Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

 

شنیدم ازینجا سفر

می کنی...!

 

وقتی آهنگِ «شنیدم ازین جا سفر می کنی» با هر صدایی زمزمه می شود، ناخودآگاه به یاد هنرمند همیشه جاویدان، ظاهرهویدا، می افتم. آهنگی که از اعماق دل او برمی خاست و براعماق دل شنونده می نشست.

این آهنگ اما، تنها یک سروده نیست که با ریتم موسیقی و صدای مانده گار ظاهرهویدا گوش شنونده را نوازش می دهد. قصه ی است از اتفاقاتی که شاید ملیون ها بار در کشورما اتفاق افتاده و تکرار شده است. قصه یی که مسافرِ آن به انتخاب خودش عزم سفر و آهنگ شهر دیگر نکرده و حتی حق انتخاب شهری را که عزم سفر کرده، نداشته است. بلکه سیر حوادث و جبر زمان او را به گوشۀ از گیتی پرتاب کرده و این آمد و شد در یک دَور و تسلسل خسته کننده ی ادامه یافته است. سوگمندانه که سیر ناگوار حوادث عده ی بی شماری را هم روانۀ سفری کرد که دیگر هرگز برنگشتند. هشت سال قبل ظاهرهویدا هم به کاروانی پیوست که راه بازگشت نداشت.

طبعا" سفری از آن گونه که ظاهر هویدا می سرود، برای آن هایی که درعقب می مانند و گاهی دست تکان می دهند ناگوار است.

وقتی به گذشته می نگرم، نمی دانم چند صد بار زمزمه کرده ام که: «شنیدم ازینجا سفر می کنی...»

........................................

 

 

 

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

وحید وارسته و پاکیزه‌گی های

آب‌های شسته

 

« آب را باید شست» نخستین گزینۀ شعری وحید وارسته در سال 1380 خورشیدی با مقدمۀ واصف باختری در پشاور پاکستان انتسار یافته است. در این گزینه هشتاد و دو پارچه شعر شاعر گرد آوری شده است. سروده‌هایی سپید و نیمایی به اضافۀ شش غزل شاعر.

این گزینه عمدتأ کوتاه سرایی‌هایی وارسته است. برای آن که در این گزینه به غیر از همان شش غزل و یکی چند شعر نیمایی و سپید، دیگرهمه‌ شعرهای آمده در ردیف شعر کوتاه قرار می‌گیرند. کوتاه سرایی وارسته در این گزینه همه در گونه‌های نیمایی و سپید تبلور یافته است از سروده‌های سال 1379 و یکی چند پارچه هم از سروده‌های  1380 خورشیدی در پشاور پاکستان.

کوتاه سرایی وارسته زبان ابهام آلود ندارد. هرچند زبانی است روشن؛ ولی برخوردار از فشرده‌گی لازم ، با این حال سروده‌های این دفتر از ارائه‌های ادبی و بعد عاطفی به دور نمی‌ماند. از طبیعت می‌گوید، از عشق، از غم غربت، از دل‌تنگی‌های عاشقانه، از دل‌تنگی‌های غربت آمیخته با گونۀ نستالوژی و تنهایی انسان.

با این همه محتوای شعرها در یک خط مستقیم حرکت نمی‌کنند. می‌شود گفت که سروده‌ها از نظر محتوا کمتر تک بعدی هستند. تصاویر شعری هم‌زمان می‌توانند پیام و محتوی چندین بعدی را ارائه کنند. چنان که تصویری از طبیعت می‌رود تا بیان و مفهوم اجتماعی نیز پیدا کند. عشق در این سروده‌ها عشق مجرد نیست. یعنی شاعر در پیوند به مفهوم عشق شعر نمی‌سراید، بلکه از عشق به مفهوم مشخص آن سخن می‌گوید که با وضعیت اجتماعی می آمیزد.

می‌شود گفت: وارسته وقتی از عشق، طبیعت، دل‌تنگی‌های غربت، زنده‌گی، تاریخ و فرهنگ و تنهایی شعر را آغاز می‌کند، تا می‌رسد به میانۀ شعر آن‌جا با کاربرد نمادی یا سطری خط محتوایی شعر را با مفاهیم  سیاسی – اجتماعی و اعتراض روشن‌فکرانه می آمیزد. چنین چیزی در شعرهای بلند دشواری زیادی ندارد؛ اما در شعرکوتاه به پندار من امر ساده‌یی نیست.

نسبت به وضعیت، پرخاش و اعتراض دارد؛ ولی در این پرخاش به هیچ صورت از واژگانی که بازتاب دهندۀ مفاهیم خشن باشند استفاده نمی‌کند. زبان چنین شعرها به ظاهر معتارف اند؛ اما در پشت شبکه واژگانی شعر به یک وضعیت خشن‌ بر می‌خوریم که با چنین زبان متعارفی بیان شده است. به گونۀ نمونه در شعر زیرین« آزادی» با زبان طنز آلود و دردناکی چنان آمیخته است که در آخر در می‌یابی که شاعر آزادی نه؛ بلکه از زندانی به نام آزادی سخن گفته است.

من در این زندا بی‌دیوار آزادم 
بعد از آن روزی که لب‌ها و زبانم را زدند آتش
می‌گذارندم سخن گویم
بعد از آن که زهر پاشیدند برچشمان چشمانم 
می‌گذارندم ببینم 
بعد از آن که بال‌هایم را به خاکستر کشانیدند
می‌گذارندم کنم پرواز
من درین زندان بی‌دیوار آزادم

( آب را باید شست، ص78.)

این واژه‌های آرام و ترکیب‌های دور از هرگونه خشونت زبانی  پیام دردآلودی دارند. لبانت را، زبانت را آتش زده اند و بعد گذاشته اند که هرچه می‌خواهی بگویی!

وقتی زبان ترا از تو گرفته اند دیگر چه می‌توانی بگویی! یعنی سخن گفتن را از تو گرفته اند. وقتی زبان نداری دیگری چیزی نداری، برای آن که انسان هر چیزی که دارد با زبان دارد. چنین است که گفته اند بیرون از زبان چیزی وجود ندارد.
بر چمان چشمانت نشتر کشیده اند، بینایی ترا از تو گرفته اند. چشمان چشمان می‌تواند به مفهوم بصیرت نیز باشد، یعنی آن چشمی که انسان با آن معنویت خود و هستی خود و جایگاه خود را می‌تواند ببیند و خود را می‌تواند بشناسد.

بر چشمۀ چشمان بصیرت تو زهر پاشیده اند و بعد ترا آزادگذاشته اند تا هرچیزی را که خواسته باشی ببینی. تو آن‌گاه همه چیز را خواهی دید جز خودت را و جایگاه انسانی‌ات را.
بال‌هایت را آتش زده اند و به خاکستر بدل کرده اند، بعد می‌گویند به هرسویی و به هر اوجی که می‌خواهی پرواز کن! این دیگر چگونه سخن گفتن است، چگونه بینایی است و چگونه پرواز و آزادی است.
پیام آخرین شعر، اوج استبداد و خود کامه‌گی یک نظام را نشان می‌دهد. یعنی آن گونه سخن بگوی که من می‌خواهم، آن گونه به هستی نگاه کن و به خودت نگاه کن که من می‌خواهم، آن گونه خودت را بشناس و تعریف کن که من می‌خواهم و آن گونه به هرسوی و به هر اوج پرواز کن که من می‌خواهم. این دیگر تهی سازی انسان از مفهوم انسان است. مسخ کردن انسان است. انسان مسخ شده را می‌توان به هرگونه‌یی استفاده کرد، برای آن که انسان مسخ شده معنویت ندارد، هویت ندارد.

 این شعر یک پیام بزرگ همه زمانی و همه مکانی دارد. گویی شعر غربت انسان است از خودی. شعر از خود بیگانه‌گی انسان است. شعر پرخاش جهانی است در برابر تمام اندیشه‌های تمامیت خواه و نظام های تمامیت‌گرا!
وقتی به پایان شعر می‌رسیم: « من در این زندان بی‌دیوار آزادم.» دو مفهوم پارادوکسال باهم آمخته، طنز دردناکی را به وجود آورده است. یعنی زنده‌گی را و جهان را و در مفهوم مشخص‌تر آن ‌سرزمین و کشوری را به زندانی بدل کرده اند که در ظاهر تو در این زندان گویا آزادی! برای آن که حس دروغین آزادی می‌کنی؛ اما دیگر با آزادی اندیشه و آزادی اراده و معنویت خود سروکاری نداری. برای آن که بینش درونی ترا از تو گرفته اند؛ زبان ترا از تو گرفته اند، اندیشۀ ترا که همان بال پرواز بلند تو است، از تو گرفته اند و خود شناسی ترا از تو گرفته اند.
این شعر در ظاهر رنگ و بوی سیاسی ندارد؛ اما در محتوای خود شعر یرخاش همه انسان‌های در بند است در برابر نظام‌های خودکامۀ که زنده‌گی و سرزمینی را برای مردم به زندان و دوزخی بدل کرده است.

یاد آن شب‌ها

در کنار جنگل انبوه

شب تهی بود از غم و اندوه

ماه می‌رقصید در آغوش سبز آب

آسمان تا صبح‌دم در خواب

ناگهان طوفان رسید و آب را بلعید

با صدای آب

ماهی مهتاب را بلعید

( همان، ص 79.)

نستالوژیی است در این شعر از گذشته‌ها، زنده‌گی در نماد جنگل انبوه، آب و رقصیدن ماه در آغوش سبز آب؛ و خواب بی‌تشویش آسمان. همه‌اش نمادهای اند زیبا که به زنده‌گی سیمای دل‌نشینی می‌دهند؛ اما ناگاهان توفانی فرا می رسد و همه چیز را دگرگون می‌رسازد. توفانی که آب را می‌بلعد و آب خود به بخشی از توفان بدل می‌شود. ماه از رقصیدن در آغوش سبز آب می‌ماند. گویی زمین و آسمان برهم می‌خورد.

تصویر این طوفان درشعر در ظاهر می‌تواند تصویر یک حادثۀ طبیعی است؛ اما می‌تواند رویدادهای خونین سیاسی و جنگ‌های ویران‌گر گذشتۀ کشور را در ذهن خواننده  بیدار کند. همان رویدادهایی که همۀ شهر و زنده‌گی را می بلعید. شعر در ظاهر یک رویداد طبیعی است؛ اما ذهن خواننده را می‌برد به جاهای دیگر و چنین است که بیشترینه سروده‌های کوتاه وارسته محتو و ابعاد گونه‌گونی پیدا می‌کنند.

  در جست و جوی زنده‌گی

مشعلی از تاریکی در دست

رفتیم، رفتیم

آخر، درچاه مرگ فرو فتادیم

آری!

« رامایَن» ما را

«راوَن» نوشته بود

 ( همان، ص 75.)

گاهی، با کاربرد اسطوره‌ها، رویداهای اسطوره‌یی در شعر کوتاه موافق نیستد. برای آن که دشوار است که چنین چیزهایی را در یک شعر کوتاه به گونۀ درونی پرورش داد. درشعر، هدف از کابرد اسطوره تنها یاد کرد آن نیست؛ بلکه باید اسطوره با محتوا شعر در آمیزد. اگر چنین نشود تنها نامی از اسطوره در شعر می‌ماند و بس.

مشعل تاریکی خود یک تصویر پارادوکسال است. مشعل شمار از تاریکی رهایی می‌دهد؛ اما مشعل تاریکی به چاه می اندازد. در سرزمینی که حماسۀ « راماین» را « راون » نوشته باشد، شرنوشتی غیر از این نیست.

شاعر در توضیح این شعر گفته است که: « راماین» حماسۀ کهن سرزمین هند است و « راون» سلطان اهریمنان در این حماسه. زمانی که سلطان اهریمنان حماسۀ یک سرزمین را رقم می‌زند دیگر راه به چاه می‌رسد و مشعل نور به مشعل تاریکی بدل می‌شود.

می‌توان این مفهوم اسطوره‌یی را با رویدادهای سیاسی نیز پیوند زد، زمانی که رهبری جنش‌ها و نتایج جنبش‌ها به دست انسان‌های اهرمن کردار می افتد دیگر جنبش پیام رهایی برای مردم ندارد.

او رفت

چشمانم کوچیدند

حالا

در تاریکی

سایه‌ام را می‌جویم

تا دردهایم را برایش بگریم

اما

چون نابینایان

حتا سایه‌ام را نمی بینم

( همان، ص38.)

در روزهای بد، نزدیکان نیز از انسان فرار می‌کنند. هرچند سایۀ انسان همه‌جا با اوست؛ اما همین سایه نیز در تارگی انسان را رها می‌کند. انسان به یک مفهوم، موجودی است همیشه تنها.

او

هر لحظه، درهرجای با من است

اما هیچ حرفی بر زبانش نیست

با آن که با من می‌رود، نمی‌بیند مرا حتا، زبانم را نمی‌داند

آه!

تنهایی‌ام کور و کرو گنگ است

( همان، ص 81.)

این شعر نیز شعر تنهایی انسان است. تنهایی همیشه با انسان است، پس انسان همیشه تنهاست. تنهایی با انسان تفاهم نمی‌کند، با انسان زبان مشترک ندارد. به زبان دیگر انسان در ذات خود نمی‌تواند با تنهایی تفاهم کند و زبان مشترک داشته باشد؛ اما زنده‌گی او را هربار به سوی تنهایی پرتاب می‌کند. چنین است که انسان پیوسته در جست و جوی چیزی است که می‌خواهد با آن به آرامش برسد.

از این دنیا، ازین دیوار در دیوار در دیوار، بیزارم

نمی‌خواهم بمیرم در چنین دوزخ

مرا، ای مرگ!

ببر باخویش

فراتر زین مه و خورشید، در استاره‌یی گمنام دفنم کن

 ( همان، ص 12.)

گویی این جهان برای جولان روح انسان تنگ است. این جهان خود زندان بزرگی است که آدمی در آن زندانی است. دل‌تنگی انسان در زنده‌گی همان بی‌قراری روح است برای رسیدن به آزادی. این یک بینش عارفانه است. در مثنوی همان روح انسان است که به شکایت در آمده است. چنین است که عارفان مرگ را نه تنها نیستی نمی‌دانند؛ بلکه مرگ را پلی می‌دانند که انسان می‌گذرد تا به بی‌کرانه‌گی آزادی برسد. 

من به دنیا آمدم

در نخستین روز دیدارت

من تنی بی‌روح بودم تو دمیدی در وجودم

                                       در نخستی لحظۀ دیدار

در نخستین لحظۀ میلاد

تا گشودم چشم‌هایم را

آیت عشق ترا افرشته‌گان خواندند در گوشم

( همان، ص 40.)

انسان با عشق مفهوم پیدا می‌کند. با عشق است که به هستی می‌رسد. دیدار معشوق و خود را در آیینۀ او  یافتن همان رسیدن به هستی است.

در این شعر کاربرد فرشته به گونۀ « افرشته » برای تکمیل وزن در یک چنین شعرکوتاه نیمایی، می‌تواند تکان ناخوش آیندی  را در ذهن خواننده پدید آورد.

نمی‌خواهم نقطه بگذارم

در فرجام شعرهایم

از نقطه، نفرت دارم

می‌خواهم فریادم تداوم یابد

من از آنانی نیستم

که به سرطان صدا گرفتار شده اند.

اعتراضی است در پیوند به آنانی که در برابر استبداد و  زورگویی و فاشیزم طالبانی خاموش شده اند یاهم به توجیه نسل کشی‌های آنان پرداخته اند. این سرطان صدا، سرطان هراس است و سرطان تسلیم طلبی در حالی که شاعر و روشن‌فکر باید فریاد همیشه‌گی تاریخ و روزگار خود باشد.

دلم گرفته است

از زمین و آسمان

می‌ترسم کسی دوستم نداشته باشد

دلم می‌خواهد بخوابم

زیر آوار همیشۀ مرگ

اما

می‌ترسم کسی دوستم داشته باشد

( همان، ص 30.)

زنده‌گی خود همان عشق است. به گفتۀ حافظ: هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوای من نماز کنید./

تاریخ ما را به حراج گذاشته اند

فرهنگ ما را از گلوگاه آتش گذشتاندند

ای سکه‌های ماه و آفتاب

پنهان شوید!

مباد شما را هم به « موزیم لندن» بفروشند

( همان، ص 22.)

این شعر تصویر است از تاراج آثار باستانی افغانستان که قاچاق‌چیان وابسته به مجاهدان و طالبان تا توانستند این آثار را غارت‌کردند و در بازارهای پشاور، کشورهای عربی و غربی به حراج گذاشتند. وطن فروشی تنها فروختن بخشی از خاک نیست؛ وطن فرشی، فروش فرهنگ و تاریخ سرزمین نیز هست. ویرا‌ن‌گری آثار تاریخی و فرهنگی نیز می‌تواند گونه‌یی وطن‌فروشی باشد که در چند دهۀ پسین و حتا هم اکنون نیز ما شاهد آنیم.

چنین است که شاعر وقتی ماه و خورشید را چنان سکه‌هایی می‌بیند در یک مبالغۀ شاعرانه می‌خواهد تا آنان پنهان شوند که نشود دست تاراج‌گران تاریخ و فرهنگ به آن‌ها نیز برسد و حتا خورشید و ماهتاب ما را در بازار جهانی به حراج بگذارند. این مبالغۀ شاعرانه ژرفای دردناک فاجعه را نشان می‌دهد.

دیگر سبز نمی اندیشد درخت

و از هر شاخه‌اش

ریسمان می‌روید

شاید شسته است

آسمان

      مغزش را

( همان،ص42.)

چه فاجعۀ بزرگی که حتا درختان سبزاندیشی را از یاد برده اند. جای شاخه‌های درختان ریسمان می‌روید و ریسمان‌های آویخته همان حلقه‌های مرگ اند. حلقه‌های دار. گویی در این سرزمین هر درخت خود به چوبه و ریسمان دار بدل شده است. در حالی که درخت نماد زنده‌گی است و باید سبزانگارانه بیندیشد، سبز شود و زنده‌گی را سبز و گوارا سازد.

چرا چنین است؛ شاعر می‌پندارد که درختان را آسمان شست وشوی مغزی کرده است. این درختان  می توانند نماد افراد جامعه باشند و قتی افراد جامعه شست و شوی مغزی می‌شوند خود به برده‌گان مرگ آفرین بدل می‌گردند.

وای برجان شما، سبزه‌های تشنه‌گی بر لب!

باز باران دود آلود است

کس نمی‌داند

کز کدامین ساحل مرداب

ابر

 آب نوشیده است

های دیگر، آب ناشسته است بارانی که روزی بود مروارید

شست و شو کن آب را با اشک!

آب دیگر نیست آیینه

( همان، ص 18.)

این شعر محتوای چندین بعدی دارد. از گردش آب گرفته تا چگونه‌گی باران پشاور را در ذهن خواننده  بیدار می‌سازد. در پشاور باران سیاه می‌بارد. از بس که هوا آلوده با دود و غبار است.

شاعر با تعبیر شاعرانه می‌گوید که شاید ابرها از مرداب‌ها آب نوشیده باشند. غیر از این شعر با مفاهیم اجتماعی و سیاسی نیز پیوند می‌خورد. باران سیاه و آلوده با دود و سیاهی نمی‌تواند برای سبزه‌ها مژدۀ رویش و بالنده‌گی داشته باشد. برای آن که چنین بارانی خود آلوده و چرکین است و باید آن را سشت تا پاکیزه شود.

این بخش محتوای شعر ما را به رویدادهای و حرکت‌های اجتماعی- سیاسی  می‌رساند که به نام خدمت به میهن، مردم و اسلام چه روزگاری که بر سرمردم نیاورند. از زنده‌گی گفتند؛ ولی مرگ بخشیدند. باران سیاه و باران زهرآگین شیر زنده‌گی در پستان ندارد تا کودکان سبزه ها و گل‌ها را پرورش دهد.

گاهی در بعضی از سروده‌های این دفتر حتا حالات رمانتیک نیز با مصیبت‌های اجتماعی و بدبختی‌های مردم می‌آمیزد.

بسیار چشم در راهت ماندم

می‌ترسم در این انتظار

نفس در نیمه راه رهایم کند

اگر به این شهر آمدی؛ مرا یاد کن

مهتاب نشانی گورم  را برایت خواهد گفت

اگر زنده بود!

( همان، ص 13.)

در این شعر چون به سطر پایینی می‌رسی دیگر شعر از حالت رمانتیک خود بیرون می‌شود. یک اندوه و خاطرۀ تلخ در ذهنت بیدار می‌گردد. حس می‌کنی مسافر که همان عشق شاعر است به شهر مرده‌گان رسیده است. شهر جنگ‌زده، شهری که کلاغان مرک در آسمان آن پرواز دارند. شهر طاعون‌زده‌.گویی دیگر کسی در شهر زنده نیست و شاعر نیز. ماه باید نشانی گور شاعر را به مسافر بگوید، اگر تا آن زمان زنده مانده باشد.

این تلخ‌ترین تصویری است از وضعیت شماری از شهرهای بزرگ افغانستان که در اثر جنگ‌های گروهی سیاه‌ترین روزگار خود را پشت سرگذاشته اند.

پس از  دفتر شعری «  آب را باید شست» من گزینۀ شعری تازه‌یی از وحید وارسته ندیده ام. امید شاعر لب از سخن گویی نبسته باشد. وارسته در کلیت شاعر خاموش است. خاموشانه می نویسد و مسوُولانه می‌سراید.

................................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin