Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

میرحسین مهدوی

حکمتیار و جنگ قومی قدرت

 گلبدین حکمتیار سرانجام مجبور شد که حرفش را پس بگیرد و بگوید که جنگ در افغانستان قومی نیست. البته قبلا به صورت بسیار واضحی گفته بود که جنگ قومی است و ریشه های کاملا قومی دارد. فشار جمعی و اعتراض گسترده ی رسانه های اجتماعی و نیز موضع گیری های برخی از سران گروه های سیاسی حکمتیار را به عقب نشینی واداشت. عقب نشینی حکمتیار نشانه ی شکل گیری قدرت تازه ای است که رسانه های احتماعی نام دارد. این رسانه ها در کنار دیگر عوامل سیاسی نقش مهمی در شکل دادن تحولات اجتماعی- سیاسی ایفاء می کنند.

به نظر من اگر حکمتیار یک سخن راست گفته باشد، همین قومی خواندن جنگ در افغانستان است. جنگ در افغانستان درست در اولین روزهای جهاد شکل قومی گرفت وگرایش های قومی تا کنون به صورت جدی ترین مسئله و سرنوشت ساز ترین عامل در گسترش جنگ نقش بازی می کند.

من اما بر خلاف حکمتیار بحران افغانستان را نه جنگ بین دو قوم، که جنگ اقوام می دانم، جنگ بین اقوام و جنگ درون قومی. احزاب از همان روزهای تاسیس شان شکل قومی داشته ولی نام و عنوان ایدئولوژیک را به دنبال خود می کشیدند. حزب اسلامی یک حزب کاملا پشتون محور، جمعیت اسلامی همیشه یک حزب تاجیکی بوده، حزب وحدت یک حزب هزارگی و جنبش نیز بی تردید یک حزب ازبکی بوده است. اسلامی خواندن این احزاب پوششی بود که گرایش ها و حرکت های قوم محور را زیر این نام های گرامی پوشش می دادند. حتی احزاب چپی نیز از این قاعده مستثناء نبودند، دو شعبه شدن حزب خلق صرفا ریشه های قومی داشت و این دو حزب در ایدئولوژی مارکسیستی شان اختلاف جدی نداشتند. جنگ های درون قومی را نیز نباید از نظر دور داشت. جنگ و رقابت دوامدار بین اقوام خردتر در میان اقوام بزرگ یک مسئله ی جدی در شکل دادن جنگ و توسعه ی نفاق به حساب می آید.

در حال حاضر، به باور این قلم در یک سوی جبهه نه آن گونه که داکتر عبدالله می گوید جهل و تاریکی و در طرف دیگر نور و روشنایی، بلکه در یک طرف یک جریان بیرون - درون حکومتی با گرایش های بسیار افراطی پشتونیستی قرار دارد و در طرف دیگرجمع نا موفق و نا متحد اقوام دیگر. افراط گرایان و آرمان گرایان پشتونیست خواب و خیال بازگشت به دوران حکومت های تمامیت خواهانه ی پشتونیستی شاهی ( همانند عبدالرحمن خان) را به سر می پرورانند ودر برابر این خواب شاهانه اقوام دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستند که به دوران برده گی تاریخی شان برگردند. اگر پاکستان طالب می سازد و نقش و نظم جامعه ی ما را بهم می ریزد و اگر ایران گروه های همسو با منافع خود ایجاد می کند و اگر آمریکا چنان می کند و اروپا چنین، همه و همه ریشه در این جنگ قومی قدرت دارد.

..........................................

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 کلیم الله ناظر ــ  فرانسه

 

سلاله و دودمان  ناظر محمد صفر خان

 

فرزندان استاد محمد انور بسمل :

 

( به سلسله گذشته )

 

ج ــ محمد طاهر"بسمل"

 

محمد انور"بسمل" که در بسا از حکومتی های کشور منحیث حاکم عز تقرر حاصل کرده بود، یک بار هم به صفت معاون پدر خود ناظر محمد صفر خان که نائب الحکومه قطغن و بدخشان بود، اجرای وظیفه نمود. "بسمل" بعد از فوت خانم اول خود که مادر سکه محمد اسلم"بسمل زاده" و محمد اکرم"بسمل زاده"می باشد، همرای محترمه مروارید صبیۀ امرالدین خان"ارغنده وال" عقد نکاح و ازدواج بست. از محترمه مرواری خانمِ دوم استاد محمد انور"بسمل"، در قوس سال 1287 ش. برابر سپتامبر 1908 م. یگانه فرزند شان به دنیای هستی آمد که اسم وی محمد طاهر گذاشته شد اما خود مرواری بزودی و در عنفوان جوانی، از اثر تکلیف مزمنی که پس از ولادتِ فرزند، عاید حالش گردیده بود پدرود حیات گفت. محمد طاهر هنوز به شش ماهگی نه رسیده بود که از نعمت داشتن آغوش پُر محبت مادر محروم شده و تنها ماند، مگر دایه او به نام "داده سنجیده" برایش شیر داده و به پرورش آن طفل پرداخت.

محمد طاهر"بسمل" دروس مروجه ابتدائی و علوم متداوله دینی را در محیط فامیلی آموخته، به پیش رفت و به مکتب امانی شامل شد اما قبل از آغاز دروس مکتب، در عهد زمام داری اعلیحضرت امان الله خان مطابق پلان اعزام متعلمین جهت پیش برد و هم ادامۀ تعلیم به جرمنی فرستاده شد. محمد طاهر"بسمل" تعلیمات خود را در برلین از صنف مَدخَل شروع کرده، در مکتبی به اسم هِردِر ژیمنازیوم  (herder gimnasium) و در شهر شالوتنبورگ  همبول د.ت (chalotenbourg  humbol d - t) واقع است، به پیش برده و دوام داد. محمد طاهر"بسمل" در آهورن نمبر 8 ــ (ahorn n : 8 ثبت لیلیه شده و همان جا رهایش اختیار نمود. پس از ختم تعلیم و تحصیل، راساً به حیث کارمند و وابسته فرهنگی در سفارت افغانستان در آلمان شامل وظیفه رسمی گردید.

 

هم زمان با حبس سیاسی  پدر خود محمد انور"بسمل"، که از نگاه قیدِ زمانی کم و بیش یک سال قبل از کشته شدن نادر شاه است، محمد طاهر"بسمل" از جرمنی به وطن خواسته شد و در وزارت امور خارجه افغانستان به اجرای وظیفه پرداخت. بعد از گذشت مدتی نه چندان زیاد، همانا مؤظفین امنیتی به منزل ناظر محمد صفر خان آمده و به جستجوی محمد طاهر"بسمل" شدند. در نتیجه محمد طاهر"بسمل" نیز همانند پدر، در زندان سیاسی قلعۀ ارگ حبس گردید.

در خلال همان یک سال تا موعد مرگ نادرشاه، پس از زندانی شدن سیاسی محمد انور خان"بسمل" و پسرش محمد طاهر"بسمل" هردو برادر دیگر استاد"بسمل" که محمد ابراهیم"صفا" و محمد اسمعیل"سودا" اند، نیز از پیِ یک دیگر به حبس انداخته شدند

محمد طاهر"بسمل" در برج سرطان 1325 شمسی، همراه و یکجا با دیگر اعضای فامیل "ناظر صفر" چون استاد محمد ابراهیم "صفا" کاکا، محمد اسلم "بسمل زاده" و محمد نعیم"بسمل زاده" برادران، محمد اکبر"اختر" و محمد هاشم"اختر" پسران کاکای خود از محبس عمومی دهمزنگ رها و آزاد شدند. با تأسف که محمد اسمعیل"سودا"، برادر خورد"بسمل" قریب هشت سال قبل از رهائی دسته جمعی آنها، در محبس دهمزنگ وفات یافته بود. پنج ماه بعد تر، در برج قوس، الحاج محمد انور"بسمل" نیز از قید و حبسِ زندان قلعۀ ارگ آزاد و رها گردید. بعدِ خلاصی از حبس، هرکدام به سراغ وظایف غیر رسمی، رسمی و دولتی رفتند.

محمد طاهر"بسمل" با وجود سابقه کاری در وزارت خارجه و ماموریت رسمی قبل از حبس، از این که دیگر در آن جا امکانات دوبارۀ تقررِ میسر نه بود، در سفارت دولت چکوسلواکیه مقیم کابل به صفت ترجمان انگلیسی و آلمانی آغاز بکار نمود و هم برای مدت طولانی و مدید در آن جا مصروف ترجمانی شد.

وی در مرکز شرکت نساجی افغان، واقع کابل، مشغول اجرای وظیفه شد. بعد از آن هم در شرکت نساجی گلبهار چندین سال به صفت مدیر فرمایشات خارجی مصروف کار شده، اخیراً واپس به مرکز شرکت نساجی افغان در کابل، به صفت مدیر تحریرات آن شرکت ایفای وظیفه کرد تا این که در سال 1352 شمسی تقاعد نمود.

محمد طاهر"بسمل" هنگامی که در چهارراهی حاجی یعقوب شهر نو کابل زیست داشت، دقیقاً به تاریخ 2 ــ 9 ــ 1330 ش. با محترمه نواب جان صبیۀ حافظ محمد حسین خان"حیدر" تاجر ازدواج نمود. ماحصل این وصلت شان را طفل اول در 11ـ 12 1332 و آخرین فرزند شان در 25ــ12ــ 1351 ش. تشکیل می دهند که به صورت کُل سه پسر و سه دختر هستند.

محمد طاهر"بسمل" در سال 1990 میلادی همراه با فامیل خود در امریکا مهاجر شده و در شهر المیدای سانفرانسیسکو واقع کلیفورنیا اقامت اختیار نمود. درست بروز دهم اپریل 1994 م. عصر هنگام، محمد طاهر"بسمل" از منزل به قصد پیاده روی و گردش خارج شد. هنوز به فاصله زیادی دور نه رفته بود و زمانی که می خواست به گوشه دیگر سرک بگذرد، دچار سانحه ترافیکی شد. موتری به دریوری یک خانم به شدت سر رسیده و با اصابتش، محمد طاهر"بسمل" را به جانب دیگر جاده پرتاب نمود.

محمد طاهر"بسمل" بسیار زود به شفاخانه انتقال داده شد، اما در این موقع تکلیف قلبی به سراغش رسیده و معالجه وی را مشکل تر از پیش ساخت. همان شد که محمد طاهر"بسمل" در ناوقت های آن شب جان خویش را به جان آفرین تسلیم داده و به رحمت حق پیوست. پیکر مرحوم محمد طاهر"بسمل" در بخش آرامگاه مسلمان های آن شهر دفن گردید.

 قسمی که قبلا یاد آوری گردید محمد طاهر بسمل تحصیلاتش را به کشور آلمان  به پایان رسانیده بود بنا به زبان آلمانی  تسلط کامل داشت  در زمانی که در زندان بود  بعضی از زندانیان جوان را زبان آلمانی آموزش می داد و هم خود به زبان فارسی دری شعر می نوشت که با تاسف  اشعارش در دسترس نیست  صرف  می توان سروده زیر را که ازطبع مرحوم محمد طاهر بسمل می باشد دربخش اخیر زنده گی نامه اش  تقدیم علاقمندان شعر می گردد

 

واسوخت

همدمی کو که دهد گوش به آه و دادم           

کند از وحشت تنهایی غـــــــــم آزادم

سرکند گریه به این زندگـــــی بربادم          

بشنود درد دل سوختـــــــــــۀ نا شادم

                                               گویمش زآتش عشقی که دل و جانم سوخت

                                               خــــــــرمن زندگی خرم و خــــندانم سوخت

بی خبر بودم از آفات و گرفتاری عشق  

بازی یی بود مرا عشق و گرفتاری عشق

میزدم خنده به یاس و به گرفتاری عشق   

هوسم بود به سود و به زیانکاری عشق

                                                تاشود صاحب درد این دل هردم شادم

                                                 کـــــــند ازسلسلۀ بوالهــــــوسی آزادم

 

حسرت داغ به دل با لب خــــــــــــندان بودم      

گرچه در عیش و طرب رشک رفیقان بودم

سایه سان سر به زمین در پی خوبان بودم       

همچــــــــــــو آیینه به روی همه حیران بودم

                                                   به امیــــــدی که شوم بسمل شمشیر یکی

                                                   شود آلوده به خـــــــــون دل من تیر یکی

من از آن روز که آن شوخ پریرو دیدم               

طرز رفتار و خــــــــــرام قد دلجو دیدم

تا همان چشم سیاه و خــــــــم ابرو دیدم                   

شعله ور آتش عشق از بن هر مو دیدم

                                    تیره شد روزم از آن نرگس جادوی سیاه

                                    خانه ویران دل من گشت به یک برق نگاه

بس تپیدم که شود یـــــــــار من آن سیمین بر

به جز از وصل نبودم هوس و شور به سر

خورد از شوق لبانش چـــــــقدر خون جگر

تا که در سنــــــگ دلش زاری من کرد اثر

                                          آخر ازطالع بیداربه اقبـــــــــــــال قریب

                                          شدم از بـــادۀ وصلش قدحی چند نصیب

عمرمن درنظــــــرم عشرت بی پایان بود

 محفل عیش و نشاطم همه پر سامان بود

زنـــدگی صحنۀ نیرنگ من و جانان بود

همه آسیب جــــــهان از نظرم پنهان بود

 

                                 مست بودم زشراب لب میگون شب و روز

                                 گاه خندان و گهی با دل پر خون شب و روز

 

دل و دین باختـــــۀ نرگس مستانه شدم

از گداز دل و جان غیرت پروانه شدم

همدم یار خود و از همـــــه بیگانه شدم

گرچه بد در نظر از خود و بیگانه شدم

                                            هیچم از سر زنش و طعنۀ شان باک نبود

                                            عشرتم تلخ ز یک فکر المـــــــــناک نبود

غافل از کینه وری های زمان بودم مست

ناگهان سنگ جـــــفا شیشۀ عیشم بشکست

دل که در خواب وفا بود ز بیداد شکست

حاصل عمر خوشم رفت به یکبار زدست

                                             خاک بر سر کنم از جور تو ای چرخ حسود

                                             رحـــــــم در فطرت بد ذات تو یک ذره نبود

اینک از آتش هجرت همه تن می سوزم

در فراق بت خود همچو سمن میسوزم

او به اغیار همی سازد و من میسوزم                  

میکنم گریه و در کنج محن می سوزم                                                                                 

                                    "طــــــــــاهر" از زندگی خویش کنون بیزارم

                                           ای اجل رحــــــــــــم کن آخر به دل بیمارم

 

جان من گرچه شکستی چو دلم عهد وفا

خون من ریختی آخر تو به شمشیر جفا

من به عشق تو که هرگز نکنم ترک وفا

دل من گشته به عشق تو چو آیینه صفا

                                           یارب از جمله غم دهر سلامت باشی

                                           فارغ از وسوسه و خار ندامت باشی

 

 

 

د ــ محمد نعیم"بسمل زاده"

 

استاد محمد انور"بسمل" فرزند ثانی ناظر محمد صفر خان، پس از رو به رو شدن با دو ضربه و صدمۀ بزرگ زندگی شخصی و حالت مدنی خود که فوت خانم اول و متعاقب به آن درگذشت خانم دومش بود، در مرتبه اخیر با محترمه بی نظیر خواهر محمد ایشان خان باشندۀ کابل عقد نکاح بسته و ازدواج نمود. ماحصل این وصلت آن است که با گذشت قریب به دو سال از آن ها طفلی به دنیا آمد که نامش محمد رحیم گذاشته شد ولی نامبرده در آوان صباوت و طفولیت فوت نمود. بعد طفل دیگری که دختر بود، به جهان هستی پا گذاشت که به معصومه مُسَما شد. در فرجام، به سال 1289 هـ. ش. دارای فرزندی شدند که وی آخرین پسر"بسمل" بوده و او را به اسم محمد نعیم نام گذاری نمودند.

معصومه که از زبان برادرزاده هایش به"عمه گل" و نزد اقارب به"بی بی گل" ملقب بود، در عنفوان جوانی به عقد نکاح و ازدواج محمد بشیر"رفیق" درآورده شد.

در همین قسمتِ گفتنی ها و این مرحله شرح و بست، بی مناسبت نه خواهد بود و بلکه جا دارد که یاد کوتاهی هم از شخص محمد بشیر"رفیق" نموده، موقف و مقامش را در خانوادۀ ناظر محمد صفر خان مد نظر داشته، از سیر زندگی گرفته تا کار و فعالیت های غیر رسمی، رسمی و مطبوعاتی وی با استفاده از نوشتار محمد حیدر"اختر"، نشریه کاروان، دانش نامه آریانا و غیره، در ضمن مرور بر آن نوشته ها، سخنان چندی نیز ابراز شود

صبیه ارشد ناظر محمد صفر خان به اسم بی بی طاهره، به قید ازدواج و عقد نکاح محمد رفیق خان درآمد. محمد رفیق خان از جمله خوانین و زمین داران معروف منطقه چهاردهی کابل به شمار می رفت. ثمرۀ ازدواج  شان همان است که واقع در منطقه قلعه بختیار چهاردهی، به صورت دقیق در قلعه غلام حسین خان به سال 1301 ش. برابر 1922 م. یگانه فرزند آن ها دیده به جهان هستی گشود و اسمش را محمد بشیر گذاشتند. محمد بشیر هنوز به چهل روزه گی از عمر خود نه رسیده بود که پدرش در اثر بروز حادثه اسپ سواری جان خود را باخت. پس از وقوع این واقعه، بی بی طاهره با لقب "بوبو جان"، از زبان و گفته برادر زاده هایش که "عمه جان" گفته می شد، همراه با پسر خود به خانۀ پدری برگشت. محمد بشیر دوران صباوت و طفولیت را میان فامیل ناظر صفر پشت سر گذاشته، بعد تر شامل مکتب امانی شد. تازه به صنف پنجم می رفت که قضیه ماجرائی و پُر سروصدای قتل نادر شاه، به دست عبدالخالق صورت گرفت. هاشم خان صدر اعظم، کُل اعضای خانواده های غلام نبی خان"چرخی"، فامیل "ناظر صفر" و چندین فامیل سرشناس و صاحب نام و نشان دیگر را به بهانه ارتباط و هم دستی با عبدالخالق به زندان انداخت و هم دستور داد که حتی کودکان خانواده های زندانی سیاسی را به مدارس دولتی راه نه دهند. همان شد که محمد بشیر از مکتب امانی اخراج گردید.

طاهره"رفیق" مادر محمد بشیر"رفیق" سعی فراوان بکار برد تا یگانه فرزندش از تعلیم دور نه مانده و شامل یکی از مکاتب کابل شود، اما از قبل دروازه های مکتب و تعلیم به رویش بسته گردیده بود.

پس از چندی آغا لالا محمد عثمان خان مشهور به"خزانه دار" پسر خاله استاد محمد انور"بسمل"، محمد بشیر"رفیق" را همرای خود گرفته نزد قاری عبدالله خان ملک الشعرا پسر کاکایش برد و تمامی جریان را یکایک به او بازگو کرد. همانا "ملک الشعرا" شاگردی محمد بشیر" رفیق" را نزد خود پذیرفته و همه روزه به مانند مکتب دروس متداول را در خانۀ خود به وی تعلیم داد.

محمد بشیر"رفیق" هفده ساله بود که در بانک ملی استخدام و به دفتر روابط خارجی آن بانک مشغول کار شد. ضمن پیش برد کار، آموختن زبان های آلمانی و انگلیسی را در کورس های فرا گرفت که برای کارمندان بانک ایجاد و برگزار شده بود. به اثر لیاقت و درایتی که ضمن اجرای وظیفه از خود تبارز داد، پس از گذشت مدتی محمد بشیر"رفیق"، رسماً از طرف بانک به هند فرستاده شد و در شهر بمبئی پیشبرد امور اداری بانک را عهده دار گردید. آن جا ضمن اجرای وظیفه، باز هم به فراگیری لسان انگلیسی ادامه داد و اخیراً یکی از کتاب های رابندر ناتهـ تاگور را به فارسی برگرداند و در هندوستان برای محمد هاشم خان "میوند وال" تقدیم داشت.

هنگامی که محمد هاشم خان"میوندوال" رئیس مستقل مطبوعات شد، محمد بشیر"رفیق" به کابل برگشته و به سِمت معاون مدیرت سینما ها و بعداً به حیث مدیر سینما کابل تقرر حاصل کرده و به اجرای امور پرداخت. بعداً به حیث سرمحرر روزنامه"اصلاح" گماشته شد. مدتی را در پشتنی تجارتی بانک و نیز در شرکت هوائی آریانا اجرای وظیفه کرد.

زمانی که محترم سید قاسم"رشتیا" به حیث وزیرمطبوعات مقرر گردید، محمد بشیر"رفیق" واپس به عالم مطبوعات روی آورده و به مدیریت مجله ژوندون منصوب شد. نامبرده چندی هم بحیث سرپرست روزنامه ملی"انیس" مشغولیت داشت. بعد تر از آن در آژانس اطلاعاتی باختر و ریاست نشرات وزارت اطلاعات و کلتور آن وقت اشتغال وظیفه داشت.

پس از کودتای 26 سرطان 1352 داؤد خان، داکتر رحیم"نوین" وزیر اطلاعات و کلتور وقت به سردار محمد داؤد پیشنهاد کرد تا محمد بشیر"رفیق" به عنوان معیین دوم بخش نشراتی آن وزارت گماشته شود اما داؤد خان در ستون احکام استهدائیه وزارت مذکور نوشت: " لزوماً به تقاعد سوق داده شود". به این ترتیب محمد بشیر"رفیق" در سال 1354 هـ. ش. بازنشسته شده و متقاعد گردید.

چنانی که در بالا اشاره گردید، محترم محمد بشیر"رفیق" یگانه فرزند محمد رفیق خان و بی بی طاهره بنت ناظر صاحب محمد صفر خان، همرای بی بی معصومه بنت استاد محمد انور"بسمل" عقد نکاح بسته و ازدواج نمود. به عباره ساده تر دو نواسه دختری و پسری ناظر محمد صفر خان در گرِه و پیوند ازدواج با هم دیگر یک جا شدند. یکی، دو سال بعد اولین فرزند شان را بدنیا آورده  و او را ځلمی نام گذاری کردند ولی نامبرده بسیار زود فوت کرد. پس از آن محمد نذیر تولد شد و از این که نامبرده گاه گاهی در خواب هم راه میرفت، در همان آوان طفولیت، شبی از بستر خواب برخاسته و روان گردید، از کتارۀ برنده منزل فوقانی خانه شان واقع بوریا فروشی باغ علیمردان به پائین افتیده و فوت کرد. در 1324 ش. محمد بشیر"رفیق" و خانمش صاحب دختری شدند که به نام سارا یاد می شود. حدود یک دهه، دیگر اولادی به دنیا نیامد تا اینکه محمد کبیر"رفیق"، محمد منیر"رفیق" و محمد قدیر"رفیق" با وقفه های زمانی دو، سه سال از یک دیگر پا به عرصه وجود گذاشتند مگر اخیرالذکر شان در طفولیت وفات نمود.

در زمستان 1361 ش. برابر ماه جنوری 1983 م. که هنگام اوج سیل مهاجرت ابنای وطن، به اثر نزول بلای آسمانی و زمینی یا ساده تر باید گفت شیوع مرض کمونیزم و استیلای قدرت سیاسی هواداران روس، اکثر فرزندان صدیق این خِطه به کام نیستی و مرگ کشیده شدند. آن عده که زنده ماندند، تعداد زیاد شان در صورت وجود امکانات به پراگندگی و مهاجرت رفتند. محمد بشیر "رفیق" نیز همراه با فامیل خود، روانۀ هندوستان و اخیراً در سپتامبر همان سال عازم امریکا گردیدند.

در افغانستان، بیش تر اوقات کار و مصروفیت محمد بشیر"رفیق" در ساحه و عالم مطبوعات بود و در زمینه دارای تجربه خوبی گردیده، به حیث یک روزنامه نگار، نویسنده، مبصر و هم مفسِر برجسته ای در دنیای سیاست تبارز نمود. بسیاری از مقالاتش در روزنامه ها و مجلات کابل انتشار یافته و صفحه تفسیر سیاسی روز را هم در روزنامه "انیس" می نوشت. افزون به این همه، به عنوان خبرنگار آژانس خبررسانی چکوسلواکیه یا (چتیکا) در کابل کار نموده و با رادیو بی. بی. سی. نیز همکاری داشت.

در دوران مهاجرت خود به امریکا، محمد بشیر"رفیق" از فعالیت های مطبوعاتی دست نه کشیده، با برخی از نشریه های امریکائی همکاری قلمی داشته و مقالاتی راجع به اوضاع افغانستان به زبان انگلیسی می نوشت. در نشرات برون مرزی افغان ها هم حضور فعالی داشت و آخرین مقاله محمد بشیر"رفیق" در "نی نامه" زیر عنوان (محمد ظاهر و کودتای داؤد) به نشر رسید.

سرانجام محمد بشیر"رفیق" پنج سال بعد از فوت خانم خود، به تاریخ 27 سپتامبر 1995 م. برابر به 1374 ش. به عمر هفتاد و سه ساله گی در شهر هانولولوی امریکا جان به حق سپرده، محترمانه در حظیره مسلمانان آن جا به خاک سیه دفن گردید و به این رنگ، شخص مطبوعاتیِ خوب همراه با تفسیر و تبصره های سیاسی اش در عالم مطبوعات و نشرات برای همیش خاموش شد.

برای بازگشت به اصل موضوع، لازم می افتد به یادآوری گرفت که یگانه تصویر و عکسی که به شکل دسته جمعی از افراد ذکور اعضای خانوادۀ "ناظرمحمد صفرخان" برداشته شده، مربوط و منوط به سال های 1297 هـ. ش. و تقریباً برابر 1918 میلادی می باشد که برای بازماندگان فامیل به طور یادگار باقی مانده است. در آن، تصویری از خود ناظر محمد صفر خان، چهار پسر و هم هفت نواسه پسری ناظر صاحب که در آن وقت، یعنی در ایام زمام داری امیر امان الله خان است، برداشته شده. محمد نعیم "بسمل زاده" کوچکترین فرزند محمد انور"بسمل"، به روی زمین مقابل زانوی پدر کلان خود قرار داشته و ایستاده است. محمد نعیم "بسمل زاده" آهسته آهسته رو به بلاغت گذاشت اما قبل از رسیدن به جوانی و برنا شدن، هنگامی که صنف هفتم مکتب می رفت، درست در برج قوس سال 1312شمسی از مکتب همراه با پسر کاکایش محمد هاشم"اختر" که او هم نو بالغی بیش نه بود، هر دوی شان به حبس زندان سیاسی انداخته شدند. از سرجمع سی نفر متعلمین صنوف 7، 8 و 9 مکتب نجات که به وزارت معارف فرستاده شده بود، فقط 7 نفر شان از نظر حُکم داران، دستگاه کشفی و استخباراتیِ وقت در زمرۀ مربوطین فامیل های مظنون تشخیص شده، به کوتوالی و از آن جا به زندان قلعه ارگ شاهی اعزام شدند که باین ترتیب محمد نعیم "بسمل زاده" همراه با پدر، کاکا ها، برادران و پسران کاکای خویش به مدت نامعلومی مقیم و مسکون در زندان ارگ(آل یحیی) اسیرماندند.

در پارچه کاغذی که به شکل اطلاعیه یا ابلاغیۀ قتل نادرشاه به دست عبدالخالق، توسط شاگردی نوشته شده و در دیوار بیت الخلای مکتب نصب و آویزان گردیده بود، این اطلاعیه و نوشتۀ دیواری بیت الخلا، به محمد نعیم"بسمل زاده" و پسر کاکای او محمد هاشم"اختر" هیچ کدام ربطی نداشته و از آن به صورت کُل بی خبر بودند. در طریق کاربرد و اجراآت اداری، پولیسی و قضائی آن وقت، جالب و نیز درعین زمان مضحک این است که برادر کلان هاشم جان یعنی محمد اکبر"اختر" از این که برادر و پسر کاکایش به وقت معین به خانه بر نه گشته بودند، به مکتب شان رفت تا احوال آن ها را به گیرد، در حالی که خود محمد اکبر "اختر" یک مامور رسمی دولت بود نه متعلم مکتب. او را از مکتب امانی به وزارت معارف رهنمائی کردند و در فرجام، چشم پُت هر سه آن ها، هم گام در قید و حبس سیاسی رفتند که سیزده سال را در زندان ارگ و محبس عمومی دهمزنگ قید و بند ماندند.

اعضای ذکور خانواده "ناظر" که به فاصله 1311 تا 1312 ش. در ظرف یک سال از صغیر گرفته تا کبیر، به صورت کُل محبوس سیاسی شدند، اضافه بر وضعیت ناگوار قید و حبس دایمیِ زندان های ارگ و محبس عمومی دهمزنگ که توأم با بی غذائی و بی دوائی بود، از بی حرمتی، دو و دشنام گرفته، تا انواع شکنجه ها و رنج های فراوان را متحمل شدند. در آن حالتی که همۀ شان به ضعف و اضمحلال قوای جسمانی و دماغی نزدیک شده بودند، افزون بر مصیبت های عاید شده، فوت محمد اسمعیل"سودا" که در اثر مبتلا شدن به مرض لاعلاج سِل دیگر تاب مریضی را نیاورده و تلف شد، درد و الم وابستگان را بیش تر از پیش ساخت.

شش تن وارهیده و نجات یافته از کام مرگ که محمد ابراهیم "صفا"، محمد اسلم"بسمل زاده"، محمد طاهر"بسمل"، شخص مورد  بحث ما محمد نعیم"بسمل زاده"، محمد اکبر"اختر" و محمد هاشم"اختر" هستند پس از گذشت سال هفتم مرگ اسمعیل"سودا"، به جوپۀ اول از بخش زندان سیاسی (محبس دهمزنگ) به تاریخ 25 سرطان 1325شمسی آزاد شدند، بعد تر استاد محمد انور "بسمل" هم در قوس همان سال از زندان (ارگ شاهی) که نهایت درجه فشرده از نگاه گنجایش، بی اندازه شدید و عذاب دهنده از نظر رویه و رفتار نگهبان های زندان بود، در قطار سائر محبوسین شامل زندان(آل یحیی) از حبسی که مدت آن معلوم نه بود رهائی یافتند.

بر اساس مصوبه منشور ملل متحد که متضمن رهائی محبوسین سیاسی بود، قوه حاکمه آن وقت افغانستان برای اینکه پرده ای در برابر دیدگاه دیموکراسی و افکار سیاسی انداخته باشد، از جانبی چون حکمرانی  و روشِ ناشایست آن ها استوار و به اساس خواست و سیاست باداران همیشه گی شان بود، می خواستند کماکان پاینده و باقی باشند، لذا در مسند صدارت که هاشم خان جلادمآب در روی اولِ سِکه کاروائی های وی کارا نه بود، شاه محمود خان"غازی" منحیث بازی کن رویِ دوم سِکه پالیسی انگلیسی، چون ظاهراً ملائم و آرام تر می نمود به کرسی صدارت تکیه زد و همان شد که شکل نمایشی همۀ زندانیان خانواده "ناظر"، "چرخی"، "منشی زاده"، "غبار" و سائر فامیل ها پس از گذشتاندن کم و زیاد سیزده، چهارده سال از حبس و بند آزاد و رها گردیدند.

تغییر ظاهری نظام سیاسی، بکاربرد ناسالم و لجام گسیختگی سیاستمداران وقت که ماحصل بلای تهاجم روس و امثال آن در وطن ما گردید، تعدادی از افغان ها را مهاجر و پناهنده سیاسی و اقتصادی به سوی دنیای خارج گردانید. بسیاری اعضای فامیل ها که در یک تا پنج قاره جهان متفرق گردیده اند، در حال موجود برای آن ها دیدار یک دیگر که آن هم به صحت، سلامتی و زندگی باشد، خوشی و مسرتی کمتر از پیمانه و درجه جشن ندارد. هرگاه چنین وضع و دیداری رخ دهد، به پاس میمنت آن هر دوستی را که میسر گردد در شادمانی و سرور خویش سهم می دهند. پس بهتر و مستند تر این است تا بعضی گفته های را که از قلم نویسنده های محترمی که در زمینه تراوش و بجا گذاشته شده، باری مکرراً بازگو نمود ولو تکرار هم باشد، چه برخورد به نکات حساس در آن ها از هر نگاه ایجاب مکث، دقت و اندیشه را می نماید. در نوشتۀ محترم نصیر"مهرین" که در تارنمای (خراسان زمین) انتشار یافته و هم تاریخ نبشته اش 30 عقرب 1993م. است، چنین بیان شده: "... مرا با شنیدن موضوع سن و سال، به یاد سخن های بزرگواری بُرد که حدود دو دهه پیش در هامبورگ شنیدم: آقای محمد حیدر "اختر" پیامی داد که جناب محترم محمد نعیم "بسمل زاده" از عزیزان خانواده ی ایشان از کانادا تشریف آورده است. رفتم به دیدن ایشان. از قصه های ایشان که به یادم مانده است و شاید با جملات متفاوت بیاید، این بود: صنف هفت مکتب بودم که پس از واقعه ی کشته شدن محمد نادرشاه، همراه تعداد زیاد اعضای خانواده زندانی شدم. هنگامی که سپه سالار شاه محمود خان، جزا ها و مدت حبس را تعیین می کرد، برایش گفتند که سپه سالار صاحب، این بچه (محمد نعیم بسملزاده) هنوز به سن قانونی نرسیده و صغیر است. سپه سالار سردار شاه محمود خان"غازی" گفت: سن اش را زیاد نوشته کنید که "کبیر" شود! در نتیجه امر و دستور او بود که 13 سال را در زندان سپری کردم. بعد از رهائی که به مشکل کار یافتم، اما زودتر از موعد قانونی به رویت سنی که سپه سالار تعیین نموده بود، مرا تقاعد دادند".

همچنان به تاریخ 7 جولای 1996 مصاحبه ای با مرحوم محمد نعیم"بسمل زاده"، از جانب محمد حیدر"اختر" صورت گرفته که از طریق کانال آزاد شهر هامبورگ، زمانی که سرپرستی نشر برنامه ساحوی تلویزیون "رنگین" بعهده شخص وی بود پخش و انتشار یافت. در این جا صرف ارائه پاسخ به پرسش و بعضی گفته های دیگر مرحوم محمد نعیم"بسمل زاده" به منظور جلوگیری از طوالت کلام بازگو می شود:

ـ من محمد نعیم "بسمل زاده" پسر مرحوم استاد محمد انور"بسمل" و نواسه ناظر محمد صفر خان هستم.

من 14 ساله و صنف هفت مکتب نجات بودم و دلیل حبس من هم ناحق و صرف یک تهمتی که برای ما ساختند و مرا حبس کردند، مرا و محمد هاشم"اختر" پسر کاکایم را که متعلم صنف هشت مکتب نجات بود. قضیه به این ترتیب بود: وقتیکه نادرخان را عبدالخالق کُشت یک ماه بعد از این واقعه شخصی در بیت الخلای مکتب (کاغذی) نوشته بود که (نادر غدار مردار شد توسط عبدالخالق خان متعلم صنف دهم)، این نوشته را مدیریت مکتب کاپی کرده به وزارت معارف بردند. در آن زمان وزیر معارف کسی نبود و فیض محمد خان ذکریا وزیر خارجه سرپرستی وزارت معارف را به عهده داشت.

فیض محمد خان زمانی که نوشته را دید هدایت داد که توسط بچه های خوردسال صورت نگرفته باید از صنف 7 بالا باشد، یک تعداد از شاگردان صنف 7، 8 و9 را که در حدود 30 نفر میشد بتاریخ 17 قوس 1312 بوزارت معارف بردند. از صنف هشتم پسر کاکایم نیز شامل بود.

برای این که خانوادۀ ما یک خاندان سیاسی بود و در سیاست سابقه داشته و با خاندان ما یک عداوت قبلی داشتند. زمانی که نادر خان غلام نبی خان را کشت تقریباً بیشتر از سه صد نفر از آزادیخواه ها را دستگیر کردند که درین جمله پدرم محمد انور خان "بسمل"، محمد ابراهیم خان"صفا"، محمد اسمعیل"سودا"، محمد اسلم"بسمل زاده" و محمد طاهر"بسمل زاده" در 16 عقرب 1311 محبوس گردیدند به این اساس که خانواده بندی سیاسی بودند بالای من و پسر کاکایم محمد هاشم"اختر" اشتباه داشتند که این نوشته کار ما می باشد.

در وزارت معارف فیض محمد خان ذکریا آمد و برای همه قلم و کاغذ توذیع کرده گفت: بچه ها من برای شما املاء میگویم و شما آنرا به نویسید می بینم که خط کدام شما بهتر است. همین موضوع را به شکل دیگری برای ما املاء گفت: "عبدالخالق غدار شخصی را کُشت مثل نادرخان شهید که اگر زنده می بود بعد از ده سال افغانستان را مانند پاریس میساخت". همه ما مطلب را نوشته کرده امضا کردیم و به دست معیین وزارت معارف سپردیم تا به فیض محمد خان ذکریا برساند. فیض محمد خان ذکریا جهت اشتراک در مجلس به وزارت خارجه رفت بعد از یک ساعت دوباره آمد و خط ها را تطبیق کرد. دید هیچکدام  به نوشته دیگر سر نه خورد همان خط را در مقابل همۀ ما که در حدود سی نفر بودیم گرفت و گفت: این را کی نوشته؟ هرکه نوشته بگوید که دیگرها خلاص شوند اگر نی شب در زیر قین و فانه خود به خود اقرار می کنید. بعد از چند دقیقه از بین سی نفر صرف هفت نفر را نگاه کرد. در همین وقت محمد اکبر"اختر" برادر بزرگ محمد هاشم"اختر" که منحیث ترجمان زبان فرانسوی در وزارت صحیه وقت کار میکرد جهت خبرگیری برادر خود آمد و در برنده وزارت معارف منتظر بود. عبدالجبار خان معیین وزارت معارف آمد آهسته به فیض محمد خان ذکریا گفت که محمد اکبر"اختر" هم در برنده منتظر برادر خود است. فیض محمد خان نام او را نیز در جمله شاگردان مکتب نجات شامل کرد. فیض محمد خان ذکریا برای عبدالغنی خان قلعه بیگی ارگ تلیفون کرد تا محافظین را جهت انتقال شاگردان به ارگ بفرستد. بنااً مرا با محمد اکبر "اختر"، محمد هاشم "اختر"، فیض محمد محبوبی، عبدالوهاب خان و جان محمد خان به ارگ انتقال دادند. بعد از کشته شدن نادرخان برادران نادرشاه و اعضای کابینه هرشب جهت تحقیق از زندانیان به ارگ می آمدند. تحقیق آغاز میشد و زندانیان را قین و فانه می کردند، آب جوش بالای پا های شان می ریختند قمچین کاری می کردند. زمانیکه ما به ارگ رسیدیم عبدالغنی خان قلعه بیگی اطاق شکنجه محبوسین را برای ما نشان داده گفت: او بچه ها سن تان خورد است طاقت لت و کوب و شکنجه را ندارید بگوئید که اینکار را کرده است، هیچ کس اقرار نکرد. ما را بردند در یک اطاق کوته قلفی کردند و دستهای ما را الچک بستند و یک یک نفر برای تحقیق نزد شاه محمود خان خواستند. اول محمد هاشم"اختر" را خواستند تحقیق کردند چیزی حاصل نشد شاه محمود خان امر کرد که همه شانرا یکجا بیاورید ما همه رفتیم و در روی زمین نشستیم شاه محمود خان گفت: هرکس که نوشته کرده خود باید اقرار کند زیرا شما خورد هستید و طاقت شکنجه و قین و فانه را ندارید. هیچکس چیزی نگفت. در همین وقت شاه محمود خان تشنه شده بود سُودا(1) خواست جان محمد خان که همرای ما بود وارخطا شد که شاه محمود خان سوته (2) خواسته از جایش ایستاده شده گفت من اقرار میکنم که من دیدم عبدالقادر بچه مستوفی عبدالقیوم خان این خط را نوشته کرد شاه محمود خان به قوماندان طره باز خان هدایت داد تا عبدالقادر را حاضر کنند ما را در یک اطاق دیگر بردند عبدالغنی خان قلعه بیگی آمد و چهار نفر را با خود برده رها کرد. بعد از چند دقیقه عبدالغنی خان قلعه بیگی دوباره آمد و گفت که: سپه سالار صاحب امر کرد که چون فامیل شما بندی هستند اگر در بیرون باشید مردم برایتان چیزی نسازند برای چند روز همین جا باشید همان بود که سیزده سال بندی ماندیم بدون کدام جرم و جنایت و بدون کدام اوراق تحقیق و فیصله محکمه.

قرار شنیده گی محمد هاشم خان صدراعظم گفته بود که خانواده"چرخی" و خانواده"ناظر" باید برای همیشه در زندان باقی بمانند. ما بندی ماندیم تا زمانی که کابینه تغییر کرد و شاه محمود خان صدر اعظم شد و نظر به فیصله ملل متحد که محبوسین سیاسی باید آزاد شوند ما را نیز رها کردند.

ــ مدت چهار سالی را که در زندان ارگ بودیم اجازه درس خواندن را نداشتیم صرف کتاب دینی اجازه بود. داشتن قلم و کاغذ برای ما ممنوع بود. بعد از چهار سال ما را به زندان دهمزنگ انتقال دادند صرف پدرم محمد انور خان"بسمل" در زندان ارگ باقی ماند. در زندان دهمزنگ بالای ما کار های شاقه را انجام میدادند. در پا های ما زولانه بود و با زولانه گشت و گذار مشکل بود به خصوص در زمستان ها که زولانه سرد می بود.

ــ در زندان هیچکس خاطره خوشی ندارد. همه اش تلخ بود و تا کنون با آن خاطره ها زنده هستیم. ما را در زندان کوته قلفی کردند، گشنه گی میدادند، از هوای تازه و آفتاب محروم بودیم و بخصوص تلخ ترین خاطره من، مرگ کاکایم محمد اسمعیل "سودا" در زندان بود که ما نتوانستیم رویش را ببینیم. بعد از رهائی از زندان، چون در مکتب تحصیل نکرده بودیم و سندی نداشتیم یافتن کار برای ما مشکل بود ناگزیر از کتابت در افغانستان بانک آغاز به کار کردم. زمانیکه بندی شدم 14 ساله بودم برای اینکه کسی نگوید اطفال صغیر را محبوس کرده اند، مرا "اصلاح سن" کردند و سنم را پنج سال بالا نوشتند. از همین سبب در اخیر هم زود تر به تقاعد سوق داده شدم.

1       ــ سودا: در گذشته به آب ولایتی و یا سُودا واتر می گفتند.

2       ــ سوته: چوب دست چوپان و یا این که چوب ضخیم و بزرگ.(

                                     

مصاحبه و جوابیه مرحوم محمد نعیم "بسمل زاده" در بیشترین بخش های آن، علاوه از این که سرگذشت اسفبار و المناک خود و امثالش را که اضافه از صد ها تن بوده، درعین وضع و سرنوشت مماثل قرار داشتند ارائه میدارد، از حرکات و سکنات مضحک و قابل دقتِ ناشی از بی سویه گی و نافهمی، خودسری و انتقام جوئی، عداوت و دشمنی ... سپه سالار، وزیر و معیین خوشخدمت او و سائر موضوعات در خور توجه حکایات و بحثهای نیز دارد. نکات آتی منحیث مثال در صفات مذموم حکمروایان یاد شدۀ آن ایام فاش و ابراز میگردد:

ــ شاگردان مکتبی را که بیش از چهارده و پانزده سال نداشتند، بدون اتهام و ارتکاب جرم به حبس ابد (عمری) انداختن.

ــ نوشتن کاغذی که صرف بیانگر یک واقعیت بود، جرم هم اگر پنداشته شود، ازین که توسط یکنفر صورت گرفته بود چنانچه برملا هم شد، اما چندین نفر را در همان یک قضیه  بحبس ابدی انداختن دور از اخلاق و قانون است. به صراحت میتوان گفت که هدایات مواد قانون اساسی (... جرم یک عمل شخصی است و به دیگران بدون ارتباط سرایت نمی کند، ...) قصداً زیر پا شده  و یا اینکه مجریان قانون فهم و احساس درک آنرا نداشتند.

ــ وزیر امور خارجه شخصی می تواند باشد که علاوه بر دانستن قوانین نافذۀ کشور، در خصوص قوانین بین الدول و معاهدات بین المللی صاحب معلومات کافی باشد. اگر شخصی سرپرستی وزارت معارف را اجرا میکند، باید در رشته تربیه و تعلیم اطفال، جوانان و قوانین مربوطه تعلیم و تربیه دارای سند درستی بوده و از درجه علمی برخوردار باشد. اما آن وزیر هر دو وزارت، که صرف با مشاهده کاغذ یا سندی از زیر عینک ذره بینی خویش، در آنِ واحد و فوری حکم میکند نوشته از خورد سالان نبوده و باید از شاگردان صنف 7 به بالا باشد ... خود را منحیث پولیس کریمینال تخنیک جا زدن، واقعاً عجیب است و باین رنگ رفتار نا درست که همرای سرنوشت صغیر و کبیر کشور و آنهم باین شکل بازی صورت می گیرد باز هم بد است. هم چنان رویه و اجراآت اداره مکتب که از صنف 7، 8 و 9 به تعداد 30 شاگرد را به ذوق و سلیقه خود تشخیص داده، آن ها را بدام و کام مرگ فرستاده، از همه عجیب تر می باشد.

ــ بازهم وزیر سرپرست که خودش را صاحب تجربه در علوم تخنیکی و جرم شناسی جا زده، برای سی تن از شاگردان املا گفته تا تشخیص نماید که کدام یکی از خط ها با کاغذ نوشته شدۀ قبلی از نظر خط شناسی هم رنگی و یا شباهت دارد تا او را تشخیص و متهم نماید، از هر جهت دیگر هم خطرناک تر است.

ــ ازینکه در شناختن خط مؤفق نشدند، بهدایت وزیر و عملیات اداره مکتب از جمله 30 نفر تنها 7 شاگرد را نظر به سوابق فامیل شان که بندی های سیاسی بودند به پولیس معرفی و وظیفه خود را انجام داده اند، این را باید گفت: "حُسن اجراآت"!

ــ محمد اکبر"اختر" که مامور دولت و مترجم زبان فرانسوی در وزارت صحیه بود، پس از اجرای وظیفه رسمی، چون برادر و پسر کاکایش تا حوالی شام از مکتب بخانه نرسیده بودند، مکلفیت داشت تا به مکتب رفته و از احوال شان با خبر شود، او چون دانست که در وزارت معارف هستند ، بوزارت معارف رفته منتظر احوال نشست. هنگامیکه معیین صاحب آمده و در گوش وزیر خود زمزمه میکند که محمد اکبر"اختر" برادر کلان محمد هاشم و پسر کاکای محمد نعیم در برنده منتظر آنها ایستاده است، وزیر سرپرست او را نیز شامل لیست شاگردان میسازد. در اثر این خوشخدمتی صاحب مقام معیینیت، مامور برحالِ دولت به صفت یک شاگرد خورد سال به سوی حبس ابد میرود. هیچ مقامی باین نکته توجه نکرد و یا هم نشنید که مامور دولت از شاگردان صنوف متوسطه به سادگی قابل تمیز بوده، از نظر سن و سال هیچ تناسبی ندارند، چطور میشود ویرا در جمله شاگردان مکتب شامل و داخل لیست متهمین ساخت؟ باین میگویند "وصله ناجور". موازی به حادثه بالا، یاد از حکایتی می آید که در آن چنین توضیح شده: (روزی از روز ها بود، چهل نفر محبوس را از بندی خانه کشیده و برای تطبیق و اجرای حکم اعدام می بردند. نزدیک به محل اجرای حکم یکی از محافظین نزد قوماندان خود آمده و گفت: از برای خدا تباه شدیم، یک نفر گریخته و از سرجمع محکومین یک نفر کم شده چطور کنیم ؟ قوماندان دِلگی بدون این که تعجب کرده باشد، پریشان و یا خود عصبانی شود به اطراف خود نگاه کرد، در آن لحظه یک نفر رهگذر اجل گرفته از پهلوی قوماندان رد میشد. قوماندان از قول آن مرد بیچاره گرفته و همراه با خونسردی کامل بدست محافظ داد و گفت: حال دیگر پوره شد. شخص بیگناه و بیخبر از جریان واقعه، همرای دیگران به عین سرنوشت و تطبیق حکم گرفتار گردید)

ــ شاگردان خورد سال مکتب که ضمن پیشبرد درس و تعلیم  به استثنای مکتب، قلم، کاغذ، معلم و کانون درسی با دیگر چیزهای زندگی آشنائی نداشتند، با شنیدن نابهنگام اخطاریه، دیدن تکلیف، زجر و آلات شکنجه هراسان شده و ترسیده بودند، زیرتأثیر خوف و ترس قرار گرفتند. از جانبی سپه سالار صاحب یعنی یک نفر کته و کلان را مقابل شده بودند، سردار صاحب در حال ترساندن و تهدید، به زبان مقبول دری اما به لهجه هندوستانی رنگِ انگلیسی مآبانه که "سُودا"، نصف اسم مرکب انگلیسی یعنی" سودا واتر" را به منظور رفع عطش و تشنگی خود طلب کرده و میخواهد... بیچاره شاگرد مکتب که شاید آن کلمه را در عمر خود به شکل و طرز جاری شده از زبان کسی دیگری اینطور نشنیده بود، با کلمه "سُوته" که در آن محل قابل درک و دید بود به اشتباء گرفته و به زودی نویسنده خط را معرفی داشته است. در اجرای این عمل که در اصل اقرار از خوف و ترس است، نه تنها هیچ شاگردی بلکه شخص بزرگی هم ملامت شده و بوده نمی تواند.

ــ با ادای شهادت جان محمد خان در حصه عبدالقادر پسر مستوفی، که ایجاب میکرد که دیگران خلاص شوند، ولی چنان نشد. بعد قلعه بیگی طور فرمایشی چهار نفر را بیرون برده و آزاد کرد، اما این سه فرد مربوط خانواده"ناظر" را چنانچه خود محمد هاشم صدراعظم قبلاً هدایت داده بود:(خانواده"چرخی" و خانواده "ناظر" باید برای همیشه در حبس باقی بمانند...) همانطور هم شد و مدت سیزده، سیزده سال محبوس ماندند.

ــ اتهام حبس سه فردی که در بالا ذکر شد اینست که، قلعه بیگی صاحب ارگ بصفت گوینده یا "سخنگو" از زبان (سردار شاه محمود خان غازی) میگوید: سپه سالار صاحب میفرمایند چون فامیل شما بندی هستند، اگر شما در بیرون باشید مردم برایتان کدام چیزی نسازند، برای چند روز همین جا باشید (اشاره به زندان ارگ). این دلسوزی سپه سالار صاحب و در نتیجه آن هدیۀ حبس سیزده ساله برای این سه فرد یعنی محمد نعیم"بسمل زاده" چهارده ساله، محمد هاشم"اختر" پانزده ساله که متعلمین مکتب امانی بودند و هم چنان محمد اکبر"اختر" 27 ساله مامور و ترجمان رسمی دولت که در قطار و از جمله شاگردان صنوف هفت، هشت و نُه مکتب شامل و پایش به زندان ارگ کشانیده شد، بدون اتهام جرم، اوراق تحقیق، دعوی و فیصله محکمه یا محاکم بود و در ظرف سیزده سال بنام شان کدام گفتنی دیگری رقم زده نشد مگر اینکه  به خانه نروند تا مردم برایشان چیزی نسازند.

نکات ذکر یافتۀ بالا، فقط شِمه ای از طرز اجراآت و حاکمیت قانون را در ساحه تطبیق قانون جزا، قانون اجراآت جزائی، قانون محابس و سائر قوانین نشان داده و تمثیل مینماید که در زمان "سلطه نادری" و ما بعد آن به چه شکل و ترتیبی به وسیله مجریان دولتی، رعایت، تطبیق و اجرا میشد. بیان و افشای اینهمه عملیات و اجراآت قانونی وقت، چنانی که در فوق آمده و ارائه شد، قابل دقت، اندیشه و انتباه میباشد.

محمد نعیم"بسمل زاده" که اصلاحِ سن شده توسط سردار شاه محمود خان غازی بود و همچنان سپری کردۀ سیزده سال حبس در زندان (آل یحیی)، با رهائی و آزادی (سرطان 1325 ش.) از حبس، دیگر امکانات شمول را در دوائر دولتی بحیث مامور نیافت. ناچار در افغانستان بانک که برایش قبولی میسر گردید از کتابت اداری شروع بکار کرد. تمامی ایام و مدت کارش از بانک آغاز و به همانجا خاتمه یافت، در شعبات اداری از سرکتابت، ماموریت، مدیر مامورین، مدیر اداری بانک و همینقسم در شعبات بانک بولایت هرات، حکومت اعلی گرشک و اخیراً در ولسوالی امام صاحب ولایت بلخ اجرای وظیفه کرد تا اینکه در اواخر سال 1355 شمسی به تقاعد مواجه گردید.

محمد نعیم" بسمل زاده" از خوردی شخص فعال، با استعداد و هم دارای حافظه خوب بود، چنانی که به قول محمد اکبر"اختر" ایامی را که در محبس دهمزنگ کوته قلفی یکجائی بودند و بیرون از اطاق رفته نه می توانستند، هنگام نشر اخبار رادیو کابل، چون نعیم جان کوچک ترین فرد فامیل بود، او را دیگران به سر شانه گرفته و به دهنه پنجره اطاق بلند می کردند. او به صدای اخبار که از بلند گوی صحن حویلی بندی خانه آن هم بسیار ضعیف پخش می شد، گو ش فرا داده و با ختم آن برای دیگران اخبار شنیدگی را به صورت مکمل و بدون کم و کاست بیان میداشت.

محمد نعیم"بسمل زاده" در سال 1330 ش. همرای محترمه حمیرا ملقب به "دل جان" بنت پیرمحمد خان تاجر ازدواج نمود. دو، سه سال بعد دارای دختری شدند که اسم نعیمه برایش انتخاب گردید. بعد تر محمد عظیم"بسمل"، نسیمه یا مهناز، وسیمه و بالاخره محمد حکیم"بسمل" دیده بجهان هستی گشودند.

بعد از اینکه دختر بزرگ محمد نعیم "بسمل زاده" و پسرش به اوقات متفاوت در آلمان، و دختر دومی اش در کانادا رسیدند، خانم و پسر کوچک محمد نعیم"بسمل زاده" متعاقب شان به کانادا مهاجر شدند، اما شخص محمد نعیم"بسمل زاده" و دختر خوردش همرای فامیل خود در کابل ماند. اخیراً شخص محمد نعیم "بسمل زاده" در 1988 م. به دهلی رسید و بعد از کم و بیش مدت یک سال همرای فامیل خویش در وانکوور کانادا یکجا گردیدند.

محمد نعیم بسمل زاده بعداز سه سال اقامتش در کاناد به زیارت بیت الله شریف مشرف شد واین یگانه آرزویش در زنده گی بود  که خوشبختانه به آرزویش رسید .

سرانجام پس از سپری کردن پنج، شش سال در آنجا تکلیف درد پا ها برای محمد نعیم"بسمل زاده" پیدا شده و حتی بستری شفاخانه گردید.در اخیر تشخیص شد که مبتلا به سرطان گردیده و در ماه اکتوبر 1996 میلادی برابر به 1375 شمسی در وانکوور کانادا جان به حق آفرین تسلیم داد و در آرامگاه مسلمانان آنجا مدفون شد

                                               **********************************************************************************

 

دوام گفتنی های که شامل بیانِ زندگی نامه و سرگذشت های این خانواده یا عشیره است، در محدوده و قالب "سلاله و دودمان ناظرمحمد صفر خان"، به قدری مشغول و مصروفم داشته که غیر ارادی میلان زیاده گوئی و اِنشاءِ بیشتر در من ایجاد گردید. باصطلاح دیگری، می شود گفت که می توانم باز هم بنویسم و گام های به پیش بگذارم. آن گاه احتمالی هم وجود خواهد داشت که علاوه از دیگران، حتی نوبت در حصه خودم نیز برسد، چه تمام بازماندگان خانوادۀ "ناظر" به نحوی از انحا، بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم ضربه ها و صدماتی دیده اند که منشأ آن ها از هر جهتی چون بازنِگری شود، دارای صبغه سیاسی خواهد بود ولو در نهایتِ خود به حبس سیاسی منجر نه شده باشد. اما نه، ولی من می خواهم در این مسئله طرفه روی کرده، از جانبی هم جلوی گفتار و نوشتار بی سر وپای خود را بگیرم، تا نشود که خدای ناخواسته گفتنی های ارقام یافتۀ قبل از کمیت و کیفیت موجودش کم بهره گردد. من نمی گویم که گریز کرده و یا قصدی نمی خواهم در بارۀ بقیه افراد این خانواده پُرگوئی کنم، بل در صدد جستجو، دریافت راه حل و چاره ای برای قطع و یا اتمام این همه سخن پراگنی های خویش هستم.

بهترین گزینه برای خود در این دیدم که تصویر یا عکس تاریخی 1918 م. = 1297 هـ. ش. فامیل ناظر محمد صفر خان را که نشانی از قریب صد سال پیش می باشد، شاخص و اساس قرار داده و ضمن اشارت های گذرای که در باره اسلاف و بزرگان "ناظر" صاحب بعمل آمده، راجع به شخص ناظر محمد صفر خان بحیث رئیس خانواده و از فرزندان وی که گفتنی های چندی ارائه شده، در اخیر از پسران مرحوم محمد اختر و مرحوم محمد انور"بسمل" نیز یادآوری های صورت گرفته است، بایستی اکتفا کنم چرا که هنگام برداشتن تصویر و عکس تاریخی و فامیلی "ناظر"، از این که محمد ابراهیم"صفا"، محمد اسمعیل"سودا" و هم محمداسلم "بسمل زاده" در آن وقت نسبت صغر سن تأهل اختیار نکرده بودند بنااً از شرح حال فرزندان ایشان که مرحوم محمد یعقوب "صفا" هنگام زندانی شدن دسته جمعی سیاسی فامیل "ناظر" از مکتب عاشقان و عارفان اخراج و صدمه تعلیمی دیده، مرحوم محمد موسی "صفا" و محمد یوسف "صفا" پسانتر بدنیا آمده اند، هکذا محمد امین"ناظر" پسر ارشد محمد اسلم"بسمل زاده" گرچه او هم از مکتب اخراج شده است، ولی نسبت اینکه پیدایش شان بعد از چاپ عکس یادگاری می باشد، از توضیح تشریح حال و احوال شان انصراف بعمل می آید.

بنا بر استناد تذکر فوق و اکتفا به تصاویر اشخاص شامل تصویر یاد شده، ادامه بیان و شرح حال ذوات داخلۀ آن بسنده و در خور کفاف پنداشته می شود، ممکن با اتخاذ چنین تصمیم از گرانی و بارِ خوانش، مطالعه کنندگان عزیز را نجات و فراغ حاصل آید.

در خاتمه ابراز سپاس، امتنان و شکران فراوان برای همه. تمت بالخیر.

.......................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin