Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 داکتر لعلزاد

چه باید کرد ؟

برنامه غنی «ادامه راه نجیب با آموزش از تجربه ناکام او» است !

? آنچه غنی می خواهد «ادامه حکومت خودش تا پایان دوره ۵ ساله»، «چوروچپاول بیشتر دارایی های عامه» و در نهایت، «تجهیز/اکمال بیشتر طالبان» (برای ادامه‌ی افغانیزه/پشتونیزه سازی کامل کشور) است!

? «تخلیه شهرستان ها»، «ملیشه سازی دولتی» و «دفاع از مراکز ولایات» (به ویژه شهرهای بزرگ/عمده)، دقیقا ادامه برنامه داکتر نجیب است که شاید بتواند عمر حکومت غنی در ارگ کابل را اندکی دراز کند (دیگر برای او هیچ مهم نیست که در شهرستان/ولایت ها چه می گذرد، روزانه چند نفر کشته می شوند و یا مردم با چه قحطی و قیمتی و مصیبت ها گرفتار می شوند)!

? حال، غنی می داند که طالبان آن‌قدر تقویه، تجهیز و اکمال شده اند و در تمام شهرستان ها آن‌قدر گسترش یافته اند که وارث بالاستحقاق و جانشین بلامنازعه قدرت او برای مدت های طولانی تر خواهند بود (زیرا او از یک سو با نابود سازی مستحکم ترین «پشت جبهات مقاومت» در گام اول، خواست که از «تجربه ناکام تسلیمی شهر کابل توسط نجیب به حکمتیار» جلوگیری کند و از سوی دیگر، رهبران و بزرگان اقوام غیرپشتون را آن‌قدر خسی و آلوده در فساد خود ساخته است که هیچ‌یک از آن ها «شهامت مقاومت» یا «ادعای زعامت» در کشور را ندارند... با آنکه «میدان برای همگان باز است»)!

? اثبات گفته های بالا را می توان در این «ادعا» و در «میدان عمل» دید که «غنی هرگز در صدد سرکوب طالبان و پاک سازی آن ها از شهرستان ها نبوده و نمی باشد» (او فقط می خواهد که به کمک «ملیشه های دولتی و نیروهای امنیتی» خود از سقوط شهرهای بزرگ/عمده جلوگیری کند… اگر بتواند)!

? غنی با این برنامه، «تا که می چلد، می چلاند» (ادامه حکومت تا سقوط و پس از آن نوبت طالبان کرام)!

+ + +

? در چنین اوضاع و احوال، وظیفه «نسل جوان» است که با تحلیل شرایط عینی (گیرماندن در بین دو «آسیا-سنگ») و تجربه/الگوی ماندگار مسعود بزرگ، بیندیشند که چگونه می توانند خود را حفظ کنند، منسجم شوند، رهبری خود را بوجود آورند، پایگاه های مقاومت خود را ایجاد کنند، لابیگری نمایند، ارتباطات (داخلی و خارجی) خود را گسترش دهند، حلقات خود را با هم وصل کنند و به «مبارزه و مقاومت» ادامه دهند...

? اگر کسانی توان ایجاد پایگاه و شهامت مقاومت در مقابل غنی/طالب را دارند، فراخوان «پیوستن افراد و نیروهای امنیتی» به پایگاه خود را صادر کنند، تا افراد و نیروهای عدالت‌خواه که نمی خواهند بیهوده در صفوف غنی/طالب کشته شوند، به پایگاه آن ها مراجعه کنند و «چوب سوخت ملیشه های دولتی و طالبی» نشوند...

..........................................

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

شمس الحق آریانفر  ـ  کابل

 

محمداعظم رهنورد زرياب

انديشمند، پژوهشگر و داستان نويس بزرگ افغانستان

 

 (این مقاله 10 سال قبل نوشته شد ودرکتاب شخصیت های کلان افغانستان چاپ گردید. استاد زریاب کسانی راکه از زندگی ایشان می پرسید به این مقاله که مورد تایید شان بود،حواله می کرد ویا نزد من می فرستاد. امروز 21قوس 1399 برابر 11دسمبر 2020 استاد زریاب به جاودانگان پیوست. دربازنگری امروز 14 عنوان کتاب جدید استاد به 18 عنوان قبلی افزودگردید که باردیگر به مناسبت سفرجاودانی استاد نشر می گردد.)

سخن از رهنورد است، محمد اعظم رهنورد زرياب، نويسندة تواناي معاصر، كه داستان نويسي، افغانستان را با ظرافت ها، تكنيك ها و معيار هاي داستان پردازي جهاني، آشنا و مجهز ساخت.

آفرينشگر سترگي كه از رياليزم انتقادي و اجتماعي و منفي نگري و بدبيني، تا سور رياليزم و رياليزم جادويي، را تجربه كرد و آفريده هاي ناب و معياري را، ارمغان جامعة فرهنگي ما نمود.

انديشه ورز و روشنفكر آگاه و ارجمندي كه در تند باد سموم چپ و راست، آزادانه قامت افراشت و همه انديشه ها و باور ها را از پرويزن خرد خویش گذراند و به آگاهي و آزادگي پرشكوه روشنفكرانه دست يافت.

مردي كه عاشق ميهن و مردمش است و با پيدا شدن كوچكترين روزنه، بهشت موعود روشنفكر نمايان را، در جهت ميهن ويران، و دوزخيان همتبارش، صميمانه و رايگان رها كرد.

آزاده يي كه در نبود هيچ نوع امكان مادي و مقام دولتي، در ميهن نشته است، تا دردهاي مردمش را با آنها قسمت كند و پهناي نكبت زدة فرهنگ را، ساماني بخشد.

آري! سخن از داستان نويس، انديشمند و پژوهشگر تواناي افغانستان معاصر، محمداعظم رهنورد زرياب است. محمداعظم رهنورد زرياب، در چهارم سنبله 1321 در گذر ريكا خانة كابل زاده شد. بعد از مدتي فاميلش در ساحة دهمزنگ مقيم گرديد. كودكیي شاد داشت و اما زود تر از ديگر جوانان، اين دوره را با یافت و شناخت درد هاي اجتماعي گره زد. از زبان خودش مي شنويم: "... تا زماني كه خودم را شناختم و شروع به يك نوع تفكر اجتماعي كردم، كودكي شاد داشتم. اما زماني كه واقعيت ها را درك كردم، ديگر زندگي برايم چندان گوارا نبود. "(1)

آموزش را در ليسة حبيبه از صنف اول تا دوازدهم ادامه داد. از محضر استادان آن ليسه، سيدمحمدنبي مظفري، استاد ادبيات دري، سيدصديق حسيني معلم حسن خط، جبارخان و دوست محمد خان معلمان تاريخ، قاري نوشاد معلم علوم ديني، بهره ها گرفت كه به نيكي از آنها ياد مي كند.

با آنكه شاگرد ممتاز بود، از بازگوشي هاي آن دوره و تعلل در آموزش بيشتر متأسف است. مضامين مورد علاقه اش مضامين اجتماعي بود، ويژگي هاي دوره دانش آموزی اش را خود چنين مشخص مي كند:

"الجبر يكي از مشكلات من بود... در مضامين اجتماعي نمره هايم خوب مي بودند، ولي در رياضي و كيميا تنها كامياب مي شدم... از صنف هشتم به اين تصميم رسيده بودم كه دانشكدة ادبيات را بخوانم و نويسنده شوم". (2)

آن گونه كه مي خواست شامل دانشكدة ادبيات دانشگاه كابل گرديد. در آن زمان دانشگاه براي فرستادن دانشجويان به زيلاندجديد، امتحان اخذ نمود. در آن آزمون رهنورد زرياب، درجة اول را گرفت و براي تحصيل روانه زيلاندجديد شد. اين سفر براي شش سال بود. اما بعد از يكسال، شايد در اثر هواي مرطوب آن ديار به يك نوع مرض استخوان دردي مبتلا شد و داكتران نظر دادند به كشورخود برگردد.

رهنورد به كشور برگشت. رشتة ژورناليزم را در دانشكدة ادبيات، ختم نمود و در هفته نامة ژوندون شامل كار شد. ازآنجا در سال 1350 براي تحصيل به انگلستان رفت. بعد از يك سال با اخذ فوق ليسانس در خبرنگاري به وطن آمد.

رهنورد كه در دورة مكتب به جنبش چپ وتريند شوروي علاقمند گرديده بود، با اين سفرهاي تحصيلي، تحقيق و مشاهدة جهان، به یافت ها و باور هاي نويني دست يافت، به گونة كه تا امروز به عنوان يك صاحب نظر مستقل و منتقد و آگاه برجا مانده است.

در دانشگاه بود كه يكي از برادرانش، در بند قرغه غرق شد. بعد از آن برادر بزرگش علم رشنو كه شخصيت بزرگ سياسي و اجتماعي بود، پدرود حيات گفت و در دوران غربت در فرانسه شنيد كه برادر ديگرش عالم دانشور كه خوب روسي مي دانست و كتاب زندگاني مولانا را ترجمه كرده بود، در مسكو شهيد گرديد.

تا سال 1371 در پست هاي مختلف كار نمود و بعد از آن مجبور به ترك كشور گرديد. نخست به مسكو رفت و از آنجا به فرانسه و مدت 9 سال در شهر«مون پليه» فرانسه زندگي آوارگي را تجربه نمود. بعد از تحولات در افغانستان و سقوط طالبان به كشور آمد و به حيث مشاور وزارت اطلاعات و فرهنگ تقرر يافت. بعد از مدتي اورا عضو شوراي عالي مطبوعات كه دفتريست از بيكاران و مغذوبان، فرستادند. به جايش مصطفي ظاهر فرزند شاه سابق، مشاور وزارت شد.

رهنورد زرياب اين تغيير را نپذيرفت. دراین رابطه بودکه به نگارنده گفت: اگر به جاي من در مشاوريت وزارت اطلاعات و فرهنگ، يك فرهنگي ديگر و مثلاً ناظمي را مي آوردند، من اعتراض نداشتم. در صورتي كه غير اين است و جانشين من به هيچ صورت نمي تواند مشاور مطبوعاتي باشد، من ديگر كار با وزارت فرهنگ را قطع مي نمايم. در خانه نشست و اكنون به حيث مشاور و همكار در تلويزيون خصوصي« طلوع» ايفاي وظيفه مي نمايد و نقش بزرگ فرهنگي در اصلاح زبان و نحوة نشرات آن تلويزيون دارد، كه بايسته تحسين و تقدير است.

اوصاف و سجايا

رهنورزد مرديست ميانه قد، كه در جواني ورزش مي نمود، شاگرد پهلوان نامدار كشور بود. لطيف ناظمي كه ازآن دوران با رهنورد شناخت و آشنايي دارد مي نويسد: "رهنورد زرياب، تنومند و ورزشكار نيرومند مي نمود. بازوان ستبر و عضلات گوشت آلود و ورزشي داشت... اگر در مسابقات عمومي پهلواني شركت نجسته است، اما بارها با حريفان دست و پنجه نرم كرده است؛ در گود رفته، و كشتي گرفته است. از همين رو دوستان نزديكش، خليفه خطابش مي كردند و ما هم آن را خليفه مي گفتيم"(3)

با اين ويژگي، مرد استوار و با شهامتي است، اما دركنار آن از احساس و عاطفة بزرگي نيز برخوردار است كه نويسنده و داستان نويس اش ساخته است.

لطيف ناظمي، سجاياي رهنورد را در جواني چنين می شمارد: "رهنورد انسان با عاطفه يي است، اما خونسرد و جگرآور... آدم حساس و اندك رنج نيز است (اما خيلي زود آشتي مي كرد، كينه توز نبود). در جواني اهل مزاح و مطايبه هم بود. وقتي احوالت را مي پرسيد و مي گفتي خوبم: بلا فاصله با لحن طنزآلودي مي گفت: عيش كدي، عيش

اگر مي گفتي: حال چنداني ندارم، مي گفت: پت مي كني، پت مي كني"(4)

اما دوران آوارگي از سال 1992 تا 2003 و درد غربت و دوري از وطن، آن نشاط و شادماني را از او گرفته بود. و اين از آن جهت بود كه رهنورد ميهن و مردمش را واقعاً دوست دارد. باري در برابر پرسشي درين زمينه گفته بود:

"هر كسي بايد به حكم وجدان خودش عمل كند. من به هيچ وجه حاضر نبودم و وجدان عقل و احساس و قلبم براي من اجازه نمي داد، تا وطن را ترك بگويم. مجاهدين هم كه به قدرت رسيدند يك ونيم سال در وطن ماندم. تا... ديگر زندگي كردن در وطن ناممكن شد. "(5) و عشق اش را در رابطه با ميهن در دوران هجرت چنين بيان مي دارد: "من درآن گهواره خوابيده ام، از هواي آن سرزمين تنفس كرده ام، از آبش نوشيده ام از نعماتش خورده ام، با مردمش پيوند و انس و الفت داشته ام، پوست و گشت و خون و رگ و استخوانم از داشته هاي آن وطن ساخته شده است. (6)

براي چنين آزادمردي كه از سراپايش عشق واقعي و صميمانه نه تصنعي و منفعت پرستانه وطن مي ريزد، پيدا است كه هجران و غربت، جانكاه و حزن انگيز است. او به گونة فراوان روشنفكر نمايان كه بهشت موعود شان، رسيدن به مغرب زمين و حل شدن درآن سامان است، در آن محيط هضم نمي گردد. ناراحت است و احساس تنهايي مي كند. آن گونه كه به بهانه خاموشي يك دوستش مي نويسد: "در كنج تنهايي، در هيچستان بي وطني، اندوه جانكاه دلم را مي فشرد و سخت رنجه مي ساخت. گرد و پيشم را تيره و ماتم زده مي ديدم، دلم نمي شد، چيزي بخوانم و درين تنهايي، بي اختيار زمزمة كردم انالله وانا اليه راجعون"(7)

لطيف نظامي مي نويسد: "در سال 1997 غزلي را كه با عنوان "تنهايي" سروده بودم، به رهنورد فرستادم، مطلع غزل چنين بود:

مي نشيند پشت شيشه در كنار پرده تنها

مثل گنجشك، غريب، خسته روي نرده تنها

خیلی زود پاسخ نامه ام را فرستاد. دربخشی ازنامه اش نوشته بود:

غزلت بردلم نشست. شايد هم وصف الحال خود من بود: مي نشيند پشت شيشه تنها؛ در كنار پرده تنها... هاي، هاي، هاي... چه روز و چه روزگاري! هيهات. نمي دانم بر اين غزل چه نام گذاشته اي؟ شايد غروب روز ميلاد، نام خوبي باشد"(8)

رهنورد كه چنين دردي دارد، وقتي در غربت احساس اش را در دوري از وطن مي پرسند، مي گويد: "يك احساس بي تفاوتي نسبت به همه چيز، يك احساس كمبود، يك خلاي دروني كه همه چيز را ويران مي كند. كمبود ناشي از دوري وطن... براي من یک وطن وجود دارد و آن هم افغانستان است. "(9)

آنچه گفتم نقل قول هايي است در پيوند با ميهن دوستي و عشق رهنورد به مردم و وطن. مي توانند عده يي، آن را يك ادعا بدانند و نپذيرند. ازين رو اين اصل را با معيارهاي عيني، محك مي زنيم كه منكر را مجاب مي كند و بس. اكثريت كساني كه در شرايط حاضر، از ديار غربت به افغانستان آمده اند، دالر و مقام را توجه داشته اند. در نبود معاش دالري فراوان، يك روز به وطن توقف نمي نمايند و با از دست دادن مقامات سودآور و دالري، فوراً پرواز مي كنند به ديار موعود خويش برمیگردند، كه ميهن و مردم و خدمت به آنها، نزد ايشان، حرف مفتي بيش نيست. اگر يك تن را غير از اين يافتيد كه با معاش 50 يا 60 دالر به گونة ديگر هموطنانش، در وطن باقي مانده باشد مارا هم خبر كنيد.

اگر شما سراغ نداريد، من مي شناسم و به شما معرفي مي دارم. رهنورد زرياب است اين شخصيت، كه بدون دريافت و وعدة قبلي مقام، در نبود ثروت مادي، اما با غنا و عظمت معنوي، براي خدمت به ميهن و مردمش به كشور آمد. آن گونه كه ناظمي گفته است: بازگشت تا براي فرهنگ و ادبيات خويش كاري را انجام دهد. فرهنگ و ادبياتي كه سال ها بود، چتر آن را ازهم دريده بودند. فرهنگ و ادبيات يتيم و واماندة كشورش. "(10) گفتيم رهنورد به جستجوي پول ومقام نبود و كسي هم برايش، چنين وعدة نكرده بود. در نامه يي كه بعد از رسيدن به كابل، به ناظمي نوشته، نكاتي آمده است كه مبين همين امر است:

بنده به كابل آمدم. براي چهل روز يا شايد بيشتر، آواره و دربدر بودم... هنگامي كه به كابل رسيدم فقط بيست يورو تمام دارايي من بود. "(11)

نتنها امتيازي وجود نداشت، كه رهنورد بدون معاش و بدون مقام، بعد از دورة مشاوريت وزارت فرهنگ، نيز در افغانستان است. هرچند رجاله هاي نواله خوار، قدر او را نشناخته اند و مقام و منصبي ندارد كه بايسته بود مي داشت، اما صميمانه در كشور نشسته است. حتي يك حرف شكايت آميز درين زمينه از قدرتمندان نمي گويد. بعنوان خزينه گويا، منبع پاسخ سوالات و حلال مشكلات فرهنگيان كشور است و از اين كه خدمتي را انجام مي دهد، شادمان است. و براي استاد ناظيمي كه براي فرزندش گفته بود: رهنورد در غربت ديگر آن حال و هوا را ندارد و آن تكيه كلام و جملات خاص خود را بكار نمي برد مژده مي دهم كه با وجود همه مشكلات در ميهن، اينك رهنورد همين كه با هموطنان است و در ميهن، شاد و سرحال است و همين كه در تیلفون صحبت نمايند، بي اختيار مي گويد: چطور هستي، ساتت تيراس؟... عيش كدي، عيش...

وظايف رسمي

رهنورد زرياب بعد از پايان دانشكدة ادبيات دانشگاه كابل، نخستين كار رسمي خود را در هفته نامة ژوندون در سال 1350 آغاز كرد. از همانجا براي تحصيل فوق ليسانس عازم بريتانيا شد. يكسال بعد با دريافت فوق ليسانس برگشت و بحيث ويراستار صفحات داخلي روزنامة اصلاح تعيين گرديد. روزنامة اصلاح و انيس باهم مدغم گرديد وزرياب به حیث مديرعمومي خبرنگاران روزنامة اصلاح- انيس، تقرر يافت.

با سقوط سلطنت و حاكميت داوودخان، رهنورد زرياب به سردبيري مجلة «آريانا افغانستان ريپليك» كه به انگليسي نشر مي شد، گماشته شد. به تعقيب آن مدير عمومي دفتر معرفي افغانستان گرديد.

كودتاي ثور در كشور پياده گرديد و رهنورد در وزارت اطلاعات و فرهنگ، به حيث رئيس فرهنگ مقرر شد.

در حمل 1358 در رديف فراوان روشنفكران و قلم بدستان، از سوي رژيم وقت زنداني گرديد. بعد از سه ماه از زندان رها و مدير عمومي ادارة فرهنگ مردم شد. تركي و امين كشته شدند و كارمل به قدرت رسيد. درين زمان رهنورد كه تحصيل يافته زيلاندجديد و بريتانيا بود و مسلط به زبان انگليسي، به حيث رئيس كابل تايمز مقرر گرديد. چندي از كارش در كابل تايمز نگذشته بود كه مكتوب بارق شفيعي مشاور وزارت اطلاعات وكلتور برايش رسيد. بارق شفيعي خواسته بود همه مطالب كابل تايمز قبل از نشر از نظر او گذشتانده شود. رهنورد كه زيربار چنين فرمايشات نمي رفت، مي گويد:

"... با اين مكتوب رفتم نزد مجيد سربلند كه وزير اطلاعات و كلتور بود... توضيح دادم كه بارق شفيعي انگليسي نمي داند و اگر قرار باشد كه مطلب را به فارسي ترجمه كنيم و از نظر او بگذرانيم... اين كار از نظر وقت و بودجه عملي نيست(12) مجيد سربلند در موضوع مداخله كرد و مسأله حل گرديد.

بار ديگر وزارت اطلاعات و فرهنگ به كابل تايمز نامه نوشت كه: اخبار خارجي تنها از آژانس تاس و آژانس خبري آلمان شرقي گرفته شود. رهنورد اين اصل رانیز نمي پذيرد و با همان مكتوب نزد سربلند مي رود و مي گويد: "... در آن صورت بهتر است روزنامه را به جاي كابل تايمز، پراوداي كابل" بناميم(13)، مجيد سربلند با رفقاي بالا مشوره مي نمايد و بعد از يك روز به زرياب مي گويد:

"رفقاي بالا برهمين نظر اند و من نمي توانم كاري بكنم(14). رهنورد با شنيدن اين خبر با صراحت مي گويد: "درين صورت (من) ديگر نمي توانم به كارم به حيث رئيس كابل تايمز ادامه بدهم(15). سربلند مي گويد: يك هفته به كار ادامه دهيد. بعد از يك هفته خبر تقرر رهنورد بحيث رئيس فرهنگ و هنر در وزارت اطلاعات و فرهنگ نشر مي گردد.

در وظيفه جديد، مداخلة سازمان اولية حزبي، رهنورد را ناراحت مي سازد. درخواست رخصتي بدون معاش مي نمايد و به خانه مي نشيند.

مدتي بعد از اين رويداد، ببرك كارمل مي خواهد اعضاي شوراي مركزي اتحاديه نويسندگان را بپذيرد. رهنورد كه عضو شوراي مركزي اتحاديه بود، ناگزير درين ملاقات سهم مي گيرد. در ختم اين ديدار، رويداد جالبي رخ مي دهد. رهنورد مي گويد: "ببرك كارمل... دستم را در دستش گرفت و گفت: شنيده ام كه رخصتي بدون معاش گرفته اي، چه وقت اين رخصتي تمام مي شود؟ من با شدت دستم را كشيدم و گفتم نمي دانم و از تالار خارج شدم. "(16)

بعد از آن با وساطت رفعت حسيني كه پيشنهاد كاردر اتحادية نويسندگان را مي نمايد، رهنورد بحيث منشي بخش داستان، در اتحاديه نويسندگان مقرر مي گردد.

در سال 1368 اكرم عثمان كه رئيس اتحاديه نويسندگان بود، در قنسلگري افغانستان در تاجیكستان مقرر مي گردد. موضوع انتخاب رئيس جديد پيش مي آيد. دولت بارق شفيعي را به حيث كانديد پيشنهاد مي كند، اما افراد غير حزبي اتحاديه رهنورد زرياب را ناگزير مي سازند، تا به عنوان كانديداي، مستقل خود را نامزد رياست نمايد.

فريد مزدك از او مي خواهد كه رياست را به بارق شفيعي بگذارد و او معاون شود، رهنورد به مشوره دوستان قبول نمي كند، بارق شفيعي در روز انتخابات با صراحت خطاب به او مي گويد: "حالا خوده باماهم مي زني" و بالآخره در جريان جلسه انتخابات رئيس، سليمان لايق، به عنوان يگانه كانديدا، بارق شفيعي را پيشنهاد مي نمايد.

هركسي مي بود با اين نحوة عملكرد و تهديد و خواهش، خود را كنار مي كشيد، اما رهنورد متردد نمي گردد و صديق روهي در همان مجلس رهنورد را به عنوان كانديداي غير حزبي پيشنهاد مي نمايد. انتخابات انجام مي يابد و رهنورد با 80 درصد آرا بحيث رئيس اتحاديه نويسندگان انتخاب مي گردد.

خرد و سياست

رهنورد بزرگمرد عرصة خرد و سياست است. نمودهاي هوش و آگاهي و خردورزي، از دوره هاي كودكي و آموزش در زندگي او مشهود بوده است، كه آن علامات فارقه نسبت به همگنان، ناشي از استعداد، قريحة ذاتي و محيط مناسب و پربار خانوادگي اوست. رهنورد مي گويد: "يكي از خوشبختي هاي من اين بود كه خانة ما مركز رفت و آمد، تجمع و گفت و شنود روشنفكران آن زمان بود.

مثلاً: قدرت الله حداد، رحيم الهام، آصف آهنگ، نگهت سعيدي، طاهر بدخشي، ببرك كارمل، اسماعيل دانش، علي بنياد، علي احمد ساحل، صادق علي ياری وپسانترها اسماعيل مبلغ و ديگران و من صحبت هاي اين روشنفكران را مي شنيدم و... درك و تفكرم گسترش مي يافت. (17)

حضور متداوم اين افراد و وجود برادر بزرگ رهنورد، علم رشنو و ايجاد كتابخانة خوب كه از كودكي چشم رهنورد را به كتاب ها آشنا مي ساخت، همه در رشد فكري و آگاهي او نقش ارزنده داشت. اما عنصر اصلي، استعداد فطري رهنورد بود كه توانست ازاين وديعه ها، مايه بندد، كه گفته اند:

چو استعداد نبود، كار از اعجاز نگشايد

مسيحا كي تواند كرد، بينا چشم سوزن را

گفتيم نمودهاي بيين هوش و خرد از كودكي در رهنورد مشهود بود، او خود مي گويد: "من كودك خيال گرا بودم، حتي پيش ازاين كه به مكتب بروم در بارة خود تخيل مي كردم كه من چگونه هستم و چگونه بايد باشم... وقتي از ريكاخانه به دهمزنگ كوچ كرديم... (كنار دريا) آنجا بيشة خلوت و سرسبزي بود. درين بيشه ساعت ها دراز مي كشيدم و يكه و تنها در عالم تخيل به بازي مي پرداختم. (18) در پرتو اين خيال و انديشه است كه خود سازي را، آگانه از همان خردسالي آغاز مي كند. به مطالعه رو مي آورد و بيشتر وبهتر از همگنانش تبارز مي كند. چند مورد را به عنوان شاهد مي آوريم. رهنورد مي گويد: "من هنوز صنف هشتم بودم كه يك اثر افلاطون را خواندم، اپيگور، هيوم، سقراط و شوپنهاور را نيز در همان سالها خواندم. "(19)

در دورة مكتب و دانشگاه نيز از شاگردان برتر و كفتان صنف بود. به گونة كه نه تنها از جوانان هم سن و سالش در داخل كشور، آگاه تر و پرمايه تر بود، كه در توزيني خود را از جوانان كشورهاي پيشرفته نيز برتر مي يافت. رهنورد مي گويد: "در اولين سفر به خارج... من دچار تعجب شدم... ديدم معلومات من نسبت به هم صنفانم در زيلاندنو، بلندتر است.

مثلاً: من كاترين منسفيلد را كه يك نويسنده نيوزيلاندي است، مي شناختم، اما هم صنفانم، حتي نام ژان پل سارتر را هم نشنيده بودند. (20)

وقتي به بريتانيا، جهت دريافت فوق ليسانس مي رود، آنجا نيز به گونة زيلاندجديد، برتري هاي خويش را شاهد است. "در انگلستان هم با وضع مشابهي مواجه شدم، باري يكي از استادان براي معلوم كردن سطح معلومات محصلان، تصاوير چهره هاي معروف را با پروژكتور، روي پرده نشان مي داد و از ما مي خواست تا نام آن اشخاص را بگوييم... شاگردان انگليسي حتي برتراندراسل را نشناختند. (21) و اين فضل و برتري را با پشت كار مداوم، تا هنوز حفظ نموده است كه مي گويد: در همين سالهاي غربت در فرانسه، با يكي از ديپلومات هاي آن كشور كه در نيپال كار نموده و كتابي در مورد بودا و بوديزم نوشته بود، بحث و صحبت نمودم. در اخير او اعتراف داشت كه من بودا و بوديزم را بهتر از او مي شناسم.

رهنورد زرياب، با اين استعداد و آگاهي، در ميان قطب هاي ايديولوژيك چپ و راست، در دهة چهل، متمايل به ايديولوژي چپ گرديد. اما نه بدانگونه كه فريفتة افراد و يا مرعوب تبليغات زمان گردد و بدون آگاهي كامل دنباله رو، كسي گردد. خود مي گويد: "در دهة چهل، ميان دو قطب چپ و راست، من در قطب چپ قرار گرفتم. در قطب چپ من خط هواداران اتحاد شوروي را تاييد مي كردم... هيچ وقت عضو هيچ حزبي نبودم و نخواستم عضو هيچ حزبي شوم. (22)

رهنورد، چپ را پذيرفته بود، اما به گونة ناآگاهان چشم و گوش بسته تسليم نبود. او مرد تحقيق و انديشه بود و راهگشا. ازاين رو او جستجو و شناخت را ادامه داد.

وقتي به زيلاند جديد مي رود، برخلاف خوانده هايش، تضاد طبقاتي را درآنجا دگرگون مي يابد. به دفتر حزب كمونيست زيلاند جديد مي رود و ازين تناقض مي پرسد. رهنورد مي گويد: "به من گفتند كه اين يك كشور سرمايه داري مادر نيست. امريكايي ها اين جا نمونه يي را پياده كرده اند، تا به دنيا نشان دهند كه سرمايه داري يعني اين، و اما وضع در كشور هاي ما در همان گونه است كه شما در كتاب ها خوانده ايد. "(23)

زماني كه به انگلستان مي رود، باز به همين حالت دچار مي گردد و باز غرض حل مشكل به دفتر حزب كمونيست مي رود. رهنورد مي گويد: "آنجا نيز به من چيزهايي گفتند كه براي من قناعت بخش نبودند. از همين زمان بود كه شك در ذهن من راه يافت. وقتي كه كتاب "مجمع الجزاير كولاك"... را خواندم، آنگاه اين شك نيرومندتر شد. "(24)

به اين اساس، رهنورد هميشه معترض بود و كسي جرأت نمي كرد، او را به حزب دعوت كند. چنانچه خودش مي گويد: كارمل هيچگاه از من دعوت نكرد، و اين دليل هوشياري او بود.

برخي ها، ادعا مي كنند كه رهنورد پرچمي بوده است. اگر چنين مي بود، نخست اين كه به گونة همه پرچمي هاي ديگر، در دورة حكومت پنج سالة آنها، به روشني معرفي مي گرديد، و از سوي ديگر با آنهمه فضل و آگاهي نسبت به فراوان اراكين دولت، به وزارت و يا معينيت پذيرفته مي شد و آن رويدادهاي ترك وظيفه و خانه نشيني پيش نمي آمد.

چگونگي برخورد او، با عبدالله سپنتگر مسؤول تبليغ و فرهنگ در كميتة مركزي حزب دموكراتيك خلق افغانستان مي تواند برهان ديگري باشد، در وارستگي و آزادگي رهنورد زرياب.

رهنوزد، مجموعة از داستان هاي خود را براي چاپ آماده داشت. ولي عبدالله سپتنگر چاپ آن را متوقف كرده بود. نزد سپتنگر مي رود تا در مورد صحبت نمايد. سخنان مقدماتي با خطاب سپتنگر به زرياب چنين آغاز مي شود:

"آيا مرا مي شناسيد كه چگونه آدمي هستم.

گفتم: بلي مي گويند آدم مستبد و خشني هستيد.

گفت: بلي درست است و با درنظرداشت همين نكته با من صحبت كنيد.

گفتم: و آيا شما مرا مي شناسيد كه چگونه آدمي هستم.

گفت: بد نيست اگر خود تان را كمي معرفي بكنيد. (25)

گفتم: من به بعث بعدالموت ايمان دارم، و شما هم با درنظرداشت همين نكته بامن صحبت كنيد.

اين رويداد نيز نشان مي دهد كه رهنورد، از آن حزب فراوان فاصله داشته است. چنانچه خود به صراحت مي گويد: همه كساني كه مرا از نزديك مي شناسند... مي دانند كه من هيچگاه عضو هيچ حزبي و سازماني نبوده ام و هيچ گونه تعهد و وابستگي سازماني نداشته ام. (26) اما مهمترين گواه، رويداد زنداني شدن رهنورد به جرم وابستگي با پرچم است. رهنورد مي گويد: مستنطق اكسا گفت: آيا حاضري كه سندي را امضا كني كه تو عضو حزب پرچم نبوده اي و در صورتي كه ما سندي در مورد عضويت در پرچم بدست بياوريم، حكم اعدام خودت را قبول داري. گفتم: بلي حاضرم چنين سندي را امضا كنم. در واقع هم چنين سندي را امضا كردم و مستنطق در پايان، بارديگر اين سند را تكان داد و گفت: مي داني چي را امضا كرده اي؟ گفتم: بلي مي دانم. (27)

با وجود اين عدم وابستگي حزبي، با گذشت ساليان دراز و باآنكه ديگر نظام سوسيالستي فروپاشيده است و با اين كه رهنورد حدود 9 سال را در غرب و در فرانسه سپري نموده است، با وجود اين همه سروصداهاي نظام ليبراليستي و طرح نظريه هاي "جهاني شدن و پايان تاريخ"، رهنورد معتقد است كه هنوز سوسياليزم بهترين انتخاب در ايجاد يك جهان عادلانه است:

"من امروز نيز به اين باور هستم كه سوسياليزم شايد بهترين و آخرين انتخاب بشريت براي يك جامعه و جهان عادلانه بهتر باشد. از نظر من سوسياليزم مي تواند به مسايلي كه سرمايه داري نتوانسته و نمي تواند راه حل درست و انساني و عادلانه بيابد، پاسخ دهد. البته سوسياليزم داراي سيماي انساني و نه... متكي به جبر و خون ريزي.

سوسياليزم مورد نظر من آن است كه عدالت و مساوات نسبي و همبستگي اجتماعي را توأم با رعايت موازين آزادي و حقوق بشر و دموكراسي تامين كند. به نظر من تنها سوسياليزم قادر است اين مامول را تحقق بخشد و سرمايه داري ذاتاً نمي تواند اين امر را تأمين كند. (28)

رهنورد در مورد دموكراسي عهد ظاهرشاه مي گويد: يكي از كاستي هاي مهم اين بود كه كوشيده شد؛ تا دموكراسي توسط كساني در عمل پياده گردد كه خود دموكرات نبودند. (29) و در مورد ماهيت آن دموكراسي مي گويد: "اگر آن فضا ادامه مي يافت و دموكراسي در افغانستان به ثمر مي رسيد، شايد ما نه تنها براي كشورهاي منقطه بل براي تمام جهان اسلامي يك نمونه مي بوديم و يك موقعيت استثنايي مي داشتيم. (30)

رهنورد در دهة چهل وپنجاه، چپ بود، سوسياليزم را بيشتر از همه مي شناخت، اما بدنبال غوغاگران آن راه نرفت. امروز نيز كه بيشتر از همه غرب ديده ها، ليبراليزم، دموكراسي و فلسفة غرب را مي داند و معتقد به دموكراسي است، قدرت مداران را دنبال نمي كند و همچنان آزادي و آزادگي خويش را پاس مي دارد. كه مي تواند مصداقي باشد به آن يادكرد لطيف ناظمي كه گفته است:

"رهنورد زرياب پژوهشگري است دقيق النظر و روشنفكري است آگاه، كه همواره خامه اش را به سود آزادي، رهايي و ترقي گذاشته است. (31)

رهنورد و نويسندگي

رهنورد در يك خانواده فرهنگي بدنيا آمد. همين كه به اطراف خويش چشم گشود، خود را در ميان انبوه كتاب هايي يافت كه برادرش علم رشنو، تهيه نموده بود. اين ويژگي رهنورد را به مطالعه و به نوشتن كشاند.

اگر از سويي كتابهاي افلاطون و سقراط و شوپنهاور را مي خواند، تا مفاهيم سخنان دوستان برادرش را كه در خانة شان مي آمدند بداند؛ از جانب ديگر شايد مشاهدة آن روشنفكران و نويسندگان، او را تحريك مي كرد كه چون آنان، نويسنده و نام آور باشد. ازاين رو به خوانش و نگارش داستانها آغاز نمود.

رهنورد مي گويد: "اولين كتابي كه خواندم رماني بود از جلال الدين خوشنوا، به نام خنجر"(32) همچنان كه مي خواند مي نوشت آن گونه كه خود مي گويد: "من از صنف ششم مكتب شروع به نوشتن كردم. (33)

در همين دوران باز موهبت ديگري از فيض برادر، نصيب رهنورد مي گردد و آن حضور استاد نگهت سعيدي در ميان دوستان علم رشنو، برادر رهنورد بود. نگهت سعيدي بود كه رهنورد نوجوان را به داستان نويسي تشويق كرد، داستان هايش را اصلاح نمود و چاپ كرد. از زبان رهنورد بشنويم: "نگهت برمن زياد اثر داشت. در اول شعر مي گفتم به توصيه او به داستان روي آوردم. او نوشته هايم را اصلاح مي كرد. (34) نگهت كه فراوان داستان هاي رهنورد را مي خواند و اصلاح مي كرد، آنها را آماده و بايسته چاپ نمي يافت. تا اين كه يكي از نوشته هاي او را بنام (بي برگ و بي گُل)در پشتون ژغ چاپ نمود.

چاپ اين داستان در سن 15 يا 17 سالگي در سال هاي 1338 يا 1340، و پرداخت شش صد افغاني حق الزحمه، اعظم نوجوان را منقلب وديگرگون ساخت. و عزم و اراده اش را در داستان نويسي، جزم و استوار نمود. آنگونه كه مي گويد: باورم نمي شد. اين برايم حادثه بزرگي در زندگي بود. (35)

رهنورد به نوشتن آغاز كرد. فضاي مسلط آن روزگار كه عبارت از رشد و شگوفايي انديشة طبقاتي و سوسياليزم بود، رهنورد را يك نويسندة مجهز با ديدگاه طبقاتي، و متمايل به رياليزم اجتماعي ساخت. رهنورد در يكي از مصاحبه هايش براين اصل چنين صحه مي گذارد: قبل از داستان "بي برگ و بي گل"، من داستان هايي از ديدگاه طبقاتي مي نوشتم. عمدتاً تحت تاثير ماركسيم گوركي نوشته بودم. من آن زمان به مسايل از ديدگاه طبقاتي مي نگريستم. خوب هنوز هم از ديدگاه طبقاتي مي نگرم، البته به گونة متفاوت از گذشته. "(36)

اگر نبشته ها و آفريده هاي نخستين رهنورد مايه هاي طبقاتي داشت و از رياليزم انتقادي آب مي خورد، ناشي ازاين باور بود كه رهنورد مي خواست عينيت ها و واقعيت ها را به تبيين آورد و در محتواي اثر حقانيت مظلومان را به نمايش گذارد.

بعد از سفرهايش در كشور هاي زيلاندجديد وبريتانيا و مطالعه شاهكارهاي ادبي، جهان ديگر، آرام آرام، در انديشه و نگارش رهنورد، دگرگوني هايي رونما گرديد. آثار اين مرحله، كه دور دوم نويسندگي رهنورد را در برمي گيرد، بيشتر بدبينانه است. درين زمان رهنورد، شوپنهاور فيلسوف و صادق هدايت نويسندة بدبين را، سرمشق خود ساخته بود. شايد هنوز طبقاتي مي انديشيد، ولي سيطرة نيرومند استبداد و استعمار، او را از گشايش روزنه های نجات، نااميد ساخته بود، و با نگاه منفي به هستي مي نگريست.

لطيف ناظمي در پيوند با مراحل نويسندگي رهنورد مي نويسد: "دهة چهل روزگار گرايش به ادبيات جامعه گرايانه است... رهنورد نيز چند صباحي راهي اين قلمرو است... شايد مرد كوهستان، را بتوان شاخص ترين نمونه كارهايي جامعه گرايانة وي شمرد... رهنورد به زودي با آثار انديشمندان مغرب زمين آشنايي به هم رسانيد. داستايوفسكي، كافكا، ساموئيل بكت، اوژن يونسكو، آداموف و ديگران راهش را به سوي ادبيات دنيا كج مي كند و آخرين كارش "گلنار و آيينه" از همين لون است، با مايه هاي از رياليزم جادويي و سوررياليزم(37)

اما بين ترين بيان، سخن و قول خود رهنورد است كه پيرامون تطور فكري و نگارشي اش مي گويد: "دريك مرحله نسبت به زندگي بدبين بودم. طبعاً در داستان هایي هم كه در آن مرحله نوشته ام، نيز بازتاب يافته است. اما عده ي درين مورد زياد مبالغه مي كنند... در داستان هاي من تنوع فراوان موجود است؛ هم از نظر موضوع و هم از نظر آدم ها و هم از نظر فضاها". اين اندازه تنوع را در كار هيچ نويسنده ديگر افغان نمي توان يافت. (38)

رهنورد رسيدنش را از عينيت گرايي به آفرينش هاي ناب هنري چنين مشخص مي سازد: "در ابتدا داستان هايي مي نوشتم كه بيشتر رنگ طبقاتي داشتند و من آن را با گرايش به عينيت و واقعيت گرايي نوشته ام. اما رفته رفته به اين باور شدم كه تعريف معروف هنر: "بازتاب واقعيت است" چنان تعريف درستي نيست. و براين باور شدم كه هنر آفرينش است. يعني انسان بايد بيافريند. نه اين كه بازتاب دهد. (39) در بيان ديگر، دگرگوني و مراحل مختلف نويسندگي خويش را چنين مي نمايد: تنها دو تصوير در كتابچة جيبي ام داشتم. شوپهناور و هدايت. اين عكس ها تا زماني كه در 1992 ناگزير به ترك افغانستان شدم، هنوز در كتابچة جيبي ام بودند... اما حالا عكس داستايوفسكي، ويليام فاکنر، نيكوس كانترزاكيس و كارسياماركيز را شايد در جيبم نگاهدارم. (40)

رهنورد در نويسندگي، از آفريده هاي طبقاتي، تا پوچ گرايي ورياليزم جادويي پيش رفت. و آثاري را به هستي نشاند كه در جامعة ما بي بديل و طلايه دار است و از لحاظ ساختاري و تكنيك و مايه وري، با شاهكارهاي بزرگ جهان، شانه به شانه به پيش مي رود. بايسته است كه اين بحث را با نظر مسعود راحل كه آخرين اثر رهنورد گلنار و آيينه را به بررسي گرفته است، حسن ختام بخشيم: "رهنورد بدون شك به رياليزم جادويي گرايش دارد. كيفيت اين رياليزم جادويي را مثلاً در داستان مارهاي زير درختان سنجد مي توان مشاهده كرد. "(41)

آثار و نبشته ها

رهنورد، نويسندگي را از صنف ششم مكتب، با داستان نويسي آغاز كرد و در مراحل بعدي به كار تحقيق و پژوهش هاي ادبي و اجتماعي پرداخت و آثار فراواني را درين زمينه ها ايجاد و نشر نمود.

نخستين داستان رهنورد زير عنوان "بي گل و بي برگ" در سال 1338، در حالي كه رهنورد شاگرد مكتب و 15 سال داشت نشر گرديد و بعد از آن داستان نويسي را ادامه داد.

در دورة دانشگاه، مجموعه ي از داستان هاي دستنويسش را براي ناظمي داد، تا بخواند و آن مجموعه را "ديوار" نام گذاشته بود. (42)

از سال 1338 تا اكنون، حدود 47 سال مي گذرد كه رهنورد مي نويسد، مي آفريند و تحقيق مي كند" درين مدت آثاري از رهنورد چاپ و نشر گرديده و اثرهاي، چاپ ناشده و ناتمام مانده است.

آثار چاپ شده:

1- آوازي از ميان قرن ها، مجموعه 12 داستان كوتاه، نشر انجمن نويسندگان 1362

2- مرد كوهستان، مجموعه 16 داستان كوتاه، نشر انجمن نويسندگان 1363

3- دوستي از شهر دور، مجموعه 30 داستان كوتاه، نشر انجمن نويسندگان 1365

4- نقش ها و پندارها، مجموعه 18 داستان كوتاه و يك داستان بلند، نشر انجمن نويسندگان 1366

5- پيراهن ها، مجموعه داستان (ترجمه) 1365

6- مارهاي زير درختان سنجد، داستان كوتاه كه در سال 1358 چاپ شد

7- كيفر، داستان كوتاه، در 1361 چاپ گرديد

8- نقش هاي روي ديوار، داستان كوتاه در 1361 نشر شد

9- گلنار و آيينه، رمان در 154 صفحه، بنگاه نشراتي آرش، 1382

10- بخشي از رومان ناتمام سيب و ارسطاطايس

11- بخشي از زمان نا تمام "سكة كه سليمان يافت" در مجلة آسمايي شماره 29 و مجله پرنيان

12- گنگ خواب ديده (مجموعه مقالات در نقد فلم، تياتر ونقد ادبي)

13- حاشيه ها (مجموعه مقالات در نقد فلم، تياتير ونقد ادبي)

14- شمعي در شبستان، مجموعه 11 مقاله، انتشارات آرش 1380

15- هذيان هاي دور غربت، مجموعه 12 طنز، انتشارات باميان، 1381

16- چه ها كه نوشتيم، مجموعه 12 مقاله، انتشارات عرفان، 1382

17- اختر مسخره، فلمنامه

18- دور قمر، سلسلة از نوشته ها كه در جريدة وفا در پشاوراز 1373تا 1375 پیرامون رویدا د های کشور از کودتاثور تا ظهور طالبان، چاپ گرديد.

19- زیبای زیر خاک خفته  (مجموعه داستان)

20 – پایان کار سه رویین تن ،( جستار ها ویک گفتگ)

1- و شیخ گفت  (داستانها)

2- چارگردقلاگشتم  پای زیب طلا یافتم

3- شورشی که ادمی زادهگکان و جان ورکان برپاکردند

4- کاکه شش پر و دخترشاه پریان

5- سکه ی که سلیمان یافت

6- شهر طلسم شده

7- مردی که سایه اش ترکش کرد

8- دزد اسپ

9- وباران می بارید

10- سگ وتفنگ

11- داستانها  دوجلد ( مجموعه 5 کتاب که از شماره 27 تا 31 معرفی شده اند.)

آثار نيمه تمام: رهنورد از چند رمان نيمه تمام خود نيز خبر مي دهد:

1- سيب و ارسطاطاليس

2- رازهاي داية پير

3- سرانجام آقاي سحرخيز بيدار مي شود

4- دعاي مادر پير

پي نوشت ها:

1- رهنورد زرياب، راهي كه رهنورد رفت (مصاحبه با رهنورد)، مجلة آسمايي، ‌شماره 29، ص27

2- همان، ص 28، 29

3- لطيف ناظمي، رهنورد زرياب شصت ساله شد، مجلة آسمايي، شماره 29، جولاي 2004، ص22

4- همان، ص23

5 و6- رهنورد، آسمايي، شماره 30، ص14

7- لطيف ناظمي، رهنورد شصت ساله شد، مجلة آسمايي، شماره 19ص23 به نقل از شمعي در شبستاني، نوشتة رهنورد، كتابخانة آرش، پشاور، 1380، ص74

8- لطيف ناظمي، همان، ص25

9- مجلة آسمايي شمارة 30، ص15

10 و11- ناظمي همان، ص25

12- رهنورد زرياب، راهي كه رهنورد رفت، "مصاحبه، مجلة آسمايي، شماره 30، سال هشتم، اگست 2005، ص12

13- رهنورد زرياب مجلة آسمايي، شماره 30، همان، ص13

14، 15 و 16- رهنورد مجلة آسمايي، شماره 30، ص13

17- رهنورد زرياب، "راهي كه رهنورد رفت، مصاحبه، مجله آسمايي، شماره 29، سال هشتم، جولاي 2004، ص26

18- همان، ص26

19- همان، ص 29

20، 21 و 22- رهنورد زرياب، آسمايي، شماره 29، همان، ص30

23و24- رهنورد، آسمايي، 29، همان، ص30

25، 26 و27- رهنورد، آسمايي، شماره 30، صص14- 15

28- رهنورد، آسمايي، شماره 28، ص30

29 و30- رهنورد، آسمايي، شماره 30، ص11

31- رهنورد، آسمايي، ‌شماره 29- ص24

32- رهنورد، مصاحبه با مجله آسمايي، شماره 29، ص27

33- همان، ص25

34- همان، ص28

35- همان، ص29

36- رهنورد، آسمايي، شماره 29، ص30

37- لطيف ناظمي، رهنورد شصت ساله شد، آسمايي، شماره 29، ص25

38- رهنورد، آسمايي، شماره 30، ص17

39- همان، ص16

40- رهنورد، آسمايي، شماره 29، ص30

41- مسعود راحل، تاملي بر گلنار و آيينه، آسمايي، شماره 26، ص37

42- لطيف ناظمي، آسمايي، شماره 29، ص22

........................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin