Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

میرحسین مهدوی

حکمتیار و جنگ قومی قدرت

 گلبدین حکمتیار سرانجام مجبور شد که حرفش را پس بگیرد و بگوید که جنگ در افغانستان قومی نیست. البته قبلا به صورت بسیار واضحی گفته بود که جنگ قومی است و ریشه های کاملا قومی دارد. فشار جمعی و اعتراض گسترده ی رسانه های اجتماعی و نیز موضع گیری های برخی از سران گروه های سیاسی حکمتیار را به عقب نشینی واداشت. عقب نشینی حکمتیار نشانه ی شکل گیری قدرت تازه ای است که رسانه های احتماعی نام دارد. این رسانه ها در کنار دیگر عوامل سیاسی نقش مهمی در شکل دادن تحولات اجتماعی- سیاسی ایفاء می کنند.

به نظر من اگر حکمتیار یک سخن راست گفته باشد، همین قومی خواندن جنگ در افغانستان است. جنگ در افغانستان درست در اولین روزهای جهاد شکل قومی گرفت وگرایش های قومی تا کنون به صورت جدی ترین مسئله و سرنوشت ساز ترین عامل در گسترش جنگ نقش بازی می کند.

من اما بر خلاف حکمتیار بحران افغانستان را نه جنگ بین دو قوم، که جنگ اقوام می دانم، جنگ بین اقوام و جنگ درون قومی. احزاب از همان روزهای تاسیس شان شکل قومی داشته ولی نام و عنوان ایدئولوژیک را به دنبال خود می کشیدند. حزب اسلامی یک حزب کاملا پشتون محور، جمعیت اسلامی همیشه یک حزب تاجیکی بوده، حزب وحدت یک حزب هزارگی و جنبش نیز بی تردید یک حزب ازبکی بوده است. اسلامی خواندن این احزاب پوششی بود که گرایش ها و حرکت های قوم محور را زیر این نام های گرامی پوشش می دادند. حتی احزاب چپی نیز از این قاعده مستثناء نبودند، دو شعبه شدن حزب خلق صرفا ریشه های قومی داشت و این دو حزب در ایدئولوژی مارکسیستی شان اختلاف جدی نداشتند. جنگ های درون قومی را نیز نباید از نظر دور داشت. جنگ و رقابت دوامدار بین اقوام خردتر در میان اقوام بزرگ یک مسئله ی جدی در شکل دادن جنگ و توسعه ی نفاق به حساب می آید.

در حال حاضر، به باور این قلم در یک سوی جبهه نه آن گونه که داکتر عبدالله می گوید جهل و تاریکی و در طرف دیگر نور و روشنایی، بلکه در یک طرف یک جریان بیرون - درون حکومتی با گرایش های بسیار افراطی پشتونیستی قرار دارد و در طرف دیگرجمع نا موفق و نا متحد اقوام دیگر. افراط گرایان و آرمان گرایان پشتونیست خواب و خیال بازگشت به دوران حکومت های تمامیت خواهانه ی پشتونیستی شاهی ( همانند عبدالرحمن خان) را به سر می پرورانند ودر برابر این خواب شاهانه اقوام دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستند که به دوران برده گی تاریخی شان برگردند. اگر پاکستان طالب می سازد و نقش و نظم جامعه ی ما را بهم می ریزد و اگر ایران گروه های همسو با منافع خود ایجاد می کند و اگر آمریکا چنان می کند و اروپا چنین، همه و همه ریشه در این جنگ قومی قدرت دارد.

..........................................

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 

کلیم الله ناظر  ــ فرانسه    

              

                           سلاله و دودمان

              " ناظر صفر "

 

شرح عکس :

 نشسته در وسط :  ناظر محمد صفر خان

ایستاده از چپ براست  :  محمد ابراهیم صفا ، محمد اختر ، محمد انور بسمل ،  محمد ا سلم بسملزاده

قطار پائین  از چپ براست :  محمد طاهر بسمل ،  ومقابلش  محمد اکرم بسلمزاده ،  محمد آصف اختر ، محمد نعیم بسلمزاده ، محمد اکبر اختر  ومقابلش  محمد هاشم اختر ، محمد اسماعیل  سودا

 

 

متعاقب و به ادامه متون قبل در خصوص شجرۀ ناظر محمد صفر خان، همچنان بنا بر وعدۀ سپرده شده و نیز با عنوانگذاری "سلاله و دودمان ناظر صفر"، در زمینه شناسائی بیشتر و معرفت بهتر این عشیره و یا خانواده، با دقت تام و در حد توان گزارش، نگارش و گفته های چند ارائه میشود.

ناظر محمد صفر خان افغانِ چترالیُ الاصل، ولد محمد اعظم خانِ شهید، فرزند محمد عظیم خان یوسفزائی چترالی، درعهد حکمروائی امیر عبدالرحمن خان، امیر حبیب الله خان، امیر امان الله خان و اعلیحضرت محمد نادرشاه پادشاه افغانستان میزیست. نامبرده در طول زمامداری یک شاه و سه امیر در دستگاه رسمی و دولتی به رُتب سرپرستی کارخانۀ امیر، مهُردار سلطنتی، امین الاطلاعات و در فرجام بمدت طولانی منحیث نائب الحکومه قطغن و بدخشان ایفای وظیفه و خدمت نمود. جهت تشریح و توضیح بهتر گفتنیها در باب اینکه ناظر محمد صفر کهِ و از کجا بود، همچنان در زمینۀ بررسی اصل و نسب، هویت ابتدائی و بعدی وی، ارائه و تذکار رشته ای از معلومات باتکای اسناد تاریخی بی لزوم نخواهد بود.

از خوانش و مرور بر روایات تدوینی در " تاریخ مختصرافغانستان " اثر پوهاند عبدالحی (حبیبی) برمیاید که، دودمان بسیار قدیم در کوه سلیمان تا کوهسارغور و نواحی آن حکمرانی و رهنمائی داشتند که سه برادر به نامهای غرغښت، بیتنی و سره بن، پسران عبدالرشید پتهان مشهور به (قیس یا کیس) از صاحبان نفوذ و شهرت بودند. بعد از آن خرشبون پسر سره بن از کوه سلیمان تا کوه غندان کلات غلزائی صاحب قدرت و بسال 1020ع. در مرغه دامنه جنوبی کوه سلیمان وفات یافت. همچنان اسماعیل بن بیتنی در کوه سلیمان نفوذ روحانی و حکمرانی داشت و دامنۀ اقتدار او به طرف شمالغربی تا کوه سلیمان (وازه خوا) و تا غزنی رسید. سه نفر اولاد خرشبون بنامهای کند، زمند و کاسی از اجداد معروف اقوام افغانی اند. از اولادۀ کند یکی خښی است که یوسفزی، اتمانزی، رانی زی، مندن، ترکلانی وغیره از شاخه های آن بوده و دیگری غوریا خیل است که خلیل، داؤد زی، حمکنی، زیرانی، مهمند و غیره شامل آن میباشند.

تاخت و تاز تیمور در صفحات افغانستان در حدود سالهای 1397م. جاری بود. در دره های کنر خانوادۀ محلی حکمرانی داشتند که آنها را به لقب (سلطان) می خواندند و این دودمان در دره پیچ کنر مرکز داشتند. از مشاهیر این دودمان، سلطان پکهل و سلطان بهرام دو برادر اند که فرزندان سلطان کهجامن بن هندو می باشند. سلطان پکهل از لغمان تا کنر، باجور، سوات و کشمیر حکم میراند، موضع پکهلی واقع (ضلع هزارۀ صوبه سرحد) منسوب باوست. بعد از او پسرانش در سوات بهم آویختند و جنگ عظیمی کردند. اما برادرش سلطان بهرام لغمان و ننگرهار را به تصرف درآورده و برخی از مخالفان خود را به پشاور راند و مرکز حکمرانی او پائین دامنه سپین غر بود که بعد از برادر، اراضی متعلقه اش را تا کشمیر بدست آورده و بر مملکتی از حدود کابل تا کشمیر حکم راند. بعد از او سلطان تومنا زمام حکمرانی را بدست گرفت، ولی حکمرانی این خاندان در سلاسل کوه های شینوار، کنر، سوات و باجور تا ضلع هزاره و کشمیر محدود مانده، در دامنه های کوه ها و دشتهای کابل، ننگرها و پشاور مهاجرت های اقوام پښتون در صفحات قندهار و مجرای نهر ارغستان در عصر اولاد تیمور آغاز شد.

عشایر کند و زمند، به سبب اختلاف با مجاورین و کمی مراتع و مزارع از صفحات قندهار کوچیده و به کابل آمدند، مردم دیگر از گومل و غیره با آنها متحد شده، در دره های کابل میزیستند و حکمرانان آنها مداد، مدو و شیخ عثمان بودند. در حدود 1465م. مرزا الغ بیگ بن ابوسعید کورگانی که حکمران کابل بود، تمام سرکردگان این قبایل را با ملک سلطان شاه فراهم آورده و آنها را بکشت، ولی برادرزاده سلطانشاه یوسفزائی (احمد) ازین کشتار نجات یافته و مردم ترکلانی را در لغمان جایگزین ساخت، اما در حصارک جنگ سختی بین یوسفزائی و مهمند زائی روی داد که در نتیجه مهمند زائی ها صفحات ننگرهار را گرفتند و یوسفزائیان روی به باجور، بنیر و سوات آوردند. مردم بومی آنجا که دلازاک بودند، از آنها گریخته به پرشور (پشاور) پناه بردند، مردم یوسفزائی سردار شا نرا که جلو نام داشت بکشتند و بر تمام اراضی اشنغر، دوابه شمال پشاور قبضه کرده، از ناوگی تا ارهند (باجور) را بدست آوردند. درینوقت حکمرانان یوسفزائی ملک احمد و ملک ملی بودند. ابن شیخ آدم، معروف به (ملی) بن یوسف از عشیره سره بن پښتون است که پیشوا و حکمران بزرگ قوم یوسفزائی و مقنن معروفی بوده و همچنان به تقوا و فضیلت شهرت زیاد داشت. وی کتابی را در باب قوانین اجتماعی، رسوم قومی و تقسیم اراضی در حدود سال 820 هـ. برابر1417م. نوشت که نام آن (دفتر شیخ ملی) است و یوسفزائیان تا چهار قرن بعد اراضی موروثی را بر اساس آن تقسیم میکردند. بعد از آن زمام اقتدار یوسفزائیان در حدود 900هـ. یا 1494م. بدست کجوخان رانی زائی در آمد. او به مدد دوازده هزار سوار در شیخ پتور با غوریا خیل جنگ کرده و آنها را بشکست. جنگ مهم دیگر یوسفزائی با دلازاک در لنگرکوت بود که دلازاک را شکست آخرین دادند. بعد از کجو خان دو نفر مرزبان یوسفزائی شاه منصور ولد ملک سلیمان و سلطان ویس سواتی حکمرانان این صفحات بودند که در حدود 910ـ 925هـ. از فرمانروایان محلی شمرده میشدند {*1}.

با شرح رویداد ها و جریانات تاریخیِ بالا که گفته آمد، پس از بسر رفتن مدت زمانِ کم و بیش از دوصد سال، که طور اوسط عبور یا گذشت سه نسل را احتوا مینماید و در آنزمان مردم چترال حکمروایان خود را (مهتر) می نامیدند، یکی از متنفذین و فئودالهای عشیره یا طائفه یوسفزائی  باسم محمد عظیم خان در حوالی سالهای 1810 عیسوی در چترال زندگی داشت. او بدرجه، جایگاه و مقام مهتری نبوده، اما از زندگی خوب، آرام و مرفه برخوردار و صاحب هستی وافر و منزلت بلندی بود. بعد تر محمد اعظم خان پس از فوت پدر آنهمه حشمت، جاه و جلال را صاحب و مالک شد. محمد اعظم خان بطور دقیق در حومۀ گلگت چترال زندگی مملو از رفاهیت و با نفوذی داشته، دارای اعتبار و حیثیت خوب و مستحکم قوم و منطقۀ خود بود.

پس از علایق، چشمداشت و اقدامات بالفعل استعماری فرانسه، هالند، هسپانیه و پرتگال بالای شبه قاره هند، در نهایت تمامی شیوه ها و روشهای سِری و علنی استیلائی مذکور را دولت استعماری انگلیس قاپیده، در 1499میلادی همانا کمپنی تجاریه شرق الهند را تأسیس و در فاصله بیش از دوصد سال، مسائل تجارتی را به چهره اصلی و حقیقی آن که عبارت از موضوع تجاریه نه بلکه تحرکات و عملیات سیاسی بود، کشانید. انگلیسها بنا بر طینت و خصلت استعماری و استثماری خویش که نهایتاً قصد تسلط کامل نیم قارۀ هند را داشت، در ظاهرِ امر جنبه خیالات، تمایلات و اقدامات سیاسی روس تزاری مبنی بر رسیدن در خلیج فارس و آبهای گرم بحرهند را بهانه و استناد گرفته، بصورت پراگنده و گاهی هم بشکل متناوب، بجانب ساحات شمال و شمالغرب هند گسترش نفوذ خویش را آغاز نمود (برویت نقشۀ حال و موجود جغرافیائی، بطرف شمال و شمالغرب پاکستانی روی آورده و پیشرفت کرد که در آنوقت اصلاً مملکتی بنام پاکستان وجود خارجی نداشت). زیر چتر این حیله و نیرنگ که در ساحات نامبردۀ ذیل، جلوگیری از سرازیر شدن نفوذ، سلطه و قدرت روسها را مینماید، دستگاه مذکور انگلیسی قوتهای محاربوی خود را بدانصوب در حرکت انداخت اما بگونه نامرعی و متفرق، تا اینکه بعد ها در جریان اضافه از چندین دهه و در فرجام به سال 1893ع. همانا باجور، سوات، چترال و علاقه های ارنوی، وزیری، داورچاکی و چمن را هم مانند سائر مناطق آن نیمقاره به تصرف خود درآورد.

 تهاجمات پراگنده و غیرمنظم انگلیس به اکمال نرسیده، ولی در مرحله وسط عملیات قرار داشت. آن زمان و مرحله را میتوان بدوران اخیر زندگی و حیات محمد اعظم خان چترالی مرادف دانست. محمد اعظم خان از نظر سیاسی، با شناخت و برداشتی که از عواقب شوم و نتیجه اشغالگرانه انگلیس و عمال آن داشت، به شدت مخالف سلطۀ انگلیسها بود. او مانع قوی و سد مؤثری در برابر اقدامات و عملیات نظامی مصیبت بار انگریزی بحساب می آمد. انگلیسها بمنظور موًثریت عملکرد و اجرای بهتر تهاجمات خود، به خاطر برداشتن هر نوع ممانعت و مخالفت دشمن، از شیوه های مختلف کار گرفته و در مواضع صعب العبور، چه از لحاظ جغرافیائی و چه از رهگذر مقاومت و مجاهدت مردم، غرض پرده پوشی و به مخاطره نیانداختن جان و سلامت عساکر خویش از ملیشۀ ایله جاری کار گرفته و پیشرفت مینمود. درهمین حال و با موقف ذکر شدۀ محمد اعظم خان چترالیِ مجاهد، ملیشه ایله جاری انگلیسی به نام (گورکه ) بر املاک، جایداد و ساحه تحت نفوذ و صلاحیت محمد اعظم خان حمله ور گردیده، برخورد و جنگ سختی واقع شد. نتیجتاً در حوالی سالهای 1865 میلادی پس از مقاومت در خور توان، محمد اعظم خان هزیمت نموده و با شکستش به توپ بسته شده و شهید گردید. شهادت محمد اعظم خان چترالی را که خانمش اطلاع یافت، چون راه و چاره دیگری نه وجود داشت و نه امکان، دختر خورد سال خود صدیقه را در بغل انداخته با پسرانش محمد صفر و محمد اصغر، با استفاده از راه عقبی قلعه فراری شدند. از قلعه به اندازۀ زیادی فاصله نگرفته بودند که متوجه شدند با خود هیچ توشۀ سفر و یا پولی ندارند تا مصرف راه و امرار حیات بعدیِ نامعلوم شان گردد. ازینکه محمد صفر پسر کلان فامیل بود، مکلف شد تا واپس بداخل قلعه رفته و صندوقچه پول و زیورات مادرش را بدست بیاورد تا خرج راه سازند. محمد صفر به قلعه برگشت، هنوز از قلعه بیرون نشده بود که ملیشه (گورکه) فرا رسیده و با تسخیر قلعه، محمد صفر را نیز به چنگ انداخته و اسیر نمود. بالاثر وقوع این حادثه، محمد صفر دیگر با فامیل خود ارتباط گرفته نتوانسته و هم میسر نشد تا همرایشان وصل و یکجا شده، راهی مسیر نامعلوم ولی برای نجات شان گردند. همان شد که باستثنای محمد صفر، زندگی و احیاناَ مرگ سه عضو دیگر فامیل شهید محمد اعظم خان یوسفزائی چترالی، برای همیش مبهم، مجهول و نامعلوم مانده، در عین حال وابستگی حیات و تثبیت هویت ابتدائی محمد صفر از محل مذکور ظاهراً تغییر رنگ داد.

از قضا، یک تاجر افغان بین هند، افغانستان، چین و آسیای میانه مشغول داد و ستد اموال تجارتی بود که بگمان اغلب اسمش یارمحمد میباشد. تاجر مذکور در ساحات خیلی دورتر از محل بود و باش محمد اعظم خان شهید، با ملیشۀ ( گورکه) سرخورده و محمد صفر را که همرای پدرش دوستی و صمیمیت داشت، در اسارت آن ملیشه دریافته و شناسائی نمود. او با پیشکش نمودن تحایف، هدایا و تأدیه سی و پنج یا چهل سکه طلای بخارائی، برای محمد صفر ناجی واقع شده، از چنگ و اسارت ملیشۀ ایلجاری ویرا رهائی داده، با خود گرفت و برد.

 

عبدالرحمن خان پیش از آنکه به سلطنت رسیده، امیرعبدالرحمن خان و پادشاه افغانستان شود، در ترکستان تصرفی روس فراری بود اما در حال تحرک و فعال. بنا بر لزوم دید، گاه گاهی بالای ساحات و مناطق شمالی افغانستان هجوم می آورد و سرکردگی یک تعداد اشخاص جنگی را بعهده داشت. او باصطلاح هندی، در آنوقت که مهار دهاره ای را بدست داشته، دهاره مهار گفته میشد. مدتی چند از واقعه به توپ بستن و پراندن محمد اعظم خان توسط ملیشه ایله جاری (گورکه) گذشت، در یکی از روزها عبدالرحمن خان مهمان آن تاجر بود. نوجوان سیزده، چهارده ساله ای توجه ویرا جلب کرد که از اعضای فامیل تاجر مذکور نبوده اما بین حرمسرا و مهمانخانه بسهولت در آمد و شد است و درعین زمان مصروف خدمت میباشد. عبدالرحمن خان جهت شناخت درست و در ضمن از روی کنجکاوی جویای مطلب شد. تاجر در باره بقتل رسیدن محمد اعظم خان پدر محمد صفر، مفقود الاثر شدن خانم، دختر و یک پسر دیگر محمد اعظم خان، همچنان شناسائی محمد صفر و نجات او از چنگ (گورکه) معلومات مفصلی ارائه داشت که باعث تأثر فراوان عبدالرحمن خان شد، چه او نیز محمد اعظم خان یوسفزائیِ چترالی را شناخت کامل داشته و با وی دارای روابط و مناسبات نیکوئی بود. در ختم ضیافت، عبدالرحمن خان از تاجر موصوف خواست که اگر موافقه کند، محمد صفر را بگذارد تا با او باشد، اما به شرط  پذیرش همانقدر سکه های طلائی که به ملیشۀ (گورکه ) پرداخته بود. تاجر رضایت داد و از آنوقت به بعد محمد صفر در اختیار و معیت عبدالرحمن خان قرار گرفت.

عبدالرحمن خان که یازده سال را در ترکستانات روسی متواری و بعضاً در حالت هجوم و یورش بالای افغانستان می گذشتاند، از راه تاشکند واپس بافغانستان آمده و بالاخره در 1880م. برابر 1259هـ. شمسی بر تخت پادشاهی تکیه زد. به پاس خدمات صادقانه، اطمینان و اعتمادیکه از محمد صفر درین مدت برایش حاصل شده، خلوص نیتش باثبات رسیده و هم از جانبی در بین مردم به (ناظر صفر) شهرت یافته بود، لذا از طرف امیرعبدالرحمن خان، در سن قریب 30 سالگی بحیث سرپرست کارخانجات سلطنتی تعیین گردیده و در باغ نواب کابل ساکن ساخته شد. از سوی دیگر، ملا محمد یوسف خان بارکزائی اولادۀ آخوند ملا شاهو از جمله صاحب نفوذانی بود که در یکی از هجومبری ها و به نفع عبدالرحمن خان بقتل رسیده بود. امیرعبدالرحمن خان خانم و سه دختر او را به نشانۀ قدردانی از خدمات، رفع تشویش و خطر جانی باز ماندگانش، از قندهار خواسته و به درخت شنگ کابل مسکن گزین ساخت. امیرهمیشه خودش مراقب بوده و حتی شخصاً از فامیل محمد یوسف خان احوالگیری می نمود. با گذشت کوتاه مدتی، صبیه بزرگ محمد یوسف خان بنام مستوره را بمنظور وصلت شرعی همرای ناظر محمد صفر خواستگاری نمود. ثمرۀ ازدواج  ناظر محمد صفر خان و به لقب فامیلی "آغا صاحب یا آغا بابا" و خانمش که ملقب به "بی بی جان" است، تولدات زیادی بوده، صرف چهار پسر و سه دختر آنها به سِن بالائی رسیدند که با رعایت ردیف عمر طاهره  مقلب به « بوبوجان »، محمد اختر، محمد انور (بسمل)، رقیه  مقلب به « شاه بوبو »، صالحه مقلب به « کوکو جان » ، محمد ابراهیم (صفا ) و محمد اسماعیل (سودا) میباشند.

 

شرح عکس :

 نشسته در وسط : ناظر محمد صفرخان

ایستاده طرف چپ : محمد اختر پسر ارشد ناظر محمد صفرخان

استاده طرف راست :  استاد محمد انور بسمل  پسر دومی ناظر محمد صفرخان

 

ناظر محمد صفر خان با اجرا و ایفای وظایف محوله به نحوه احسن و خدمات صادقانه، ضمن پیشبرد با درایت سِمت سرپرستی کاخانۀ امیر، آنقدر مورد اعتبار و اعتماد واقع شد که امیرعبدالرحمن خان بدون صحۀ ناظر صفر حتی غذا نمیخورد چنانچه غوریِ نان امیر از مطبخ نزد ناظر آورده میشد، او از هر قسمت آن که میخواست لقمه ای گرفته، بعد از قبولی و اجازه، برای امیرعبدالرحمن خان برده میشد و امیر بخاطر آرام تناول غـذا میکرد. امیرعبدالرحمن خان طبق معمول و مختص بخودش، همانند بکاربرد کلمه "فقط"، به غلام بچه ها، کارمندان، وزرا و حتی پسران خود نوکر، چاکر و غلام خطاب میکرد چنانچه در قسمتی از " تاج التواریخ " اینطور ابراز میدارد : ... خانوادۀ شاهی و شاهزادگان تحت نفوذ و اقتدار پسر بزرگ من باشند... و هیچیک برادران او این مقام را ندارند که با او مخالفت نمایند. زیرا آنها هم مانند سایر صاحب منصبان این ملک نوکر او میباشند. اگرچه از بابت بستگی خون با هم برادر اند ولی در امور سلطنتی نوکر و چاکر اند... در ظرف این مدت یعنی زمان داخل شدن اطباء تا وقت فراغت از آنها را ایشیک آقاسی و ناظر و منشیها و یکدو نفر از اجزاء دیگر بطرف من نگاه میکنند و در دل خود میگویند زود باشید تا هر یک از کار های خود را عرضه بداریم ... و ناظر تمام بروات اخراجات یومیه دولتی را بمهُر برساند و تمام اطلاعات ادارۀ اخباریه را که بعد از خوابیدن رسیده است بمن عرضه بدارند... اشخاص ذیل از زمانیکه از خواب بیدار میشوم تا زمانیکه باز بخواب میروم همیشه در حضور من میباشند: منشیها، ایشیک آقاسی، ناظر رئیس ادارۀ اخباریه، رئیس کارخانجات شاهی که آوردن تمام عرایض هم بعهدۀ این شخص میباشد و هیچ منصبی معزز تر و محترم تر از این منصب نمیباشد و شخصی که حالا دارای این منصب است صفر خان میباشد که مراسلات وکیل دولت انگلیس هم بتوسط همین شخص بمن میرسد...علاوه بر اینها غلام بچه های میباشند که از طوایف کافری و شغنانی و چترالی و بدخشانی و هزاره و سایر طوایف میباشند. لباس آنها مثل شاهزادگان از پارچه های نفیس و گران بهاست. اسپ های ممتاز نیز بجهت سواری دارند. نوکرها و مستخدمین شخصی هم دارند. علاوه بر لباس و خوراک و اسپ و منزل و نوکر که از دولت داده میشود، پول خرج جیب هم دارند. زمانیکه بزرگ میشوند چون آنها را خودم تربیه نموده ام بمنصب جلیله مملکت مفتخر مینمایم. مثلاً فرامرز خان که غلام چترالی میباشد سپه سالار من در هرات میباشد و ناظر محمد صفر خان که او هم غلام چترالی است یکی از نوکر های خیلی امین دربار من میباشد و مهُر ثبت من در دست اوست که نوشته جات و غـذا و دوای مرا مهُر میکند. خلاصه جان و نیز تمام مملکت من بکلی در دست اوست... {*2}.

 

 بنااًاز ورای گفته های بالائی امیر باین نتیجه میتوان رسید که آن اظهارات مندرج مذکور در تاج التواریخ مبین اعتماد و اعتبار زیاد امیرعبدالرحمن خان به ناظر محمد صفر میباشد، تا جایکه بصورت کُل حیاتِ خود و تمام مملکت خود را در دست وی میداند.

ناظر محمد صفر خان در اواخر سلطنت امیر عبدالرحمن خان و هم در ابتدای سلطنت امیر حبیب الله خان برای مدت طولانی به رتبه "امین الاطلاعات" منصوب بوده و آنرا پیش می برد. وظیفه یا مقام امین الاطلاعاتِ ناظر محمد صفر را میتوان به مناصب امروز دولتی معادل وزارت امور اقوام و قبائل سرحدی، وزارت امور خدمات و اطلاعات دولتی، استخبارات و امنیت ملی دانست، چنانچه ضمن صلاحیتهای مبسوطش حتی دارای محکمۀ خاص هم بود. مقام "امین الاطلاعات" بعد از ناظر محمد صفر خان با گذشت یک مدت زمان نه چندان طولانی به محمد اختر خان فقید، پسر ارشد "ناظر" تفویض گردید. نظارت از امور دستگاه " امین الاطلاعات " در رأس به خود سردار نصرالله خان نائب السلطنه، برادر امیرحبیب الله خان تعلق داشته، وی به آن ذیصلاح و راساً تحت نظرش اداره میشد. ناظر محمد صفرخان و بعد تر محمد اختر پسرش هم مورد حسن نظر و از معتمدین خوب و خاص سردار نصرالله خان شمرده میشدند. ناظر محمد صفر خان از جهت مفکوره و سیاست، طرفدار و هواخواه سردار نصرالله خان بود، چه او را شخص دیندار، مناسب و در اسلوب سیاستی فرد غیرافراطی میدانست و از جملۀ مصاحبانش نیز بود. ناظرمحمد صفرخان به حواله "افغانستان در مسیر تاریخ"، به تبعیت از نائب السلطنه و چندی دیگر از درباریان، مخالفِ سلطه انگلیسی ها در کشور بشمار میرفت. از همین رو پس از فتوای جهاد علیه انگلیسی ها، تنی چند از هواداران این فتوا، مورد خشم امیر وقت قرار گرفتند و ناظر محمد صفر خان که نیز از شمار همین دسته بود، به زندان افگنده شد {*3}.

با در نظر گیری و تأمل بر گزارش زندگی ناظر محمد صفر، همانا از شهادت پدرش محمد اعظم خان چترالی شروع  و تا اسارت خودش بدست ملیشه ایله جاری گورکه، مفقودی زنده و مردۀ مادر، خواهر و برادرش از اثر تهاجم ملیشه انگلیسی، با وجود نجاتش از قبضه ملیشه و در معیت تاجر و بعداً در خدمت سردار عبدالرحمن خان درآمدن و سائر مشکلاتی که درین راه متحمل گردیده، حبس وی از بابت قرار داشتنش در زمره تائید کنندگان فتوای جهاد علیه سلطۀ انگریز، خواستنش از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان بشمول حبس بار دوم و دیگر حالات، از اسباب و عواملی اند که خود و دودمانش، در تخالف و تضاد با سلطۀ انگریزی و عمال آن واقع شده و بجاست که همیشه باشند. محمد اختر فقید، با صفای ارادت و خلوص نیتی که همانند پدر خود به سردار نصرالله خان داشت، در باطن بهمین علت و دلیل اما بظاهرِ امر، از رهگذر توطئه و سوء قصد به جان امیرامان الله خان غازی حیاتش را به توپ بسته و از دست داد. 

ناظر محمد صفر خان در اواخر زمامداری امیر حبیب الله خان، و نیز آغاز و بار دیگر نزدیک بختم دور زمامداری امیر امان الله خان غازی و همچنان در شروع سلطنت اعلیحضرت محمد نادر شاه، برای مدت مدیدی بصفت نائب الحکومه قطغن و بدخشان ایفای خدمت نمود که در آنوقت شامل چندین ولایت شمال موجود افغانستان میشد. وظیفه داری و خدمتش بحیث نائب الحکومه قطغن با درستکاری و نهایت مدبرانه بسر رسید. در بین مردم آنوقت قطغن زمین به صداقت و راستکاری، دارای شهرت نیک و بسزای بود. استاد محمد انور "بسمل" هم برای اولین بار در 1308 شسی، مدتی را بصفت معاون نائب الحکومگی قطغن یعنی معاون پدر خود عز تقرر حاصل داشت.

ناظر محمد صفر خان، با گذشتاندن نشیب و فرازهای زندگانی شخصی و رسمی، هنگامیکه بصفت نائب الحکومه قطغن و بدخشان انجام وظیفه مینمود، پس از واقعه قتل امیر حبیب الله خان و اعلام پادشاهی سردار نصرالله خان در جلال آباد که نائب السلطنه بود، بیعتنامه مردم شامل حیطه صلاحیت نائب الحکومگی خویش را بنام سردار نصرالله خان فراهم آورد. ولی همینکه امیر امان الله خان عین الدوله در کابل اعلام سلطنت کرد و سردارنصرالله خان شش روز و چند ساعت بعد آنرا پذیرفت، امیر جدید یعنی (امیر امان الله خان)، ناظر محمد صفر خان را از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان زنجیر و زولانه پیچ به کابل خواست. یک مدت زمانی بعد، چون امیر اطمینان یافت که کدام قصد مشمئز کننده ای در بین نبوده و اجراآتش برابر با قانون و طبیعی بود، لذا ناظر محمد صفر خان را واپس بالای وظیفه قبلی فرستاد. بعد تر در اثر افشای سوء قصد یا توطئه ناکام علیه جان امیر امان الله خان، بسرکردگی محمد اختر خان پسر ارشد ناظر، که از سرسپرده ها و هوا خواه سردار نصر الله خان، بمقامهای سراوس باشی و بعد تر بحیث امین الاطلاعات در زمان اخیر امارت امیر حبیب الله خان رسیده بود، در قطار بقیه اعضای گروپ سیاسی اش به توپ پرانده شده، بالاثر آن تمامی جایداد منقول و غیرمنقول موجودیکه ناظر محمد صفر خان مالک آن بود و در آنزمان به کابل میزیست، ضبط و مصادره گردید. درشروع عهد اعلیحضرت محمد نادرشاه که ناظر محمد صفر خان از نائب الحکومگی قطغن و بدخشان فارغ شده، بدون مصروفیت و خانه نشین بود، یکمدتِ کمی پیشتر از فرارسیدن موجهای دیگری از حوادث ناهنجار و رعب آور چون بزندانِ سیاسی افتادن "بسمل"، "صفا" و "سودا" پسرانش و محمد طاهر "بسمل" نواسه اش و چهار روز بعد تر از قتل نادرشاه، که دیگر نواسه های ناظر مانند محمد اسلم "بسملزاده"، محمد نعیم "بسملزاده"، محمد اکبر "اختر" و محمد هاشم "اختر" نیز بزندان سیاسی انداخته شدند و بروز سائر حالات نامیمون، بالاخره ناظر محمد صفر خان در اواخر سال 1311 ش. به عمر قریب 78 سالگی وفات یافته، طومار ناملایمات و ناهنجاریها همراه باهست و بود زندگانی اش همه برچیده شده و به سکوت و خاموشی ابدی و جاویدانی پیوست. 

 

ناظر محمد صفرخان یا آغا صاحب در تمام حالات زندگی شخص حلیم، برده بار و آرام بوده به اندازۀ صاحب حوصله بود که در برابر بسیاری حرکات نادرست و خلاف رفتاری های ناشیِ دیگران از جاده خونسردی بدر نرفته، نهایت عصبانیتش را با ادای کلمه "بد بخت" بسنده کرده و خاتمه می بخشید. ناظر صفر شخص متدین و هم در سیر آفاق و عالم روحانیت مقتدی و پیروی طریقه شیخ اعظم عبدالقادر جیلانی بود. از بخت نیک، در زمینه تائید و تثبیت ارادت روحانی وی به سلک قادریه سند مثبتی بدسترسم قرار دارد و آنهم کتابچه دعائیه وظیفوی، یا به عبارۀ دیگر(وظیفات) ناظر محمد صفرخان است که به خانم مرحوم محمد ابراهیم (صفا) رسیده بود. در روزهای دشوار و مشکل مهاجرت که خانم مرحومۀ (صفا) با فامیلش روانۀ خارج از وطن بود، این وظیفات متبرک را به نعمت الله خان سادات شوهر همشیره بزرگم و درعین حال نواسه خاله (بسمل) اهدا کرده، فرموده بود چون شما شخص صاحب تقوا و دینداری هستید، مطمئنم که آنرا درست نگهداری مینمائید، بنااً از آنِ شما باشد. من خودم که در سال 1380 شمسی جهت بازدید همشیره هایم از فرانسه به پشاور رفتم، ضمن آگاهی از موضوع و علاقمندی برآن، توقع بردم که آنرا بمن بسپارند. همانا نعمت الله خان مرحوم مهربانی فراوان نموده و کتاب وظیفات ناظر محمد صفر خان را برایم لطف کرد. وظیفات مذکور میناتوری بوده، به کتابت عبدالله و تحریری سال 1315 هجری قمری میباشد. اثر زیبای خطی مذکور برای من ارزش شایانی همانند گنجینه پرخاطرۀ خانوادگی، یادگاری و تاریخی داشته، گاه گاهی هم با وظیفه نمودنِ آن معناً خود را محظوظ داشته و لذت میبرم و سعی من در آنست تا درست و محفوظ نگهدارمش.

ناظر محمد صفر خان علاوه بر اسکان در باغ نواب، به نواحی مختلف شهرکابل چون باغ علیمردان، مرادخانی، اندرابی و شهرآرا و در قلعه ایکه عقب قصر باغ بالا بود، هم سکونت داشت. قلعۀ مذکور بفاصله کمی دورتر از قصر، در نزدیکی منطقه نوآباد ده کیپک که رخش بطرف قسمت 2 و 3 کارته پروان است، در بالای تپه خاکی و تاکستان قرار دارد. در " افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله خان تا صدارت سردار محمد هاشم خان " که شامل خاطرات ظفرحسن   آ یبگ به ترجمه فضل الرحمن "فاضل" است، در صفحه 120 و 121 آن شرحی داده که خلاصه اش میرساند حکومت بالای او و چندی دیگر فشار را زیاد کرده از کوچه شوربازار ویرا کوچ داده در بیرون شهر در قلعه چۀ ناظر محمد صفر که آنوقت نائب الحکومه قطغن و بدخشان بود، در اطاق منزل بالائی بطور نظربند جاه داده بود. ظفرحسن آ یبگ در مرحله آموزگاری در آن قلعه میزیست، محمد اخترخان که در آنوقت امین الاطلاعات بود، او همراه با یک کاتب نوجوانش که میر غلام محمد (میرغلام محمدغبار) نام داشت و بعد ها در سفارت افغانستان در پاریس بحیث سکرتر اجرای وظیفه میکرد،جهت آموختن زبان انگلیسی نزدش آمد. او اضافه میکند که چون قلعه چه، از دفتر محمد اختر بسیار فاصله داشت، محمد اختر برای سواری من هفته سه روز اسپش را بدست بیطار خویش میفرستاد تا جهت درس نزد آنها بروم ... {* 5}.

ناگفته نباید گذشت و خودم درست بیاد دارم، بفاصله کمی بالاتر از پل باغ عمومی به استقامت پل شاه دو شمشیره (ع) و ختم ضلع غربی لیسه عالی حبیبیه و بعدأ لیسه عایشه درانی، درعرض دریای کابل یک بند خامه گِلی یا سدی موجود بود که با رسیدن در آن جریان آب بالا آمده، به کناره سمت چپ دریا به جناح کوچه اندرابی و از چوکات دروازه مانندی بداخل تونل تحتانی جاده سیر کرده و حویلی ناظر محمد صفرخان را عبور مینمود. آن بند خامه به اسم "بند ناظر" شهرت داشت. اصل جریان آب که به دریای کابل خروشان بود، در قسمت زیرین بند آبریزه، تا اندازۀ زیاد فرو رفتگی و چقوری بوجود آورده بود. از طرف اداره شاروالی و یا فوائد عامه، پل کم عرض و لرزانکی بالای دریا، دقیقاً در بالای همین فرورفتگی عمیق و چقور که به استقامت کوچه اندرابی بود استحکام یافت. پس از گذشت مدت زمانی، در حوالی سالهای 1330 ش.، از اینکه پل توانائی برداشتِ ثقلت وزن زیاد و پرازدحام مردم را نداشت و لرزش آن بیشتر شده میرفت، روزی از روز ها پل مذکور از یک سمت لغزیده، فروریخت و تعداد مردمانی را که در حال عبور و مرور بودند، بدریا انداخته و تلف ساخت. در نتیجۀ وقوع این حادثۀ دلخراش "بند ناظر" به تخریب آمده و هموار شد، ولی دوباره پل دیگری در همان موقعیت پل قبلی اعمار گردید اما مستحکم تر، که دیگر لرزان نیست و تا حال هم وجود دارد. فقط "بند ناظر" بود که نابود شد و دیگر اثری از آن نمانده و محو گردید.

اخیرأ ناظر صفر در منطقه بره کی شهرآرای کابل نیز یک محراب مسجد بناء کرده که بنام "مسجد ناظرصفر" پا برجاست. شخصی باسم حاجی غلام دستگیرخان آنرا مرمتکاری، رنگ و روغن کرده و مسجد را به اسم خویش لوحه زد. هنگامی که محترم محمد حیدر (اختر) کواسه ناظر محمد صفرخان در سال 2012 م. از هامبورگ آلمان عازم کابل شد با مشاهده تصادفی آن، در اثر مداخله مذکور و مذاکره با اهالی آنجا، مردم قبول کردند که آنرا به اسم اولی اش برگردانند، وعریضۀ جداگانۀ به ریاست عمومی مساجد تسلیم داده است ،  اینکه تا حال تغییری به آن آمده و یا بنام گذاری تازۀ خود دوام دارد، یا چطور؟، نسبت دوری از آنجا و عدم معلومات، چیزی نمیتوان گفت.

خلاصۀ کلام، هستی و دارائی یا جایداد منقول و غیرمنقول ناظر صفر که در بالا ذکری از آن بعمل آمد، در اعصار حکمروائی امرای وقت، یا بنا بر خلاف ورزی و تضاد در برابر سیاست رایج بر سر اقتدار وقت، از جانب شخص ناظر محمد صفر خان که از او سر زده و یا از رهگذر مغضوبیت سیاسی فرزندش محمد اختر فقید، متحمل صدمه شده، تماماً و بصورت همگی بمصادره و ضبط مواجه شده، دیگر هیچکدام جای، محل و آثاری از آنها باقی نمانده است. درینجا به سبیل شوخی اگر بیان شود بی مناسبت نخواهد بود و آن اینکه، قریب اضافه تر از چهل سال بدینسو ترانسپورتی بنام "ناظر ترانسپورت" در کابل فعالیت دارد. این فعالیت تجارتی و سرمایه گذاری با منفعت و حاصلش به هیچوجه به نام و نشان منسوبین فامیل " ناظر " و لو خودم هم باشم، نرسیده و تعلق یا ارتباطی بما ندارد. این مسئله همانند تخلص "بسمل" های موجود کابلی، بدخشی، تخاری و آلمانی میباشد که کارگر، استاد، شاعر، نویسنده، مطرب یا سازنده و غیره هستند. علت انتخاب این لقب و یا تخلصهای نوظهور "ناظر"، "بسمل"، "صفا" و حتی "سودا" را بدون در نظرداشت سابقه و یا ارتباط عصبی و نسبیِ کسانی که تازه تجلی نموده و درخشیده اند، به فهم من نمی گنجد که چرا؟ ولی خداوندعالم و داناست که این حرکت و اقدام در اثر بیخبری، چوت اندازی ، تصادفی و شوقی عرض اندام کرده و یا کدام حالت،علت و انگیزۀ دیگر دارد؟ الغیب وعند الله. در ایام سابق، اگر فردی نام فامیلی و یا تخلصی از برای خود گُزیده و با آن در اثر فعالیت شخصی و یا رسمی، نقاشی، نویسندگی نظم و نثر یا دگر حالات شهرت بهم می رسانید، خصوصاً که در جراید و روزنامه ها باطلاع میرساند دیگران از روی حیا آنرا برای وی قانونی و حق مسلم اش محاسبه کرده، حتی الوسع کاپی همان تخلص و یا اسم فامیلی را بکار نبرده، اگر هیچ راهی وجود نمیداشت با تغییر یا افزودن کلمه ای از آن استفاده میکردند. خوب بیاد دارم که در روزنامه "اصلاح"، در صفحات وسطی آن، به ستون و عنوان "نام فامیلی" از اسم و تخلص تمامی اعضای ذکور فامیل ناظر محمد صفر خان، از "اختر"،"بسمل"،"صفا" گرفته تا "ناظر" اسمای فامیلی همگان درج و باطلاع عامه احتمالاً در سال 1329 شمسی رسانیده شده است، متأسفانه که تاریخ دقیق و شماره روزنامۀ مذکور در حافظه ام نمانده، چه این قصۀ یاد شده به اضافه از شصت سال قبل ارتباط میگیرد. در حال حاضر این مسئله عام و پیش پا افتاده شده و کدام تشویشی وجود ندارد، هرکس میتواند بدون حرفی از همان یک تخلص و یا نام فامیلی استفاده سرشار بدون تشویش ببرد مانند تخلص های فهیم، خلیلی، یعقوبی، شیرزاد، عباسی، حبیبی، یوسفی، احمدی و امثالهم ...

با ختم پراگراف بالائی که در واقع معنی تمت بالخیر را داشت، طور آنی دو پارچه شعری از قاری محمد انور"بسمل" فرزند ناظر محمد صفر خان افغان چترالی الاصل، در ذهنم خطور کرد. اگر تثبیت هویت "بسمل" برای تشخیص بیشتر ضرورت باشد، "بسمل" افغان، آنهم افغان چترالی الاصل است ، نه "بسمل" کجائی و کجائی ... که در معرفی و شناسائی به حواله سایت انترنیتی "بانک اطلاعات رجال خاور میانه" ضبط و ثبت شده و نیز اسم پدر ناظر محمد صفر خان که گاه "محمد علی" و گهی "محمد یوسف" بیان گردیده غلط محض بوده و از منبع ناموثق و نادرست کار گرفته است، چه محمد یوسف نام پدر ناظر محمد صفر نه بلکه اسم خسرش میباشد. صحیح و معقولتر آن بود که سوانح "بسمل" را از دیوان یا "مجموعه اشعار بسمل" منتشره سال 1390هـ. ش. با استفادۀ درست و صحت ثبت میداشت و یا بخویش زحمت حقیت یابی را روا داشته، برای شفافیت و ثقه بودن "اطلاعات" آن بانک، از کدام عضو خبیر فامیل "بسمل" که هم قابل تاًئید میبود معلومات مؤثقی بدست می آورد، نه بگفته و نبشته این و آن ... اگر به خطا نرفته باشم، این "بانک اطلاعات رجال خاور میانه " به مدیریت چند ایرانیِ که به یقین هیچ شناختی از اسم، تخلص و هویت افغانی افغانها و مردم افغانستان ندارند و نیز چند غیرایرانیِ همنوا با آنها روی صحنه آمده است. اینکه به چه منظور است، هدف و نیز مرام نهائی آن چه میباشد؟ دانستنش چندان حایز اهمیت نبوده و صاحب کدام ارزش نمی باشد. همینکه با آن موافقت صورت نمیگیرد و در آن غلطی بروز میکند، ماهیتش را برملا ساخته، نادرستی و ثقه نبودن آن مرجع اطلاعاتی کاذب را میرساند. امید که شبکه مذکور درک معقول کرده، از این مسئله گذشته و اضافه تر ایجاد تخریش نفرماید. ازینکه برادر دیگر "بسمل"، شاد روان محمد ابراهیم "صفا" قبل برین نشانه گرفته شده و هنگام یادبود از صدمین سال حیاتش به اسم ، تخلص و هویت (ابراهیم صفا کابلی) یاد و در رسانه ای هم انتشار یافته، ولی کس یافت نشد که چیزی بگوید و برعکس افتخارآمیز هم شمرده شده، برای موافقین این ابداع کفایت مینماید. احیاناً اگر مرحوم محمد اسمعیل (سودا) خورد ترین برادر "بسمل" نیز بزعم آن بانک اطلاعات، شخص شناخته شده و افتخار قابلیت شمار و درج در فهرست "بانک اطلاعات رجال..." را در آینده کمائی و کسب کند، باز هم امید نه بل تأکید است که به سرنوشت دو برادر بزرگتروی مانند "بسمل" و "صفا" دچارش نسازد و از او هم "سودا"ی کجائی دیگر درنیاورده، بلکه میتوان از روی دیوان مذکور یعنی "بیاض سودا" منتشره سال 1391هـ. ش. مطبعه سجادی کابل ــ افغانستان، استفادۀ درست بعمل آورد. از خوانندگان محترم این متن طلب عفو میدارم، چون از هیجان زیاد، سخن را بدرازا برده و در موضوع به حاشیه رفتم ... در اخیر گفته نمیتوانم که آیا اشعار ذیل "بسمل" احیاناً نافهمی مرا و آن دیگرانی را که اندرین ورطه "کجائی بودن" غرق اند، در زمینۀ پاسخ سوالیه های سطور بالا، رفع و علاج توانسته، حلال مشکل برای همۀ ما میشود و یا چطور؟ بهرصورت و بهرحال، به حدس قوی ارائه آن دو پارچه شعر "بسمل" هم پاسخگو بوده و نیز در خور توجه ، قابل دقت و قشنگ است. والسلام.

 

ما زاده عشقیم چه جوئی نسب ما

با شیشۀ دل ساز و مپرس از حلب ما

با یاد تو نی زندگی داریم نه مرگی

تا نام تو گیریم رسد جان بلب ما

مانند گهر غنچه نومید بهاریم

از هیچ نسیمی نکند گل طرب ما

کوتاه کنم قصۀ هجران که نرنجی

بی روی تو یک روز سیا هست شب ما

گر دست کرم باز شود از در فضلی

امید برآید چو گدا در طلب ما

از عشق بتان آنچه کشیم آه که دادند

غیر از دل هم کارۀ مجنون لقب ما

از سوز دلم (بسمل) و یا رب نه نشاند

جز آب دم تیغ تو این تاب و تب ما

ـــ

نه هرکه تافت بروتی دلاوری داند

 نه هرکه نعره برآورد افسری داند

درین دیار که از صنعت و کمال تهیست

چو سامری است بسی آنکه زرگری داند

هلاک ابرو و مژگان شوخ سربازیست

که قدر خنجر و شمشیر لشکری داند

ز کشف شیخ بهنگام توبه دانستم

که ترک عشق مرا حرف سرسری داند

چو نیست جنس تو باب فروش این بازار

مچین دوکان که به عیب تو مشتری داند {*5}

................................................................................................

منابع

{*1} ــ "تاریخ مختصر افغانستان" ــ از پوهاند عبدالحی "حبیبی".

{*2} ــ "تاج التواریخ" ـ از خاطرات اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان ــ جلد دوم.

{*3} ــ "افغانستان در مسیر تاریخ" ــ از میرغلام محمد "غبار".

{*4} ــ "افغانستان از سلطنت امیرحبیب الله خان تا صدارت سردار محمد هاشم خان " خاطرات ظفرحسن آ یبگ، ترجمه فضل الرحمن فاضل.

{*5} ــ شعر شماره 18 و 151 از صفحات 45 و 180 ــ از "مجموعه اشعار بسمل".

.......................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin