Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 داکتر لعلزاد

چه باید کرد ؟

برنامه غنی «ادامه راه نجیب با آموزش از تجربه ناکام او» است !

? آنچه غنی می خواهد «ادامه حکومت خودش تا پایان دوره ۵ ساله»، «چوروچپاول بیشتر دارایی های عامه» و در نهایت، «تجهیز/اکمال بیشتر طالبان» (برای ادامه‌ی افغانیزه/پشتونیزه سازی کامل کشور) است!

? «تخلیه شهرستان ها»، «ملیشه سازی دولتی» و «دفاع از مراکز ولایات» (به ویژه شهرهای بزرگ/عمده)، دقیقا ادامه برنامه داکتر نجیب است که شاید بتواند عمر حکومت غنی در ارگ کابل را اندکی دراز کند (دیگر برای او هیچ مهم نیست که در شهرستان/ولایت ها چه می گذرد، روزانه چند نفر کشته می شوند و یا مردم با چه قحطی و قیمتی و مصیبت ها گرفتار می شوند)!

? حال، غنی می داند که طالبان آن‌قدر تقویه، تجهیز و اکمال شده اند و در تمام شهرستان ها آن‌قدر گسترش یافته اند که وارث بالاستحقاق و جانشین بلامنازعه قدرت او برای مدت های طولانی تر خواهند بود (زیرا او از یک سو با نابود سازی مستحکم ترین «پشت جبهات مقاومت» در گام اول، خواست که از «تجربه ناکام تسلیمی شهر کابل توسط نجیب به حکمتیار» جلوگیری کند و از سوی دیگر، رهبران و بزرگان اقوام غیرپشتون را آن‌قدر خسی و آلوده در فساد خود ساخته است که هیچ‌یک از آن ها «شهامت مقاومت» یا «ادعای زعامت» در کشور را ندارند... با آنکه «میدان برای همگان باز است»)!

? اثبات گفته های بالا را می توان در این «ادعا» و در «میدان عمل» دید که «غنی هرگز در صدد سرکوب طالبان و پاک سازی آن ها از شهرستان ها نبوده و نمی باشد» (او فقط می خواهد که به کمک «ملیشه های دولتی و نیروهای امنیتی» خود از سقوط شهرهای بزرگ/عمده جلوگیری کند… اگر بتواند)!

? غنی با این برنامه، «تا که می چلد، می چلاند» (ادامه حکومت تا سقوط و پس از آن نوبت طالبان کرام)!

+ + +

? در چنین اوضاع و احوال، وظیفه «نسل جوان» است که با تحلیل شرایط عینی (گیرماندن در بین دو «آسیا-سنگ») و تجربه/الگوی ماندگار مسعود بزرگ، بیندیشند که چگونه می توانند خود را حفظ کنند، منسجم شوند، رهبری خود را بوجود آورند، پایگاه های مقاومت خود را ایجاد کنند، لابیگری نمایند، ارتباطات (داخلی و خارجی) خود را گسترش دهند، حلقات خود را با هم وصل کنند و به «مبارزه و مقاومت» ادامه دهند...

? اگر کسانی توان ایجاد پایگاه و شهامت مقاومت در مقابل غنی/طالب را دارند، فراخوان «پیوستن افراد و نیروهای امنیتی» به پایگاه خود را صادر کنند، تا افراد و نیروهای عدالت‌خواه که نمی خواهند بیهوده در صفوف غنی/طالب کشته شوند، به پایگاه آن ها مراجعه کنند و «چوب سوخت ملیشه های دولتی و طالبی» نشوند...

..........................................

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

 

پرتونادری

 

حکیم الحکما به بازار آمد

 

حکیم الحکما به بازار آمد. این کتاب در انتشارات امیری در کابل به نشر رسیده است. این هم یکی از طنزهای این کتاب.

دارالحکمت حکیم الحکما

پردۀ نخست:

جماعتی از حکیمان روزی به دارالحکمت به دیدار حکیم الحکمای روزگار رفتند تا مناظره‌یی داشته باشند با او. چون مردمان شهر می‌خواستند بدانند که حکیم الحکما را این حکمت شگفت، از کدام چشمۀ جوشان جاری شده است.

حکمیان چون به درگاه رسیدند، ادب برجای آوردند و برجای‌گاه‌نشستند، آن‌گاه از حکیم الحکما پرسیدند:

  • ای حکیم گشاده زبان دراز دست! تو این حکمت چه زمانی و از کدام حکیمی آموخته‌ای که این گونه مردمان را در کوزه کرده‌ای و دهن کوزه را نمدپیچ ؟

حکیم الحکما در حالی که تبسم پیروزمندانه‌یی بر لبان سیاهش نقش بسته بود، گفت:

  • این حکمت نزد حکیمی آموخته‌ام که در جهان یگانه بود.

گفتند:

  • آن حکیم را نام چیست؟

گفت:

  • او را نام، ابوالحکم است.

حکمیان همه با شگفتی چشم در چشم هم دوختند و حکیم الحکما با نگاه‌های تحقیر آمیزی به سوی آنان می‌دید.

حکیمان در میان هم پچ پچ کردند، ابوالحکم! ابوالحکم! تا این که یکی از حکیمان با لحن آمیخته با تردید، پرسید:

  • این چه زمانی بود که تو به شاگردی ابوالحکم زانو زدی؟

گفت:

  • در  روزگارانی که هنوز از فلسفه و حکمت یونان قدیم خبری نبود. هنوز نام  افلاتون، سقرات و ارستو، به جهان اسلام نرسیده بود. از الکندی و از معلم ثانی-  ابو نصر فارابی - خبری نبود، ابن سینا را کسی نمی‌شناخت؛ ابوالحکم  یگانه حکیم روزگار بود که هیچ آفریده‌‌یی بر روی زمین پرسش‌های حکیمانۀ او را پاسخی نداشت!

حکیمان بار دیگر به پچ پچ افتادند و این بار همه‌گان با یک صدا پرسیدند:

  • های حکیم الحکمای روزگار! مگر تو زانوی شاگردی نزد ابوالجهل زده‌ای؟ همان که سخنان پیغبر را نمی‌پذیرفت و از معراج پیغمبر انکار می‌کرد!

انفجار خندۀ حکیم الحکما تمام تالار را لرزاند و دهان بازش به حفره‌یی می‌ماند که گویی همه تاریکی هستی از همین حفره بر زمین و آسمان پخش می‌شود.

انفجار که پایان یافت، حکیم الحکما گفت:

  • بلی، بلی، همان ابوالحکم را می‌گویم که شما او را ابوجهل می‌گویید!من زانوی شاگردی نزد او زده‌ام  و این حکمت از او آموخته‌ام. او نخستین حکیم روی زمین بود و چنین است که جهان مرا به نام حکیم دوم می‌شناسد؛ آن گونه که ابونصر را معلم ثانی گفته اند!

جماعت حکمیان بی آن که چیزی بگویند از جای برخاستند تا بروند که ناگاه حکیم الحکما فریاد زد:

  • « به کجا چنین شتابان! » بنشیند که تازه باب بحث و فحص آغاز شده است!

جماعت حکیمان ایستادند و یک صدا گفتند:

  • آن را که تو ابوالحکم می‌گویی ما او را ابوجهل می‌گوییم و این حکمت که تو از او یاد گرفته‌ای حکمت سیاه است. ما رفتیم که بحث با شاگرد ابوجهل راه به جایی نمی‌برد!

هنوز جماعت حکیمان از کاخ حکیم الحکما بیرون نشده بودند که انفجار خنده‌ها پیروزمندانۀ او به مانند آتش فشانی در همه جا پیچید، چنان بود که در و دیوار کاخ می‌لرزید و جماعت حکیمان در میان موج‌های دود و آتش خنده‌های حکیم الحکما ناپدید شدند و تنها آتش‌فشان خنده‌ها بود که کاخ را می‌لرزاند و در همه سوی پخش می‌شد و حتا می‌رفت تا ابری شود سیاه و  غبار آلود در برابر خورشید.

پردۀ دوم:

از جماعت حکیمان خبری نشد. مردمان شهر باز جایی گرد آمدند. چون حکمت و عدالت حکیم الحکما برای آنان به معمایی بدل شده بود و به گره کوری که پیوسته می‌خواستند این گره را بگشایند.

باز همان پرسش در ذهن مردم سمارق‌وار قد می‌کشید: این حکمت که حکیم الحکما می‌داند چگونه حکمتی است؟ او این حکمت و این عدالت را از کجا آموخته است؟ حکمت و عدالتی که تا این گردنده گردون برجای بوده، کسی مانند آن را ندیده است.

 همه چشم به راه دوخته بودند که شاید جماعت حکیمان از راه برسند؛ اما صدای گامی در راه نمی‌پیچید. جماعت مردم را نیز سکوتی فراگرفته بود تا این که یکی از مردان روزگار دیده‌ از جای برخاست و گفت:

  • ای دوستان چرا سر بی‌درد خود را  این همه به درد می‌اندازید! حال که گوی و چوگان و میدان در دست حکیم الحکما است، هرگونه که بخواهد حکمت و فلسفه را شلاق می‌زند. به یاد‌تان نمی‌آید که در مکتب می‌خواندیم: « چو میدان فراخ است گویی بزن». حال میدان برای حکیم الحکما فراخ است، هرگونه که خواسته باشد گوی می‌زند و ...

هنوز سخنان مرد روزگار دیده، تمام نشده بود که مرد جوانی از جای بلند شد و باصدای آمیخته باخشم و هیجان گفت:

  • ماهم این شعر را به یاد داریم: « چون سرو کارتو با کودک فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد». حال که در این روزگار با چنین حکیمی سروکار پیدا کرده‌ایم، باید رنگ و بوی حکمت او را و عدالت او را بدانیم. او باید برای ما پاسخ‌گو باشد که حکمت او و عدالت او ریشه در کجا دارد؟ ما که از حکمت و عدالت او سر در نمی‌آوریموریآوریم

! این حق ماست که باید بدایم.

تا مرد جوان خواست نفسی تازه کند که مرد میانه سالی از میان جماعت مردم صدا زد:

  • های، برادران! این دوست سخنی درست می‌گوید! ما باید بدانیم که عدالت او چگونه عدالتی است. عدالت زمینی است یا آسمانی! نشود که او به نام عدالت، مانند ضحاک‌ماران مغز سر جوانان ما را خوراک مارهای خود سازد!

پیش از رسیدن جماعت حکیمان باید جماعتی از قاضیان خود را به نزد او بفرستیم تا قاضیان دریابند که این عدالت حکیم الحکما از کجا و چگونه می‌آید؟ چه رنگی دارد؟ آیا عدالت است یا این که بی‌دادگری خود را به نام عدالت رنگ زده است. با دزد است یا با کاروان‌!

شوری در میان مردمان افتاد و همه‌گان گفتند: بهتر از این سخن دیگری نیست. فردا باید گروهی از قاضیان برگزیده را به دارالحکمت نزد حکیم الحکما بفرستیم و چنان نیز کردند.

پردۀ سوم:

چون جماعت قاضیان به دارالحکمت رسیدند، آنان را به تالاری بردند که حکیم الحکما با گروه مردمان حکمت می‌گفت و گلیم عدالت می‌بافت.

 مردمان به دادخواهی آمده بودند. قاضیان ادب برجای آوردند، در گوشه‌یی از تالار نشستند و شاهد مناظرۀ مردم با حکیم الحکما شدند.

مردی پریشان احوالی از میان برخاست و با فریاد گفت:

  • ای حکمت‌دار بزرگ! در این روزگاری که تاریکی همه‌جا را فرا گرفته است چراغ حکمتت روشن باد! اگر این چراغ کورسوز حکمت و عدالت تو نمی‌‌بود، در این سنگ‌لاخ پرمار و گژدم  و  پر غُندل، ما پیش‌پای خود را چگونه می‌دیدیم؟

من کوه‌ها دشت‌ها و دریاها را پشت گذاشتم و به درگاه تو آمده‌ام، به درگاه تو دادخواه آمده‌ام. بر من ستمی‌رفته که بر هیچ کافری در این جهان نرفته است! بغضی سوزانی گلوی مرد را گرفت.

چهرۀ حکیم الحکما رنگ به رنگ می‌شد. گویی دندان روی دندان می‌فشرد. مرد حس‌کرد که غم و درد او حکیم الحکما را  این گونه بی‌قرار ساخته است. چنین بود که خواست تا بیش‌تر از درد خود بنالد؛ اما ناگاهان فریاد حکیم الحکما به مانند تُندری در تالار پیچید، بس است!

 چه می‍خواهی بگویی؟ حکیمان گفته اند: زر را با همه چیز می‌شود خرید؛ اما وقت را نمی‌شود به هر چیز فروخت. اصل گپ خوده بگو!

گویی نفس مرد بریده شد. دلش در سینه به تندی به تپیدن در آمد. نفس درازی فرو برد و دست برشانۀ مردی که در کنارش نشسته بود زد و گفت:

  • بی‌حوصله‌گی از شما دور باد ای کوه بلند حکمت و عدالت! این مرد را که می بینید؛ فرزند جوان مرا کشته است!

بار دیگر فریاد حکیم الحکما چنان تندری همه‌گان را تکان داد:

  • برخیز ای نفرین شدۀ حکمت! مگر ندانسته بودی که این جا دارالحکمت است و عدالت ما با حکمت ما مانند دستۀ یک « غُولک» با هم پیوسته است. آن که از خط قرمز ما می‌گذرد، با غولک عدالت و حکمت کوبیده می‌شود تا چشم از کاسۀ سرش بیرون شود! بگوی چگونه آن جوان به ثمر رسیده را کشتی!

مرد با صدای لرزانی گفت:

  • دارالحکمت شما همیشه چراغان باد! من نمی‌خواستم او را بکشم. چند روز پیش، همین که از خانه بیرون شدم، مرد جوانی را دیدم که بر دیوار خانه من می‌شاشید؟
  • چگونه می شاشید؛ ایستاده یا نشسته؟
  • ایستاده بر دیوار خانۀ من می‌شاشید.
  • باز تو چه کردی؟
  • هیچ، تفنگی داشتم که از پنج هزار سال غیرت افغانی برای من به میراث مانده بود، رفتم از خانه برادشتم و تنها یک دززززز کردم  ...

حکیم الحکما به فکر فرو رفت. هرقدر که بیش‌تر فکر می‌کرد پنجه‌اش را بیش‌تر در سوراخ بینی‌اش فرو می‌برد. مردمان ترسیده بودند که مبادا پنجۀ او از فرق سرش بیرون بزند! تا این که با فشاری پنجۀ خود را از سوراخ بینی‌اش بیرون کرد. گویی تفنگ دو میلۀ پنج‌هزار سالۀ غیرت خود را «لته کش» می‌کرد و درحالی که به سوی پنجۀ خود با نگاه‌های حکیمانه‌یی می‌دید، پرسید:

  • گفتی چگونه بر دیوار خانۀ تو می‌شاشید؟
  • ای حکیم، درخت خشکیدۀ حکمت و عدالتت پر میوه باد! گفتم که ایستاده بر دیوار خانه من می‌شاشید.
  • خو خو، او ایستاده بر دیوار خانۀ تو شاشیده است!

حکیم الحکما، لحظه‌های خاموش ماند و چشم بر زمین دوخت و بعد به مردی که به خون خواهی فرزند خود آمده بود، گفت:

  •  می‌دانی! فرزند تو ایستاده بر دیوار خانۀ این مرد شاشیده است. می‌دانی سگ‌ها هم ایستاده بردیوار‌ها می‌شاشند، او ایستاده بر دیوار شاشیده و هر سگ‌ هم ایستاده بر دیوارها می‌شاشد، پس آن فرزند جوان تو یگ سگ بوده است. این مرد فرزند ترا کشته، برای آن که فرزند تو ایستاده بر دیوار خانۀ این مرد شاشیده است.

 تو هم برو  تفنگ غیرت پنج‌هزار سالۀ خود بردار و اگر کدام سگ این مرد بردیوار خانه تو شاشیده باشد او را با یک دزززز بکش! متوجه باشی که حق دو دزززز را نداری!  حکمت عدالت چنین می‌گوید.

 عدالت بدون حکمت عدالت نیست. بروید و از حکمت و عدالت ما در میان مردمان سخن‌ها گویید تا ریسمان بی عدالتی کوتاه شود.

مرد دادخواه واویلاکنان با دوست بر سر خود زد و با فریاد بلند گفت:

  • این چگونه حکمت است؟ این چگونه عدالت است که خون یک انسان را با خون یک سگ برابر می‌کنید؟

حکیم الحکما با چهرۀ رضایت‌مند از اجرای عدالت خود گفت:

  • کسی دیگری هم به دادخواهی آمده است؟

چند تن از جا خود برخاستند و یکی از آنان گامی به پیش گذاشت و گفت:

  • ما نیز به دادخواهی آمده‌ایم و به حکمت و عدالت شما پناه آورده ایم!
  • می‌شنوم، می‌شنوم ، بگویید چه دادخواهی داردید؟
  • ای حکیم بزرگ روزگار! ما از پدر پدر کشاورزان پنبه‌کاریم. تمام زمین‌های خود را پنبه می‌کاریم.
  • بسیار خوب، بسیارخوب، پنبه‌کاری ستون فقرات اقتصاد ما را می‌سازد. اگر برف نبارید بر زمین های تان پنبه بکارید تا زمین فکر کند که برف باریده است و چاه‌های آب خشک نشوند!

 

در این وقت‌ها به پنبه نیاز بسیار داریم. برای آن که  وقتی سربازان را تابوت می‌کنند باید در تابوت در دو کنار جسدهای خونین سربازان پنبه تخته کنند تا خون شان بر زمین نریزد. ما هرگز نمی‌خواهیم که خون یک سرباز بر زمین بریزد؛ اما وقتی پنبه نباشد خون آنان از تابوت‌ها می‌ریزد و مردم فکر می‌کنند که در حکمت ما پاس‌داری از خون سربازان نیست!

پس از این باید به جای یک چهارک پنبه برای تابوت هر سرباز یک سیر پنبه گذاشته شود! حقوق پنبه‌‌یی آنان باید چهار برابر اضافه شود. این حق سرباز است که آرام در تابوت بخوابد! پس شما باید بیش‌تر پنبه بکارید! من در کنار شما هستم.

 

  • ای حکیم بزرگ! سخنان شما هرکدام مرواریدی است که این مردم حکمت ناشناس، قدر آن را نمی دانند! اما شکایت این است که در سال‌های که شما خنگ حکمت و عدالت خود را زین زده اید، ما با مشکلی سختی رو به رو شده‌ایم.

 

  • بگوی می‌شنوم، چه مشکلی دارید؟
  • ما در ده‌کده‌های پایین آب، زنده‌گی می‌کنیم و مردمان ده‌کده‌های بالا آب، تمام آب را به کشت‌زارهای خود بر می‌گردانند و پنبه‌زاران ما می‌خشکند و ما نمی‌توانیم از کشاورزی خود حاصلی داشته باشیم. چنین است مردمان این ده‌کده‌ها همیشه باهم در جنگ و خون ریزی اند.

حکیم الحکما دیگر نتوانست آرامش خود را نگه‌دارد و فریاد زد:

  • ای مردمان ابله و تفرقه‌انداز! کاش خداوند سرسوزن خردی برای‌تان می‌داد. وقتی کشت پنبه، این همه دشمنی دارد و وحدت ملی را تخریب می‌کند، چرا زمین‌های خود را پشم نمی‌کارید؟ بروید پس از این زمین‌های خود را پشم بکارید، پشم!

بگذارید سرزمین ما چار راه تمدن پشم‌های رنگ رنگ جهان باشد! در پشم‌ستان پشم‌ها رنگ رنگ اند؛ اما در آخر همه پشم‌های چندین رنگ، همان یک پشم اند. این همان تجلی کثرت در وحدت است. ما کثیر هستیم؛ اماباید در پشم‌کاری خود واحد باشیم! پشم‌ها همه یک پشم اند؛ اما در چندین رنگ و در چندین نام.

گفتم، بروید و پشم بکارید تا و حدت خود را با ریسمان‌های پشمین پیوند بزنیم!

مردمان، در برابر سخنان حکیم الحکما نمی‌دانستند چه بگویند؟ خسته و نا امید از تالار بیرون رفتند. اما دو تن هنوز آن جا مانده بودند. حکیم الحکما پرسید:

  • چگونه، مگر شما نمی‌خواهید زمین‌های‌تان را پشم کشت کنید؟

مردی از جای برخاست و گفت:

  • ای حکیم بزرگ چنین نیست. من مشکلی دیگری دارم. دیروز  هنگامی که سبد پر از تخم‌های مرغ  را به بازار می‌بردم ، این مرد در کوچه شتابان می‌دوید و پایش به پای من بند آمد و من به زمین

افتادم و همه تخم‌ها شکستند. من به دادخواهی نزد شما آمده‌ام.

 

چشمان حکیم الحکما به جایی دوخته شد و به اندیشۀ درازی فرو رفت. گویی می‌خواست همه فکرهایش را از چاه تاریک و ژرفی بیرون کشد. ناگهان چهره اش شگفته شد و با چهرۀ خندان گفت:

  • می‌دانی، مرغ پیش پیدا شده است یا تخم؟

مرد که انتظار چنین پرسشی را نداشت. سر بر زمین انداخت و خاموش ماند.

حکیم الحکما با خشنودی گفت:

  • می‌دانستم که پاسخ این پرسش را نمی‌فهمی، هیچ کسی نمی‌داند. این من بودم که نخستین بار این پرسش را در فلسفۀ خلقت هستی مطرح کردم.

این را بدان که تخم همان مرغ است و مرغ همان تخم. تخم همان مرغ ممکن الوجود است. مگر مرغ از تخم پیدا نمی‌شود؟ باز همین مرغ نیست که تخم می‌دهد پس مرغ هم تخم ممکن الوجود است. پس هر تخم برابر است با یک مرغ. بگو این مرد چند تخم ترا شکسته است؟

  • در سبد من پنجاه تخم مرغ وجود داشت ای بزرگ! همه تخم‌ها شکستند.
  • می‌دانی! بر بنیاد حکمت هستی شناسانه، این مرد در حقیقت‌الممکنات پنجاه مرغ را کشته است. چون هر تخم واقعیت ممکن یک مرغ را در خود دارد. ما از تخم به مرغ می‌رسیم و از مرغ به تخم.

حکیم الحکما، لحظه‌یی خاموش ماند و بعد با تمام حکمت عملی خود چیغ زد:

  • ای تخم شکن کوچه‌گریز! همین امروز به جای هر تخم باید یک مرغ به این مرد تحویل بدهی در غیر آن باید چنان ماکیانی پنجاه تخم مرغ را زیر سینه بگذاری و بیست شبانه روز بر آن‌ها بخوابی تا جوجه‌ها سر از تخم بیرون کنند. بعد باید به مانند ماکیانی کُت کُت کنان آن‌ها را بزرگ کنی تا هرکدام مرغی شوند.

مرد چاره‌یی نداشت. سر پایین انداخت از تالار بیرون شد.

حکیم الحکما، پس از این همه حکمت گویی‌های دراز، چنان بود که خسته شده است. دست چپ بر پیشانی نهاد و پلک‌ها روی هم گذاشت.

پیچ پچی در میان قاضیان که در گوشۀ تالار نشسته بودند شروع شد و همه‌گان از عدالت و حکمت حکیم الحکما در شگفتی فرو رفته بودند. یکی گفت چنین حکمت و عدالتی را هنوز کسی در هیچ گوشۀ جهان ندیده است!

قاضی دیگری نیز می‌خواست چیزی بگوید که حکیم الحکما دست از پیشانی برداشت و نگاه‌هایش به سوی جماعت قاضیان دوخته شد. تبسمی‌کرد، خالی از رنگ هر گونه عاطفه‌یی. با صدای آرامی که گاه‌گاهی می‌تواند با چنین صدایی نیز سخن گوید گفت:

  • روز و روزگارما چنین است ای قاضیان برگزیده! در شبانه روز 60 ساعت، یا به حکمت گویی با مردمان می‌‌پردازیم یا هم گره ازکارهای نا به سامان می‌گشایم. خوب است که شما همه چیز را دیدید که ما چگونه عدالت را با حکمت آمیخته‌ایم.

یکی از قاضیانی که ردای رنگ رنگی بر تن داشت از جای برخاست و گفت:

  • آری،ای حکیم الحکمای ابریشمین نفس! باور داریم که شما در حکمت دست ابوالحکم  و در عدالت دست پروکرستس یونانی را از پشت سر بسته اید. حکمت و عدالت را چنان باهم آمیخته اید که تا جهان جهان است دهان جهانیان باز خواهد ماند.

صدای خنده‌های حکیم الحکما قاه قاه قاه قاه ...... ها ها هاها ها ها هاهاها هی هی‌هی‌هی‌هی‌هی‌هی ههههههههههههههه هوهوهوهوهوهوهوه .... در تالار پیچید و اندام حکیم الحکما به مانند گنجشکی که روی شاخه‌یی در باد بلرزد، می لرزید. قاضی پس از خندۀ دراز حکیم الحکما گفت:

  • خنده‌های شما نشانۀ خرد است و هربار که شما می‌خندید از حکیم ناصر خسرو بلخی بدم می آید.
  • نه نه، نباید از حکمیان بدت آید! حکمیان چشم و چراغ تاریخ اند؛ اما جناب قاضی نگفتی چرا از حکیم ناصر خسرو بدت می آید؟
  • برای آن که او گفته است: خنده از بی‌خردی خیزد چون خندم / چون خرد سخت گرفته‌ست گریبانم / او نمی دانست که هزار سال بعد حکیمی می آید و با خنده‌های خود جهان را پر از حکمت می‌سازد!ش   اس

 

  • ای قاضی بی‌خبر از حکمت! اگر ترا ذره‌یی حکمت می‌بود می‌دانستی که این ناصر خسرو خنده‌های دیگران را گفته است، نه خنده‌های حکیمان را. خنده‌های ما خندۀ حکیمانه است، خندۀ حکمت است که از آن بوی عدالت می‌آید!

 

  • شما درست می‌گویید ای حکمت‌سوار روزگار ما! ما هم این‌جا آمده ایم تا بدانیم که این عدالت آمیخته با حکمت شما چه گونه عدالتی است؟ مردمان ما را فرستادند تابدانیم و به آن‌های بگوییم.

 

چهرۀ حکیم الحکما اندکی گشوده شد، صدای خنده‌اش در تالار پیچید؛ اما گویی شعر حکیم ناصرخسرو بلخی به یادش آمد و کوشید تا آرام‌تر بخندد. با صدای آرمی‌گفت:

  • شما خود دیدید که این عدالت آمیخته با حکمت من حتا پولاد را هم آب می‌کند. کوه را آب می‌کند. جنگل را در قفس می‌کند. دریا را می‌خشکاند. عدالت بی‌حکمت به شیطان چراغ بی‌تیل می‌ماند. شما که همه را دیدید، بروید به مردم بگویید!
  • همه را دیدیم و همه را به همۀ مردم خواهیم گفت؛ اما شما که در شبانه روز شست ساعت کار می‌کنید هوش از سرما پریده است. در این سخن شما چه حکمت است؟ مگر شبانه روز در دارالحکمت شما شست ساعت است؟
  • هههههههههههههههههه مگر این دو تن که در کنار من نشسته اند نمی بینید، ماسه ضلع یک مثلث تعریف ناشده هستیم. هرچند گاهی حکمت من این مثلث را مربع می‌سازد. ما در شبانه روز هرکدام بیست ساعت کار می کنیم می‌شود شست ساعت.
  • پس دارالحکمت شما همین مثلث الحکمت است؟ اما نگفتید، ای حکیم برگزیدۀ تاریخ!  که این دو تن که چون دو بازوی چپ و راست در کنار شما نشسته اند، چه  نام و چه نشانی دارند؟
  • هههههههههههههه گمانم گاهی کنزالفساد فی شفافیت الافغانی را نخوانده ای! اگر می‌خواندی به نام‌های عمرالحکمت و فاروق الحکمت آشنا می‌شدی که هر کدام  مکتب‌های تازه‌یی در حکمت الفسادالدموکراسی پایه گذاری کرده اند.
  • پس ای حکیم روزگار دیدۀ ظلمت‌سوار! این یاران گرمابه و گلستان شما نیز از سلالۀ حکمت الفساد اند؟
  • مگر تا کنون خردتان کجا بود، عمر الحکمت فی الفساد المالیات و فارق الحکمت فی الفسادالمکاتب و التخیلات یک روح در دو بدن اند. گویی یک تن اند. در کنزالفساد فی شفافیت الا فغانیه گاهی آنان را به نام « عمر – فاروق » نوشته اند و من عدالت را از همین « عمر- فاروق » آموختم و آن را با حکمتی که از ابوالحکم تلمذ کرده بودم آمیختم.

قاضیان چون به شهر برگشتند، مردمان پرسیدند: در دارالحکمت عدالت را چگونه دیدید؟ سرکردۀ قاضیان بی آن که پاسخی دهد ردای رنگ رنگی که بر تن داشت از تن بر کرد و به سویی انداخت، درحالی که نگاهایش به نقطۀ دوری دوخته شده بود، با آواز بلند خواندن گرفت:

 

آهن‌گران شهر شقاوت!

آیا درون کورۀ روح شما هنوز

یادی ز کاوه است

جز پرچم خمیدۀ تسلیم

بار دیگر به شانۀ این نسل یاوه است؟

*

 قاضی خواست تا این سرود را بار دیگر بخواند که یک بار نام کاوه بر لبان همه‌گان جاری شد و مردم با نگاه‌های پرسش برانگیزی به سوی هم می‌دیدند!

ثور 1397/ کابل

.....................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin