Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

 

شنیدم ازینجا سفر

می کنی...!

 

وقتی آهنگِ «شنیدم ازین جا سفر می کنی» با هر صدایی زمزمه می شود، ناخودآگاه به یاد هنرمند همیشه جاویدان، ظاهرهویدا، می افتم. آهنگی که از اعماق دل او برمی خاست و براعماق دل شنونده می نشست.

این آهنگ اما، تنها یک سروده نیست که با ریتم موسیقی و صدای مانده گار ظاهرهویدا گوش شنونده را نوازش می دهد. قصه ی است از اتفاقاتی که شاید ملیون ها بار در کشورما اتفاق افتاده و تکرار شده است. قصه یی که مسافرِ آن به انتخاب خودش عزم سفر و آهنگ شهر دیگر نکرده و حتی حق انتخاب شهری را که عزم سفر کرده، نداشته است. بلکه سیر حوادث و جبر زمان او را به گوشۀ از گیتی پرتاب کرده و این آمد و شد در یک دَور و تسلسل خسته کننده ی ادامه یافته است. سوگمندانه که سیر ناگوار حوادث عده ی بی شماری را هم روانۀ سفری کرد که دیگر هرگز برنگشتند. هشت سال قبل ظاهرهویدا هم به کاروانی پیوست که راه بازگشت نداشت.

طبعا" سفری از آن گونه که ظاهر هویدا می سرود، برای آن هایی که درعقب می مانند و گاهی دست تکان می دهند ناگوار است.

وقتی به گذشته می نگرم، نمی دانم چند صد بار زمزمه کرده ام که: «شنیدم ازینجا سفر می کنی...»

........................................

 

 

 

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

 

کتاب سوزان در انجمن نویسنده‌گان افغانستان !

 

بخش  نخست

 

سر انجام تفنگداران، دفتر ریيس انجمن نويسنده گان افغانستان را نيز فتح كردند و ما همه گان به دفتر سيد حاكم آريا ریيس تحريرات انجمن عقب نشيني كرديم. اين آخرين سنگر ما در انجمن بود. اگر روزي مجبور مي شديم كه اين اتاق را هم از دست بدهيم ديگر انجمن چيزي نبود جز يك قطعهء نظامي.

اتاق كوچكي بود و ما همه اعضاي انجمن ناگزير از آن بوديم كه روز هاي خود را در آن سپري كنيم.

اتاق رئيس انجمن نويسنده گان به خوابگاه يكي از فرماندهان و ياران نزديك او بدل شده بود. در اين دفتر ميزي بزرگي جابه جا شده بود، ساخته شده از چوب سنگين چار مغز با نقش ها و نگارهاي زيبا و دل انگيز.

دكتور اسد الله حبيب، دستگير پنجشيري، دكتور اكرم عثمان، رهنورد زرياب و پويا فاريابي به نوبت در پشت اين ميز به حيث رئيس انجمن نشسته بودند، كار كرده بودند و چيز هاي نوشته بودند. اين ميز به دوران طالبان نيز به ميراث ماند. شايد يكي از دلايل اين امر اين بوده است كه رستمي در كار بود تا آن را از جايي به جاي ديگر انتقال دهد.

در دوران طالبان دفاتر روز نامهء انيس و هيواد در انجمن نويسنده گان جابه جا شده بودند و اين ميز در اين سال ها به حنان همت رئيس موسسهء نشراتي انیس تعلق داشت. او بنا بر هر دليلي كه بود در پشت اين ميز نمي نشست.

فرمانده از اين ميز تخت خوابي درست كرده بود و ما روز ها مي ديديم كه كسي روي آن خوابيده است.

زمستان 1371 خورشيدي كه فرا رسيد در كناراين ميز بخاريي جا به جا گرديد كه دهاني داشت هميشه گشوده، چنان دهان بي ادبان.

بخاري عجيبي بود كتاب مطالعه مي كرد. روز و شب مطالعه مي كرد. سطر سطر مطالعه نمي كرد، بلكه فصل فصل و جلد جلد مطالعه مي كرد.

دهان گشوده يي داشت و از هر كتاب فقط سه نتيجه مي گرفت گرما، دود و خاكستر.

وقتي كه ما از كنار پنجره بزرگ اتاق رئيس كه ديگر به خوابگاه فرمانده بدل شده بود مي گذشتيم زير چشم به اين بخاري عجيب نگاه مي كرديم و مي ديديم كه همچنان مشغول مطالعه است.

باري كه از كنار پنجره مي گذشتم ديدم بخاري با دهان باز خود مطالعه مي كند تا خواستم از آن چشم بر دارم صداي آشنايي به گوشم رسيد. لحظه يي درنگ كردم و ازدهان گشودهء بخاري به درون آن نگاه كردم، واصف باختري را ديدم كه پاهاي خستهء خود را ازپله های سوزان‌«نردبان آسمان» (1) رو به سوي بام خاكستر بالا مي كشد و اندوهگينانه با خود زمزمه مي كند:

من از آن نا كجا آباد مي آيم

هنوز آن جا فرو خوابيده ميكايل در خرگاه خاكستر

هنوز آن جا حرير روز هاي رفته پاي انداز ايوان فراموشي ست!

كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و تا ميخواست «افغانستان ما قبل آريايی ها » (2) را در آتش اندازد که با صداي بلندی فرياد زد: هاي پير مرد! چه كاره گرهستي و آن چيست كه در دست داري؟ مگر نميداني اين جا همه چيز غنيمت ماست؟

واصف بابي حوصله گي داد مي زند برادر! هيچ كاره گري نيستم و اين را هم كه در دستم مي بيني «آيينه بشكستة تاريخ است» (3)، مال خودم است . مي روم بر بام خاكستر و به سوي شهر جابلسا آيينه يي مي اندزام تا بدانم كه آيا آفتاب زنده است يانه؟ مدتيست كه صداي نفس هايش را نمي شنوم. واصف تا مي خواست چيزي ديگري بگويد که پايش بر لب بام خاكستر رسيد و ديگر نه آيينهء بشكسته يي بود ، نه جابلسايي و نه جابلقايي، همه گان دود و خاكستر شده بودند و از دهانه دودرو به آسمان بالا مي رفتند.

دهان بخاري همه روزه باز بود و آتش چنان «گنگ خوابديده» (4) يي كه بخواهد اندوه خود را به كسي بگويد پيچ و تاب مي خورد. من روزي رهنورد زرياب را ديدم كه در ميان آتش ايستاده بود. هر دو دستش را بر پشت هر دو پكهء گوشش قرار داده بود. كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و مي خواست «خط سرخ»(5) را در بخاري اندازد با خشم فرياد زد:

هاي برادر نمي بيني كه آفتاب يك نيزه در آسمان بلند است و تو اذان مي دهي ، اين اذان چه وقتي است؟ زرياب با خونسردي گفت: نگران نباش اذان نه مي دهم، بلكه به آوازي گوش داده ام.

مرد گفت: اين چه آوازيست و از كجا مي آيد؟

زرياب گفت: آواز شيخ فريد الدين عطار است. از شهر شادياخ «ازآن سوي قرنها» (6) مي آيد.

«خط سرخ» در دست مرد مجاله شد و پرسيد شيخ چي ميگويد؟

زرياب گفت: شيخ خود را براي قرباني شدن آماده كرده است و مي گويد كه من در چنين روز گاري بيشتر از يك سبد كاه ارزشي ندارم.

زرياب به خود پيچيده و با صداي بلند گريست:

شايد ديد كه چگونه ضربه هاي شمشيري بر سر و گردن شيخ فرود مي آيند.

آتش ديگر كاملاً‌ زرياب را در خود پيچيده بود؛ ولي او با اين حال از ميان دود و آتش فرياد مي زد كه ما ديگر چه ارزشي داشته باشيم وقتي كه شيخ فريد الدين عطار چنين سرنوشتي دارد. تا خواست چيزي ديگري بگويد دودي شد و به هوا رفت.

«خط سرخ» در بخاري جاي گرفت و من دكتور اسد الله حبيب راديدم، بهت زده و خاموش.

بغضي در گلو داشت و نميدانست كه چگونه بغضش را فرياد بزند.

شايد مينديشيد كه چگونه روز ها در پشت اين ميز، طرح داستان هايش را ريخته بود. شعر سروده بود و بحث كرده بود بر ماندگاري ادبيات و راه و رسم گوركي. شايد هيچگاهي هم تصور نكرده بود كه روزي نوشته ها و انديشه هاي شاعرانهء او در كنار همين ميز به دود و خاكستر بدل مي شود. شعله هاي آتش چنان گل عشق پيچاني به دور قامت او مي پيچيد و من يادم آمد كه روز گاري سروده بود:

من امشب همچو پيچك هاي محروم بيابان ها

به دور ساقهء پر آب اندام تو مي پيچم

اسد الله حبيب با دو دست سر خود را محكم گرفته بود. شايد مي ترسيد كه سرش از هجوم انديشه هاي آزار دهنده خواهد تركيد. هنوز با خود جدال داشت كه صدايي به سر وقتش رسيد. صدا برايش آشنا بود و ديد كه آن سو تر سليمان لايق با شور انقلابي مي خواند:

آتشي كاندر نهاد ما فتاد

گرچه ما را سوخت اما زنده باد!

چيست آتش عشق مردم داشتن

دل به زير نيش گژدم داشتن

تا سليمان لايق خواست بيت ديگري را بياغازد كه صدايي از گوشهء ديگر بخاري بلند شد و آن گاه هر دو به جستجوي صدا بر آمدند و ديدند كه داكتر اكرم عثمان بر بساطي از دود و خاكستر، داستان «مرد ها ره قول اس» (7) را با صداي گيرا و غمگيني تكرار ميكند. حبيب و سليمان لايق هر دو در ميان خاكستر زانو زدند تا داستان را بشنوند، ولي هنوز داستان پايان نيافته بود كه آن ها از مجراي تنگ دودرو به فضا بيكرانه رها شدند.

دلم براي داكتر عثمان بيشتر فشرده شد با خود گفتم: خداوند به اين ستايشگر و دلبستهء آيين عياري و كاكه گري چه حوصلهء بزرگي داده است كه در اين روز گار بي مروت كه پيشوايان پيوسته قول پشت قول زير پا مي گذارند او هنوز در كوشش آن است تا نجابت آيين عياري را حتي از منبر دود و خاكستر نيز فرياد بزند. بخاري كماكان به مطالعهء خود ادامه مي داد و من باري پويا فاريابي را ديدم با سيماي تكيده و پريشان مثل بيگانه يي كه به سر زمين تازه يي رسيده و همه چيز بر يش عجيب مي نمايد.

آهسته پرسيدم پويا درين جهنم سوزان دنبال چه مي گردي؟

گفت: مشغول گرد آوري موادي هستم تا جلد سوم نقد ها و ياد داشت ها را بنويسم.

يادم آمد كه او آخرين رييس انجمن نويسنده گان افغانستان بود.

موقع را غنيمت دانستم و از او چيز هايي پرسيدم.

جناب پويا! انجمن در بيشتر از يك دهه فعاليت خود چند عنوان كتاب چاپ كرده است؟

گفت: حدود دو صد و هفتاد عنوان كتاب كه شامل گزينه هاي شعر، داستان، طنز، پژوهشهاي ادبي و ترجمه از منابع خارجيست كه به زبان هاي فارسي دري، پشتو و تركي ازبكي انتشار يافته اند؟

پرسيدم: پويا صاحب! تيراژ هر عنوان كتاب به چند مي رسد؟‌

گفت: تيراژ كتاب ها در ميان دو تا سه هزار است.

گفتم: كلاً چند جلد كتاب مي شود؟

دست به جيب برد و ماشين حسابي را بيرون كشيد. ضرب و تقسيمی را آغاز كرد، نفس عميقي كشيد و گفت: چه مي كني فكر كن كه به اضافه از هفتصد هزار جلد كتاب مي رسد.

گفتم جناب پويا! چه فكر مي كني در چاپ اين همه كتاب چه مقدار پول به مصرف رسيده است؟ تا حساب را آغاز كند موج آتش دستان او را در هم پيچيد و با بي حوصله گي گفت: ديوانه گي نكن برو از مدير محاسبه پرسان كو.

بيچاره در بخاري حال بدي داشت.

گفتم فقط يك پرسش ديگر، آن كتاب هاي كه در زير بغل داري چيست؟

گفت: نقد هاست، مگر «نقد ها و ياد داشت ها» (8) را نديده بودي؟

گفتم ديده بودم مگر حالا اين نقد ها را چه مي كني؟

گفت: در بيرون، بازار نقد كساد است حالا كه سر و كارم به اين جا افتاده است مي خواهم بدانم كه در بازار آتش رونقي دارد يا نه؟ نا اميدانه گفت: اگر نشد با خاكستر نسيه اش مي كنم.

مي خواستم چيزي ديگر بپرسم كه متوجه شدم آخرين كلمه هايش از دودرو بام به گوش من رسيده است. حالا ديگر عادتم شده بود هر باري كه از كنار دفتر ریيس انجمن مي گذشتم نگاه من به درون دفتر مي لغزيد و هر بار مي ديدم كه آن بخاري با شكيبايي مطالعه مي كند.

يكي از روز ها كه به خانه بر مي گشتم روي ميز رييس «طنز هايي از چهار گوشه جهان» (9) را ديدم كه چنان خشت هايي شايد به بلندي يك متر روي هم چيده شده بودند. اتفاقاً جلدي اين كتاب رنگي داشت همانند رنگ خشت پخته. به كسي كه در كنارم بود و به گمان اغلب «حميد مهرورز» گفتم: امشب در چهار گوشهء جهان طنزي باقي نخواهد ماند.

از سيمايش خواندم كه هدف مرا در نيافته است. گفتم مگر كتابها را روي ميز نديدي؟‌

مهرورز چند قدمي به عقب بر گشت و دزدانه از گوشهء پنجره به سوي ميز نگاه كرد. گفت: آه، امشب نوبت همو بيچاره گك (10) است.

ما به تجربه دريافته بوديم كتاب هاي كه روي ميز يا در كنار بخاري قرار مي گرفتند جز رفتن به كورهء كتاب سوزي سر نوشت ديگر نداشتند.

به خانه رسيدم هنوز «طنز هاي چهار گوشهء جهان» پيش نظرم بود. به خيالم آمد كه نوراني به چهار گوشهء بخاري مي دود و ورقپاره هاي نيم سوخته يي را گرد آوري مي كند. فكر كردم كه «مرباي مرچ»(11) خورده است . جایی آرامش نمی داد و تا چشمش به من افتاد بالحن طنز آلودی فریاد زد : می بینی که در این جا نیز به دنبال طنز سر گردانم!

مي گويم مگر مي خواهي اين طنز ها را ترجمه كني؟‌

مي گويد ها! ها!، همش را ترجمه مي كنم.

مي پرسم مگر به چه زباني؟

با تعجب مي گويد به زبان فارسي دري.

مي گويم، مگر متوجه نشده اي كه هم اكنون زبان رسمي در كشور زبان آتش و دود است و همه چيز را بازبان آتش مي نويسند.تا مي خواست چيزي بگويد كه شعله هاي آتش بخاري مترجم طنز هاي چهار گوشهء جهان را به زبان دود به طنز سياهي ترجمه كرد و به چهار گوشهء آسمان فرستاد. با خود مي گويم: ما درچه خياليم و فلك در چه خيال!

فردا كه به انجمن برگشتم روي ميز كاملاً‌ خالي بود. تعجب كردم كه يك شبه چگونه اين همه كتاب را سوختانده اند.

يك روز ديگر كه دهان بخاري باز بود و مطالعه مي كرد از بخاري صدايي شنيدم كه مرا تكان داد. كسي با لهجه يي سخن مي گفت كه تا كنون نشنيده بودم كه زبان فارسي دري را با اين همه صلابت و شكوه سخن بگويند.

حيران بودم كه كيست. اين قدر فكر كردم كه از شمار نخبه گان است. سيماي پر شكوهي را در بخاري ديدم كه پيامبر وار سخن مي گفت. فكر كردم پدر كلانم ملا محمد نادر است كه مثنوي معنوي مي خواند و يا بيت هاي دشوار بيدل را براي ديگران تفسير مي كند. متوجه شدم كه شعر نمي خواند و اما به گونه يي سخن مي گويد كه انگار شعر مي خواند. مجذوب سيما و صداي آن بزرگوار شده بودم.

من همچنان در حيرت بودم كه اين بزرگوار كيست؟ مردي كه در كنار بخاري نشسته بود، ورق هايي را از كتاب ضخيمي بر كند و مچاله كرد و تا خواست در بخاري بيندازد متوجه شدم كه تاريخ بيهقيست(12) . سراپا هيجان شده بودم. آه! خداي من، مگر اين همان راوي صادق القول تاريخ، همان تنديس بزرگ صداقت و فرزانه گي، نياي بزرگ من، ابوالفضل بيهقيست! توجه كردم تا سخنان نياي بزرگ خویش را با تمام جان بشنوم و مثل آن بود كه براي يك لحظه مصيبت كتاب سوزان را از ياد برده ام.

شعله ها بالا مي گرفتند و پرده هاي دود ضخيم تر مي شدند و مرد همچنان ورق ها را مچاله مي كرد و در بخاري ميانداخت.

مرد آخرين ورق هاي كتاب را مچاله كرد كه چشم آن نياي بزرگوار به من افتاد. تقريباً با تضرعي فرياد زد:های فرزندم! فرزندم! اگر تاريخ نويسي مي شناسي و يا نساخي و اگر نمي شناسي خودت اين كار را بكن كه از كتاب من نسخه يي بردار، ورنه اين ها نام مرا از جهان بر ميدارند. پيش از آن كه چيزي بگويم از من پرسيد تو تاريخ مرا خوانده اي؟

گفتم: هاها... خوانده ام...

گفت: ديده اي كه بر آن پنج دفتر نخستين چه بلايي آورده اند كه امروز آن را نشايي نيست و هر كس به گمان خود اندر باب آن حديثي مي راند.

گفتم: پدر حالا ديگر كتاب تو از خاور تا باختر آن قدر انتشار يافته است كه تا چهار اركان هستي باقيست و فارسي دري باقيست نام تو چنان خورشيدي در اين آسمان لاژوردين مي درخشد.

از دوست تا دشمن وقتي كه در برابر كتاب تو و نام بزرگ تو مي رسند از احترام خم مي شوند.

او با لحن تعجب آميزي از من پرسيد: پس اين ها كيانند كه مرا نمي شناسند؟

پرسشي دشواري بود. از شرم سرم روي سينه ام خم شد و بغضي در گلويم تركيد. متوجه شدم كه مي گريم. يادم آمد زماني كه كودك بودم و هر گاهي كه با سخن اندكي مي گريستم پدر به من گفت: بي غيرت! بعداً فهميدم كه گريه هاي من دليلي غير از اين داشته است که پدر می گفت.

تا به خود آمدم، مرد آخرين ورقها را در بخاري انداخته بود و ديدم كه ديگر آن چهرهء مقدس و نوراني در بخاري نمي تابد. دلم فشرده شد خيال كردم كه با تمام اندوه جهان فرياد زدم پدر!‌پدر!... به خيالم آمد مردي كه در كنار بخاري بود به شدت تكان خورد و از جا بلند شد و آن هايي هم كه در چهار گوشهء اتاق رييس روي دوشكها و پتوها دراز كشيده و پلك روي پلك گذاشته بودند نيز با شدت تكان خوردند و چشمان خواب آلودشان را به سوي من دوختند.

به خيالم آمد كه در نخستين حركت دست هاي شان بر قبضه هاي تفنگ ها كره خورده و من ترسيده بودم و پس پس رفته بودم.

حالت عجيبي داشتم فكر كردم كه به دودي بدل شده ام به دور خود مي چرخم و اما راه فراري ندارم تا اين كه صداي مرا به خود آورد. قهار عاصي را ديدم ايستاده در ميان شعله هاي آتش. به سوي من دستي ميفشاند و با صداي بلندي مي خواند:‌

اين ملت من است كه داستان خويش را

بر گرد آفتاب كمر بند كرده است...

ديدم كه مرد كنار بخاري «ديوان عاشقانهء باغ» (13) را ورق ورق كرده است تا در بخاري اندازد. بسيار در مانده شده بودم در آن سرماي سوزان پيشانيم عرق كرده بود. به خانه كه رسيدم وار خطا به بررسي كتابهاي خود پرداختم كه آيا تاريخ بيهقي دارم يا نه؟ خدا را شكر دو جلد آن را دارم. يادم آمد يكي از آن ها را در كدام كانفرانس علمي- ادبي به من داده بودند و ديگري كه پوش كپره يي لاژوردين داشت از كتاب فروشي انجمن يا كتاب فروشي بيهقي به قيمت كمابيش پنجصد افغاني خريده بودم .

تا چند روزي ديگر به انجمن نرفتم. دلتنگ شده بودم. فكر مي كردم كه ديگر همه چيز ارزش خود را از دست داده است. فكر كردم كه عمر بر بيهوده گي سپري كرده .

........................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin