال آن در منطقه چاه انجیرِ گرشک بود. به لحاظ اهمیت کار ساختمانی آن، سیاستاً و یا شاید جهت توسعۀ اقتدار عبدالله خان "ملکیار"، این ریاست از تسلط حکومت اعلی گرشک بیرون کرده شد تا این که بالاخره و بمرور زمان، ریاست انکشاف وادی هیرمند به اسم (ولایت هلمند) تبدیل نام و صاحب صلاحیت گردید. "صفا" باین نظر بود که ریاست انکشاف وادی هیرمند بایستی مانند گذشته (ریاست نهر بغرا) تحت اثر و صلاحیت حکومت اعلی گرشک اجراآت بدارد. اگر این پیشنهاد پذیرفته نمی شود، اقلاً حکومت اعلی گرشک تحت اثر آن ریاست نوتاسیس و عبدالله "ملکیار" قرار نداشته، بلکه بطور مستقل اجراآت نماید. بروز این جنجال صلاحیت وظیفوی و اداری چیزی کم مدت یک سال را در بر گرفته، بالاخره منظور نگردیده و در نتیجه استاد محمد ابراهیم "صفا" هم بجای مکلفیت ایفای وظیفه و یا هم اشتغال کدام وظیفه و مقام دیگری، در اواخر سال 1337 شمسی به صوب ختم رسمی کار و خانه نشینی سوق و در فرجام تقاعد نمود.
ماحصل تقاعدی ایام وظایف رسمی "صفا" را مالکیتش بر دو پارچه زمین در دهنه غوری و دوشی تشکیل می داد. همسایه های زورمند زمیندار اکثر اوقات مولد و مایۀ اذیت و آزارش بودند. وی به ماه ها بالای زمین های تقاعدی غرض تصفیه معضلات رفته و هم بعضاً در حال دوری از خانه و فامیل، مریضی های متنوعی را سردچار می شد، در حالیکه به تکلیف معده از سالهای قبل مصاب بود.
مرحوم "صفا" با رهائی و فراغت جنجال امور اداری، به رسیدگی مشاغل مورد پسند و علاقه اش یعنی شعر، ادب، فلسفه و منطق، همچنان تحقیقات و تتبع در دیگر ساحات علمی وقت کامل پیدا کرده، خاطر جمع و آرام به جلو می رفت. در زمینه به ادامۀ آثار قبلی نظم و نثر، انباشته های متنوع دیگری نیز بجا گذاشت که طبع و نشر آن همه مقالات در جراید و مجلات وقت کشور گواه برجسته و خوبی درین عرصه می باشند. پیشتر از تقاعد کار رسمی، در سال 1330 هـ. ش. کتابی بنام (تاریخ ادبیات افغانستان) که نگارنده های آن علاوه بر استاد محمد ابراهیم "صفا"، استادان دیگری چون احمد علی "کهزاد"، میرغلام محمد "غبار"، محمد علی "زهما" (بجای محمد کریم "نزیهی" که نسبت گرفتاری های شخصی در تکمیل آن حصه نگرفت) و علی احمد "نعیمی" می باشند از طرف تألیف و ترجمه وزارت معارف انتشار یافت. همین قسم اثر فلسفی "صفا" را بنام «سه نفر سیاح» می توان بیاد آورد که بصورت پاورقی در روزنامه (انیس) نشر شده و همچنان رسالۀ «گل مزار» که قسماً در مجله ژوندون بچاپ رسیده است. اثر دیگر فلسفی استاد "صفا" عبارت از «عشق و فلسفه یا فلسفه حوادث» است. اثر مذکور در فصلنامۀ (رنگین) که تحت نظر محترم محمد حیدر "اختر" اداره می شد، بشماره های 5 تا 14 در هامبورگ کشور آلمان مزین به طبع و نشر گردیده است. این اثر فلسفی بعد تر به یاری و نوشته های محترمان واصف "باختری" و نصیر"مهرین" در سایت (فردا) و ( خوشه ) نیز بطور کامل انتشار یافته است. البته در (دانشنامه آریانا) سال 2008 م. نیز تذکراتی در زمینه وجود دارد.
حکایتی از دهۀ سی را که محترم سید نعیم "علوی" زیر عنوان (یادی از صفای بزرگوار) نگاشته، در یک قسمت آن چنین درج است: «... بنده در این مختصر حکایتی را از فراز و نشیب زندگی آن مرحوم با شما در میان می گذارم، که از یک جانب گواه دانشمندی آن فرهیخته مرد می تواند باشد و، از جانبی هم جفاکاری زمامداران وقت را نه تنها در حق آن مرحوم بلکه در حق نسل جوانی که تشنۀ دانستن و اندوختن بودند، آشکار می سازد. در یکی از سالهای دهۀ سی شمسی، سه تن از دانشمندان وقت، استاد عبدالحق بیتاب، استاد خلیل الله خلیلی و استاد محمد ابراهیم صفا در دانشگاه کابل بحیث استادان تدریس می نمودند، ولو این سه دانشمند تحصیلات عالی نداشتند، اما احاطۀ شان در علوم متداول، این شانس را برایشان میسر گردانیده بود.
مدتی نگذشت که استاد صفا در مجمع محصلین محبوبیت خاص حاصل نمود. محصلین بعد از ساعت درسی به دور او حلقه می زدند و از هر چه می پرسیدند و مرحوم استاد صفا هم با اشتیاق کامل به پاسخ می پرداخت و برخی ازین شاگردان گاه گاهی به منزل استاد صفا نیز سر می زدند و از صحبت های آن مرحوم مستفید می شدند.
باری، یکی از محصلین آن زمان حکایت می کرد که استاد صفا با چنان گیرایی، منطق و انسجام سخن می زد که ما شاگردان آرزو می کردیم روزی برسد تا ما هم با چنین گیرایی و انسجام سخن بزنیم.
دریغا و اسفا آن چنان که خود در یکی از آثارش زیر عنوان عشق و فلسفه شکایت می کند، گویا دانشش بلای جانش بوده است و، این بار نیز چنین شد. دولتمردان وقت از نزدیکی و محبوبیت او در میان نسل جوان در هراس شدند، پس باید چاره ای در طرد او از محیط علمی پوهنتون می اندیشیدند و، یگانه راه به نظر آنان لغو مضمونی بود که مرحوم استاد صفا آنرا تدریس می کردند، که چنین کردند!

باوجود تلاش های پی گیر مرحوم پوهاند اصغرخان در مخالفت با این تصمیم، مضمون لغو شد و بدین ترتیب استاد صفای مرحوم از تدریس در پوهنتون  محروم گردانیده شد. باید یادآور شوم که استاد صفا نه تنها در فاکولتۀ ادبیات بلکه در فاکولته های شرعیات و حقوق نیز تدریس نموده است».
"صفا"ی درد آشنا و تلخکام در برابر نشیب و فراز زندگی، زد و بند های حیات سیاسی و عواقب ناشی از آن چون حبس چهارده ساله سیاسی و سائر ناملایمات علاوه بر ناخوشی های چون تکلیف دائمی معده، صاحب مقاومت و ایستادگی زیاد بود. وی به تجملات، دارائی و مادیات آن قدرها تمایل و وابستگی شدید نداشت، مگر نمی توانست همه را دور از نظر هم داشته باشد. با وجود علالت مزاج، بالاخص تکلیف معده، بصورت منظم حتی در روز چند گولی از مُسَکِن نوع طبابت یونانی را بزیر زبان انداخته و از تأثیر آب شدنش تسکین می یافت. در روز چهار تا پنج مرتبه کم کم غذا صرف می کرد، اما در آن سن تقاعدی و ناتوانی جسمی ناگزیر بود به خبرگیرائی زمین ها رفته، جار و جنجال های عایده اجاره و مشکلات ناشیۀ آن را مرفوع بدارد. بالاخره مصمم شد، تمام زمین ها را بفروشد تا ازین رهگذر آرامش جسمی و فکری برایش نصیب گردد. ناگفته نماند "صفا" منزل شخصی خود را که واقع کارته چهار و دارای ساحه وسیع و موقعیت خوبی بود نیز قبلاً فروخته بود. در جادۀ عمومی کارته منازلی که برای اشخاص سرشناس صاحب استحقاق توذیع شده بود، حویلی اول از میر قاسم آغا وزیر عدلیه، دومی از محمد انور "بسمل" معیین مجلس اعیان، سوم از میر محمد صدیق خان، چهارمی از محمد ابراهیم "صفا"، پنجم از داکتر انس و به ادامه سرک اول، منزل غلام سرور خان "ناشر"، عبدالملک خان "عبدالرحیم زی" وزیر مالیه و میر محمد یوسف آغا وزیر وقت زراعت و دیگران بود، "صفا" آن منزل شخصی را بفروش رسانده و همگی در خانه کوچکتر مثلث نمای شهرنو عقب لیسه عالی زرغونه مسکن گزین شدند. بعداً آن هم بفروش رسیده و در سرک هفتم تایمنی وات تعمیر دو منزله و نسبتاً وسیع تری را صاحب گردیدند.


در کارته 4، شهرنو و تایمنی وات تا آن جایکه بیاد دارم، استاد محمد ابراهیم "صفا" که بیشتر مصروفیتش به نوشتن و خلق آثار ادبی، فلسفی و منطقی بود، بالای یک تخته بلاک نسبتاً ضخیم برابر به نیم تخته کاغذ، بالای ورق های مستطیل شکل کوچکتر که به قیدک تخته بند می شد، بصورت بسیار ریز ریز می نوشت، نوشته اش را هم در اوقات مختلف ادامه داده و پیش می برد. گاه گاهی برخاسته و دلربایش را که یگانه آلۀ موسیقی مورد علاقه وی بود، برای مدت کوتاهی بدست گرفته، می نواخت و به آواز خفیف یگان صدا کشیده و زمزمه می کرد. باز بطرف المارئ که در سمت پایانی اطاق نشیمن  قرار داشت رفته، توضیح مطلبی را که در نظر و مفکوره خود داشت از لا به لای کتاب های قدیمی و جدیده کتابخانۀ کوچک خود می جُست. گاهی هم در مذاکرات با سائر اعضای فامیل که حضور می داشتند، سهم گرفته و باز به مصروفیت دیگری رو می آورد. ضمناً هم شنیده و احساس می شد که آیات پاک کلام خداوندی را بمنظور تکمیل حفظ قرآن کریم از بر و به آهستگی می خواند.

 

آثار و داشته های مرحوم "صفا"

 

استاد محمد ابراهیم "صفا"، هنگام مسئولیت ادارۀ اخبار (اصلاح) که تحریر سرمقاله از جانب مدیر مسئول حتمی بود، برای وی امر عادی و ساده ای بیش نبود. در آن زمان، هم قبل و هم بعد از آن مقالات سیاسی، اجتماعی، علمی، ادبی و فلسفی زیادی رقم زده و از خود بجا مانده است. به رشته، شمار و حساب آوردن تمامی آثار نوشتاری "صفا" ساده نیست، مگر آن که گرد آورندۀ علاقه مند، دلسوز و دراکی سراغ شود و بتواند آن همه را از لا به لای آرشیف جراید، مجلات و سائر نشرات اطلاعات و فرهنگ کشور بیرون آورد. البته که عملیۀ مذکور را باز هم تکمیل شده نمی توان بحساب گرفت چه در نشریه های خارج کشور، مانند ایران و دیگر کشور های دری زبان، هم آثار نثری و شعری استاد "صفا" و همین طور اشعار "بسمل" برادر بزرگش، گاه گاهی به طبع و نشر رسیده است. بهر حال ... نظم و نثر مرحوم استاد "صفا" که اقبال طبع و چاپ مجلد و یا نشریه ئی را یافته و بدسترس قرار گرفته بدین ترتیب می باشد:
ــ (نوای کهسار) در 1329 هـ. ش. زمانیکه "صفا" بحیث مستشار تجارتی افغانستان در کراچی بود، شاعر خود دیوان شعری اشرا بداخل 128 صفحه و به تعداد یک هزار جلد بچاپ و نشر رسانده است.
ــ ( منطق تعلیل استقرا و میتودولوژی) اثر نثری استاد محمد ابراهیم "صفا" است، تحت عنوان (مختصر منطق) در 200 صفحه بالوسیله مطبعه دولتی چاپ و طبع شده، مستحق جائزه اول مطبوعاتی نیز گردیده است.
ــ (گزیدۀ غزل های محمد ابراهیم صفا) در سال 1367 ش. طبع و انتشار یافته، در آن اشعار "صفا" که حاوی 88  پارچه شعرش می باشد، از نگاه زمانی همردیف آن (گزیده غزل های بسمل) نیز بچاپ رسیده است. این دو اثر یاد شده به پیوست نشر کردۀ "انجمن نویسندگان افغانستان" باحتفال ده سالگی انجمن مذکور از 1357ـــ 1367هـ.ش. در دوره ریاست اکادمیسین دستگیر پنجشیری به آن انجمن، زیر عناوین (گزیدۀ غزل های صفا) به نمره مسلسل 142 و (گزیده غزل های بسمل) به 143 هرکدام به تیراژ 2000 جلد از مطبعه دولتی انطباع و انتشار یافته است. این غزل ها توسط شخصیت های با صلاحیت ادبی و فرهنگی کشور محترمان واصف "باختری"، عبداللطیف "ناظمی"، رفعت "حسینی" و ناصر "طهوری" ارزیابی، نقد و زمینه  نشر آن ها از سوی شورای شعر انجمن نویسندگان افغانستان مساعد گردید. در این جا می شود به خاطر آورده و صراحت بخشید که برادر خورد "بسمل" و "صفا" یعنی مرحوم محمد اسمعیل "سودا" او هم شاعر بود، اما انجمن نویسندگان افغانستان از جریان بی خبر مانده و اطلاع نداشت، ورنه گزیده غزل های "سودا" برادر خورد "بسمل" و "صفا" را که (سه برادر شاعر) هستند نه دو برادر شاعر، در صورت آگاهی ایجاباً از سلسله (شورای شعر) انجمن مذکور به نشر و چاپ می رسید. باید پذیرفته شود که درین مورد تا بحدی قصور از ما بازماندگان سه برادر شاعر نیز می باشد، چه بنا بر عواملی که شاید ملحوظ سیاسی هم باشد، با نشرات، مطبوعات و رژیم سیاسی آن وقت ارتباطات نزدیک موجود نبود. بنااً اثر قشنگ شعری مرحوم اسمعیل "سودا" از نظر بدور مانده، پشت گوش شده و درحالی که نسخه های از آن دیوان نزد خودم، مرحوم محمد بشیررفیق، خواهرزاده و محمد حیدر "اختر" نواسه های برادران "سودا" و سائرین موجود بود. در زمینه اقدامی بعمل نیامد تا طبع و نشر آن صورت گرفته و مرحلۀ چاپ، طبع و نشر آثار شعری (سه برادر شاعر) نیز کامل می گردید ... بالاخره برای بار اول  در سال 1380 ش. از پشاور و مرتبۀ ثانی در 1391 هـ. ش. از راه مطبعۀ سجادی کابل، (بیاض سودا) اثر شعری موجز ولی زیبای مرحوم اسمعیل "سودا" را اقبال چاپ و طبع نصیب گردید.
ــ  اخیراً حاوی عنوان (لالۀ آزاد) مجموعهء شعر از استاد محمد ابراهیم "صفا"، بدون یاد آوری زمان، نام و محل چاپ با تیراژ نامعلوم در ورجینیای امریکا توسط پسر خوردش طبع و نشر فوتوکاپی مانند شده است.
اشعار محمد ابراهیم "صفا" به سبک و شیوه های مکتب هندی بوده، همچنان از طرفداران تحول ادبی و تجدد طلبی بوده، به اسلوب جدید و آزاد هم سروده های زیاد دارد. خصوصیت احتوای سبک آزاد و جدید شعر "صفا" در آن زمان، توأم و هماهنگ با تلاطم و موج حالت های حیات سیاسی وی توجه نویسندگان معاصر را بخود معطوف داشته، در زمینه با دلچسپی وافر از نگاه ها و دید مثبتی بر آن نقد و ارزیابی های شایانی بعمل آمده است.
مرحوم محمد ابراهیم "صفا" در همه احوال زندگی، چه موارد اجتماعی و حیاتی مطمح نظر باشد و یا سیاسی، شخصیتی نبود که کاملاً یک دنده یا باصطلاح سرتنبه در بجا آوردن امور جاریه باشد، بلکه شخصیت آگاه، متمایل به ترقی، پیشرفت معقول، متجدد و هم در عین حال با یک سنجش معقول در حرکت بود. در زمینه سیاست بر سبیل تبعیت و هماهنگی از روش خانوادگی خود، شخص دارای مفکوره مترقی، اصلاح طلب، مشروطه خواه و آزادیخواه بود. مناعت نفس و استقلال فکری و عدم تسلیمی به امیال نادرست دیگران، بنا بر محاسبه دقیق و منصفانه ایکه داشت، همچنان ملاحظاتش در اجرای امور سیاستمدارانی که در حقیقت سیاستی نداشته و سوته حافظ گویا به پیش میراندند، شدیداً مخالف و سرسختانه در تضاد بود. همان بود که زمانی به پیش آمد تا از خورد و بزرگ فامیل و خودش در زندان سیاسی بیش از چهارده سال ارگ شاهی و محبس عمومی دهمزنگ (آل یحیی) افتادند. محترم خالد صدیق "چرخی" که ایشان نیز تلخکامی های محابس (آل یحیی) را بمدت مدیدی همراه با فامیل خود کشیده اند، درین اواخر (1390 ش.) آثار با ارزشی منجمله "برگی چند از نهفته های تاریخ در افغانستان" را به ارمغان داده اند. در اثر مذکور اضافه بر سائر سیاسیونی که در قید، زد و بند محابس (آل یحیی) گیر مانده بودند، از اعضای خانواده "ناظرصفر" کُلاً و بصورت مشرح تر و صحیح تری لطف نموده و بحث داشته که سزاوار و شایان کمال امتنان از یادآوری های نیک شان می باشد.
ښاغلی صدیق "چرخی" در مصاحبه ایکه اخیراً با محترمه زهره یوسف "سلطانزوی" داشتند، از روی تصادف آن را در تلویزیون آریانای امریکا شنیده و دیدم که مصاحبه سودمند و جالبی بود. ضمن گفتار شان به نکته جالبی اشاره کردند، آن این که ترویج و اشاعۀ اصطلاح (آل یحیی) ابتکار مرحوم "صفا" است که برای بار اول آن را بکار برده. کلمه مذکور کدام معنی خراب و مفهوم زشتی ندارد چنانیکه از آن برداشت شده است ...
خوب بهرصورت، هرچه باشد حال در موارد خاص و بعضاً ذکر اوصاف غیر قابل تعریف اولادۀ یحیی یعنی پدر سلطان محمد "طلائی" بکار می رود. می گویند دزد سرِ خود پر دارد، ورنه کلمه "آل" که بمعنی خانواده، قوم، خویش و عشیره است برای هر اسمی که پیشاوند گردد استعمال شده می تواند بدون این که زشت، دکه خور و برخورنده باشد. در متن قرآن پاک خداوندی بیشتر از یازده بار کلمه (آل) با پساوندش چون : ابراهیم، نوح، هود، لوط، فرعون ..... آمده است. به حدس بنده، در آن روزگارانی که مرحوم "صفا" بحفظ و از بر نمودن قرآن پاک الله می پرداخت همین کلمه (آل) که پساوندش نام اشخاص دارای اوصاف مختلف بود، برایش جالب توجه واقع شده، مناسب و جایگاه خوب برای چسپ نام و ذکر خاندان یا خانوادۀ یحیی مسمی به (آل یحیی) یافته و بکار برده که حتماً جنبه و صبغۀ ناخوشایندی آن را خود (آل یحیی) چون دیوار نم کش بطرف خود کش کرده، آن را ناسزا و توهین در حق خویش می پندارند. خوب ... باشد، همچنانیکه برداشت کرده اند، شاید صحیح باشد و یا که تصادفاً درست فهمیده اند.
در باره استاد مرحوم محمد ابراهیم "صفا" هرقدر بیان شود، موضوعات جالبی یافت می شود و می توان گفت که باز هم بسنده نیست. اصلاً سزاوار است تا قلم بدست درستی وارد عمل شود که راجع به شخصیت، صفات و اوصاف وی از نزدیک صاحب معلومات ثقه باشد، همه گفتنی ها را بدون ملاحظه و بی پرده برشته تحریر درآورد. بنده فقط خواستم تا از استاد مرحوم محمد ابراهیم "صفا" در سلسلۀ معرفت و یادآوری خانواده "ناظر محمد صفر" افغان یوسفزائی چترالی الاصل، بحیث سومین فرزند ناظر صفر اظهارات ناچیزی داده، بقدر توان در زمینه شناسائی و ابراز شمه ای از شرح حال "صفا"ی مرحوم خدمتی بجا آورده باشم، امید است در خور پذیرش واقع شده بتواند.
استاد محمد ابراهیم "صفا" که بیشتر از پنجم حصه عمر پربهای خویش را در قید یا حبس سیاسی بسر برد، با اندوخته ها و انباشته های علمی ادبی، منطقی و فلسفی که از خود بجا گذاشت بتاریخ 3 جدی سال 1359 هجری شمسی، همانا از اثر تکلیف دایمی معده که شکل سرطانی را گرفته بود، در منزل شخصی خود واقع تایمنی وات کابل داعی اجل را لبیک گفت. مرحوم قاری محمد ابراهیم "صفا" در حظیره ایکه پدرش ناظر محمد صفر خان در قول آبچکان ده افغانان خریده و بنام (حظیره ناظر صفر) تا حال پا برجاست، بخاک و آرامگاه ابدی اش سپرده شد.
در ذیل بمثابه اختتامیۀ مبحث، اینک چند نمونه از اشعار مرحوم استاد محمد ابراهیم "صفا" بمطالعه معززین صاحب علاقه از تۀ دل با ابراز امتنان تقدیم است:

 

به مژگانش اگر حــــــرف از دل آزرده میگفتم
حدیث اضطراب صید پیکان خورده میگفتـــــم
به هجر او گر ازغمخانه دل میزدم حــــــــرفی
مثال از ختم بزم عیش و شمع مـــــرده میگفتم
اگر در بستر بیماری از درد جـــــــــــگر او را
دو حرفی می زدم دندان به لب افشرده میگفتم
گر از طبع پریشان شکوه می شد نزد او ممکن
به آخر اندکی از خاطر افــــــــــــــسرده میگفتم
چو میکردم حساب محرمان بـــــــــــزم انس او
ازین عشرت نصیبان خویش را نشمرده میگفتم
ز حال خورده های دل به زیــــــــــر پای ناز او
به آدابی که بر حرفم نگیرد خـــــــورده میگفتم
به هر جا وصف اوضاع شهیدان تــو می کردم
"صفا" را کشتۀ ناخورده و نابرده می گــــفتم

 

بسته زلفش دل هشیار هــــــــــــــــم دیوانه هم
این سخن مشاطه هم گفته است با من شانه هم
همچو عاشق یار نیز از سوز الـفت دور نیست
سوخت شب در محفل ما شمع هـــم پروانه هم
عشق بی قانون ندانستم چــــه کیشم داده است
در فغان است از طواف کعبه هـــــم بتخانه هم
لطف خوشخالان کوثر لب بما دیـریست نیست
قطع شد از ملک خوبان آب مـــــا هم دانه هم
در دل بشکسته از غم انجمن پیـــــراست داغ
خانه یی دارم که هست آباد هم ویـــــرانه هم
خودسری های جنونم بسکه اغوا کرده است
می کشد سر از قبولم خویش هـــم بیگانه هم
چارۀ دیوانگی های "صفا" صــــورت نبست
گرچه دید این خیره سر زنجیر هم زولانه هم

 

چه رنگین خلعت افگنده است فیض عشق بر دوشم
که سر تـــــــــــا پا به رنگ لاله زار از داغ گلپوشم
ز راۀ چشم می نوشند مشتاقان شراب این جـــــــــا
که از خود برده کیف دیدن آن لعل می نـــــوشـــــم
به این پاماندگی احباب خـــــوش پیـــــمان میخانه
ز دستم برده میارند چون طفلان در آغــــوشــــــم
شعار عـــزلت من معنئ دارد کـــــــــه چون صهبا
نهان در خم دو روزی از پئ تأثیر می جـــــــوشم
به عشق او ز آه شعله رنگ و اشک خـــــون پالا
کنم تا خویش را ویران به چندین رنگ میکوشم
چو برقم من که از هر جلوه ام سیلاب ها خـیزد
نیم آن آتشی کز آب بتوان کرد خــــــــــــاموشم
به رنگ بوی گل از خویشتن هم می روم آخــر
"صفا" گر آن گلستان جلوه میسازد فراموشم

 

ز بس کز ضعف دیر آید برون از دل فغان مـــن
به گوشش تا رسد ترسم که باشد رفته جان من
سبکساری چنین گر میبرد یادم ز خــــــــاطرها
ز فکر خود هم آخر میبرد نام و نشان مـــــــن
ز آب آتش شود خاموش ای همدم نـــمی دانم
چرا از گریه گردد تازه تر داغ نهــــــــــان من
به یاد جلوه اش از بس خیالم در چمن پیــــچد
رودازدیده خوشبو چون گلاب اشک روان من
نیازی بــــــــا قد خم گشته با آن نوجوان دارم
خداوندا که تـــــــــیری بر نشان آرد کمان من
سر گیسو فشاند تا بــــــــگویم عرض حال دل
که نازش اندکی آشفته تــــــــر خواهد بیان من
به خال او به ذوق وصل دل بستم "صفا" لیکن
کنون ازتیره بختی داغ هجران است و جان من

 

کار عالم ساخت نیرنـــــــــــــــگ بلند و پست او
با نگاه شرمگین مــــــــــــــــــژگان بالا دست او
هرکه را دیدم به دور خویش از خود رفته است
وه چه می در جام دارد نرگس بـــــــــدمست او
عمرها دل بود از گیسو به گیسوی اســــــــــیر
لیک انداز دگر دارد گـــــــــــــــــرفت شست او
تازگی ها مفت زخم سینه تا باشـــــــد به چشم
آبداری های ابــــــــــــــــروی به دل پیوست او
در دم مردن "صفا" گفتـم به دل زخمم که زد
در میان مهوشان بر سیــــــــنه دیدم دست او

 

دل افسرده را سامــــــــــــــان داغ آتشینی ده
به این ویرانه جوش نوبهـــــــار گلزمینی ده
درین صحرا اسیر فطرت آزاد آهـــــــــــــویم
مرا هم ای جنون آخر دل وحشت قـرینی ده
جمود اینجا چو ساحل پایمالی در کمین دارد
مرا یم نقشبند و طبع طوفان آفـــــــــرینی ده
چو بلبل آتشی درمن فروزازشوق رنگ و بو
دل مست طرب سازی نـــــــــوای آتشینی ده
مزاج سرد را تا گرمئ پیدا شـــــــــود ساقی
از آن آبی که تاب شعــــله دارد ساتگینی ده
بهرکس هرچه میبخشی تودانی آسمان لیکن
"صفا" را ساغر گلگون و یـــار نازنینی ده

.....................................................................................................................

 

 



 
            

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin