Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

خواجه بشیراحمد انصاری

دهلیزهای استراتژیک

و صدای پای طالبان

در هفته‌ای که گذشت از تقابل و تفاهم دو استراتژی در پیوند به افغانستان حرف زدیم که یکی از مسیر واشنگتن- خلیج- اسلام‌آباد عبور می‌کند، و دیگرش از راه مسکو- تهران. یکی دو روز بعد از نشر مقال و در راستای همین قطب‌بندی‌ها ما شاهد دو خبر دیگر هم بودیم که یکی اظهارات «ماریا سخاروفا» سخنگوی وزارت خارجه روسیه بود که گفت «امریکایی‌ها با پشتی‌بانی از کاندید مشخصی، کشمکش‌های سیاسی پساانتخابات افغانستان را شدت بخشیده‌اند»؛ و دیگرش ورود نماینده‌ی ایران در امور افغانستان بود که با شماری از مهره‌های سیاسی دیدار و گفت‌وگو نمود.

پرسشی که مطرح می‌شود: طالبان چه جایگاهی در این استراتژی‌ها دارند. همان طوری که سال‌ها پیش گفته شده بود، طالبان جزء مهم استراتژی واشنگتن-خلیج-اسلام‌آباد بوده‌اند که پیوسته کوشش کرده‌اند ماهیت اصلی‌شان را با شعاری چند ستر و اخفا کنند.

در ۱۸ سالی که گذشت، من هیچ گاهی شعار جنگ با طالبان را جدی نگرفته‌ام. در حالی که تمامی عناصر تروریسم در وجود این گروه دیده می‌شود، ولی باز هم هیچ سازمان بین‌المللی‌ای این گروه را هنوز تروریست نخوانده است که دولت‌مردان کشور ما هم از این امر مستثنا نبوده‌اند.

شماری از سیاست‌مداران افغانستان، طالبان را پیوسته برادران ناراضی خوانده‌اند، که برخی از فعالان سیاسی این سلوک عجیب و غریب آن‌ها را به مشترکات قومی پیوند می‌دهند، ولی به باور من، آن‌چه این سیاست‌مداران را با طالبان برادر ساخته است، پیش از آن که به قومی رابطه داشته باشد، به یکی از این دو چتر بزرگ استراتژیک پیوند دارد. آری! طالبان کودکان گستاخ، نازدانه و مردم‌آزار کوچه، یکی از این دو استراتژی به شمار می‌آیند که اختلاف با آن‌ها چیزی جز یک اختلاف خانواده‌گی نیست.

آخر چه کسی می‌تواند باور کند که این جنگ را می‌توان بدون داشتن سلاح هوایی که ارتش افغانستان از نبود آن رنج می‌برَد، یک‌طرفه نمود. چند سال پیش از زبان یک افسر ارتش شنیدم، سنگین‌ترین سلاحی که در هلیکوپتر‌های جنگی اردوی افغانستان حمل می‌شود «پی‌کا» است.

امروز تلفون‌های همراه به عنوان وسیله‌ای که می‌توان از طریق آن داده‌ها و ارتباطات را ردیابی و شبکه‌ها را کشف کرد، اساسی‌ترین ابزار در جهت تأمین و یا برهم زدن امنیت کشور‌ها به شمار می‌رود. پرسشی که مطرح می‌شود، چرا سیم کارت این تلفن‌ها چون پیاز و کچالو و بدون گرفتن نشان انگشت به فروش می‌رسد؟

خلاصه‌ی سخن، تا زمانی که خیانت ملی بر مبنای منافع ملی تعریف نگردد، و تا زمانی که این منافع، معیار دوستی و دشمنی با استراتژی‌های بیرونی قرار نگیرد و باز از میزان وابسته‌گی‌های ما کاسته نشود، چرخ جهنمی جنگ هم به بهانه‌های مختلفی خواهد چرخید و دور و تسلسل آن ادامه خواهد یافت.

..........................................

عارف منصوری

روزهاى دشوار و پر چالشِ پيشرو !

سرانجام پروسه مهندسى شده، مملو از تقلب و زمانگير انتخابات به آخر رسيد و نقطه پايانى به عمر حكومت تحميلى و مصلحتى وحدت ملى گذاشته شد. ناكامى و جانبدارى امريكا در مديريت نتيجه انتخابات، منجر به دو دستگى سياسى در كشور گرديد كه تحليف همزمان دو تيم پيشتاز ثمره ى آنست.

غنى يك بار ديگر با عدم مشروعيت داخلى اما با حمايت خارجى، ظاهراً تا هنوز در ارگ ابقاء شده كه با مخالفت سياسى و نظامى تيم ثبات و طالبان مواجه است. اينكه با چه سازوكارى اين دو معضل را حل و از اين دو گردنه ى دشوار عبور خواهد كرد، به تحولات آينده بستگى دارد.

و اما داكتر عبدالله كه تهور و ريسك بزرگ سياسى را نموده، با مخالفت صريح با خواست و سياست امريكا در برابر دشوارى هاى زيادى در آينده نزديك روبروست. او كه تا ديروز در خانواده جهادى به نزديكى و همسويى بيش از حد و حرف شنوى از امريكا متهم بود، در يك اقدام غيرمنتظره همه رشته هاى بافته شده روابطش را با امريكا، پنبه نموده و در قد و قامت يك رهبر مردمى ظهور كرد كه در راس يك اجماع بزرگ ملى قرار دارد.

مسلم است كه دو حكومت در يك اقليم نمى گنجد و امكان ندارد افغانستان براى پنج سال آينده از ارگ و سپيدار بطور موازى رهبرى شود. اما سئوال اينست كه تا چه مدتى و با چه ميكانيزمى اينگونه به پيش خواهيم رفت؟ و آنچنانكه هر دو طرف راه هاى تفاهم و مذاكره را همچنان باز گذاشته اند، چطور و با چه سازوكارى تفاهم خواهند نمود و در چنين فضاى بى اعتمادى و تقابل، با چه ميكانيزم و سهمبندى قدرت در ساختار نظام، كنار هم قرار خواهند گرفت؟

قطعاً روزهاى پيشرو، فرصتهاى سريعى براى مانور هاى سياسى خارجى و تحركات نظامى داخلى دو تيم براى تثبيت، تحكيم و تقويت جايگاه و پايگاه شان در مقياس ملى و بين المللى است.

در بُعد داخلى، حمايت هاى مردمى در ولايت، تعين واليان و مقامات محلى، تشكيل كابينه و در دست داشتن ميديا جدى و مؤثر است. و در عرصه خارجى، تأمين رابطه با كشور هاى خارجى و برسميت شناختن كشور هاى ذينفوذ و ذيدخل در افغانستان است كه براى بقاى هر يكى در قدرت لازم و ضرورى پنداشته ميشود.

تا هنوز جامعه جهانى و نيروهاى نظامى داخلى تا حدى و عملاً بيطرفى خود را در ميان دو تيم حفظ نموده اند و كشور هاى تأثير گذارى نظير روسيه، چين، ايران، پاكستان، عربستان، تركيه، هند و برخى ديگر موضع شفافى در خصوص تنش كنونى اتخاذ ننموده اند. كه قطعاً بزودى تصميم خواهند گرفت و اعلان خواهند نمود.

بعيد نيست خواسته امريكا چنين بوده باشد كه در آستانه توافقات آنها با طالبان، حكومت ضعيف و فضاى پُر چالشى در افغانستان حاكم شود تا زمينه و بستر طبيعى براى تطبيق مرحله وار و تدريجى تفاهمات شان با طالبان قرار گيرد.

بى ترديد گماشتگان امريكا و سازمان ملل از همين امروز دست به كار شده اند تا قبل از تشكيل كابينه و هر اقدام ديگر دو تيم كه شگاف را ميان شان بيشتر خواهد ساخت، اسباب گفتگوى رهبران دو جناح را فراهم سازند. و چنانكه تصور ميرود، خواهان انعطاف بيشتر از داكتر عبدالله خواهند بود تا از ادعاى رياست جمهورى اش منصرف شده، با كسب امتيازاتى با غنى تفاهم نمايد. اينكه او چگونه اين مهم را مديريت و هوادارانش را توجيه و اقناع خواهد نمود، دشوارى ايست كه در پيشرو دارد.

نصیرمهرین

معرفی کتاب دل گفته های من

دل گفته ها بردل می نشینند

نام کتاب: دل گفته های من

نویسنده: ویس سرور

ناشر: انتشارات شاهمامه

نشانی نویسنده در فیسبوک:

Wais Soroor

"دلگفته های من"، سخنان ویس سرور، انسان عزیز، اجتماعی و وارسته از قید وبند هرگونه  تعصب، تبعیض، تحجر، ترس آلوده گی و محافظه کاری های مصلحت آمیز است. این ویژه گیها سبب شده اند که شنیده گی ها ویا دیده گیهای نامطلوب وسزاوار اعتراض را به نکوهش بگیرد، از کلیشه کاری و شعاربازی برکنار بماند و در برابر آنها پای صمیمانۀ پیشنهاد اصلاحی را پیش بیاورد.

هنگامی که وقت ابراز برخی از این سخنان را نگاه می نمودم، متوجه شدم که گاهی دست در تهیۀ سرودۀ کنایی و طنز الود داشته، اما به زودی او را خبر تکانۀ انتحار و انفجار ویا سایر زشتی های مردم آزار در میهن، به گریستن واداشته که احساس ایجاد شده وآن گریۀ دل را نیز با خروشنده گی و بی پروایی بر فرق انسانکشان فرو برده است. چنین بود که من پس از خواندن کوتاه نوشت های وی، پیشنهاد ترتیب مطالب را از روی موضوعیت آنها نه نمودم. ترجیح دادم که تنوع مطالب که در سیر زمان خاطر او را مشغول نموده یا آزرده اند، مطابق زمان تهیه شدن بیایند.

شایان یادآوری میدانم که من نیز درکنار چند دوست دیگر، برای ویس سرور گرامی این پیشنهاد را نموده ام که به گلچین نمودن این فراورده ها از "فیسبوک" بپردازد و کتابی فراهم نماید.  زیرا به رغم جاذبه وکششی که "فیسبوک" آفریده از نقش وارزش کتاب و خواندن چنین مطالب در آن نه کاسته است.

آرزو می نمایم سخنانی که از دل پاک وی برخاسته اند و آرزویی جز بهبود خواهی ندارند، بر دلهای درد آشنا بنشینند ونیازهای تحول و دگرگونی پذیری زشتی وپلشتی ها را همراه صمیمی باشند

...............................................

محمد عارف  عباسی

وحدت ملی و همبسته گی

ای فرزندان غیور و نامور کوه پایه های پرهیبت و حماسه ساز تأریخ، ای دلیر مردان هزاره، تاجک، پشتون، ازبک، ترکمن نورستانی و بلوچ که همه در آزمون های گوناگون پیروز و سربلند برآمدید!

من منادی ام که از بستر مریضی با درد و سوز و گداز می گویم که من به شهامت، شجاعت، خرد و فراست شما ایمان دارم، و یقین کامل دارم که نیروی خلاقۀ ملی شما مثل هر ملت جهان توان مندی تغییر بهبود حال داشته و ممثل واقعی حاکمیت ملی و رهایی از جمیع اسارت ها است.

این ندای من شعار نیست، هورا نیست و نعرۀ تکبیرهم نیست بلکه فریاد قلب افگاریست که با تمام بیچارگی شاهد فروپاشی سقفی ام که نیاکان ما به قیمت خون های پاک خود آن را اعمار و افتخار آزادگی به آن بخشیدند. و من و تو به نام ملت افغان در زیر آن تا حال به افتخار و سربلندی زیستیم.

ندای من توأم به تضرع برخاستن، شکستن، ریختن، ویرانی و قتل و قتال نیست، که همه را تجربه کردیم، ندای من قیام و به پا خیزی است بر بنیاد وحدت ملی و هم بستگی صادقانه و بی شایبه که فراموش کردن خود به خاطر افغانستان عزیز باشد.

خرد و فراست، تعقل و دانش باید انگیزه های مقدم این تحرک باشد. مگذار که دشمنان، نفاق و شقاق و متلاشی شدن خانۀ مشترک ترا جشن گیرند و سگان پروردۀ دم درب شان از این حال اسفناک برای بقای قدرت خود بهره برداری نمایند و لو که از قوم خودت باشد.

من برایت می گویم که وطن به سوی تباهی و نابودی قهقرایی روان است. این صلح پالی و بحث های این جا و آن جا دام های تزویری بیش نیست و بر حلقه های زنجیر اسارت دور گردن من و تو می افزاید.

برخیز و بیدار شو و چشمانت با دستان تعقل بمال و روشنی واقعیت ها بنگر.

والله که هیچ خارجی مسلمان و غیر مسلمان در فکر رهایی تو از این منجلاب باشد. تو استی و فقط تو استی، ای دختر و پسر افغان که توان درهم شکستن این طلسم ننگین اسارت داری.

از خواب غفلت برخیز و راه آزاده گان خردمند پیشه کن و بی تفاوتی را کنار بزن ودر حلقۀ کثیف تفرقه ها که دسایس دشمنان است مه پیوند و وطنت نجات ده.

این است ندای کهن سال عاشق دل سوختۀ وطن از بستر ناجوری.

..........................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

 

کتاب سوزان در انجمن نویسنده‌گان افغانستان !

 

بخش  نخست

 

سر انجام تفنگداران، دفتر ریيس انجمن نويسنده گان افغانستان را نيز فتح كردند و ما همه گان به دفتر سيد حاكم آريا ریيس تحريرات انجمن عقب نشيني كرديم. اين آخرين سنگر ما در انجمن بود. اگر روزي مجبور مي شديم كه اين اتاق را هم از دست بدهيم ديگر انجمن چيزي نبود جز يك قطعهء نظامي.

اتاق كوچكي بود و ما همه اعضاي انجمن ناگزير از آن بوديم كه روز هاي خود را در آن سپري كنيم.

اتاق رئيس انجمن نويسنده گان به خوابگاه يكي از فرماندهان و ياران نزديك او بدل شده بود. در اين دفتر ميزي بزرگي جابه جا شده بود، ساخته شده از چوب سنگين چار مغز با نقش ها و نگارهاي زيبا و دل انگيز.

دكتور اسد الله حبيب، دستگير پنجشيري، دكتور اكرم عثمان، رهنورد زرياب و پويا فاريابي به نوبت در پشت اين ميز به حيث رئيس انجمن نشسته بودند، كار كرده بودند و چيز هاي نوشته بودند. اين ميز به دوران طالبان نيز به ميراث ماند. شايد يكي از دلايل اين امر اين بوده است كه رستمي در كار بود تا آن را از جايي به جاي ديگر انتقال دهد.

در دوران طالبان دفاتر روز نامهء انيس و هيواد در انجمن نويسنده گان جابه جا شده بودند و اين ميز در اين سال ها به حنان همت رئيس موسسهء نشراتي انیس تعلق داشت. او بنا بر هر دليلي كه بود در پشت اين ميز نمي نشست.

فرمانده از اين ميز تخت خوابي درست كرده بود و ما روز ها مي ديديم كه كسي روي آن خوابيده است.

زمستان 1371 خورشيدي كه فرا رسيد در كناراين ميز بخاريي جا به جا گرديد كه دهاني داشت هميشه گشوده، چنان دهان بي ادبان.

بخاري عجيبي بود كتاب مطالعه مي كرد. روز و شب مطالعه مي كرد. سطر سطر مطالعه نمي كرد، بلكه فصل فصل و جلد جلد مطالعه مي كرد.

دهان گشوده يي داشت و از هر كتاب فقط سه نتيجه مي گرفت گرما، دود و خاكستر.

وقتي كه ما از كنار پنجره بزرگ اتاق رئيس كه ديگر به خوابگاه فرمانده بدل شده بود مي گذشتيم زير چشم به اين بخاري عجيب نگاه مي كرديم و مي ديديم كه همچنان مشغول مطالعه است.

باري كه از كنار پنجره مي گذشتم ديدم بخاري با دهان باز خود مطالعه مي كند تا خواستم از آن چشم بر دارم صداي آشنايي به گوشم رسيد. لحظه يي درنگ كردم و ازدهان گشودهء بخاري به درون آن نگاه كردم، واصف باختري را ديدم كه پاهاي خستهء خود را ازپله های سوزان‌«نردبان آسمان» (1) رو به سوي بام خاكستر بالا مي كشد و اندوهگينانه با خود زمزمه مي كند:

من از آن نا كجا آباد مي آيم

هنوز آن جا فرو خوابيده ميكايل در خرگاه خاكستر

هنوز آن جا حرير روز هاي رفته پاي انداز ايوان فراموشي ست!

كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و تا ميخواست «افغانستان ما قبل آريايی ها » (2) را در آتش اندازد که با صداي بلندی فرياد زد: هاي پير مرد! چه كاره گرهستي و آن چيست كه در دست داري؟ مگر نميداني اين جا همه چيز غنيمت ماست؟

واصف بابي حوصله گي داد مي زند برادر! هيچ كاره گري نيستم و اين را هم كه در دستم مي بيني «آيينه بشكستة تاريخ است» (3)، مال خودم است . مي روم بر بام خاكستر و به سوي شهر جابلسا آيينه يي مي اندزام تا بدانم كه آيا آفتاب زنده است يانه؟ مدتيست كه صداي نفس هايش را نمي شنوم. واصف تا مي خواست چيزي ديگري بگويد که پايش بر لب بام خاكستر رسيد و ديگر نه آيينهء بشكسته يي بود ، نه جابلسايي و نه جابلقايي، همه گان دود و خاكستر شده بودند و از دهانه دودرو به آسمان بالا مي رفتند.

دهان بخاري همه روزه باز بود و آتش چنان «گنگ خوابديده» (4) يي كه بخواهد اندوه خود را به كسي بگويد پيچ و تاب مي خورد. من روزي رهنورد زرياب را ديدم كه در ميان آتش ايستاده بود. هر دو دستش را بر پشت هر دو پكهء گوشش قرار داده بود. كسي كه در كنار بخاري نشسته بود و مي خواست «خط سرخ»(5) را در بخاري اندازد با خشم فرياد زد:

هاي برادر نمي بيني كه آفتاب يك نيزه در آسمان بلند است و تو اذان مي دهي ، اين اذان چه وقتي است؟ زرياب با خونسردي گفت: نگران نباش اذان نه مي دهم، بلكه به آوازي گوش داده ام.

مرد گفت: اين چه آوازيست و از كجا مي آيد؟

زرياب گفت: آواز شيخ فريد الدين عطار است. از شهر شادياخ «ازآن سوي قرنها» (6) مي آيد.

«خط سرخ» در دست مرد مجاله شد و پرسيد شيخ چي ميگويد؟

زرياب گفت: شيخ خود را براي قرباني شدن آماده كرده است و مي گويد كه من در چنين روز گاري بيشتر از يك سبد كاه ارزشي ندارم.

زرياب به خود پيچيده و با صداي بلند گريست:

شايد ديد كه چگونه ضربه هاي شمشيري بر سر و گردن شيخ فرود مي آيند.

آتش ديگر كاملاً‌ زرياب را در خود پيچيده بود؛ ولي او با اين حال از ميان دود و آتش فرياد مي زد كه ما ديگر چه ارزشي داشته باشيم وقتي كه شيخ فريد الدين عطار چنين سرنوشتي دارد. تا خواست چيزي ديگري بگويد دودي شد و به هوا رفت.

«خط سرخ» در بخاري جاي گرفت و من دكتور اسد الله حبيب راديدم، بهت زده و خاموش.

بغضي در گلو داشت و نميدانست كه چگونه بغضش را فرياد بزند.

شايد مينديشيد كه چگونه روز ها در پشت اين ميز، طرح داستان هايش را ريخته بود. شعر سروده بود و بحث كرده بود بر ماندگاري ادبيات و راه و رسم گوركي. شايد هيچگاهي هم تصور نكرده بود كه روزي نوشته ها و انديشه هاي شاعرانهء او در كنار همين ميز به دود و خاكستر بدل مي شود. شعله هاي آتش چنان گل عشق پيچاني به دور قامت او مي پيچيد و من يادم آمد كه روز گاري سروده بود:

من امشب همچو پيچك هاي محروم بيابان ها

به دور ساقهء پر آب اندام تو مي پيچم

اسد الله حبيب با دو دست سر خود را محكم گرفته بود. شايد مي ترسيد كه سرش از هجوم انديشه هاي آزار دهنده خواهد تركيد. هنوز با خود جدال داشت كه صدايي به سر وقتش رسيد. صدا برايش آشنا بود و ديد كه آن سو تر سليمان لايق با شور انقلابي مي خواند:

آتشي كاندر نهاد ما فتاد

گرچه ما را سوخت اما زنده باد!

چيست آتش عشق مردم داشتن

دل به زير نيش گژدم داشتن

تا سليمان لايق خواست بيت ديگري را بياغازد كه صدايي از گوشهء ديگر بخاري بلند شد و آن گاه هر دو به جستجوي صدا بر آمدند و ديدند كه داكتر اكرم عثمان بر بساطي از دود و خاكستر، داستان «مرد ها ره قول اس» (7) را با صداي گيرا و غمگيني تكرار ميكند. حبيب و سليمان لايق هر دو در ميان خاكستر زانو زدند تا داستان را بشنوند، ولي هنوز داستان پايان نيافته بود كه آن ها از مجراي تنگ دودرو به فضا بيكرانه رها شدند.

دلم براي داكتر عثمان بيشتر فشرده شد با خود گفتم: خداوند به اين ستايشگر و دلبستهء آيين عياري و كاكه گري چه حوصلهء بزرگي داده است كه در اين روز گار بي مروت كه پيشوايان پيوسته قول پشت قول زير پا مي گذارند او هنوز در كوشش آن است تا نجابت آيين عياري را حتي از منبر دود و خاكستر نيز فرياد بزند. بخاري كماكان به مطالعهء خود ادامه مي داد و من باري پويا فاريابي را ديدم با سيماي تكيده و پريشان مثل بيگانه يي كه به سر زمين تازه يي رسيده و همه چيز بر يش عجيب مي نمايد.

آهسته پرسيدم پويا درين جهنم سوزان دنبال چه مي گردي؟

گفت: مشغول گرد آوري موادي هستم تا جلد سوم نقد ها و ياد داشت ها را بنويسم.

يادم آمد كه او آخرين رييس انجمن نويسنده گان افغانستان بود.

موقع را غنيمت دانستم و از او چيز هايي پرسيدم.

جناب پويا! انجمن در بيشتر از يك دهه فعاليت خود چند عنوان كتاب چاپ كرده است؟

گفت: حدود دو صد و هفتاد عنوان كتاب كه شامل گزينه هاي شعر، داستان، طنز، پژوهشهاي ادبي و ترجمه از منابع خارجيست كه به زبان هاي فارسي دري، پشتو و تركي ازبكي انتشار يافته اند؟

پرسيدم: پويا صاحب! تيراژ هر عنوان كتاب به چند مي رسد؟‌

گفت: تيراژ كتاب ها در ميان دو تا سه هزار است.

گفتم: كلاً چند جلد كتاب مي شود؟

دست به جيب برد و ماشين حسابي را بيرون كشيد. ضرب و تقسيمی را آغاز كرد، نفس عميقي كشيد و گفت: چه مي كني فكر كن كه به اضافه از هفتصد هزار جلد كتاب مي رسد.

گفتم جناب پويا! چه فكر مي كني در چاپ اين همه كتاب چه مقدار پول به مصرف رسيده است؟ تا حساب را آغاز كند موج آتش دستان او را در هم پيچيد و با بي حوصله گي گفت: ديوانه گي نكن برو از مدير محاسبه پرسان كو.

بيچاره در بخاري حال بدي داشت.

گفتم فقط يك پرسش ديگر، آن كتاب هاي كه در زير بغل داري چيست؟

گفت: نقد هاست، مگر «نقد ها و ياد داشت ها» (8) را نديده بودي؟

گفتم ديده بودم مگر حالا اين نقد ها را چه مي كني؟

گفت: در بيرون، بازار نقد كساد است حالا كه سر و كارم به اين جا افتاده است مي خواهم بدانم كه در بازار آتش رونقي دارد يا نه؟ نا اميدانه گفت: اگر نشد با خاكستر نسيه اش مي كنم.

مي خواستم چيزي ديگر بپرسم كه متوجه شدم آخرين كلمه هايش از دودرو بام به گوش من رسيده است. حالا ديگر عادتم شده بود هر باري كه از كنار دفتر ریيس انجمن مي گذشتم نگاه من به درون دفتر مي لغزيد و هر بار مي ديدم كه آن بخاري با شكيبايي مطالعه مي كند.

يكي از روز ها كه به خانه بر مي گشتم روي ميز رييس «طنز هايي از چهار گوشه جهان» (9) را ديدم كه چنان خشت هايي شايد به بلندي يك متر روي هم چيده شده بودند. اتفاقاً جلدي اين كتاب رنگي داشت همانند رنگ خشت پخته. به كسي كه در كنارم بود و به گمان اغلب «حميد مهرورز» گفتم: امشب در چهار گوشهء جهان طنزي باقي نخواهد ماند.

از سيمايش خواندم كه هدف مرا در نيافته است. گفتم مگر كتابها را روي ميز نديدي؟‌

مهرورز چند قدمي به عقب بر گشت و دزدانه از گوشهء پنجره به سوي ميز نگاه كرد. گفت: آه، امشب نوبت همو بيچاره گك (10) است.

ما به تجربه دريافته بوديم كتاب هاي كه روي ميز يا در كنار بخاري قرار مي گرفتند جز رفتن به كورهء كتاب سوزي سر نوشت ديگر نداشتند.

به خانه رسيدم هنوز «طنز هاي چهار گوشهء جهان» پيش نظرم بود. به خيالم آمد كه نوراني به چهار گوشهء بخاري مي دود و ورقپاره هاي نيم سوخته يي را گرد آوري مي كند. فكر كردم كه «مرباي مرچ»(11) خورده است . جایی آرامش نمی داد و تا چشمش به من افتاد بالحن طنز آلودی فریاد زد : می بینی که در این جا نیز به دنبال طنز سر گردانم!

مي گويم مگر مي خواهي اين طنز ها را ترجمه كني؟‌

مي گويد ها! ها!، همش را ترجمه مي كنم.

مي پرسم مگر به چه زباني؟

با تعجب مي گويد به زبان فارسي دري.

مي گويم، مگر متوجه نشده اي كه هم اكنون زبان رسمي در كشور زبان آتش و دود است و همه چيز را بازبان آتش مي نويسند.تا مي خواست چيزي بگويد كه شعله هاي آتش بخاري مترجم طنز هاي چهار گوشهء جهان را به زبان دود به طنز سياهي ترجمه كرد و به چهار گوشهء آسمان فرستاد. با خود مي گويم: ما درچه خياليم و فلك در چه خيال!

فردا كه به انجمن برگشتم روي ميز كاملاً‌ خالي بود. تعجب كردم كه يك شبه چگونه اين همه كتاب را سوختانده اند.

يك روز ديگر كه دهان بخاري باز بود و مطالعه مي كرد از بخاري صدايي شنيدم كه مرا تكان داد. كسي با لهجه يي سخن مي گفت كه تا كنون نشنيده بودم كه زبان فارسي دري را با اين همه صلابت و شكوه سخن بگويند.

حيران بودم كه كيست. اين قدر فكر كردم كه از شمار نخبه گان است. سيماي پر شكوهي را در بخاري ديدم كه پيامبر وار سخن مي گفت. فكر كردم پدر كلانم ملا محمد نادر است كه مثنوي معنوي مي خواند و يا بيت هاي دشوار بيدل را براي ديگران تفسير مي كند. متوجه شدم كه شعر نمي خواند و اما به گونه يي سخن مي گويد كه انگار شعر مي خواند. مجذوب سيما و صداي آن بزرگوار شده بودم.

من همچنان در حيرت بودم كه اين بزرگوار كيست؟ مردي كه در كنار بخاري نشسته بود، ورق هايي را از كتاب ضخيمي بر كند و مچاله كرد و تا خواست در بخاري بيندازد متوجه شدم كه تاريخ بيهقيست(12) . سراپا هيجان شده بودم. آه! خداي من، مگر اين همان راوي صادق القول تاريخ، همان تنديس بزرگ صداقت و فرزانه گي، نياي بزرگ من، ابوالفضل بيهقيست! توجه كردم تا سخنان نياي بزرگ خویش را با تمام جان بشنوم و مثل آن بود كه براي يك لحظه مصيبت كتاب سوزان را از ياد برده ام.

شعله ها بالا مي گرفتند و پرده هاي دود ضخيم تر مي شدند و مرد همچنان ورق ها را مچاله مي كرد و در بخاري ميانداخت.

مرد آخرين ورق هاي كتاب را مچاله كرد كه چشم آن نياي بزرگوار به من افتاد. تقريباً با تضرعي فرياد زد:های فرزندم! فرزندم! اگر تاريخ نويسي مي شناسي و يا نساخي و اگر نمي شناسي خودت اين كار را بكن كه از كتاب من نسخه يي بردار، ورنه اين ها نام مرا از جهان بر ميدارند. پيش از آن كه چيزي بگويم از من پرسيد تو تاريخ مرا خوانده اي؟

گفتم: هاها... خوانده ام...

گفت: ديده اي كه بر آن پنج دفتر نخستين چه بلايي آورده اند كه امروز آن را نشايي نيست و هر كس به گمان خود اندر باب آن حديثي مي راند.

گفتم: پدر حالا ديگر كتاب تو از خاور تا باختر آن قدر انتشار يافته است كه تا چهار اركان هستي باقيست و فارسي دري باقيست نام تو چنان خورشيدي در اين آسمان لاژوردين مي درخشد.

از دوست تا دشمن وقتي كه در برابر كتاب تو و نام بزرگ تو مي رسند از احترام خم مي شوند.

او با لحن تعجب آميزي از من پرسيد: پس اين ها كيانند كه مرا نمي شناسند؟

پرسشي دشواري بود. از شرم سرم روي سينه ام خم شد و بغضي در گلويم تركيد. متوجه شدم كه مي گريم. يادم آمد زماني كه كودك بودم و هر گاهي كه با سخن اندكي مي گريستم پدر به من گفت: بي غيرت! بعداً فهميدم كه گريه هاي من دليلي غير از اين داشته است که پدر می گفت.

تا به خود آمدم، مرد آخرين ورقها را در بخاري انداخته بود و ديدم كه ديگر آن چهرهء مقدس و نوراني در بخاري نمي تابد. دلم فشرده شد خيال كردم كه با تمام اندوه جهان فرياد زدم پدر!‌پدر!... به خيالم آمد مردي كه در كنار بخاري بود به شدت تكان خورد و از جا بلند شد و آن هايي هم كه در چهار گوشهء اتاق رييس روي دوشكها و پتوها دراز كشيده و پلك روي پلك گذاشته بودند نيز با شدت تكان خوردند و چشمان خواب آلودشان را به سوي من دوختند.

به خيالم آمد كه در نخستين حركت دست هاي شان بر قبضه هاي تفنگ ها كره خورده و من ترسيده بودم و پس پس رفته بودم.

حالت عجيبي داشتم فكر كردم كه به دودي بدل شده ام به دور خود مي چرخم و اما راه فراري ندارم تا اين كه صداي مرا به خود آورد. قهار عاصي را ديدم ايستاده در ميان شعله هاي آتش. به سوي من دستي ميفشاند و با صداي بلندي مي خواند:‌

اين ملت من است كه داستان خويش را

بر گرد آفتاب كمر بند كرده است...

ديدم كه مرد كنار بخاري «ديوان عاشقانهء باغ» (13) را ورق ورق كرده است تا در بخاري اندازد. بسيار در مانده شده بودم در آن سرماي سوزان پيشانيم عرق كرده بود. به خانه كه رسيدم وار خطا به بررسي كتابهاي خود پرداختم كه آيا تاريخ بيهقي دارم يا نه؟ خدا را شكر دو جلد آن را دارم. يادم آمد يكي از آن ها را در كدام كانفرانس علمي- ادبي به من داده بودند و ديگري كه پوش كپره يي لاژوردين داشت از كتاب فروشي انجمن يا كتاب فروشي بيهقي به قيمت كمابيش پنجصد افغاني خريده بودم .

تا چند روزي ديگر به انجمن نرفتم. دلتنگ شده بودم. فكر مي كردم كه ديگر همه چيز ارزش خود را از دست داده است. فكر كردم كه عمر بر بيهوده گي سپري كرده .

........................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin