Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 داکتر لعلزاد

چه باید کرد ؟

برنامه غنی «ادامه راه نجیب با آموزش از تجربه ناکام او» است !

? آنچه غنی می خواهد «ادامه حکومت خودش تا پایان دوره ۵ ساله»، «چوروچپاول بیشتر دارایی های عامه» و در نهایت، «تجهیز/اکمال بیشتر طالبان» (برای ادامه‌ی افغانیزه/پشتونیزه سازی کامل کشور) است!

? «تخلیه شهرستان ها»، «ملیشه سازی دولتی» و «دفاع از مراکز ولایات» (به ویژه شهرهای بزرگ/عمده)، دقیقا ادامه برنامه داکتر نجیب است که شاید بتواند عمر حکومت غنی در ارگ کابل را اندکی دراز کند (دیگر برای او هیچ مهم نیست که در شهرستان/ولایت ها چه می گذرد، روزانه چند نفر کشته می شوند و یا مردم با چه قحطی و قیمتی و مصیبت ها گرفتار می شوند)!

? حال، غنی می داند که طالبان آن‌قدر تقویه، تجهیز و اکمال شده اند و در تمام شهرستان ها آن‌قدر گسترش یافته اند که وارث بالاستحقاق و جانشین بلامنازعه قدرت او برای مدت های طولانی تر خواهند بود (زیرا او از یک سو با نابود سازی مستحکم ترین «پشت جبهات مقاومت» در گام اول، خواست که از «تجربه ناکام تسلیمی شهر کابل توسط نجیب به حکمتیار» جلوگیری کند و از سوی دیگر، رهبران و بزرگان اقوام غیرپشتون را آن‌قدر خسی و آلوده در فساد خود ساخته است که هیچ‌یک از آن ها «شهامت مقاومت» یا «ادعای زعامت» در کشور را ندارند... با آنکه «میدان برای همگان باز است»)!

? اثبات گفته های بالا را می توان در این «ادعا» و در «میدان عمل» دید که «غنی هرگز در صدد سرکوب طالبان و پاک سازی آن ها از شهرستان ها نبوده و نمی باشد» (او فقط می خواهد که به کمک «ملیشه های دولتی و نیروهای امنیتی» خود از سقوط شهرهای بزرگ/عمده جلوگیری کند… اگر بتواند)!

? غنی با این برنامه، «تا که می چلد، می چلاند» (ادامه حکومت تا سقوط و پس از آن نوبت طالبان کرام)!

+ + +

? در چنین اوضاع و احوال، وظیفه «نسل جوان» است که با تحلیل شرایط عینی (گیرماندن در بین دو «آسیا-سنگ») و تجربه/الگوی ماندگار مسعود بزرگ، بیندیشند که چگونه می توانند خود را حفظ کنند، منسجم شوند، رهبری خود را بوجود آورند، پایگاه های مقاومت خود را ایجاد کنند، لابیگری نمایند، ارتباطات (داخلی و خارجی) خود را گسترش دهند، حلقات خود را با هم وصل کنند و به «مبارزه و مقاومت» ادامه دهند...

? اگر کسانی توان ایجاد پایگاه و شهامت مقاومت در مقابل غنی/طالب را دارند، فراخوان «پیوستن افراد و نیروهای امنیتی» به پایگاه خود را صادر کنند، تا افراد و نیروهای عدالت‌خواه که نمی خواهند بیهوده در صفوف غنی/طالب کشته شوند، به پایگاه آن ها مراجعه کنند و «چوب سوخت ملیشه های دولتی و طالبی» نشوند...

..........................................

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

بازتاب جلوه‌های طبیعت

در شعر منوچهری و استاد خلیلی

 

 در سخن‌وری دو استاد بزرگ – منوچهری و استاد خلیلی –  می‌توان از هم‌گونی‌های زیادی سخن گفت که چشمگیرترین آن، همانا پرداخت گستردۀ هر دوشاعر به ستایش طبیعت و جلوه های گوناگون آن است. البته منوچهری که در اواخر سدۀ چهارم و اوایل سدۀ پنجم می‌زیست؛ شعر پارسی دری از نظر پرداخت به طبیعت و توصیف طبیعت غنی‌ترین و پربارترین دورۀ خود را سپری می‌کرد که منوچهری را  نظر پرداخت تصاویر شعری بهترین نمایندۀ این دوره خوانده اند.

 شفیعی کدکنی باور دارد که منوچهری در حوزهی تصویرهای حسی و مادی طبیعت، بزرگ‌ترین شاعر در طول تاریخ ادب پارسی دری به شمار می آید. « تصاویر شعری او اغلب، حاصل تجربه‌هی حسی اوست و از این نظر طبیعت در دیوان او زنده‌ترین وصف‌ها را داراست چرا که بیان مادی و حسی او از طبیعت با کنجکاوی عجیبی که در زوایای وجودی هریک از اشیا دارد، چندان قوی است که هرتصویر او از طبیعت چنان است که گویی آیینه ای فراروی اشیا داشت و از هرکدام تصویری در آیینه – که روشن است و بی‌کرانه- به وجود آورده است.»

( داکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، صورخیال در شعر پارسی، مطبعۀ دولتی، 1368، ص400.)

به هرحال شگرد های توصیف طبیعت و چگونهگی آن از روزگار منچهری تا کنون دیگرگونی‌هایی یافته است. چنان که در مکتب هندی تو صیف طبیعت بسیار و بسیار درونی می‌شود و شاعران بیش‌تر و بیش‌تر به بیان طبیعت ذهنی خود می‌پردازند. در حالی که در طبیعت ستایی سده‌های چهارم و پنجم بیش‌تر بخش‌هایی از طبیعت است که در برابر بخش‌های دیگر آن به هدف تصویر آفرینی گذاشته می‌شود که سهم عاطفی و ذهنی شعر اندک است.

چنین است چگونهگی دید شاعر از زاویه‌های گوناگون به یک پدیده طبیعی تصویرهای گوناگونی را در ذهن شاعر پدید می آورد. مثلاً فرو افتادن یک قطره باران روی سبزه، روی برگ گل، گلهای زرد، سرخ ، سپید یا هم افتادن قطره بارانی روی برکۀ شفاف، روی جویبار و رودخانه در ذهن منوچهری تصاویر گوناگون حسی و مادی را پدید می آورد. این‌جا این نفوذ ذهنی اوست که در اجزای طبیعت گونه‌یی حرکت و پویایی به شعر می‌بخشد. هرچند این امر هنوز به مفهوم بخشیدن پاره های از عواطف و احساس شاعر به اجزای طبیعت نیست.

وان قطرۀ باران که بر افتد به گل سرخ

چون اشک عروسیست بر افتاده به رخسار

 

وان قطرهی باران که بر افتد به سر خوید

چون قطرۀ سیماباست به زنگار

 

وان قطرۀ باران ک بر افتد به گل زرد

گویی که چکیده است مل زرد به دینار

 

وان قطرۀ باران که چکد بر گل خیری

چون قطرۀ می بر لب معشوقۀ می‌خوار

 

وان قطرهی باران که بر افتد به سمنبرگ

چون نقطه سفیداب بود از بر طومار

 

وان قطرۀ باران زبر لالهی حمرا

هم‌چون شرر مرده فراز علم نار

 

وان قطرۀ باران زبر سوسن کوهی

گویی که ثریاست برین گنبد دوار

 

بر برگ گل نسرین آن قطرۀ دیگر

چون قطرهی خوی بر زنخ لعبت فرخار

 

آن دایرهها بنگر اندر شمر آب

هرگه که در آن آب چکد قطرهی امطار

 

چون مرکز باران شود آن  قطرهی باران

وان دایرهی آب بسان خط پرکار

( دیوان منوچهری دامغانی، چاپ ششم،1385،ص 43 – 44. )

 این بیت‌ها از یکی از قصیده‌های منوچهری برگزیده شده است در تمام بیت‌ها در تصویرهای که شکل گرفته اند، بخشی از طبیعت با بخش دیگر آن توصیف شده است. شاعر با قوت نفوذ ذهنی خود، اجزای طبیعت را در برابر هم قرار می‌دهد.  چنان است که گویی آیینهیی در برابر طبیعت می‌گذارد.

بازهم به گفتۀ کدکنی: « یک قطره باران فرو می‌افتد، با زاویه‌های دید گوناگونی که شاعر دارد و از نقطه‌های مختلفی که بدان می نگرد چندان گسترش می‌یابد که زمینۀ عمومی یک قصیدۀ بلند را در شعر او به وجود می‌آورد.»

(صورخیال در شعر فارسی، ص401.)

شاعران این دوره که منوچهری را ممتازترین آنان خوانده اند گویی در شعر و طبیعت ستایی خود هدفی جز تصویرپردازی ندارد.  تصویرهایی که در نتیجۀ رویارویی بخش طبیعت با بخش دیگر آن شکل می‌گیرند؛ حس و عواطف شاعرانه در آن سهم اندکی دارند. چنین است که تصویرها نمیتوانند مشخصه‌های انسانی پیدا کنند. اما همین قطره باران سحرگاهی که روی برگ گل می افتد در شعر خلیلی  ما را با یک حادثهی عاطفی و انسانی نیز رو به رو می‌سازد.  دست سحر بر روی گل آب می‌زند تا از خواب بر‌خیزد. چنین است که این‌جا گل و باد صبا هر دو حس و هویت انسانی پیدا می‌کنند. رفتار انسانی پیدا می‌کنند.

 

صبا بر روی گل زد آب برخیز

سحر شد ای گل سیراب برخیز

به رویت آرزو می‌خندد از دور

تو هم چشمی بمال، از خواب برخیز

( کلییات اشعار استاد خلیل الله خلیلی، نشر بلخ،1378، ص 330)

 

در دهکده‌های افغانستان روزگاری چنین رواجی وجود داشت که چون کودکان سحرگاهان با تنبلی از خواب بر می‌خاستند، مادران ناگزیر با آهسته‌گی مشتی آبی بر روی‌شان می زدند تا از خواب برخیزند. در این شعر « گل سیراب» خود  استعاره‌یی است برای یک کودک یا نوجوان.

با این حال گاهی هم استاد خلیلی را می‌بینیم که در پارهیی از شعرها و سروده هایش که به توصیف طبیعت پرداخته، به شعرهای منوچهری نظرداشته است.

 

خوشا کوه البرز و آن آبها

خوشا پیچها و خوشا تابها

 

زسنگی به سنگی سرازیر بین

چو پیلان لغزنده سیلابها

 

چکد آب از سرخ گل بامداد

چو از جام یاقوت سیمابها

 

بنفشه نشسته لب جویبار

که بگشاید از زلف خود تابها

 

غنوده است بر سبزه نرگس به ناز

چو دوشیزهگان در شکر خوابها

( کلیات اشعار ... ص 46.)

 

این قصیدۀ استاد خلیلی که به استقابل یکی از قصیدههای منوچهری سروده شده است در مقایسه با قصیدۀ منوچهری از سهم ذهنی کم‌تری برخوردار است و تصاویر بیش‌تر حسی و مادی است. حتا در بیت: « چکد آب از سرخ گل بامداد/ چو از جام یاقوت، سیمابها» گونه‌یی تعمد در تصویر سازی به شیوۀ منوچهری دیده می‌شود. قصیدهی منوچهری این گونه آغاز می‌شود.

 

چو از زلف شب بازشد تابها

فرومرد قندیل محرابها

 

سپیده دم از بیم سرمای سخت

بپوشید بر کوه سنجابها

 

به می‌خوارهگان ساقی آواز داد

فکنده به زلف اندرون تابها

( دیوان منوچهری دامغانی،ص 5.)

این شعر در کلیت خود توصیف بامداد است، اما تصویرها به مقایسۀ تصویرهایی که از قطرۀ باران ارائه شده است، هویت انسانی دارند و ما تنها با اجزای طبیعت رو به رو نیستیم.  در این شعر، شب، سپیده‌دم و کوه هویت انسانی یافته اند. شب به مانند زنی گیسوان خود را باز می‌کند، کوه‌ها در بامدادان سرما خورده اند و سپیده دم بر آن ها پوست سنجاب می اندازد.

استاد خلیلی قصیدهیی دارد زیر نام« نالهی خارکن» که با توصیف بهار آغاز می‌شود و به پیروی از قصیده‌های دیگر منوچهری سروده شده است.

 

خواب دیدم که سیه ابر، به دشت و دمنا

شسته گرد از رخ نسرین و گل و نسترنا

 

زده بر چهرهی گل ابر، چنان آب لطیف

که شد از سرخی و تری، چو عقیق یمنا

 

بس‌که هر سنگ شد از ریزش بارات زیبا

کوه بت‌خانه شد و سنگ در آن چون وثنا

 

برف بر تارک کهساز چو سیمین گل‌ها

شبزه بر کتف بیابان چو نگارین پرنا

 

کبک هر سو شده از نغمۀ شادی خندان

ترناتن، ترناتن ، ترناتن ترنا

 

مرغ دری به دل کوه در افکنده صدا

به نوا های دل انگیز چو اشعار منا

 

شاخ آو شده از شاخۀ گل رنگین‌تر

بس که پیچیده بر آن لاله و خار و سمنا

 

 ( کلیات اشعار ...، ص44.)

 

 

نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا

باغ هم‌چون تبت و راغ  بسان عدنا

 

 

آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود

میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا

 

بوستان گویی بت‌خانۀ فرخار شده‌ست

مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا

 

بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش

کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا

 

کبک نا قوس زن و شارک سنتورزن است

فاخته نایزن و بط شده تنبور زنا

 

پردۀ راست زند نارو برشاخ چنار

پردۀ بااده زند قمری بر نارونا

 

( دیوان منوچهری دامغانی،ص 1.)

 

در این دو شعر می‌توان به همگونی‌های در شگردهای آفرینشی هردو شاعر دست یافت. در هر دو شعر به تو صیف بخش دیگری از طبیعت می رسیم. یعنی توصیف صدا ها در طبیعت.

 در شعر استاد خلیلی می‌شنویم که کبک باشور صوفیانه‌یی ترناتن، ترناتن، ترنا می‌خواند، مرغ دری که همان کبک دری یا کبک زری است به شعر خوانی می‌پردازد. همان گونه که در شعر منوچهری کبک ناقوس می زند، فاخته نای می‌نوازد و بط تنبور. اگر این امر در یک جهت توصیف طبیعت زنده است، در جهت دیگر توصیف صداهای طبیعت و رنگهای طبیعت، طبیعت ستایی این دو استاد شعر را دامنۀگسترده‌تر و کاملتری می‌دهد.  یعنی طبیعت بی‌جان با طبیعت زنده در هم می آمیزد. رنگها و صداها در کنار هم می‌نشینند و این همه در نهایت با نفوذ ذهن شاعرانۀ آن‌ها با هم می آمیزند و تناسب این آمیزش خود یک طبیعت ذهنی زیباتر از طبیعت عینی را پدید می آورد.

باز هم در قصیدۀ دیگری خلیلی به استقبال منوچهری می‌رود، هرچند این جا به شتایش مهرگان پرداخته شده و منوچهری به ستایش بهار و باد بهاری می‌پردازد؛  اما نگاه و نفوذ ذهنی آن‌ها در تکوین تصاویر حسی و مادی است که سبب هم‌گونیهایی در شعر هردو شاعر می‌شود.

 

بادهای مهرگانی بر وزید از کوهسار

مهرگانی بادها فرخ نماید روزگار

 

آبها شد آسمانی آسمان شد آب‌گون

برگها شد زعفرانی بادها شد زرنگار

 

بوستان چون باستانی بلخ گشته پر درفش

باغبان آذین ببسته بلخ را جمشیدوار

 

باغ شد در مهرگان چون دکۀ گوهرفروش

تاک مرجان آفرین و شاخ شد بیجاده بار

 

لرزلرزان برگها در پرتو زرین مهر

هم‌چو کانونی که می‌لرزد به روی آن شرار

 

 باز رزبان مهربان شد چون بیامد مهرگان

مهرگان زربان ما را مهربان سازد چو یار

 

( کلیات اشعار ...،ص 91.)

 

این هم بیت‌هایی از قصیدۀ منوچهری.

 

ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

باد فروردین بجنبید از میان مرغزار

 

این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار

وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

 

خاک پنداری به ماه و مشتری آبستن است

مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار

 

این یکی گوییا چراشد، نارسیده چون مسیح

وان یکی بی‌شوی، چون مریم چرا برداشت بار

 

ابر دیبا دوز، دیبا دوزد اندر بوستان

باد عنبر سوز، عنبر سوزد اندر لاله زار

 

 

نافۀ مشک است هرچ آن بنگری در بوستان

دانۀ در است هرچ آن بنگری در جویبار

 

( دیوان منوچهری دامغانی، ص36.)

 

شعر استاد خلیلی در کلیت از نظر محتوا بسیار گسترده و غنی است. از نظر گستردهگی محتوا و گوناگونی آن در میان شاعران معاصر پارسی دری شاید کم‌تر شاعری، با استاد خلیلی قابل مقایسه باشد. طبیعت‌ستایی او نیز بسیار گسترده است، گویی طبیعت با همه اجزای آن در آیینه تصاویر شعرهای او بازتاب یافته است.

می‌توان گفت که بخش چشم‌گیری از شعرهای استاد خلیلی یا با توصیف طبیعت آغاز می‌شوند یا هم آمیزه‌های توصیف طبیعت را در خود دارند. حتا عاشقانهها و سروده های سیاسی و اجتماعی او نیز.

 

استاد خلیلی شعری دارد زیر نام «آخرین سوار». جانمایۀ این شعر یک حادثۀ تاریخی است.  وقتی در جنگ دوم  افغان - انگلیس، سپاه مهاجم انگلیس در کابل در هم کوبیده می‌شود، از آن همه سپاه و لشکر انبوه، تنها داکتر «براییدن»  می‌تواند که به سواری اسپ با وضع مضحکی، خود را به جلال آباد برساند و ماجرای بربادی سپاه انگلیس را برای جنرال «سیل» گزارش دهد.

استاد در این شعر به همین حادثه تاریخی نظر دارد. شعر زبان روایی دارد و برخوردار از روح حماسی است. این شعر نیز با توصیف طبیعت آغاز می‌شود:

 

ابر آشفتۀ ارغند سیاه

گشت از قلۀ شمشاد بلند

شام هم پردهتاریک مخوف

به سراپای سپینغر افگند

 

 

باد باطرهی آشفتهی موج

مست می آمد و بازی می کرد

گاه بر گیسوی سرو آزاد

بی جهت دست درازری می کرد

 

دورتر رود غریوندۀ مست

تند و مواج و خروشان و کبود

چون سپاهی همه تن جوشن پوش

پیش می آمد و می خواند سرود

 

 

ظلمت آهسته در آغوش کشید

برج و باروی جلال الدین را

«سیل» فرمود که تا قفل نهند

در آن قلعهی پولادین را

 

 

ناگهان در پی آ شام سیاه

ناله‌یی از دل صحرا برخاست

« سیل» زان نالۀجانکاه حزین

چون سپندی شد و از جا برخاست

(  کلیات اشعار ...، ص248.)

 

توصیف طبیعت در شعر« آخرین سوار» یک توصیف رمانتیک نیست؛ بلکه توصیفی است که می‌رود تا با متن شعر که بیان حماسی یک رویداد تاریخی است، هم‌خوانی پیدا کند. افزون بر این شب در این جا به گونۀ نمادین می‌تواند بیان‌گر وضعیتی باشد که بر سپاهیان بریتانیا در کابل پدید آمدهاست. یا در شعری که در سوگ محمد ایواب خان سروده ، توصیف شب با موضوع تراژیک شعر هم‌خوانی دارد:

 

شبی تاریک و وحشتزا و هول انگیز و جان فرسا

که بانگ مرگ بر می‌خاست از پنهان و پیدایش

 

غبار یاس می آمد فرو زین سقف ظلمانی

به جای پرتو سیاره و ماه دلارایش

 

به بالین سر نهاده فاتح میوند و می تابد

فروغ ایزدی چون ماه از رخسار زیبایش

( کلیات اشعار ... ص 101.)

 

گاهی هم طبیعت‌ستایی استاد با گونۀ حس عاشقانه و رمانتیک در هم می آمیزد که این امر نه تنها آن حس رمانتیک در شعر را به آن پیمانه زیباتر  و تاثیر گذار تر می سازد که حس می‌کنی آن  شب مهتابی، آن باد نالنده، آن روشنایی لرزان و آن صداهایی که در کوه می‌پیچند همهگان عاشق اند. گویی این عشق و طبیعت است که در کنار هم نشسته اند.

 

شبهای روشن تنها نشینیم

در پهلوی هم در نور مهتاب

تا باد خیزد نالنده از کوه

تا نور افتد لرزنده بر آب

 

در کوه پیچد دل‌کش صدایی

از دور آید گل‌بانگ نایی

غمهای دل را با هم بگوییم

من با نیازی تو با ادایی

 

زین آب خدان آیینه بندم

تا صبح بینی روی چوماهت

لط شاخ سنبل شب شانه سازم

تا برفشانی موی سیاهت

( کلیات اشعار ... ص 259.)

 

در شعر معروف « سرود کهسار» که از آن به نام نخستین تلاشهای استاد خلیلی در جهت شکستاندن افاعیل عروض کلاسیک یاد کرده اند، نیز توصیف طبیعت با  یک حس عاشقانه و رومانتیک در آمیخته است. به زبان دیگر یک شعر عاشقانه و رمانتیک با توصیف طبیعت آمیخته است که در آن می‌توان عشق را دید و هم طبیعت را.

 

شب اندر دامن كوه

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشاني

شب عشق و جواني

 

 

میان سبزه و گل

نشیمنگاه بلبل

زدور آید صدایی چون سروش آسمانی

ز نی های شبانی

 

 

فراز کوهساران

قدم‌گاه غزالان

قدم‌گاه غزالان  را کنم گوهر فشانی

ز اشک ارغوانی

 

 

ببارد ابر نم نم

بلرزد شاخ کم کم

نباشد جز طبیعت هیچ کس را حکمرانی

به غیر از شادمانی

 

من و تو هر دو باهم

نشسته شاد و خرم

من از دل با تو اندر گفت‌وگوهای نهانی

تو گرم مهربانی

( کلیات اشعار ... ص 271.)

 

طبیعت در شعرهای استاد خلیلی طبیعت ایستا نیست؛ بلکه طبیعتی است پویا و زنده. طبیعتیاست باحس و عاطفه  انسانی. گاهی آرام ومهریان، چنان که در عاشقانه های او چنین است، گاهی هم خشم آلود و سرکش نطر به موضوع اصلی شعر، چنان که در نخستین بند های شعر« آخرین سوار» خواندیم.

 

ذهن تصویرپرداز او در اجزای طبیعت نفوذ می‌کند  و بعد رشته تصویرهای حسی را پدید می آورد که با فضای کلی شعرش هم آهنگی دارد. او طبیعت را برای طبیعت توصیف نمی‌کند؛ بلکه شعرهای او طبیعت است همرا ه با انسان به زبان دیگر طبیعت را توصیف می کند تا یک پیام و عاطفهی انسانی را بیان کند در حالی که در پارهی شعرهای منوچهری طبیعت است بی آن که این طبیعت با پیامی و عاطفه یی آمیخته باشد. مثلا در این ترانه‌ها خلیلی با ارائۀ تصویرهای از طبیت میخواهد یک پیام عاشقانه، اجتماعی، انسانی و گاهی فلسفی را برای خوانندۀ خود برساند. در این این  طبیعت ستایی و تصویر سازی او از طبیعت به ابزار بیان اندشه و عاطفه بدل می‌شود.

 

حبابی از دل دریا چه داند

کف خاکی از این صحر چه داند

کتاب مندرس خط شکسته

درین جا طفل نا بینا چه داند

( دیوان اشعار... ص329.)

 

گسترده‌گی طبیعت و هستی را بیان می‌کند و ظرفیت محدود آگاهی آدمی را که شعر بار فلسفی پیدا می‌کند.

 

ای باد بهار گرچه روح افزایی

جان بخش و دل افروز و چمن آرایی

بر گلبن من گلی نخندد هرگز

صد بار اگر روی و صدبار آیی

( کلیات اشعار ... ص339.)

 این جا جاودانه‌گی اندوه انسانی  بیان شده است. این شعر تنها بیان اندوه منجمد شدۀ خلیلی نیست؛ بلکه بیان اندوه همیشه‌گی جامعه نیز است.

 

ای صبح نوای زنده‌گی ساز مکن

و باد سحر پردۀ شب باز مکن

غم‌هایی زمانه را به ما یاد مده

ای مرغ درین غمکده آواز مکن

( کلیات اشعار... ص 336.)

کاش می‌شد که غم‌ها را فراموش کرد. انسان با فراموش کردن غم‌های خود گاهی می‌خواهد خود را فریب دهد؛ اما نمی‌شود. گویی انسان با غم‌های خود است که انسان است.

 

ای چشمه خوش چه جانفزا می آیی

پیغام که داری از کجا می آیی

مانند سرشک من نهان از مردم

آهسته و نرم و بیصدا می آیی

( کلیات اشعار... ص340.)

 

بر قلۀ کهسار درختی برپاست

بر شاخ درخت آشیانی پیداست

غم کوه و درخت زندهگانی من است

بر شاخ درخت مرغکی نغمه سراست

( کلیات اشعار... 341.)

انسان در اصل خود یک موجود طبیعی است، بعد موجود اجتماعی و اندیشه‌گر شد. گاهی انسان برای آن هستی طبیعی خود دل‌تنگ می‌شود . می خواهد از همه اندیشه و از همه پیوند‌ها بگریزد و پیوند خود را با طبیعت را پیدا کند.

 

 

 

آن میوۀ تلخیم که بر روی زمین

در گوشهی این باغ چنینیم چنین

جز فیض تو ای بهار آزادی چیست

کاین میوهی تلخ را نماید شیرین

( کلیات اشعار... ص 342.)

این آزادی است که به انسان مفهوم می‌بخشد. افتادن میوه در ظاهر پایان زنده‌گی اوست؛ اما به مفهوم آزادی آن نیز است. در این مفهوم مرگ پایان زنده‌گی؛ بلکه آزادی است از همه وابسته‌گی‌ها که تلخی مرگ را شیرین می‌سازد.

گاهی اندیشم که یک اثر هنری مانند پا پارچه شعر، یک تابلوی نقاشی و یک آهنگ سبب می‌شود تا شما  بیش‌تر از طبیعت و از واقعیت زنده‌گی لذت ببرید.

به مفهوم دیگر چنین آثاری ذهن و روان شما را بیش‌تر با زیبایی‌ها و جلوه‌های طبعت پیوند می‌زند و خیال انگیزی می‌کند.

 

جهان فصل طرب از سر گرفته

طبیعت گونهی دیگر گرفته

بده آبه مفهون آب آتشگون که از گل

بیابان در بیابان در گرفته

( کلیات اشعار... ص 330.)

 

 این سخن را از آن گفتم که پس از آشنایی با این ترانه دشت‌های لاله پوش کشور برایم مفهوم و زیبایی دیگری پیداکردند. همشه از کنار دشت‌ها و تپه‌های  پر از لالهی « کلفگان»* می‌گذشتم؛ اما شعر دهن مرا بیش‌تر با این تپه ها و دشت‌ها پیوند زد.

زمانی هم که دشتهای فاریاب را دیدم  که از گلهای لاله بیابان در بیابان در گرفته است، شعر استاد در ذهنم زنده شد و با تمام  شور و هیجان خواندم: « بده آن آب اتش گون که از گل / بیابان در بیابان در گرفته».

 

  مفهوم خندیدن سپیدۀ سحر را پس از آن بهتر درک کردم یا بهتر است بگویم که از سپیده دم زمانی بهتر لذت بردم که این شعر استاد را در برگهای خزانی خواندم:

دی شاخ شگفته در چمن می‌خندید

بر سنبل و نسرین سمن می‌خندید

از دور سپیدهی سحر را دیدم

بر روز خود و به شام من می خندید

( کلیات اشعار... ص 338.)

 

 

 من از دوران کودکی با چشمه و پودینه‌های عطرآگین کنار چشمه ساران آشنا بودم. چشمه همیشه برای من یک پدیدۀ رازناک بوده است. در افسانه‌های از زبان افاسنه گویان دهکده می‌شنیدم که چشمه‌ها پری دارند یا پری‌ها شبانه‌ها برای برای آب تنی به چشمه‌ها می آیند.

من آنگاه می اندیشیدم که چشمه‌ها حس عاطفه دارند . باخودم می اندیشیدم که این چشمه‌ها از کجا می‌آید.

 

ای چشمه چرا این همه بی تاب شدی

بی تاب تپتده هم‌چو سیماب شدی

در محفل آتش نفسان دل خاک

آیا چه شنیدی که چنین آب شدی

 

حس می‌کنم این شعر از روح عارفانه یی بر خوردار است، آن آتش نفسان دل خاک، سوختهگان عشق اند به زبان دیگر این عشق است که در همه جا جاری‌ست، حتا در دل زمین. گویی این چشمه‌ها نیز در محفل آن عاسقان خفته در دل خاک راهی داشته اند و چیزی شنیده اند که این همه بی‌تاب شده اند. یعنی سرچمشهی این همه بی تابی ها همان راز عاشقانۀ است که در محفل آن آتش نفسان دل خاک شنیده اند.

 است. شاید صنف دوازدهم بودم در دارالمعلمین اساسی کابل  و استاد جیلانی کوشانی به ما قرائت فارسی می‌داد، روزی رسیدیم به این شعر منوچهری:

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

با خنک از جانب خوارزم وزان است

این برگ رزان است که بر آن شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

 

( دیوان منچهری دامغانی، ص 135.) 

 

تا این شعر را خواندم ، خزان را فهمیدم. تا آنگاه خزان برای من تنها یک فصل بود، در این شعر خزان با من سخن می‌گفت و خودش را معرفی می‌کرد با واژه‌های رنگین. تا این شعر را خواندم رنگ ریز دهکدهمان به یادم آمد با آن دامن رنگ رنگ.

تا این شعر را خواندم رنگ آمیزیهای مادرم یادم آمد که در یک روز زیبای پاییزی تارهای ابریشم خود را بسته بسته رنگ آمیزی می‌کرد. به یادم آمد تا مادرم آن بسته‌های ابریشم را در دیگ رنگ می انداخت، به ما صدا می‌زد تا نزدیک دیگ نرویم و از جای خود بر نخیزیم ! او  می هراسید که اگر سایۀ ما بر دیگ رنگ بیفتد، رنگ خواهد بُرید، یعنی تارهای ابریشم درست و حسابی رنگ نخواهند گرفت.

 بعد رنگآبه ها بود که به هر گوشۀ حویلی انداخته می شد.  تا این شعر را خواندم  این همه چیزها در ذهنم بیدار شدند. دهقانی را در میان باغی می دیدم، ایستاده روی برگ‌های ریختۀ خزانی و انگشت به دندان گرفته و نگاهایش دوخته شده بر دوردستان که گویی منتظر رسیدن کسی است. تا هنوز آن دهقان در ذهن من زنده است و همان گونه انگشت در زیر دندان دارد و نگاههایش خیره مانده بر دور دستان.

این شعر  همیشه در ذهن من خطی کشیده است از  منوچهری تا استاد خلیل الله خلیلی. این خط هنوز در ذهن من بیدار است.

 

اکنون که سپاه برگریزان

بر سبزه و گل کشیده شبخون

گلهای چمن به نامرادی

یک سر شده زرد و زعفران گون

شمشاد بلند گردن افراز

از هیبت باد گشته واژون

زان باغ خزان رسیده کن یاد

 

در خندۀ صبح چون نهی گوش

بر نالۀ زار آب‌شاران

از پردۀ ابر مطرب شب

چون ساز کند نوای باران

پامال شود چو لانۀ مور

از دهشت مرگ‌بار طوفان

زان گلشن سیل دیده کن  یاد

 

( کلیات اشعار... ص 203.)

 

شیوه دیگر منوچهری و خلیلی در توصیف طبیعت، همان اسطوره سازی و استفاده از صنعت تشخیص است. در چنین صور خیال اشیا هویت انسانی پیدا می‌کنند و طبیعت با سهم بیش‌تری از حرکت و زندهگی، عواطف و هویت انسانی توصیف می‌شود که گویی انسانی در برابر انسانی قرار دارد. در یکی از مسدس‌های منوچهری گفت‌وگوی دهقان و دانه‌های رسیدۀ انگور و به تعبیر شاعر«دختران رز » را این گونه می‌خواتیم.

 

دهقان به سحرگاهان کزخانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کار است و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

 

 

گوید که شما دخترکان چه رسیده است

رخسار شما پرده‌گیان را که بدیده است

وزخانه شما پرده‌گیان را که کشیده است

وین پردۀ ایزد به شما بر که دریده است

تا من بشدم خانه، در این ‌جا که رسیده است

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

 

 

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم

از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم

درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

 

 

امروز همی بینم‌تان « بارگرفته»

وز بارگران جرم تن آزار گرفته

رخسارک‌تان گونۀ دینار گرفته

زهدانک‌تان بچۀ بسیار گرفته

پستانگ‌تان شیر به خروار گرفته

آورده شکم و ز گونه شده رخسار

( دیوان منوچهری، ص 154. )

 

یک چنین توصیف و اسطوره سازی و گفت‌وگوی دهقان با « دختران رز » را در یکی از مسدس‌های دیگر منوچهری می‌بینم که دختران رز این گونه از خود رفع اتهام می‌کنند.

 

 

دختران رز گفتند که ما بی‌گنهیم

ما تن خویش به دست بنی آدم ننهیم

ما همه سر به سر آبستن خورشید و مهیم

ما توانیم که از خلق جهان دور جهیم

نتوایم که از ماه و ستاره برهیم

ز افتاب و مه مان سود ندارد هربی

 

 

 روز هر روزی، خورشید بیاید برما

خویشتن بر فگند بر تن ما و سر ما

چون شب آید برود خورشید از محضر ما

ماهتاب آید و در خسبد در بستر ما

وین  دو تن دور نگردند زبام و در ما

نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی

( دیوان منوجهری دامغانی، ص 197.)

 

 

 تو صیف طبیعت در این دو شعر منوچهری بسیار غنی و گسترده است. دهقان با همه میوه‌های باغ جنان انسان‌هایی گفت‌گو است؛ اما خوشه‌های رسیدۀ انگور را در سیمای دخترکانی می‌بیند که با نامحرمی هم‌خوابه شده اند و بار گرفته اند که باید به سزای خود برسند.

 چنین است که در بخش دیگر شعر دهقان دختران رز را محکوم  به زندان در خم می‌کند،  بعد می رسد به می و می‌گساری سلطان و توصیف او.

یک چنین شعری با این همه جزییات در دیوان استاد خلیلی دیده نمی‌شود؛ اما بخشیدن هویت انسانی به اشیا و گونۀ اسطوره سازی در شعر خلیلی جلوه‌های زیادی دارد. این جا ماه را می‌بینیم، از آسمان فرود می آید و در خیمهی یاسمن با او می‌خوابد.

 

بنفشه به عنبر بیندود زلف

سمن مشک مالید بر پیرهن

مه از آسمان آمده نیمه شب

فروخفته در خیمهی یاسمن

*

 

آندم که نسیم بوسه می زد

در خلوت صبح بر لب گل

می کرد بلند گردن و سر

می داد شکن به زلف سنبل

آندم که سرود عشق و مستی

می خواند به گوش غنچه بلبل

ای اشک انیس من تو بودی

 ( کلیات اشعار... 202.)

 

دی شاخ شگوفه در چمن می خندید

بر سنبل و نسرین و سمن می خندید

از دور سپیدهی سحر را دیدم

بر روز خود و به شام من می خندید

( کلیات اشعار ،ص 338.)

 

صبح است و زخرمی جهان می خندد

هر قطره به بحر بیکران می خندد

بو در گل و نشه در می و می در ساغر

از شوق زمین و آسمان می خندد

کلیات اشعار،ص  338.)

 

استاد منوچهری  قصیدهیی دارد زیبا و استادانه که در آغاز آن قصیده این گونه به توصیف شب می پردازد:

 

شب گیسو فرو هشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

 

به کردار زن زنگی که هر شب

بزاید کودک بلغاری آن زن

 

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

از آن فرزند زادن شد سترون

 

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

چو بیژن در میان چاه او من

( دیوان منوچهری، ص 86.)

 

 استاد خلیلی در همین وزن و چنین فضایی شعر دارد، اما در فرم چهار پاره:

 

شب تاریک و دشت وحشت انگیز

من و دل هر دو سرگردان و تنها

نه نوری پرتو افگن از دل شب

نه آوازی پدید از قلب صحرا

 

سیه پوشیده شب  در ماتم کیست

چرا در چشم اختر نور مرده

که یارب چلچراغ آسمان را

ازین طاق مقرنس دور برده

 

 

فرو هشته بیابان در بیابان

خموشی خیمهی خواب آور خویش

نهاده چرخ گویی تا دم حشر

به روی بالش غفلت سر خویش    

( کلیات اشعار... ص225-226.)

 

آن چه که در کلیت می‌توان در پیوند به توصیف طبیعت در شعر این دو استاد گفت، همانا بیان تجربه‌های فردی، حس و دریافت خودی است که به شعر و تصاویر شعری آن ها ویژهگی می‌بخشد. در جهت دیگر همین نگاه  و دید فردی و همین بیان تجربۀ فردی است که تصاویر در شعر منوچهری را این همه مشخص می سازد. نه منوچهر و نه خلیلی، هیچ کدام در توصیف طبیعت به تصویر پردازی و تجربهی شاعران دیگر به طبیعت نگاهی نداشته اند. تنها مواردی را می‌توان در شعر استاد خلیلی یافت که به استقبال منچهری رفته، آن گونه که گفته آمدیم، در چنین استقبالهایی، باز هم استاد خواسته است تا مهر شگردهای شاعرانۀ خود را بر شعرش بزند.

استاد خلیلی یک طبیعت ذهنی را بر بیناد تصویر شعرهای دیگران توصیف نمی کند؛ بلکه از طبیعتی می‌گوید که در آن زیسته است و در آن می‌زید و بر ذهن شاعرانۀ او اثر می‌گذارد، چنین است که همیشه بهار برای او با کاروان گل های رنگارنگ وبا ترانه و سرود باران نمی آید؛ بلکه گاهی این بهار  تشنه است و در انتظار قطره بارانی می‌سوزد.

 

نوبهار آمد و آبی زسحابی نچکید

غنچه بر شاخ نخندید و نسیمی نوزید

 

ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن

سیل دیوانه در این دشت گریبان ندرید

 

باغبان صبح به رحمت در باغی نگشود

مرغ حق شب به چمن نالهی زاری نکشید

 

لاله در محفل کهسار نیفروخت چراغ

فرش در صحنهی گلزار نگسترد خوید

( کلیات اشعار... ص 81.)

 

این بهار سرزمین شاعر، افغانستان نیست؛ بلکه این بهار عربستان سعودی است که در تصاویر داغ و سوزان و بی‌باران بیان شده است. بهار آمده؛ اما برای شاعر نه گلی آورده و نه هم صدای بلبلی!

 این امر بیان‌گر صداقت شاعر با محیطی است که در آن می‌زید. باز در جای دیگر می‌بینم که شاعر از آمدن نوروز و بهار در سرزمین خود هراس دارد. بهارهای را که با انفجار آغاز می‌شوند، شاعر دوست ندارد. بهارهای که به جای آب‌های شفاف در باغ ها و کشت‌زار های او خون جاری می‌شوند. بهاری‌هایی که گویی از آسمان باران سرخ می‌بارد و در دهکده‌ها و شهرها مرگ قامت می‌کشد. در چنین بهاری شاعری پنجره‌های اتاقش را به روی نسیم سرزمینش نمی‌گشاید و در انتظار غزل پرندهگان عاشق نمی‌ماند؛ بلکه برای بهار سرزمین خود، سرزمین که سپاه سرخ شوروی پیشین بر آن هجوم آورده است، سوگنامه می‌سراید:

 

گویید به نوروز که امسال نیاید

در کشور خونین کفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمهی شادی نسراید

ماتمزدهگان را لب پرخنده نشاید

خون می دمد از خاک شهیدان وطن وای

                                     ای وای وطن وای

( کلیات اشعار... ص 223 .)

 

این شعر تصویرهای خونینیاست از سالهای تجاوز، سالهای که مردم افغانستان در هوای آزادی خون می داند و خون دشمن را می ریختند تا سیمرغ آزادی در افقهای سرزمین شان همچنان به پرواز باشد. در سالیان تجاوز شوروی استاد خلیلی در غربت در پاکستان به سر می‌برد. وقتی این شعر استاد را که به یقین از سروده های او در غربت است خواندم ، حس کردم که این جا استاد از حنجره خونین حکیم ناصر خسرو بلخی صدا زده است.

 

ای باد صبا بگو! که پغمان چون است

در باغ من آن نوگل خندان چون است

آن رود خروشندهی دیوانهی مست

آرام شده یا نشده، آن چون است

( کلییات اشعار ...ص 331

 

 این شعر استاد مرا به یاد ناله‌های غم‌ناک ناصر خسرو بلخی انداخت که سالیان درازی در یمگان دره می‌نالید و از بادهای سرگردان می‌خواست تا از خانه و دود مان او پیامی آورند، همان‌گونه که استاد خلیلی نیز  در سالیان دراز غربت دستی به دامان بادها می‌زد تا بداند که آیا هنوز گل‌خندانی در باغ او در پغمان برجای مانده است یا نه؟

 

ای باد عصر گر گذری بر دیار بلخ

بگذر به خانۀ من و آنجا جوی حال

بنگر که چون شدهست پس از من دیار من

با او چه کرد دهر جفاجوی بد فعال

ترسم که زیر پای زمانه خراب گشت

آن خانهها خراب، آن باغها تلال

 

اری این دهر جفاجوی بدفعال این دو شاعر بزرگوار را از خان و مان برکند و به سرزمین‌های داغ و دور غربت پرتاب کرد که دیگر نتوانستند به خان و مان برگردند.

 

*- کلفگان نام  یکی از ولسوالی های  ولایت تخار است که این ولایت را با ولایت بدخشان پیوند می زند.

 

بازنگری و باز نویسی

ثور 1399/ کابل

....................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin