Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

کلیم الله ناظر

 

سلاله و دودمان "ناظر محمد صفر خان"

( 7 )

 

فرزندان استاد محمد انور"بسمل":

الف ــ محمد اسـلم "بسمل زاده"،
ب  ــ  محمد اکرم "بسمل زاده"،
                                          ج  ــ   محمــد طـاهـر "بسمل" و
                                           د   ــ   محمد نعیم "بسمل زاده".


بعد ازینکه شرح و بیان زندگینامه سی و چهار سالۀ همراه با سقط و قطع حیات فقید محمد اخترخان، از اثر سوء قصد ناکام وی علیه جان امیر امان الله خان در قسمت دوم مبحث سلاله و دودمان "ناظر محمد صفرخان" تفصیل یافت، در بخش سوم آن یادبودی از الحاج محمد انور"بسمل" فرزند ثانی ناظر محمد صفر خان نیز صورت گرفت.
متعاقب تشریح احوال فرزندان محمد اختر خان فقید که در قسمت ششم ابراز شد، اینک بالنوبه درین قسمت هم یاد آوری در خور توان از فرزندان "بسمل" صاحب بعمل می آید که با در نظرداشت ردیف سال و اندازۀ سن هرکدام، محمد اسلم"بسمل زاده" پدرم به مرتبۀ اولی جاه یافته و سر نخِ سخن از نامبرده آغاز و ادامه پیدا میکند. در فرجامِ معرفت با فرزندان "بسمل" این احتمال هم وجود دارد که با ارائه دلایلی چند از دوام و اظهار شرح حال اضافه تر، در باره باقیمانده افراد این عشیره انقطاع سخن صورت گرفته و با ختم هذا مبحث، در زمینه گفتنی های لازم نیز بصورت مؤجز تقدیم گردد.

الف ــ محمد اسلم"بسمل زاده"

 

جناب محمد انور"بسمل" که خودش زاده در سال 1263 هجری شمسی و فرزند دوم از پشتِ ناظر محمد صفر خان و مستوره میباشد، در سنه 1285 هجری شمسی مرادف 1906 عیسوی اولین فرزند را از خانم اول خویش که "نیک قدم" نام داشته و از ساکنین اهل تسنن سرخ پارسا بود، صاحب گردیده و نامش محمد اسلم گذاشته شد. محمد اسلم پس از سپری نمودن دوران طفولیت و صباوت شامل مکتب حبیبیۀ سراجیه گردید. او به دور رشدیۀ مکتب بود که در عهد سلطنت امیرامان الله خان پادشاه افغانستان، در قطار شاگردان اعزامی بسوی خارج، به پاریس پایتخت کشور فرانسه برای ادامۀ تعلیمات فرستاده شد. محمد اسلم"بسمل زاده" در پاریس بنابر وقوع حادثۀ ترافیکی که خود سوارِ بایسکل بود، او را موتر زده و از پا زخم شدید برداشت. بنابر اینکه بازیابی صحت و سلامت او زمانِ زیادی را در بر گرفت، از فراگیری دروس خویش باز مانده، به ادامه و تکمیل تعلیم مؤفق نشد و تقریباً سه و یا چهار سال بعد واپس به وطن بازگشت کرد. محمد اسلم"بسمل زاده" که به "آغا لالا" لقب یافته بود، همرای بهره ور ملقب به "سلطان جان" صبیۀ محمد اسلم خان، مدتی بعد از عودت بوطن ازدواج نمود. در سال 1306 ش. صاحب اولین پسر بنام محمد امین گردیدند و طفل دوم شان مریم در 1310 هجری شمسی بدنیا آمد. محمد اسلم "بسمل زاده" نخستین ماموریتش را درجریده "امان افغان" شروع کرد و به ساحه مطبوعات داخل شده و نیز یک مطبوعاتی خوبی گردید و از نگاه سیاسی در زمره آزادی خواهان در راه مشروطیت قرار داشت. هنوز چند سالی را درین شغل سپری نکرده بود که با حدوث واقعه ای و یا بعبارت دیگر، زمان تغییر سرنوشت مردمان بیگناه از وضع عادی به مرحله خوف، رعب، قید، بزندان انداختنها و کشتنها که از اثر آوازه و دروازۀ واقعه بقتل رسیدن نادرشاه در صحن چمن قصر دلکشا بوقوع پیوست، راه و رسم زندگی اسلم"بسمل زاده" نیز دگرگون شد. جریان قضیه ازین قرار است، درست چهار روز بعد از حادثۀ یاد شده که بعضی ها را درد آور تمام شد، برای قسمتی هم بی ارزش و طبیعی بود و برخی ها را موجبات سرور گشت، بتاریخ 20 عقرب 1312 ش. محمد اسلم"بسمل زاده" بدون موجودیت و نسبت داشتن به کدام اتهام جرمی روانۀ زندان سیاسی ارگ شاهی گردید. آنهمه حالات بگیر و نمان، کُشت و کُشتار، زد و بندها و تعمیل سائر رفتار و کردار مخالف به اخلاق و قانون، که نزد دولت آنوقت بسا عادی و مروج بود، بشکل بسیار ظالمانۀ آن در ید و سلطه برادر(کُل اختیارِ) نادر شاه مقتول، که عبارت از هاشم خان مشهور به قصاب، جلاد افغانستان و گویا صدراعظم وقت بود قرار گرفت. محمد اسلم"بسمل زاده" در زمرۀ به زندان رفتگان سیاسی دیگر که برای حبس آنها هیچگونه تعریف، شفافیت، تشریح و تعیین سرنوشت وجود نداشت، جزای شان از قید دوام یا حبس ابد گرفته تا مرگ و اعدام را در بر میگرفت. او با تحمل و برداشت انواع مشقتها از بی حرمتی، دو و دشنام شروع حتی شکنجه، بی خوابی و تجرید که مبتنی بر انتقام جوئی آن دستگاه حاکمه دولت از کافۀ رعایا و ملت بشمول طبقه بیغرض بود، مدت چهار سال در زندان قلعه ارگ همراه با پدر، کاکا ها، برادران و پسران کاکایش بسر برد. بعد ها چون سخن عدم گنجایش و جایِ انداختن زندانیان از حد و حصر خود نیز خارج گردید، محمد اسلم "بسملزاده" همراه با هر دو برادرش (محمد طاهر"بسمل" و محمد نعیم "بسمل زاده")، دو کاکایش (محمد ابراهیم "صفا" و محمد اسمعیل"سودا")، پسران فقید محمد اختر خان کاکای بزرگترش (محمد اکبر"اختر" و محمد هاشم"اختر") و هم تعداد زیادی از اعضای سائر فامیلهای که به عین اتهامات تثبیت ناشده و مجهول در قید بودند، به قلعه جدید محبس عمومی دهمزنگ کابل انتقال یافتند. اینها با دیگر محکومین جرایم جنائی یکجا و در یک محوطه محبوس ماندند ولی تنها تفاوت درین بود که این دسته، صرف به "بندی های سیاسی" موسوم و از دیگر محبوسین مجزا و در حالت تجرید قرار گرفته و حتی  بعد ها که تجرید هم خاتمه یافت، داخل شدن در ساحه گشت و گذار دیگر بندیها را مجاز نبودند. قاری محمد انور "بسمل" همراه با بعضی از اعضای سائر فامیلها، اما بطور تنها و دور از اقاربش در زندان ارگ باقی ماند که بندی ماندن مذکور مدت چهارده سال به درازا کشید. البته توجیه و تعبیر این همه تصامیم "اولیای امور" آنوقت درباره انتقال و یا عدم انتقال افراد از یک محبس به محبس دیگری در نزد و بطن خود شان قرار داشته، هیچگاهی فهمیده و افشا نمی شد که چرا و به خاطر چه؟. شاید این عمل پاشان ساختن بندیها را هم بمفهوم تعمیل یکنوع شکنجه خاص و جزای شدید تر و مهم تلقی داشته و بجا می آوردند.
خوب، اگر گزارش گفته شود یا نمایش و یا هم بیان سرگذشت تمامی این بندی های بی سرنوشت، که توصیف آنها را به جز از زنجیر، زولانه، تجرید، بی غذائی بشمول بی دوائی، ندانستن وقت و زمان یا معین نبودن میعاد و مدت حبس، نبود قرار یا حکم قانونی و شرعی محکمه و قضا، بشمول عدم اجازۀ ملاقات فامیل و امثالهُم چیز دیگری تشکیل نمی دهد... کدام تعریف ناگفته ای باقی نمی ماند که از بیان و گفتن آن تسلی قلب و تسکین دل پیدا شده و یا در ورای آن شِمه ای از رحم، انصاف، مردمداری، حکمروائی با عدل و تقوا را سراغ و یا هم از دور حتی به مثابه سُراب مشاهده کرد. پس بهتر اینست تا سیر و جریان همین مدت های طویل سیزده، چهارده سال و بالاتر قید و زندان یاد شدۀ این زندانیان را در حساب رنگ و بو و نیز ممیزات عمر شان به حساب زندگی نگرفته، ایجاب مینماید که آن همه را ناگزیر، بدون کدام شرح و بحث به صِفر ضرب زد و بس.
در برج سرطان 1325 شمسی، محمد اسلم"بسمل زاده" که چهل سال از عمرش گذشته بود همراه با استاد محمد ابراهیم"صفا" کاکا، محمد طاهر"بسمل" و محمد نعیم"بسمل زاده" برادران و هم محمد اکبر"اختر" و محمد هاشم"اختر" پسران فقید محمد اختر خان کاکای ارشدش، بصورت کُل شش نفر از محبس عمومی دهمزنگ کابل رها و آزاد گردیدند. محمد اسمعیل "سودا" برادر خورد استاد "بسمل" و "صفا" با سپری نمودن شش سال حبس در زندانهای ارگ و دهمزنگ، با ابتلا و مصاب مرض لاعلاج سِل، بحالت زندانی یا بندی، هشت سال قبل جان ناتوان خود را به حق سپرده بود. در نهایت و بعد تر از همگی اعضای فامیل که که حتی تشویش آزاد نه شدنش ایجاد شده بود، الحاج محمد انور"بسمل" در ماه قوس همانسال از قید و زندان ارگ شاهی بیرون و رها گردید.
اشخاص هفتگانه فوق یا اولادۀ "ناظرمحمد صفرخان" با اضمحلال روحی، خسته و ناتوان از رهگذر جسم و جان، بنا بر تحمل رنج و عذاب های سیزده و چهارده سال حبس، الحمد لله که بزندگی از قید نجات یافته و بدون درنگ بوظایف رسمی دولتی و یا غیررسمی به شغل و کار پرداخته و هرکدام شان به اعاشه، اباطه و امرار حیات خود و فامیل خویش اقدام نمودند.
محمد اسلم"بسمل زاده" در پیوند و ارتباط به شغل سابق و قبل از حبس خویش در جریدۀ "امان افغان"، با مراجعه بریاست مستقل مطبوعات وقت شامل وظیفه رسمی شد. در شعبه نشرات، تا بدرجه مدیریت هم رسید و بعداً بحیث مدیر عمومی نشرات خارجی ایفای وظیفه نمود. درین هنگام یک حادثه قابل یادآوری طوری رخ داد که در نشریۀ "کابل تایمز" به زبان انگلیسی، گزارش یا مضمونی در بارۀ نازی های آلمان بچاپ رسیده بود. یک تبعۀ آلمانی که خود شامل سلک نازیزم بود به ریاست مطبوعات آمده و در مدیریت نشرات خارجی بخاطر پخش آن نوشته ، بگو مگو کرده و به بی تربیه گی معمول نازی منشانه خود پرداخت. محمد اسلم " بسمل زاده" تحمل اینهمه بی ادبیها را نتوانسته و سیلی محکمی به رخ آن نازی آلمانی حواله کرد که او هم از خود حرکتی نشان داده و با ریختن رنگ سیاه دوات سر میز دفتر آنمدیریت، بالای دریشی محمد اسلم"بسملزاده"، خشم و جواب خودش را به نمایش گذاشت. شخص مذکور ازینکه داخل شدنش به افغانستان مجهول بود، همانا در ظرف دو روز از کشور اخراج گردید. 
 

بعد ها محمد اسلم"بسمل زاده" بصفت مدیر آژانس باختر مقرر شد. آنزمان دفتر مدیریت باختر آژانس، در ساختمان آهنپوش دار قدیمی و بلندی تپه مانند عقب لوژ سلطنتی رسم گذشت جشن، واقع در بین غازی استدیوم و دریای کابل، قریب برج ساعت پل محمود خان قرار داشت. از رهائی حبس پدرم تا آنوقت، ما هم در خانه های کرائیِ از باغ علیمردان، مسجد گل بُته و شاه شهید گرفته، تا ریکاخانه، عقب صدر بازار نزدیک مسجد عید گاه و باغ علیمردان یکی از پیِ دیگری بقسم کرایه نشین و خانه بدوش بودیم. حینی که محمد اسلم "بسمل زاده" مصروف ایفای وظیفه در آژانس باختر بود، یکی از رفقای دوران تحصیلش در فرانسه که با او هم مکتبی نیز بود، پدرم را جستجو و پیدا نموده، بخانه ما آمد. برای پدرم ابراز داشت که وی به حیث رئیس در "پروژه بهره برداری نهربغرا" واقع نادعلیِ گرشک مقرر شده و از پدرم خواست سِمت معاونیت ویرا که بالایش اعتماد دارد، اگر موافق باشد قبول نماید. محمد اسلم "بسمل زاده" بخواست دوستش محترم نور محمد خان، لبیک گفته، آنرا پذیرفت و همراه با فامیل در ابتدای سال 1330 شمسی غرض اشغال وظیفه معاونیت ریاست بهره برداری نهر بغرا به طرف قندهار، گرشک و از آنجا به نادعلی روان شدند. هنوز یکسال از اجرای کارش نگذشته بود که هیأت وارسی و ارزیابی از مرکز، تحت ریاست مرید خان وزیر مخابرات به آنجا آمد. از اینکه رضایت وزیر صاحب بدست نیامد و یا چنان پذیرائی و دلخوش که انتظارش میرفت حاصل نشد، وزیر صاحب در بازگشت خود بمرکز هیأت تفتیش را به آنجا فرستاد. آنها به تحقیق و هم سئوال و جواب پرداختند. در متن دوسیه، نظریه و نتیجه آن کدام تخطی و اتهامی بهیچ یکی از مامورین عاید نشد ولی تنها دوام کار معاون ریاست بهره برداری نهر بغرا که از ابتدا مورد هدف بود، بحالت تعلیق درآمد. این موقف معلق ماندن کار محمد اسلم "بسمل زاده" حدود سه سال دوام کرد. ازینکه در دوسیه چیزی وجود نداشت، قانوناً در اخیر ایجاب اعاده حقوق و تأدیه معاش ایام تعلیق را برای معاون آنریاست مینمود، لذا در صدد شدند که تا حد اقل اینکار صورت نگیرد. سرانجام از طریق مدیریت محاسبه تخلفی را تراشیده و آنرا به نام "چوب شدۀ خلاف قرارداد" ارائه داشتند، بدین معنی که قسمت بالائی چوبهای دستک چنار برای ساختمان و پوشش تعمیرات، در بیرون نویسی اخیر محاسبه بعد از دو، سه سال به متن و خواست قرارداد موافق دانسته نشد. قرار قضائی محکمه گرشک هم آنرا تأئید داشته، عدم پرداخت حقوق ایام بیکاری وی را منحیث جزای تأدیبی کافی شمرد.
این بود داستان ترتیب دوسیه اداری بخاطر نارضایتی یک وزیر صاحب. کمپنی موریسن کنودسن امریکائی که از زمانی قبل چون مرکزش در منزل باغ قندهار و شبکه آن در چاه انجیر بود، به تأسیس سربند دریای هلمند در گرشک، حفر نهر بغرا، سائر امور زراعتی و عمرانی در نادعلی، مارجه، شمالان، لشکرگاه و غیره نقاط آنولا فعالیت و سرمایه گذاری های نموده و کار شان دوام داشت و طور موازی با ریاست مذکور در حال پیشرفت بود.
در سالهای 1358 ش. پدرم محمد اسلم "بسمل زاده" از اثر حمله قلبی در جمهوریت روغتون بستر بود و تا اندازه ای صحتیاب هم شده بود، تصادفاً پسر آن مدیر صاحب محاسبه را که میشناختم در راه زینه های شفاخانه برخوردم. ضمن احوال پرسی دلیل بودنش را در آنجا جویا شدم. او برایم گفت که پدرش نسبت تکلیف گرده در همین شفاخانه بستر است. من سرراست بدیدنش رفتم و چون در طفولیت وی را دیده بودم، ضمن معرفی خود گفتم که پسر محمد اسلم "بسمل زاده" هستم، از صحت شان پرسیده، و جویای احوال شدم. برایش گفتم که پدرم نیز در همینجا بستر و مریض است. چون مرا کاملاً شناخت، ابراز خوشی کرده و ضمناً برایم اظهار داشت که من تا منزل پایانی رفته نمی توانم، تکلیف گرده هایم خیلی زیاد است. از بسیار وقتها است که به فکر یافتن آقای "بسملزاده" هستم تا مطلبی را برایش گفته و طلب پوزش و آمرزش کنم. اگر موافق باشی، همین حالا رفته برای شان بگوئی که قصه و بستن اتهام (چوب شدۀ خلاف قرارداد) کدام واقعیت نداشت ولی از نگاه حسابی رد آن هم آسان نبود. هیئت تفتیش آن وقت ما را جبراً وادار به اجرای اینکار نمود. آن عیب جوئی و نمایشِ خطای حسابی از جانب ما ترتیب و سندی برای نشاندادن اتهام در نظریه و نتیجه آن دوسیه گردید. من عذر و پوزش میخواهم، شما چه میفرمائید؟. من دو منزل پائینتر آمدم و برای پدرم جریان را کاملاً بیان داشتم. پدرم در جواب به بسیار سادگی که فکر کنی چیز مهمی واقع نشده بود، گفت: حال از آن مسئله تقریباً سی و پنج سال گذشته است. هرچه که بر سرم آمد آنهم گذشت، به فضل خداوند با وجود مشقات و مشکلات، خودم و فامیلم زنده مانده ایم. هیچ گفتنی ندارم و به تأسی از گفتار تان ولو که امروز میگوئید در زمینه گنهکار نیستم، من هم شما را می بخشم، و هم مطمئن باشید کدام آزردگی ای نسبت به شما در دل راه نمیدهم. من هم منحیث اینکه خوشخدمتی کرده باشم، واپس به منزل بالائی رفته و گفته های پدرم را برایش انتقال دادم. مدیر صاحب مزبور شکر خدا را بجا نموده، از پدرم و من ابراز خوشی و سپاس کرده، اضافه نمود که تکلیفم شدید است، اگر بمیرم هم باکی نیست و من غیر از همین موضوع دیگر گناهی ندارم. ازینکه پدرت مرا عفو کرد حال آرام گرفته و دلخوش میباشم. بار دیگر که بمقصد احوالگیری شخص مذکور رفتم در سر جایش نبود و آگاه شدم که او فوت کرده است.
بهر صورت و بهر حال ... آن یکسال وظیفه معاونیت در ریاست بهره برداری نهر بغرا، بعد از آن سه سال تعلیقِ کار و انتظار تعیین سرنوشت، فیصله و حکم محکمه، ازینکه بایستی محمد اسلم"بسمل زاده" در آنمحل حاضر میبود تا تعیین سرنوشت خویش را از نزدیک آگاه میشد، بالاخره نداشتن اندوخته و سرمایه که با آن بتوان سد جوع کرد، مشکلات مادی و هم از نگاه روانی تکالیف زیادی را برای ما به بار آورده بود. از وزیر صاحب وقت گرفته تا هیأت تفتیش دیوان محاسبات بنا بر هر ملحوظی که بود چه سیاسی و یا کدام منظور مادی دیگری، همانا سرنوشت و پایان قضیه را به درازا کشانیده و نخواستند که بزودی به فیصله برسد.  
در خلال همین فاصله زمانی، "ریاست نهر بغرا" به "ریاست عمومی پروژه انکشاف وادی هیرمند" ارتقا یافته و شاغلی عبدالله "ملکیار" بصفت رئیس عمومی آن اداره مقرر شد. پدرم به بسیار مشکل و ناملایمی اقتصادی گیر بود و در گرشک همرای فامیل خود اقامت داشت. خوب بیاد دارم یک شب زمستانی در یک اطاقِ دارای روشندانی آنهم در سقف گنبد مانند آن، در روشنائی خفیف اریکین دسترخوان کلان سبز ماشی رنگ هموار شد و نان شب آمد. نان شب ما صرف چند عدد کچالوی جوش داده بود و بس که بدور دسترخوان پدرم، مادرم، مادر کلان مادری ام، خواهر بزرگم، من و خواهر کوچکم نشسته و هرکدام با دو، دو دانه از کچالوی جوش داده سد جوع کرده و بخواب رفتیم.
از داخل بازار شهر گرشک برآمده به امتداد نهر بغرا و موازی دامنه تپه زیارت میرداؤد آغا، به فاصله چندین کیلومتر زمینهای کِشتی، بایر، یک باغ بسیار بزرگ بادام، بالاخره خانه های محاط و حلقوی شیرازه مانند، بدور قلعه رهایشی شخص معززی به اسم سردار حاجی هاشم جان موقعیت داشت. حاجی هاشم جان شخص پخته سالی بود، از خانم اولش پسر کلان او بنام رحمت الله جان که بعداً وکیل شورا هم شد و از خانم دومش، پسری داشت بنام توریالی جان که خورد سال بود و آنرا خوب بیاد دارم.  حاجی صاحب سردارهاشم جان (استغفرالله! از خداوند خواهانم که حتی در عالم خیال، نام اموال و مواشی حاجی صاحب سردار هاشم جان را از نسبت به نام هاشم خان صدراعظم وقت دور داشته باشد) شخص نهایت مهربان، خیرخواه و پاک طینتی بود. از سائر قسمتهای جایدادش چیزی را بیاد ندارم اما بگمان اغلب که در نهرسراج و حوالی گرشک جایداد زیاد دیگری نیز داشت. وی از ملاکین بزرگ و نامدار شهر گرشک بود و با پدرم محمد اسلم"بسمل زاده" در ایام کارداریش آشنا شده و با همدیگر معرفت خوب و نیکی داشتند. همینکه محمد اسلم"بسمل زاده" بیکار شد یعنی از نگاه وظیفوی بحالت تعلیق درآمد و حاجی صاحب سردار هاشم جان از قضیه اطلاع یافت، حاجی صاحب مذکور بداخل قلعه خویش یک حویلی جداگانه را که مهمانخانه بود، برای پدرم با فامیلش داد تا مدتی برای آنها سرپناهی باشد. بیکاری و انتظار نتیجه محاکمه اداری "پروژه نهر بغرا" طولانی شد، چونکه آن مهمانخانه بند افتاده و گاه گاهی ضرورت صاحب خانه میشد، یک و یا یک و نیم سال بعد در خانه های شیرازه مانند قلعه که به اطرافش قرار داشت، حویلی کلانی را که پیوست و بجوارش دو، سه حویلی دیگری هم بود و دیگر نفر ها در آن زندگی میکردند ولی دارای یک دروازه عمومی برای خارج شدن هر سه حویلی به بیرون بود، برای پدرم بدون کرایه داده شد. بالاخره نتیجه و فیصله محکمه پس از سه سال معلوم گردید و محمد اسلم"بسمل زاده" بدون اعاده حقوق و دریافت معاشات دورۀ تعلیقی، با دست خالی به طرف قندهار رفت و به سینمای قندهار، منحیث مدیر طور اجیر مقرر گردید. این وظیفه جدید نیز اضافه تر از یک، دو سال دوام نکرد. حادثات یاد شدۀ بالا قصه های هستند که در خلال سالهای 1332 تا به 1337 ش. بوقوع پیوسته است.
بعداً محمد اسلم"بسمل زاده" واپس بکابل آمده، ابتدا بریاست هوتلها و بعد از آن در نمایندگی شرکت سپین زر کابل مقرر شد و از آنجا به نمایندگی پَخته خان آباد سپین زر شرکت که رئیس آن محترم محمد سرور"ناشر" بود، تقرر حاصل کرد. در جریان اجرای وظایف آن نمایندگی، ضمناً اعمار بند برق "کهنه قلعه" را که شرکت سپین زر نیز سهیم آن بود، وارسی مینمود. محل ساختمان و اعمار بند برق مذکور از شهر خان آباد نسبتاً دور بود و بوسیلۀ اسپ برای نظارت، تهیه و تدارک لوازم برای ساختمان، حتی برای تأدیه مزد برای کارگران بدانجا میرفت و تا ناوقتهای شب میماند که نسبتاً کار شاقه و تا اندازه ای خطرناک هم بود. بند برق "کهنه قلعه" که درین تازه گیها تکمیل و به بهره برداری سپرده شده، شروع کار اعمار آن از تاریخ  1337 ش. حتی چیزی زیاده تر از آن تاریخ میباشد. بعد محمد اسلم"بسملزاده" به کابل برگشته و مدتی را در سیلوی مرکز کابل بصفت مدیر تدارکات، مدیر معاینه و دیگر پُستهای سیلو ایفای وظیفه نمود. او برای مدت مدیدی باز بیکار شده و اخیراً بار دیگر منحیث مامور اجیر کتابخانه پوهنتون کابل مقرر و چند زمانی را در آنجا سپری کرد.
محمد اسلم "بسمل زاده" در سال 1347 شمسی نسبت ضعف و ناتوانی جسمی و همچنان مشکل و تکلیف قلبی وظیفه را ترک داده و به اصطلاح خانه نشین گردید. برای فامیل، حالت خانه نشینی محمد اسلم"بسمل زاده" از ایام ماموریتهای آخرش بهتر و مناسبتر بود، چه اگر معاش نداشت تاوان و خساره های مادی از باعث کار را نیز متحمل نمیشد. وی از نمایندگی سپین زر کابل، شرکت پخته خان آباد و سیلوی مرکز هربار در نتیجه اعتمادش بدیگران، نگرفتن اسناد از تادیه پول و بالاخره فراموشی دیونی که بالای دیگران داشت، یا نتوانستن و عدم حصول قرضه های که اعتماد کرده و بایستی بدست می آورد، حتی مفقودی بعضی اسناد قابل مجرائی، در آخر خودش مدیون گردیده و مراجع رسمیِ تحصیلی، بنام تحصیل باقیداری پول آنرا از نزد ما به اقساط تحصیل نمودند.
محمد اسلم"بسمل زاده" اخیراً توانائی کاری را از دست داده بود ولی قوه خوب تفکر سیاسی، تحلیل و تفسیر، نتیجه و برداشت درست از عواقب اعمال سیاسی دیگران را در عالم سیاست داشت. برعلاوه متمایل بود با اشخاصی که از نظر فکری و سیاسی با او همنوا، یا اینکه نظر و مقاصد سیاسی او را درست درک کنند، در مصاحبت قرار گرفته و باصطلاح درد دلِ سیاسی نماید.
اینهم واقع میشود که گاهی عضو فامیل یا ماحول، موافق به مفکوره، عقیده و یا روش سیاسی بزرگ فامیل خود نبوده و حتی در تضاد قرار گیرد. احتمالاً از دلایل عمده اش یکی هم دیدگاه و برداشت از نزدیک و یا هم وقوع حادثات ناگوار سیاسی باشد که بر سر خود و یا بستگانش اثر گذاشته، و یا صدمه های دیده و اضراری برایش رسیده است. بنااً نمیتوان نظریات ضد و یا طرفدار صاحبان اینگونه عقاید و روشها را بباد انتقاد گرفت، چرا که هرکدام از جوانب این قضایا حق بجانبی های بخصوص خویشرا دارند که به اتکای آن خود را ذیحق میدانند... پدرم محمد اسلم "بسمل زاده" که از حالات متلاطم زندگی سیاسی خود دروس، پند، تعالیم لازم و بخصوصی را حصول داشته، از سرنوشت و ماجراهای زندگانی ماحول خویش مطالعات و اندوخته های کسب نموده و یا هم از انتباه سرگذشت تاریخی و سیاسی چندین نسل اسلاف خود چون پدر، عم، کاکای پدر، پدرکلان و نیکه اش دیده، شنیده و یا آموخته بود، در تبانی به آنها در زمینۀ وقایع و حادثات سیاسی کشور و جهان نظریات و پیش بینی های مناسبی داشت که حتی برای دیگران بعضاً سئوال برانگیز، تعجب آور و معما مینمود.
مرحوم فاروق یعقوبی یکی از خویشاوندان ما که در آنزمان اداره امور جنائی وزارت داخله کشور را به عهده داشت هنگامیکه بخانه ما می آمد، جایش در پهلوی بزرگ فامیل یعنی پدرم بود. پس از تعارف و احوالپرسی لازم، او بطرف پدرم و پدرم جانب او کمی خم شده و بدو بالش تکیه زده و مصروف صحبتهای سیاسی خویش بطور آرام و آهسته گردیده و چنان غرق میشدند که بعضاً چای شان سرد میشد، یا نا خورده میماند و بالاخره مهمان عزیز نیمه نشۀ صحبتهای سیاسی، خدا حافظی کرده و میرفت. نامبرده تا مقام وزارت هم رسید. او به پدرم ارادت داشته و از نگاه اندیشه های سیاسی با وجود عدم همآهنگی در زمینه فعالیت دنیای سیاست، همدگر را حس و درک نموده و با هم در مباحثه و قصه بودند. روزی پدرم، شاید بنابر نداشتن مستمع و یا هم بر سبیل عادت، گرچه میدانست که نظرش شاید مورد پذیرش من و یا ما نباشد، بناچار و یا هم طورعمدی بطور مؤجز برایم چنین بیان نمود که در طول تاریخ سیاسی زمامداران روس، همین حال یک فرد با فهم، عالم، متبحر و سیاستمدار روشن که در آن خِطه بروز کرده، همانا گرباچف است. او اگر جرأت کرده، در دفع و رفع مشکل و معضل سیاسی منطقه و جهان اقدام درستی نماید، آن این خواهد بود تا واضح، صریح و رسماً اعتراف و اعلام بدارد که رسیدن پای آنهمه قوا با وسایط جنگی ارتش سرخ در افغانستان، به هر عنوانی و لو در ظاهر بنام تقویه، حمایه، خواست و یا همکاری با دولت افغانستان نامگذاری شده باشد، از نگاه سیاست نه تنها اشتباه بلکه خبطه بزرگی بیش نیست و بایستی قوای خود را هرچه زود تر از خاک افغانستان خارج سازد. در آنصورت دنیا میتواند ویرا یک رهبر سیاس و کاردان بشناسد. دو دیگر اینکه در ادامه صحبتهای که پدرم با من داشت، به نوبۀ خود همانا در خصوص شخص "یعقوبی" وزیر خدمات اطلاعات دولتی و داکتر نجیب الله رئیس جمهور، پرسیدم که شما چنان پیشنهاد میکنید در انصورت سرنوشت اینها از چه قرار و چه رنگ خواهد بود؟. پدرم بدون توضیح و یا شرح اضافی، سرش را تکان داده و بسیار خلاصه و ساده برایم گفت که آن دو نفر کشته میشوند ... من بخش نخست نظریه پدرم را مطرود دانستم، چه با ملاحظه و در نظرداشت سیر سیاسی واقعاتیکه در جهان رخ داده، از روی تجربه و گذشته های تاریخی ثابت بود هر جایکه قدم نحس روس بهر عنوانی رسیده، مقصد و هدفش غیر از استیلا کدام چیز دیگری نبوده و همانند ریشۀ غده سرطانی تار دوانیده تا کام خود را به چنگ بیاورد ... پس خروج روسها را از افغانستان کاملاً بعید از امکان دانستم. دربارۀ قسمت دوم گفته پدرم نیز اعتباری را قایل نشدم، چه آندو یعنی رئیس جمهور و وزیر امنیت وی در موقعیت و موقفی که قرار داشتند، از بین بردن شان امکان پذیر وانمود نمیشد. ازین گفته های پدرم و جریان حالات، موضوعات سیاسی و تاریخی مملکت مدت مدیدی سپری شد. پدرم تدریجی و به آهستگی از اثر ضربه های روحی و هم جسمی که از عواقب شرایط ناگوار و خراب، نم و رطوبت سلولهای زندان، عدم تداوی و غذای درست در جریان سیزده سال قید سیاسی در زندان ارگ و دهمزنگ، با سایر ناملایمات زندگی و بالاخره کهولت حاصل داشته بود، رفته رفته از پا مانده و اخیراً دستهایش نیز فلج گردیده و همانند پدر خود، مرحوم قاری محمد انور "بسمل"، او نیز زمینگیر شد. روزی از روز ها، برای اخذ امر قاطع دو، سه کاری نزد "یعقوبی" رفتم. ایشان با دیدنم، مقدم بر همه از حال پدرم پرسید و پس از مکثی برایم گفت: کلیم! باید برایت بگویم که آغاجانم (از زبان ما، او هم پدرم را "آغاجان" می گفت) یک بحر علم است، پر از معلومات و داشته های سیاسی بدرد بخور میباشد. ضمناً مفکوره های درست و بجائی هم دارد، خلاصه یک گنج است و حیف خواهد بود که از وی استفاده لازم نشده و یا نشود. پس بر توست که آن همه را بدست آری. برایش گفتم: پدرم زبانش طوری شاید و باید کار نمیدهد، دستانش از کار مانده نوشته هم نمیتواند و گاهی حوصله مصاحبه و مذاکره را ندارد، بالاخره گفته هایش بدرستی فهمیده نمیشود. در جواب گفت: بگذار در عالم سیاست و تاریخ از هر چیزی که بسرش گذشته، دیده و یا هم شنیده است بیان کند و تبصره های بنماید و همه را ثبت و حفظ کن و نگهدار، که باز روزی بدردت میخورد. یقین دارم که هر حصه آن در هر جا قابل استفاده و حتی سرمشقی به همه خواهد بود. طبق معمول و شاید به مفکوره و نظر نادرست خودم، گفته های پدر را غیر قابل قبول دانسته، از جهتی هم مفکوره اشرا عملی نه پنداشته و علاوتاً اجرای کار ثبت و حفظ آنهمه برایم میسر نبود، فلذا تمامی گپها پشت گوش شد. در اواسط سال 1363 ش. خواهر بزرگم، به منظور وارسی بهتر و بیشتر به میرویس میدان که خانۀ شان آنجا بود، پدرم را که تا آنوقت گردش کرده میتوانست با خود برد. پدرم با آنها آرامتر از همیش بود و ما دیگر اعضای فامیل که زندگی علیحده داشتیم، به اوقات مختلف بدیدن شان رفته و جویای احوال میشدیم. با گذشت زمانی چند، پدرم علاوه از دست دادن بینائی بشکل تدریجی به فلج دست ها و پا ها مبتلا و رو به زمینگیر شدن کامل رفت. علاوه بر اینکه گوشهایش قادر به شنوائی نبود، زبانش هم از گفتار و ادای کلمات و جملات کامل مانده بود، بمشکل و حتی گاهی با اشارۀ سر و چشم سخنانش را قابل فهم میساخت. در زمانیکه وی زمینگیر شده بود، در اطاقی جداگانه ایکه از قبل خواهرم برایش ترتیب کرده بود، تعداد زیادی از ارادتمندان و مریدان "بسمل" صاحب که آنها را میشناختیم، نزد پدرم آمده ساعتی آرام آرام نشسته و میرفتند. این حرکت شان به همان شکل و طریقه ای بود که به ادای ارادت نزد "بسمل" صاحب مشرف میشدند. نمیدانم که این شیوه بنابر اراده و اخلاص به پدرم بود و یا بملحوظ اینکه وی فرزند ارشد "بسمل" صاحب میباشد. خوب هرچه باشد خانه ایشان آباد، مرهون لطف و مرحمت شان همه اعضای فامیل بوده و هستند. طول مدتِ در بستر ماندن پدرم کم و بیش چهار سال را در بر گرفت، او کدام تکلیف خاص عضوی، مانند گرده، شُش، جگر و یا دیگر امراض انتانی نداشت. خواهرم و اولادش هرکدام که در خانه بودند، به صورت مداوم و بهمه احوال در تغذیه و پرستاری اش سعی بلیغی بخرج میدادند که قابل یادآوری و ارج است. بتاریخ 29 ربیع الاول و برابر به اول قوس 1367 ش. هنگام عصر که خواهرزاده بزرگم
قدسیه"رحمتی" که بعدها قدسیه" بسمل" شد یعنی با پسر کاکایم محمد عظیم"بسمل"، پسر مرحوم محمد نعیم "بسمل" ازدواج نمود از وظیفه معلمی بخانه آمد، سرراست به سلام پدرکلان خود رفته و یک چاکلیت زر ورقدار را صاف کرده بدهانش داد، خودش برای تبدیل نمودن لباس مکتب به اطاق دیگر رفت. در همین حال ماریه خواهر خوردش برای پدرم چای برد، چون وضع را بی رقم دید فریاد زد بیائید که بابه جانم تکان میخورد و از دماغش خون آمده. قدسیه خواهرزاده ام بعجله رفته و دید که بابه جانش اشاره میکند که پایش را چون مفلوج بود راست و هموار بسازد، او مقصد آنرا فهمیده نتوانست که چه می خواهد بگوید. همانا پاهایش را در آغوش گرفته و فریاد زد. در همین حال، خواهر خوردم زرغونه همراه با شوهرش نیز سررسیده بودند اما گپ از گپ گذشته و پدرم در اخیر عمر خود بالاخره شیرین دهن، بدون کدام مشکل، آناً و با آسانی به رحمت الهی پیوست.
محمد اسلم"بسمل زاده" که فراز حیات و شادمانی هایشرا کمتر و کوتاه دیده، ولی بیشتر نشیب های پیهم زندگی و سختی ها را متحمل شده بود، با از دست دادن رفتار، گفتار، دیدار و بالاخره بشکل مفلوج ... پدرود حیات گفت و کالبدش در حظیره آبائی وی بنام "حظیره ناظر صفرخان"، واقع در قول آبچکان ده افغانان کابل بخاک سپرده شده، باین رنگ و شیوه طومار زندگی هشتاد و دو ساله محمد اسلم "بسمل زاده"بسته و به پایان رسید.
پدرم را هشتاد و دو ساله گفتم، در زمینه داستانی در ذهنم خطور نموده و تازه شد. هنگامیکه محمد اسلم"بسمل زاده" پدرم، در خانۀ خواهر بزرگم اقامت داشت، از من خواسته بود که برایش معاش ناچیزی تعیین کنم تا در مواقع ضروری از آن استفاده کند و همچنان به شیرینی چاکلیتدار و ککو دار ذوق و علاقه فراوان داشت. برایم گفته بود که اگر چیزی می آوردی، غیر از چاکلیت دیگر چیزی بکار ندارم. من هم اکثراً شیرینی چاکلیتدار روسی که دانه های کلان زرورق پیچ و باشکال مختلف بود، از مغازه محی الدین واقع چهارراهی طره بازخان گرفته، برایش میبردم. یکی از روزها که بدیدنش رفتم، ضمن احوال پرسی برایم گفت: ما شاءالله! کلیم بچیم، اینک تو هم باصطلاح ایرانی ها کم کم داری که بزرگوار میشوی ... و خندید. برایش گفتم پدر جان باز چه گلی را به آب داده ام که چنین بازگو میکنید؟ همانطور خندان گفت: نه اینبار تصادف کار خودش را کرده، دفعه قبل که آمده و چاکلیت ککاو دار آورده بودی، ازینکه مقدارش زیاد بود بدون هدف آنها را شمردم. میدانی، که تعدادش (هشتاد و دو) دانه بود. بدل گفتم بچه من هم در قطار بزرگان درآمده و تحفه سالگره تولدی پدر خود را هشتاد و دو دانه شیرینی آورده . هردو خندیدیم و گفتم پدر جان من نادانسته همانقدر آورده بودم، خوب، حال که چنین شده کدام اشکالی ندارد و آنها را به حیث تحفه سالگرۀ تان قبول کنید. متأسفانه آن تحفه سالگرد زندگی پدرم برای اولین و آخرین بار از طرف من بود، همانا پدرم در ماه قوس همانسال یعنی 1367 ش. وفات یافت.

از پدرم، مرحوم محمد اسلم"بسمل زاده"،  بازماندگانش علاوه بر محمد امین"ناظر"، برادر بزرگم که در 1338 ش. با محترمه ثریا خواهر غلام فاروق"یعقوبی" ازدواج کرد و صاحب یک دختر و دو پسر میباشند، اولاد دوم پدرم مریم است که به قید نکاح و ازدواج نعمت الله خان درآمده و دارای پنج دختر و سه پسر هستند، بعد از آن ها من یعنی کلیم الله"ناظر هستم که در 1360 ش. با حفیظه"عبدالرحیمزی" ازدواج نمودم، یگانه فرزند و همکارم، احمد فهیر"ناظر" را دارم. بعدتر از من، گلالی خواهرم میباشد که با غلام حبیب"شجاعی" ازدواج نموده و صاحب دو پسر و دو دختر اند. در بین گلالی و زرغونه از نگاه سن، نیز یک خواهرم بنام ملالی بود که در طفولیت وفات نمود. بعد زرغونه خواهر خوردترم است که با غلام معروف"دستگیر" ازدواج کرد و دارای سه پسر و دو دختر میباشند. بعد برادرم محمد اعظم"ناظر" است که مجرد تشریف دارد. ازهمه خواهر خوردتر و آخرین اولاد پدرم ذکیه می باشد که همرای نصیراحمد"نوابی"ازدواج نموده، سه دختر و یک پسر دارند. خلاصه مطلب با شرح مفصلِ حساب دهی که در بالا صورت گرفت، مرحوم محمد اسلم"بسمل زاده" پدرم با یگانه خانمش سه پسر و چهار دختر را از خود شان به جا گذاشتند
یکسال بعد از فوت پدر، همراه با خانم و یگانه فرزندم احمد فهیر"ناظر" که سه سالی بیش نداشت با استفاده از موقع رخصتی زمستانی مکتب خانمم، بزحمت زیاد رخصت تفریحی گرفته، البته با معاونت و لطف خانم "یعقوبی"، ما هر سه نفر اجازه و قبول شهرت را برای اخذ پاسپورت حاصل و راهی هندوستان گردیدیم. با گذشتاندن ده ماه در دهلی جدید، از سفارت فرانسه در دهلی ویزه دایمی حاصل و بتاریخ 3 اکتوبر 1989 م. به فرانسه رسیده و مهاجر شدیم. چند مدتی نگذشته بود که خروج روسها، نه خیر ببخشید، "کشور بزرگ اتحاد جماهیر اشتراکیه اتحاد شوروی" و یا به گپ کارمل "کشور بزرگ شورا ها"، از سرزمین افغانستان شروع گردید. ازین گریز قوای روس ولو مانند همنوایان خویش هنگام فرار "یا چهار یار گویا" روان و دست تکان میدادند، نه تنها خوشم آمده و لذت بردم بلکه دماغم یک کمی نه، بلکه خوب صحیح دکه و تکان خورد و گفتۀ پدرم در باره گرباچف بیادم رسید و به ذهنم گذشت. چندی بعد از آن و هنگام سقوط دولت جمهوری دیموکراتیک افغانستان، در آن واحد بقتل رسیدن وزیر خدمات اطلاعات دولتی در دفتر کارش توسط معاون سوم او، اما اعلام رسمی و نادرست خودکشی، با پناهندگی داکترنجیب الله رئیس جمهور در دفتر ملل متحد واقع کابل و اخیراً با حمله بر محل مذکور که قانوناً مجاز نبود، به جبر بیرون کشیدن و بردن، کُشتن و اعدامش ... آنهمه جریانات و حدوث قضایا که صورت گرفت مو بر اندامم راست کرده، در تعجبم انداخت که من چه پیشگوئی های از پدر شنیده بودم و نیز چه حادثاتی که همه امکان پذیر شده و تحقق پذیرفت ...
خوب ازین قبیل قصه ها و گفتنی ها شاید زیاد باشد، مگر بایستی همه را به جایش گذاشت، تا نشاید که قصه های غیر جالب و یا اضافی به خواننده های عزیز و گرامی پیشکش و ارائه داده شود.

 

ب ــ محمد اکرم "بسمل زاده"

                                 (  اکرم جان درخورد سالی  )

 

محمد اکرم برادر تنی  محمد اسلم "بسمل زاده" بوده، فرزند استاد محمد انور"بسمل" و ماحصل دوم از همان خانم اولی شان بنام "نیک قدم" است. محمد اکرم نیز همانند برادر بزرگش، خورد جان و دارای جثه نسبتاً نحیف بود. هنوز بمکتب حبیبیه شامل نشده بود که مادرش وفات نمود. محمد اکرم"بسمل زاده" مانند سائر اعضای خانواده در اواخر 1300 هـ. شمسی که موافق سال 1921 میلادی است، در عهد اعلیحضرت امیرامان الله خان از آنمکتب برای ادامه تعلیمات به ترکیه اعزام شد. در آنجا به تازگی اولین دهۀ سال تعلیمی خود را بپایان رسانیده بود که از حبس سیاسی پدر خود محمد انور"بسمل"، به تعقیب آن از کاکایش محمد اسمعیل "سودا"، برادرش محمد طاهر"بسمل" که تازه از جرمنی برگشته بود، و کاکای دیگرش محمد ابراهیم"صفا" یکی از پی دیگری بزندان ارگ شاهی کابل اطلاع یافت. در خلال گذشت یکسال از بروز حوادث پیهم ناگوار، درست چهار روز پس از قتل نادر شاه، زندانی شدن برادر بزرگ خود محمد اسلم"بسمل زاده" و یک ماه بعد آن، حبس محمد اکبر"اختر" و محمد هاشم"اختر" پسران کاکایش محمد اختر خان فقید و بالاخره حبس برادر کوچک خود محمد نعیم"بسمل زاده" را نیز اطلاع حاصل نمود. در فرجام از اخراج محمد آصف"اختر" پسر کاکای خود که محصل صنف دوم پوهنځی طب کابل بود و همچنان اخراج محمد بشیر "رفیق" پسر عمه اش از صنف چهارم، همچنان محمد یعقوب"صفا" پسر کاکا و محمد امین"ناظر" برادر زاده اشرا از مکتب باخبر گشت. با کسب اطلاع ازین خبرهای ناگوار، پیهم برایش توصیه میشد که در فکر بازگشت بوطن نیافتد که بدون شبهه مانند دیگران، به عین آفت دچار خواهد شد. پیهم از وی خواسته میشد که حتی ارتباط مکتوبی خود را برای رفع خطر با فامیل قطع بدارد. همانا محمد اکرم"بسمل زاده" در ترکیه بماند، در همانجا تشکیل فامیل داد و خانم ترکی گرفت، صاحب دختران و پسرانی گردید که با تأسف نسبت عدم امکانات و شرایط ناگوار وقت، در زمینه شناخت و تعداد اعضای فامیل کاکایم اکرم جان بیخبری مطلق و کاملی رخ داده و تا حال که هنوز هم هنوز است، معلوماتی در دسترس و میسر نمی باشد. پدرم محمد اسلم"بسمل زاده" تنها کسی بود که با برادرش وقتاً فوقتاً ارتباط مکتوبی داشت و بس. منهم خوردسالی بیش نبودم و نمی فهمیدم تا معلوماتی لازم از پدر اخذ کنم، فقط همینقدر بیاد دارم که روزی پدرم زیاد خفه بود و مادرم بمن گفت کاکایت اکرم جان در خارج فوت کرده است، به گمان اغلب حدوث این واقعه در سال 1329 ش. رخ داده باشد. اینکه از مرحوم محمد اکرم"بسمل زاده " چند پسر و چند دختر مانده و کجا خواهند بود و چه میکنند؟ همانند سرنوشت نامعلوم مادر، برادر و خواهر خورد ناظر محمد صفر خان، نیکه ام که از باعث اسارت وی توسط عساکر ایله جاری انگلیس به "نام گورکه" در چترال هند آنوقت مجهول مانده است، از اینها نیز معلوماتی بدسترس نمی باشد. بنااً در بارۀ کاکایم محمد اکرم "بسمل زاده"، آل و عیالش اضافه تر هیچ چیزی نمیدانیم، متأسفانه از پدرم هم نپرسیده ایم و او هم بما چیزی نگفته است. حال و احوال مربوط به کاکایم اکرم جان متعلق و مربوط به قریب هفتاد سال پیش می باشد که در حال موجود، جستجو و پیدا کردن بازماندگانش، برای همۀ ما مشکل و حتی ناممکن گردیده است.                                                                                                         ( بقیه دارد)

..........................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin