Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

 

شنیدم ازینجا سفر

می کنی...!

 

وقتی آهنگِ «شنیدم ازین جا سفر می کنی» با هر صدایی زمزمه می شود، ناخودآگاه به یاد هنرمند همیشه جاویدان، ظاهرهویدا، می افتم. آهنگی که از اعماق دل او برمی خاست و براعماق دل شنونده می نشست.

این آهنگ اما، تنها یک سروده نیست که با ریتم موسیقی و صدای مانده گار ظاهرهویدا گوش شنونده را نوازش می دهد. قصه ی است از اتفاقاتی که شاید ملیون ها بار در کشورما اتفاق افتاده و تکرار شده است. قصه یی که مسافرِ آن به انتخاب خودش عزم سفر و آهنگ شهر دیگر نکرده و حتی حق انتخاب شهری را که عزم سفر کرده، نداشته است. بلکه سیر حوادث و جبر زمان او را به گوشۀ از گیتی پرتاب کرده و این آمد و شد در یک دَور و تسلسل خسته کننده ی ادامه یافته است. سوگمندانه که سیر ناگوار حوادث عده ی بی شماری را هم روانۀ سفری کرد که دیگر هرگز برنگشتند. هشت سال قبل ظاهرهویدا هم به کاروانی پیوست که راه بازگشت نداشت.

طبعا" سفری از آن گونه که ظاهر هویدا می سرود، برای آن هایی که درعقب می مانند و گاهی دست تکان می دهند ناگوار است.

وقتی به گذشته می نگرم، نمی دانم چند صد بار زمزمه کرده ام که: «شنیدم ازینجا سفر می کنی...»

........................................

 

 

 

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

 

کلیم الله ناظر

 فرانسه

     سودا ، بسمل و صفا

                                 سه برادر شاعر

 

گفتنی ها زیاد اند، ولی بدون جایگاه معین، بی نظم و نا مرتب. مشکل خواهد بود یکی را مقدم بر دیگری، رجحان داده و بیان داشت. یا ساده تر بگویم، به اصطلاح سرِ کلاوه عناوین و مضامین مربوط همه عرصه ها در میان گم است. برای جستجو و دریافت آنها، گفتنیِ مورد نظر را از لا به لای نوشتۀ قبلی خویش در صفحه زیبای "رنگین" که منهم به زیبائی و رنگینی آن باورمند شده ام می گیرم.  از اینکه ناشر صفحه انترنتی "رنگین"، محترم محمد حیدر (اختر) پارچه شعری از شاعر محبوسِ جوانمرگ محمد اسمعیل (سودا) را، هماندم جواب مثبت گویا بخواستم، در اخیر نوشته ام جاه داده و علاوتأ طی تحریرئ جداگانه، سبب تشویق اینجانب شده و خواهان توضیح بیشتر، شرح و بیان احیای دیوان اشعار مرحوم "سودا" و چاپ مجدد آن شده است، من هم از موقع بهرۀ نیکو برده، با ابراز امتنان، اینک سر کلاوۀ گفتنی های خویشرا دریافته و آغاز میدارم.


 البته به ادامه، سلسله و ارتباط آن، سائر گفتنی ها، شنیدنی ها و دیدنی های خودم را در خصوص سلاله و دودمان ناظر محمد صفر، که خود نیز مسرت شمولیت و وابستگئ آنرا دارم، بخواست خداوند (ج) و یاری عمر، در حد توان، با اغتنام اوقات منا سب خدمت صاحبان مطالعه، جویندگان و علاقه مندان، مطالبی را تهیه دیده و تقدیم خواهم نمود.

 

درست و دقیق بیاد ندارم، ولی در بین سنوات 1331 و 1332 هـ. شمسی که به سن چهارده و پانزده سالگی قرار داشته، هنوز متعلم صنف شش و یا هفتم لیسه عالی استقلال کابل بودم، محمد اسلم (بسملزاده) پدر مرحومم، آنوقت در نادعلی گرشک بحیث معاون ریاست نهر بغرا، مقرر شد که رئیس آن مرحوم نورمحمد خان از همدوره های زمان تحصیلاتش در خارج (فرانسه) بود. من مجبور به تنهائی در کابل به خاطر ادامۀ تعلیمات، دور از همه در منزل اقارب، گاهی به خانه شوهر عمۀ خود محمد بشیر (رفیق)، زمانی نزد کاکایم محمد طاهر (بسمل) و یا پدر کلان مادری خود مرحوم محمد اسلم خان، همنام با پدرم و بالاخره نزد پدر کلان پدری ام استاد محمد انور (بسمل) اقامت پذیر شدم. بگمان اغلب در ایام بعد از صنف هفتم درسی ام، زمانیکه به منزل دامادِ (بسمل) صاحب یعنی محمد بشیر (رفیق) میرفتم که در زیر کلوله پشتۀ شهرنوی کابل منزلش بود،

 

 با داخل شدن به صحن حویلی و بالا رفتن از سه، چهار پته زینۀ تعمیر، در اخیر و ادامه دهلیز کم عرض، رو برو اطاق کار محترم بشیر (رفیق) بود. محمد بشیر (رفیق) به پُست های مختلف در ریاست مستقل مطبوعات و پستر وزارت مطبوعات تا درجه معیینیت و زمانی هم بصفت مدیر سینما کابل اجرای وظیفه کرده، یک ژورنالیست، مترجم، مبصر، مفسر سیاسی و مطبوعاتئ برجسته بود. در اطاق کارش علاوه به کتب و مجلات، مانند برخی از نویسندگان و قلم بدستان، در فرو رفتگی الماری دیوار اطاق تا بروی زمین، کاغذ ها، نوشته ها، عکسهای جالب و دیدنی از هنرمندان سینمائی هندی گرفته تا روسی، اروپائی و امریکائی، خلاصه نشراتِ اهم از داخلی و خارجی بصورت پراگنده و انبار شده به نظرمیرسید که با روبرو شدن به آنها خواهی نخواهی انسان سر فرو برده و به تماشای آن میپرداخت و یا به مثل من یکی آنرا بدون اجازه گرفته و می ربود. روزی ضمن عبور از آنجا، در بین آنهمه مجلات و اخبار، عکسها و سائر نوشته ها چشمم به کتابچۀ خورد جیبی مانند افتاد که روی زمین شبیه به رنگ فرش قالین، با سائر جراید و مجلات سر هم افتاده، با بیتوجهی ریخته و پاشان بودند. آن کتابچه را برداشتم، ورق زدم و خواندم، دانستم که محتوای آن اشعار میباشد. چون کتابچۀ دیگری بعین رنگ و بهمان اندازه در جوارش موجود بود، با مرور و مطالعۀ آن دریافتم که آنهم مثل اولی کاپی از یک مجموعۀ شعری میباشد. هر دو کتابچه با جلد عنابی رنگ که اوراقش مایل به زردی بود توسط قلم کاپی پنسل تحریر شده بود. تا هنوز هم که هنوز است نمیدانم نوشته مذکور توسط خود شاعر رقم گردیده بود و یا کس دیگری؟ ... در هر حال معلوم میشد که بیک وقت و زمان و مسلسل تحریر یافته است. چون اطمینانم حاصل شد که هر دو نوشته تکراری همدیگر هستند ، لذا یکی آنرا برداشتم و با خود گرفتم. نظر به ایجابات سن و سال که در آنوقت علاقه و میلان به خواندن و یادداشت فرد های جالب ذوقی، عشقی و باصطلاح شاه فرد ها زیاد بود، آنرا گاه گاهی میخواندم و یگان فردش را نوت میکردم، بدون اینکه دانسته باشم این همه اشعار از کیست، و که آنها را نوشته و چرا بدان حالت زار بین کاغد ها و نشرات افتاده و متروک مانده است ... زمانه های زیادی از این واقعه سپری شد، نظر به علاقۀ وافریکه باشعار داشتم، بخصوص مقبولی، زیبائی و سلاست محتوای شعر ی کتابچه عنابی رنگ و همچنین عنوان ارزشمند، جالب و پر از مفهوم "بیاض سودا" وادارم نمود که بررغم احتیاط تمامی اشعار را در یک کتابچه مکتب، بصورت علیحده با دقت تام، بهمان رنگ اولی آن نقل بردارم و خوشبختانه همین کار را بسر رساندم.

 

در یکی از روز ها، ضمن صحبت در باب هنر، ادب و اشعار جالب، با محمد یوسف (صفا) پسر کاکای پدرم، در خصوص "بیاض سودا" یاد آوری و نیز جریان دستیابی آنرا تشریح کردم. وی بدون تأمل اظهار داشت که (سودا) کاکایم است. من برای اطمینان خاطر و معلومات صحت و سقم گفتۀ او، بعد ها از پدرم جویای مطلب شدم. پدر مرحومم برایم اطمینان داد که اسمعیل جان متخلص به "سودا" کاکایش بوده (چون کاکایش از وی بسن خورد بود، اسمعیل جان خطابش میکرد) و در باره زندگینامۀ آن روانشاد معلومات مختصر برایم لطف کرد و من هماندم در کتابچۀ که قبلأ کاپی اشعار مرحوم "سودا" را نقل گرفته بودم، گفتار پدرم را بسیار کوتاه درج نمودم. چندی بعد یوسف (صفا) از من خواست که اصل کتابچه را غرض مطالعه برایش بدهم. آن کتابچۀ جیبی یا "بیاض سودا" را برایش دادم و پس از گذشت زمانی که طالب حصول دوباره آن شدم، او بسیار جدی و بصراحت در جوابم گفت که آن داشته ها از کاکای خودش است و برایم مسترد نکرد. فکر کردم حق بجانب باشد، یا شاید فکری دارد که در پخش و انتشارش اقدام مفیدی نماید، لذا از او خواستم که آنرا برایم طور موقت و امانت تحویل بدهد تا بار دیگر کاپیِ نوشته کردگی خود را با آن تطبیق کرده و سر بدهم. او هم قبول کرد و من پس از اجرای کار که کدام نقصی در آن وجود نداشت، اصل کتابچه عنابی رنگ را طبق وعده واپس برایش سپردم. موضوع همانطور سربسته و خاموش ماند. سال گذشته ضمن صحبتهای تلیفونی که داشتیم در خصوص کتابچه از وی جویای احوال شدم، دانستم که  متاسفانه کتابچۀ یاد شده نزدش نیست ، یا بکسی داده که وی برایش مسترد نکرده و یا چطور... و تقریبأ بعین شکل، محترم حیدر (اختر) که او هم نوت اشعار (سودا) را با خود داشت، از بخت بد که یکی از اقاربش آنرا برای مطالعه گرفته و در فرجام عوض مستردی از انکار استفاده نا درست کرده...

از جانبی دگر، در آن زمانه ها نظر به اقتضای سیاست وقتِ دولت که اشخاص فهیم، سرشناس، صاحبان اندوخته و خزینه های گرانبهای علم و ادب، یا بخصوص سیاستمداران مخالف نظام، نباید که شناخته میشدند، بر سر زبانها بنام نیک می بودند و یا در بارۀ شان حرفی بمیان می آمد تا باعث شناخت و یا خود سبب شهرت بیشتر شان گردد و از همین قسم حالات ... لذا اقسام موانع و انواع سد ها منجمله سانسور مطبوعاتی سخت گیرانه استقرار داشت و اکثریت طبقه منور و چیزفهم برخلاف عوض شناخته شدن راهی خانه نشینی ها، نظربند ها، تبعیدگاه ها، زندانها و حتی کشتارگاه ها بودند... پس امکانات طبع و نشر، اشاعۀ سوانح و شرح حال اینها میسر نبود... گاه گاهی بحال جسته و گریخته، یگان پارچه از اشعار (سودا) صرف با ذکر نامش که لازمۀ شناخت گوینده شعر است، در روزنامه "انیس" و "اصلاح" و یا سائر نشرات به چاپ رسیده و همینطور اشعار برادران بزرگش مانند مرحوم (بسمل ) و (صفا) نیز انتشار یافته است. نا گفته نماند، نیک نامی و اجر این همه کار و زحمت را مربوط به اعمال مرحوم محمد بشیر (رفیق) و به سلسله، از محترم محمد حیدر (اختر) باید دانست که با مطبوعات سر و کار و نیز وظایف رسمی در آن اورگان داشتند و در ارائه و نشر اینهمه اشعار سعی بلیغ بخرج داده اند. هرچندیکه " نوای کهسار"  مرحوم (صفا) در کراچی بوسیله خودش و "منتخب اشعار استاد بسمل" بسال 1346 در کابل ذریعۀ پدر مرحومم محمد اسلم (بسملزاده) بدون ذکر یک کلمه از سوانح شاعر به چاپ رسیده، همینطور گزیده غزلهای (بسمل) و (صفا) از جانب انجمن نویسندگان افغانستان زیور چاپ یافته اما از (سودا)ی بیکس و کوی یادی و یا در زمینه یاد بودش اقدامی صورت نگرفته، گنجینه و دیوان اشعار مرحوم محمد اسمعیل "سودا" انتشار نیافته و از اینرو در دشت و دیار فراموشی سرگردان و کاملآ ناشناخته مانده بود.

در سنه 1380 که از فرانسه به پشاور جهت بازدید فامیل و خواهرانم رفتم، کتابچه اشعار (سودا) را با خود گرفتم و در روز های اخیر بازگشتم، به همت خواهر زاده هایم منصور (دستگیر) و وحید الله (سعد) به چاپ 500 جلد "بیاض سودا" از طریق مرکز نشرات اسلامی صبور توفیق یافتم. این نشر و چاپ اول در آنجا و فرانسه برای بعضی دوستان، اقارب و علاقه مندان شعر و ادب توزیع و یا ارسال شد. نسبت کمی و ضیقی وقت، بصورت بسیار فشرده و خلاصه سوانح (سودا) را بیان داشتم که با موجودیت اشتباهات طباعتی و نصب  ضمیمۀ تصحیح اغلاط، به منصۀ مطالعه ادب دوستان قرار یافت. با این هم تشنگی و عطشِ خدمت به آن مرحوم را مکفی ندانسته و پس از گذشت 21 سال، در 1391هـ. شمسی بهمت و کمکهای مادی و معنوی دوستم، محمد یعقوب که از دوستان دوره مکتب و چون برادرم جایگاه خود را دارد، از اینکه او از فرانسه روانه کابل بود، در کابل با سعی، تلاش و عرق ریزی زیاد از طریق مطبعۀ سجادی بچاپ مجدد آن پرداخت، که اینبار هم به تعداد 500 جلد طبع و نشر گردید. این آرایش چاپ جدید، گرچه تیراژ آن وافر نیست ولی بعضی مزایای دارد که سوانح (سودا) در آن تا اندازۀ بیشترشرح یافته و عاری از اشتباهات طباعتی، با کاغذ خوب وچاپ زیبا در مطبعۀ وطن بطبع رسیده است. در همه احوال، نهایت سعی بعمل آمده تا بهمان شکل اولی آن از لحاظ شیوه تحریر، بدون دخالت و کدام نوآوری در املا و انشأ اشعار، عاری از تحریف و تصریف، همانگونه برنگ اصلی آن ارائه گردد و چنان هم شده است.

 با توقف اضافه گوئی، فقط  خواستم توضیح کنم که موفقیت در چاپ و نشر دو مرتبه ئی این اثر شعری دلنشین (سودا)، با همان عنوان زیبای "بیاض سودا" و طرز دستیابی آن، از اینکه در فضای پر از روشنائی و غنای علم و ادب راهیاب گردیده، مقام خودش را یافته و تبارز کرده است نهایت سرور، خوشنودی و شادی خویش را ابراز داشته و از نویسندگان همه دان و همه چیزفهمانیکه در این ساحه الطاف نوشتاری خویشرا مبذول داشته اند، سپاسگذارم. در اخیر چند پارچه غزل و یک مخمس شاد روان محمد اسمعیل (سودا) را به خوانش صاحبان علاقه و عزتمند میسپارم، البته با تقدیم سپاس و ادب.

                                                          

 

دو غزل و یک مخمس (سودا) بطور نمونۀ کلام :

                           1

مکن ای دل دگــر در عاشقی نســبت بفــرهادم

که من در این هنر از هر که استاد است استادم 

مرا کی می کشــــد دل ســوی خوبان دگر جانا

بدور ســاغر عشــق تو فارغ از پریــــــــزادم

نمیشــاید مرا لاف تجــرد چــون تـــو ای زاهد

عروس دختـــر رز را من از عمریست دامادم

بیا ناصـــح دگر ترک ملامت کن نمـــــی بینی

که من از قیـــد نام و ننگ همچون سرو آزادم

بدیــــــوان غم او مطلـــــــع برجستــــۀ دردم

سزد کان نکته سنج ازیک نگه برسرکشد صادم

فغانم راز عشقــــت را بعــــــالم کرده بود افشا

رسیدی گـــــر نه چشم سرمه آلودت بفـــریادم

به بــــزم او ادب مهــــر خموشی بر زبانم زد

وگـــــرنه همچو تار سـاز (سودا) ناله ایجـادم

 

               2

بلــب لعــــلِ شکـــرخا ســوگند

بـــرخ آن لالۀ حمـــرا ســوگند

به نسیمی که صـــبا مــــی آرد

ز ســــر زلف چلیپـــا ســوگند

بسرانگشـــت نگاریــن نـــگار

بفــــروغ ید بیضــــا ســـوگند

به پریشـــــانئ حال مجنـــون

به خـــــم طرۀ لیــــلی سوگند

بنــــگاهی که از او مـــی بالد

مـــوج صد گونه تمنــا سوگند

بدل خـــون شدۀ درد کمیـــن

به نفس های شرر زا سوگند

که بدشنامی از آن لب شادم

بسر بیکس (سودا) ســوگند

 

                 3

                                     مخمس بر غزل (سید هروی)

به بزم غیر بــی پروا نشیــند

ولی با مــــا باستــغنا نشــیند

ز بس آن سیمبر بیجـا نشیـند

بهر جا آن گل رعنــا نشیـند

               غمــــش  آید بجــــان ما نشیند

شکست عهد بر خود کرده لازم

نماند از تیر نازش قلــــب سالم

ز هر کس میرمد آن شوخ ظالم

غرور حســـن را بنگر که دائم

               چو خورشید فلک تنها نشیند

بتان هر یک به حسن خویش فردند

ولی از عشق او هامــــون نوردند

همه افتـــــا ده در پایش چو گردند

اگر خوبان عالــــم جمــــع گردند

               مـــۀ من از همـــــه بالا نشیند

خـــم زلفش همیشه مشــــک بیزد

دو چشمش با دو عالم می ستیزد

بهر جا از خرامــــش گل بریزد

چو برخیزد هزاران فتنــه خیزد

                چـــــو بنشیند همه از پا نشیند

به عاشــــق باشــــدش هــر دم تغافل

سیه کرده است روزش همچو کاکل

رود از غیــــــر گیرد ســــاغر مُل

دلــم آزرده مـــــی گردد که آن گل

               بهر خـــار و خسی بیــجا نشیند

بسر شور و بدل دارم هوایـــش

ز خـــود رفتم بسودای لقایـــش

شدم تا محو چشم سرمه سایش

بغیــر از دیدۀ من خاک پایــش

               نشــیند هر کجا بیجــا نشیند

بعزم صــــــید اگر آن مــه برآید

بعالــم شــــور محشـــر می نماید

سراز (سودا) به خنجرمی رباید

ز چشمش هر خدنگ ناز کـــاید

               بجان (سیـــد) شیــدا نشیند

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin