Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

نصیر مهرین

مژدۀ دیگر به

علاقمندان تاریخ

کتاب "چهرۀ پنهان امیر دوست محمد خان در صفحۀ تاریخ"، تألیف مؤرخ سختکوش و پرتلاش، جناب کریم پیکار پامیر ارجمند، انتشار یافته است.

این کتاب را که درواقع گام پیشرونده تر و تکمیلی کتاب "امیران دست نشانده در افغانستان" میتوان ارزیابی نمود، با درمیان نهادن و طرف توجه قرار دادن دوست محمد خان، به نیاز تاریخنگاری دقیقتر ومشخص تر نیز پاسخدۀ در خور اعتنا، محل ستایش و مراجعه است. کاری که مطالعه کننده گان تاریخ و به ویژه آنانی را که میخواهند امیر دوست محمد خان را نه از روی آن تاریخ سرکاری وکسالت آور وجعل آمیز، بلکه بربنیاد مدارک واسناد موثق چنانکه بوده است، بشناسند، کمک شایانی می نماید.

جناب کریم پیکار پامیر در مقدمۀ این کتاب، نخست برداشت های دقیق از آموزش دهی های غلط تاریخ را، با رویکرد انتقادی نشان میدهد. از تدریس آن "تاریخی" می گوید که برای آموزگار و شاگرد، نه سخنی ار تاریخ داشت و نه کمکی برای فهم تاریخ می نمود. این برداشت همراه با دلسوزی برای تاریخ واقعی ونشان دادن نمونه های آن، امروز برای آن انسانهای جوان وپیر که تشنۀ آگاهی از تاریخ واقعی استند، سخنی است دلنشین و گامی است در راستای زدودن جعل وتحریف دیرپای.

مؤرخ گرامی، برای تبیین موضوع، کتاب را طی نه (۹) فصل انسجام بخشیده است.

اینجانب که نظر به پارۀ مشغولیت های دیگر، مطالعۀ کتاب را روز های پسین به پایان رسانیدم و از تۀ دل برای دوست گرامی و این فراووردۀ قلمی- پژوهشی ایشان، تحسین ها فرستاده ام، آرزو دارم هموطنان این کتاب ۱۵۰ صفحه یی را بخوانند و از آن چهرۀ پنهان نگهداشته شدۀ امیر دوست محمد خان آگاهی حاصل نمایند. امیری که نماد دست نشانده گی و ستمگری ها و حیله گری های بسیار بود و پیروان او نیز مصیبت های فزاینده یی را بر مردم افغانستان تحمیل نموده اند.

قلم جناب کریم پیکار پامیر را همواره صفاترو درخشنده تر میخواهم.

 این کتاب از سوی انجمن دانش نشر شده است.

..........................................

محمد حیدر اختر

  یک خادیست جنایتکار و سرخم درشهر هامبورگ

دوستان عزیز، با سقوط رژیم دست نشاندۀ شوروی فروپاشیده، تعداد فراوانی از خادیست ها، شکنجه گران و اعضای باند خلق و پرچم، برخلاف شعارهای سابق شان به کشور های امپریالیستی، به خصوص کشور آلمان، هالند، انگلستان، بلجیم، سویس و . . .  سرازیر و پناهنده شدند. قسمی که بار بار گفته شده است، آن عده از شکنجه گران دستگاهٔ جهنمی خاد برای این که شناخته نشوند نام های فامیلی خود را تغییر داده و هم از انظار مردم خویش را پنهان می کردند. سال هاست از بعضی از دوستان شنیده بودم که یکی از شکنجه گران خادیست ومسوول خاد پنج زمان داکتر نجیب الله در شهر هامبورگ آلمان زنده گی می کند، ولی درطول همین سال ها چنان مخفیانه و دور از چشم مردم گشت و گذار می کرد تا کسی وی را نشناسد. راستش را بگویم من هم اورا درجایی ندیده بودم تصادف به روز جمعه گذشته زمانی که با یکی از دوستان جهت ادای نماز جمعه به ترن های شهری راهی مسجد ابراهیم خلیل الله بودم، یک تن ازدوستانم شخصی را برایم نشان داده گفت که این کثافت را می شناسی؟ گفتم نه خیر نمی شناسم. سرخود را تکان داده گفت این همان جنایت کار معروف و شکنجه گر خاد و رئیس خاد پنج به نام کریم بها می باشد  که تعداد فراوانی از هموطنان مارا شکنجه کرده راهی زندان پلچرخی نموده ویا این که سر به نیست کرده و هیچ کس از وی تاکنون پرسان نکرده وامروز هم در پهلو پهلوی ما قرار گرفته است. زمانی که به چهره کثیف ووحشتناکاش نگاه کردم دیدم سرخود را پایین انداخته قسمی درترن جایی برای نشستن پیدا نموده که باما چشم به چشم نشود. ازهمان لحظه درفکر فرو رفته ام که ایا جای چنین جنایت کاران شهر هامبورگ آلمان و یا بقیه شهر ها وچنین گشت وگذار است، یا دیدن روی محکمه و زندان. اگر اینها چنان ظلم و جنایت نمی کردند، مردم بیچارۀ ما غمهای موجود را نمیدیدند.

....................................

 

پرتو نادری

               بوی خون از دیک مدرن دموکراسی

دوستی با زبان طنز آمیز نوشته است : امی انتخابات یک رقم ده شاخ آهو مالوم میشه !

من درپاسخ نوشتم : پس آهو را باید شکارکرد. انتخابات را از شاخ آهو جدا ساخت، اگر شاخ آهو انتخابات را سوراخ سوراخ نکرده باشد! بازهم انتخابات سوراخ سوراخ خود غنیمت است!

از قدیم گفته اند: در بیابان کفش کهنه نعمت است!

باز می شود پوست آهو را بر کند و با آن فابریکه ی بوت آهو را دوباره به کار انداخت!

شاخ آهو را باید شکست و دوباره صنعت چاقو سازی چاریکار را راه اندازی کرد!

با خود گفتم هرکس که انتخابات را سر شاخ آهو کرده حکیم بزرگی بوده است که با یک تیر سه فاخته شکار کرده است که می توان با آن فاخته شوربای وحدت ملی را در دیگ مدرن دموکراسی پخت تا مردم از خطر گرسنه گی خشک سالی نجات یابند!

تا به این جا رسیدم پیرمردی که همیشه با من است و خرچ و برچش هم از کیسه ی من ، زد به خنده ، چنان می خندید که دل مرا از دل خانه بر می کند!

گفتم : چرا می خندی ؟

گفت: به تو چه !

آزادی بیان است و هر انسان به اندازه ی که می خندد انسان است!

اشک هایم جاری شدند.

پیر مرد پرسید : تو چرا گریه می کنی ؟

گفتم : به تو ارتباط ندارد. در این سرزمین انسان به اندازه ی که گریه می کند انسان است!

دیدم که پیر مرد هم زده به گریه و شورای وحدت ملی در دیگ مدرن دموکراسی می جوشید و از دیگ بوی خون بلند می شد!

..........................................

وحیدر تاجیک

ای هزاره، ازبک، تاجیک، و ترکمن . . .!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

  چرا در  این روز ها غزنه، غزنه می میگوئید؟ یک تاریخ است که خانه و کاشانه شما آتش گرفته است. آیا بلای کمتر ازغزنه سراغ داری که افغان = پشتون سرت نیاورده باشد؟ خانه‌ات را گرفتند، زمینت را به بیگانگان کوچی دادند،  هویت دیگر برایت تراشیدند. گفتن بگو هویتم"افغان" است !!. و پیهم کوشیده اند،  طوق بندگی  را به گردنت بیاویزند.

بیدارشو، حافظه تاریخی ات  را بکار بینداز، وقایع غزنی و آموزشگاه     "موعود"  نمونهء  تازه ای ازعصَبیّت قبیله است.

 به گذشته نگاه کن. به همه چیز که متعلق به توست تجاوز کرده اند. آزادی ‌فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی را از تو گرفته اند. مانع آموزش و تحصیل تو با انتحار می شوند، چرا نمی فهمی!!؟ دود برخاسته از آموزشگاه « موعود » و شعله های آتش غزنی پیامی دارد آشکار از قبیله که پیش از غزنی، غزنی های دیگر را نیز با آتش بیداد خود سوخته است.

ای هزاره، ازبک، تاجیک و ترکمن . انتحاری طالب پشتون = افغان شما را به قیاس این به ظاهر رهبرا مواجب گیر هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن از خزانه استبداد ، بنده « قبیله پشتون = افغان»  فرض کرده اند  و در لابلای  دود و آتش برخاسته از " غزنی " واضح  به شما می گویند: دیگر حق ندارید  شاد باشید و امید وار و تلاش کنید برای آیند بهتر،  تا رویی سلحشوری – دلاوری را در شما کشته باشند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن ، پشتون = افغان تمامیّت خواست و خصلت  رژیم مبتنی براین قوم نمی تواند  توتالیترِنباشد. جرات کن، به عملکرد  این دژخیم  در طول تاریخ  نگاه کن نه مقطعی .

استعمار این دژخیم دست آموز خود  را در این مرکز مهم تمدنی جهان ( ایران زمین) خلق نموده تا این تمدن «زندگی اقوام رنگارنگ بصورتی دوستانه و تعاونی در کنار و جوار يکديگر » را نابود  و انسانش را درآتش تعصّبات مذهبی – قومی  بطور هولناک بسوزاند و قتل عام نماید.

  باتوجه به حضورِ سنگین " آمریکا – انگلیس " در کشور و حمایت شان از این دژخیم به اضافه "پاکستان"، سعودی  و . . . ، چه بسا در بهترین حالت، نابودی ظرفیت های مقابله و مقاومت مستقل در سطح جامعه هزاره، ازبک، تاجیک، ترکمن  و کنترل پذیر کردن اینها  هدف باشد و در بدترین شکل اش گورستانِی به بزرگی هر چهار  تان  چاله کنند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن . پشتون = افغان  ستیزه جو و اصلاح ناپذیر ست و در همه حال تهدیدی است برای امنیت جانی، ناموسی، هویتی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دیگران . تا خصلت ستیزه جوی و تهاجمی پشتون = افغان  از طرف شما پاسخ معادل خود را دریافت نکند، تهدید و خطر همچنان پا برجاست. حتی اگر گردن نهید و "امان نامه" دریافت کنید!!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

.........................................

 حسین مهدوی

ملیشه های غنی از چه کسی انتقام می گیرند؟

ما می دانیم که گروه های مسلح غیر مسئول ، مسئول بسیاری از شکنجه ها، قتل ها و ویرانی های کشور است. این گروه ها برای رسیدن به اهداف شان به بسیاری از ارزش های انسانی و مدنی پشت پا زده اند. اما زمانی که حکومت دقیقا مانند همین گروه ها رفتار می کند و درست مثل گروه های غیر مسئول، دست به شکنجه و کشتار مردم می زند، نام آن را باید فاجعه قانون و مسلخ مدنیت نهاد. ملیشه های غنی به بهانه ی تعمیم و گسترش حوزه ی اقتدار قانون و تعمیم نظم عامه بسی بیشتر از ملیشه های بدنام تاریخ کشور به شکنجه و کشتار سربازان قیصاری پرداختند. به گزارش بی بی سی حتی چند نفر غیر نظامی نیز پیش از مرگ آن قدر توسط ملیشه های بد نام غنی شکنجه شده اند که صورت شان قابل شناسایی نیست. به راستی چه کسی پشت این کشتار کور و شکنجه ی قرون وسطایی قرار دارد؟ آیا کسانی از وابستگی های قومی این مردم نفرت دارند و می خواهند بدین وسیله خشم شان را فروکش کنند؟ و یا این که مشکل شخصی با تک تک این کشته شدگان دارند؟

هرچه باشد، ملیشه های آدم کش غنی بیرحم تر و درنده خو تر از دیگر ملیشه های بی رحم این سرزمین اند. زور ملیشه های غنی به طالب و داعش نمی رسد، تنها می توانند دست کسانی را که علیه طالب و داعش جنگیده اند بسته و با شکنجه های قرون وسطایی به قتل برسانند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتو نادری

 

همایون عزیزی،

شاعری که دل‌تنگی می‌سراید!

 

گاه‌گاهی برایم پیامی می‌فرستد و شعری،  تا پیام‌هایش را و شعرهایش را می‌خوانم، اشک‌هایم از زیر شیشه‌های عینکم بیرون می زنند. دل‌تنگی‌عجیبی تمام هستیام را فرامی‌گیرد. دو انگشتم را روی چشمانم می‌گذارم و آرام آرام فشار می‌دهم تا بدانم که نا بینایی چه مفهومی دارد! تا بدانم که جهان همایون عزیزی چه رنگی دارد! رنگ‌ها در ذهنم نا پدید می‌شوند.

حس می کنم همه چیز چنان تاریکی برخاسته از یک دل‌تنگی می خواهد در تک چاهی ته نشین شود. می‌شنوم، آوازخوانی آرام آرام در تلویزیون می‌خواند. باد سرودخوانان از لای شاخه‌های سپیداران کوچه می‌گذرد. صدای ره‌گذرانی را از کوچه می شنوم. صداها را می‌شنوم  صداها در ذهنم به تصویرهای مبهم و پیچیده‌یی بدل می‌شوند. گاهی دخترکان سیاه پوشی را می‌بینم که در تاریکی می‌رقصند و دف می‌نوازند؛ اما صدای دف‌نوازی شان را نمی‌شنوم. گاهی اسپان سیاهی را می بینم که یال افشان در دشت فراخی می‌دوند. اسب‌ها در میان علف‌های سیاه می‌دوند و می‌روند به سوی جنگلی که در کرانۀ این دشت قامت کشیده است.

  این همه را می‌بینم و بیش‌تر دل‌تنگ می‌شوم. همه چیز برایم مفهوم دیگری پیدا می‌کند و همه چیز برای من رازناک‌تر می‌شود و این رازناکی گاهی حس ترس‌ناکی را در من پدید می‌آورد. نفسم بند بند می‌شود، دلم می‌خواهد فریاد بزنم، فریادی که دیگرهیچ گونه دل‌تنگی دردرونم باقی نماند.  نمی‌توانم انگشتانم را بیشتر روی چشمانم نگه‌دارم. انگشتانم را از روی چشانم  بر می‌دارم. حس می‌کنم پس از ساعت‌ها دست وپا زدن در ژرفای آب‌گیری دوباره بر سطح آب رسیده ام. حس می‌کنم که موج‌های سرخ، سیاه، سپید و زرد، حلقه حلقه از چشمانم بیرون می‌زنند و می‌دوند به سوی دیوار اتاق وآن جا از نفس می‌مانند و با دیوار یکی می‌شوند. با خود می اندیشم، شاید جهان همایون‌عزیزی چنین چیزی باشد، رازناک، گسترده، سیال؛ اما تاریک که بوی دل‌تنگی دارد.  باز با خود می‌گویم نه من با داشتن هزاران هزار تصویر رنگ رنگ از جهان پیرامون چشم‌هایم را می بندم، من وقتی انگشتانم را روی چشم‌‌هایم می گذارم، رنگ‌ها در ذهنم مفهومی دارند و هویتی؛ اما همایون رنگ‌ها را نمی شناسد، اگرهم می‌شناسد، نمی‌دانیم چگونه می شناسد، با چه هویتی می‌شناسد. سبز یا سرخ  در ذهن او چه مفهومی دارد؟

 شاید ما هیچ‌گاهی نتوانیم جهان درونی نابینایان مادرزاد را آن گونه که هست بشناسیم. به روایت رضابراهنی: « در اساطیر سکاندیناوی، افسانه‌یی هست مبنی بر این که " اودین" شاه خدایان، هنگامی که راه و بی‌راهه را پیمود و کوه‌ها و پرتگاه‌ها را پشت سرگذاشت و بالاخره در برابر غارمعرفت و خرد ایستاد و خواست خود را از چشمه‌ای که در اعماق غار جاری بود سیراب کند، نگه‌بان به او هشدار داد که باید یک چشم‌اش را از دست بدهد تا از چشمۀ اعماق سیراب شود." اودین" یک چشم‌اش را به چنگال نگه‌بان غار سپرد، وارد غار شد و از آب چشمه نوشید و همین‌که از اعماق غار به سوی سپیدی روز آمد خود را خدای خردمندان جهان یافت و بعد به سوی مسند خدایان دیگر به راه افتاد.»

طلا درمس 1371، ج اول، ص 63.

براهنی در پیوند به نمادهای آمده در این روایت را این گونه می‌نویسد: « معبران اساطیر کهن می‌گویند که چشمۀ درون غار، ضمیر ناخودآگاه آدمی است و چشم کور دریچه‌یی است به سوی عوالم درون؛ چشم بینای انسان، دریچه‌یی است به سوی اشیا، و چشم نابینا راهی است به سوی درونی‌های ذهنیات. انسان معنوی درپشت پلک کور، جهان درونی خود را می یابد و با چشمی که بیناست، جهان طبیعت خارج را می بیند و می‌‌کوشد تا بین چشم کور و چشم بینا رابطه‌یی برقرار کند و شعر در واقع پلی می‌شود از واژه‌ها بین چشم کور و چشم بینا.»

همان، ص64.

می‌گویند که پیچیده‌ترین پدیده‌یی که انسان در جریان شناخت خود ازهستی با آن رو به رو شده است، خود انسان. از این‌جا می شود گفت انسان رازناک‌ترین و پیچیده‌ترین پدیدۀ هستی است. چنین است که روان شناسی انسان نیز دانش بسیار پیچیده‌یی است. ما نمی‌دانیم و شایدهم هیچ‌گاهی ندانیم که بسیاری از مفاهیم در ذهن یک انسان بینا تا ذهن یک انسان نا بینا چقدر تفاوت دارد؟ نور برای او چه مفهومی دارد؟ زیبایی چه مفهومی دارد؟ عشق چه مفهومی دارد؟ آیا عطرگل‌ها در مشام ما و یک انسان نا بینا تاثیرگذاری‌های هم‌گون دارد یا جداگانه؟ ما هنوز نمی دانیم که چشمان نابینا چگونه پیوندی دارد با جهان نا کرانمند روحی او و با جهان ناخود آگاه او. آیا بینایان می‌توانند همان‌گونه با دنیای ناخود آگاهی خود پیوند برقرار کند که یک نابینا؟ هنوز نمی دانیم،  شاید نابینایان چیزهای شگفتی انگیزی را در دنیای ناخودآگاه خود می بینند که ما نمی توانیم!

نابینایی چه حسی دارد و چه دردی! وقتی صدای دریا را می شنوی؛ اما نمی‌توانی ببینی. وقتی صدای کسی را که دوست داری می‌شنوی؛ اما نمی توانی ببینی. وقتی کسی ترا نا سزا می‌گوید و نابینایی ات را طعنه می‌زند؛ اما تو نمی‌توانی او را ببینی! این همه چه حسی را در یک انسان نا بینا پدید می‌آورد؟ همایون دریکی پیام‌هایش این حس دردناک و سوزنده را این‌گونه برایم نوشته بود:

« آه، که نابینایی چه حس کشنده و تلخی است؛ سال‌هاست که تمام لحظه‌های زنده‌گی‌من لبریز از شوکران درد و تاریکی است. دنیای آدم‌های نابینا به تخته‌های صنف‌های بدبختی می ماند که با تاریکی و تیره‌گی رنگ آمیزی شده اند، در دنیای ما همه زیبایی‌ها را با سیاهی گره زده‌اند. شاید آن‌سوتر از ما سیاه‌چالۀ غول پیکری در کمین پیوندهای ما با جهان آدم‌های سالم و بینا، بی‌رحمانه جا خوش کرده است و اجازۀ عبور هیچ چیزی را به سوی ما نمی‌دهد. نه شفقتی، نه نور و نوازشی و نه مهربانی‌یی! هرجا، با هرکی خواستم دست برادری و هم‌دلی داده باشم، با گرگ حساسیت‌شان مواجه شدم. به قول "یاغی" :

 هرکه آمد تخته سنگی سهم ما کرد و گریخت

 آنچه بر ما رفت بر سگ‌های بی‌صاحب نرفت » 

من می اندیشم که چنین یاد داشت‌ها و پیام‌هایی از اهمیت بزرگ روان شناختی برخوردار است. همایون عزیزی هرقدر که به بیرون می‌نگرد دریای دل‌تنگی‌های او بیشتر توفانی می‌شود و چون با خود و درون خود در گیر می‌شود و به تماشای دنیای ناخود آگاه خود می‌پردازد، آن‌گاه ما با شعرهای او رو به روی می‌شویم که آیینه‌های پیچیده‌گی‌های درونی اوست. او حتا در پیوندهای بیرونی خود را تنها احساس‌ می‌کند و چنین است که بیشتر و بیشتر در لایه‎‌های دنیای درونی خود سرگردان می‌شود. او در این پیام خود به همین مسأله ایشاره دارد:

« روزگارت همایون باد! دعای خوبی است که همیشه برلب دوستان می شگفد؛ اما برخلاف نامم ، اصلأ روزگار من همایون نیست. سیاهی و همایونی با هم نمی‌خوانند. بازهم از دل‌تنگی می‌نویسم و ازاین که هیچ چیزی برایم آرامش بخش نیست. این را یک همایون بی‌قرار، یک همایون غرق در تاریکی و یک همایون  پر از دل تنگی می‌نویسد، یک همایون نا همایون! به شعر وموسیقی چنگ می زنم؛ ولی بی‌فایده است! به قدم زدن و ولگردی می پردازم ؛ اما بی فایده است! همه چیز، مرا به خودم پس می‌دهد. آن‌گاه من می‌مانم و نوشتن  از دل‌تنگی‌هایم.»

همه چیز او را پس می زند، همیه چیز او را نمی پذیرد و او به خودش بر‌می گردد و در خودش فرو می‌رود. آیا می‌شود این جا این پرسش‌ را مطرح کرد که نابینایان بیشتر و بهتر از بینایان به خود شناسی می‌رسند و ظرفیت‌های درونی بیشتری نسبت به بینایان دارند! از دل‌تنگی‌هایش می‌نویسد، شاید بهتر باشد بگویم، او دل‌تنگی‌می‌سراید. این دل‌تنگی با دنیای درونی او پیوند دارد. او دنیای درون خود را می‌سراید و چه صادقانه هم می‌سراید. چنین است تا شعرهایش را و نوشته‌هایش را می‌خوانی آب می‌شوی از دل ازجان و بعد مذابۀ جانت را می بینی که قطره قطره از چشمانت بیرون می‌زنند و خط هایی می کشند روی گونه‌هایت. گاهی می اندیشی که او با دل‌تنگی‌خود گویی کنارآمده است. با دل‌تنگی‌های خود قدم می‌زند، با دل‌تنگی‌های خود گفت وگو می‌کند. شعر او چنان چشمۀ روشنی از ژرفای تاریک این دل‌تنگی‌های بیرون می‌جهد و هرکدام روزنه‌یی می‌شود که ما را با جهان درونی شاعر آشنا می‌سازد. در یکی از پیام‌هایش مرا با چگونه‌گی دل‌تنگی‌های خود این‌گونه آشنا ساخته بود:

« من یك آدم بسیار دل‌تنگ هستم. اگر از دل‌تنگی‌ها بگویم. دل‌تنگی تنها سرمایۀ من است. تنها رفیق راه من. یك دنیای تاریك، یك جهان ترسناك دارم. چنان می‌ماند كه در چاهی زنده‌گی می‌كنم. یك چاه تاریک و ژرف. شنیده‌ام كه آدم‌های بینا در روزهای ابری دل‌تنگ می‌شوند؛ اما من كه نمی‌توانم روزهای ابری و آفتابی را از هم تمیز دهم. تمام روزهای من ابری هستند. شب و روزم ابری است. چشمانم همیشه می‌بارد و تنهاست.»

دل‌تنگی او دل‌تنگی تنهایی نیزهست. آن که در دشتی راه اش را گم می‌کند  و راه خود را نمی یابد، تنهاست. تنهایی درد بزرگی دارد، آتشی است تنهایی، انسان در تنهایی می‌پوسد. تنهایی دیگری نیز هست؛ تنهایی در میان دوستان ، در میان نزدیکان و هم شهریان.  وقتی با دنیای درونی تو بیگانه اند، پیوند‌های بیرونی نمی‌تواند درد تنهایی تو را درمان کند. این تنهایی درد بیشتری دارد. آتش سروزنده تری دارد،  تنهایی همایون بیشتر از این گونه اش هست، باری برایم نوشته بود:

« تنهایی بخش دیگر زنده‌گی من است. اگر بتوانید خودتان را جای من قرار دهید می‌فهمید كه مفهوم تنهایی چیست؟ هیچ‌كسی دست یك نابینا را نمی‌گیرد. نابینا را همه كور می‌خوانند و بد می‌بینند. با یك نابینا برخورد بسیار سخیفانه دارند. شما تصور كنید كه چقدر سخت است وقتی آدم‌ها از آدم فرار می‌كنند. هم‌نوعان انسان از انسان به جرم نابینایی فرار می‌كنند. نابینایی جرمی ناخواسته است. من جرم نمی پندارم؛ اما نزد مردم جرم است. وقتی هنوز كودك نداشتم هیچ كسی حاضر نمی‌شد كودكان شان را به كمك من بفرستند تا در عبور كردن از سرك مرا كمك كنند. هیچ وقت دست مهربانی، عصای من نبوده است. تمام دست‌ها مرا رد كردند و دور زدند. تنهایی و دل‌تنگی تنها حاصل عمر من است. جهان ناامیدی و ترس و بی‌كسی و بی‌سرپناهی. ببخشید كه درد دل كردم اما زنده‌گی من همین است. یك زندگی تار و تیره و تنها.»

همایون درد هایش را چقدر زیبا و تاثیرگذارمی‌نویسد! شاید برای آن که او خودش را می نویسد، با خودش صادق است، با درد هایش صادق است. پیام دیگرش این گونه برایم فرستاده بود:

« شاید تنها دلیل زیستنم کودکان وهم‌سرم هستند. اگر این عزیزان نبودند من خودم را تمام می‌کردم. نابینایی آدم را به ستوه می آورد، گریه‌ها و دردهای ما سوزناك تر از دیگران است. زبان و بیان من تنها شكایت است و آه و ناله! من از تقدیر خودم شكایت ندارم؛ اما حتماً از این شكایت دارم كه نور و بینایی، چرا مرا از دیگران كمتر دید. چرا مرا از فهرست خودش حذف كرد. هرقدر امیدوار باشم ناامیدی باز هم با دست‌های قوی اش مرا به گودال خیالات ترسناك پرتاب می‌كند. نگاه من به جهان نگاه بدبینانه نیست؛ اما تاریك است. با سایه‌ها سر و كار دارم با سایه‌های همیشه‌گی و سرتاسری و پایان ناپذیر. سایه‌هایی به نام ناامیدی و ترس و تنهایی و بی سرپناهی. آه كه آدم نابینا در این جهان بزرگ چقدر تنهاست.»

شاید بتوان گفت یگانه روزنه‌یی که می توان از آن با دنیای درونی همایون عزیزی بیشتر آشنا شد، همان شعرهای اوست. گویی او زنده‌گی را با شعرهایش نفس می‌کشد. بخش بیشتر سروده‌های همایون عزیزی، دوبیتی‌های اوست. او در دوبیتی‌هایش بهتر و زیباتر با تنهایی، دل‌تنگی و تاریکی خود گفت و گو می‌کند؛ با پدر، مادر و نزدیکان خود نیز گفت وگو‌هایی دارد. این چه حس دردناکی است که او خود را نقطۀ ناتوانی پدر می پندارد. شاید دیگران پدرش را طعنه زده اند که فرزندت نابینا است و او چنین طعنه‌هایی را شنیده است. از پدر خود پوزش می خواهد که نابینا به دنیا آمده  و درد سر او شده است.

چرا من بی بصر گشتم پدر جان

 درختی بی‌ثمر گشتم پدر جان

ترا من  نقطۀ ضعفم ببخشای

برایت درد سر گشتم پدر جان

در سرزمینی که انسان‌ها درون ندارند، یا انسان‌ها چشم درون بین ندارند؛ همه چیز همان جلوه‌های بیرونی است. شخصیت انسان، جای‌گاه انسانی انسان ، ارزش انسان و چیزهای دیگر همه وابسته می‌شود به همین جلوه‌های بیرونی. گویی همه چیز در بیرون رنگ می‌گیرد. در چنین سرزمینی نابینایی تنها درد نیست؛ بلکه چیزی بالاتر از درد است. نابینایی نام تو را از تو می گیرد. واژۀ زشت « کور» می آید و جا نشین نام تو می‌شود. کس چه می‌داند که همایون  چقدربا چنین سخن‌های جگر سوز رو به روشده که این گونه سروده است:

زدند از چشم من صد گپ به پیشم

 تمسخر می‌شدم از قوم و خویشم

 خدایا ! آن‌چه مامایم به من گفت

چو گژدم می‌زند هرلحظه نیشم

گژدم‌ها نیش می‌زنند و می‌روند. این گژدم‌ها همان زبان ناهموار ماست که با هر سخنی نادرستی و با هر طعنه‌یی سال‌ها ذهن و روان انسانی را رنج‌ می‌دهد. چه معلوم که همایون این شاعر تیره چشم روشن بین، روزانه چند و چند وچند نیش گژدم را از من از تو ، از دیگران و از نزدیکان خود تحمل می‌کند.

فقر دردی استخوان سوزی است، تمام هستی انسان را می‌سوزد، وقار آدمی را می شکند؛ اما این درد را یک شاعر نابینا چگونه احساس می‌کند! او در یکی از پیام‌های دیگر خود این گونه اندوه بی‌سرپناهی خود را بامن در میان گذاشته بود:

« در یک حویلی تنگ و تاریک ما چند خانواده زندگی می‌کنیم. جدا از دغدغه‌ها و بگو مگو‌های که بین ماست. هم‌سرم پریشان بی‌خانگی ماست. از دستم که کاری هم ساخته نیست. به امید این هستیم که یک روز صاحب خانه‌یی شویم. دست کم یک خانه جداگانه تا بار رنج من و خانودۀ من از دوش پدر و مادر کم شود. مادری که از جوانی تا پیری پرستار ما بود. دیگر امید است که من بتوانم با همین چشم های نابینا عصای دست پدر و مادر شوم. دنیای متروک نابینایان مثل جهنم است. گاهی بار اضافی اجتماع هستیم، گاهی سنگ پیرامونیان سر ما را می‌شگافد، گاهی هم به جوی و گودال می افتیم. من تجربۀ تلخ نابینایی را می‌چشم، تجربۀ دردناك افتادن و سنگ خوردن را. تجربۀ پریشان بی‌خانگی و دربه‌دری را با پوست و رگ خویش دارم. دردم را می‌نویسم که تسلی یابم. حال مرا جز خودم هیچ کس نمی‌داند. درد بی‌خانمانی و بی‌ سرپناهی درد جان‌کاهی است. درد دل‌تنگی و نفهمیدن دنیای دور و برت درد عمیقی است.

دیدم که بر نداشت کسی نعشم از زمین

 خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم»

فقر دروازه‌های تاریک زیادی را بر روی انسان می‌گشاید. شاید همین فقر و همین زیستن چند خانواده در یک حویلی تنگ، بگو مگوهایی را هم در میان  شاعر و پدر مادر سبب شده است.

غرورم زیر پا کردی چرا تو؟

 به حقم ناروا کردی چرا تو؟

جهنم گشته دنیا زیر پایم

 مرا مادر رها کردی چرا تو؟

نگران کودکان خود است، نگران زنده‌گی و نگران آیندۀ آنان. کودکان اش چشمان بینای اویند و نمی‌خواهد بدبختی در آینیۀ چشمان کودکان‌اش سایه اندازد. وقتی شبانه اتاق سرد است، دردهایش سوزنده‌تر می‌شوند.

شبی داغ و شبی درد است یارب

عجب این درد، نامرد است یارب

 به اطفالم چو دیدم گریه کردم

 اتاقم بد رقم سرد است یارب

 تنها اجاق خاموش خانه، تنها بی سرپناهی و غم نان نیست که او را زنج می‌دهد، بلکه جنگ و صدای انفجار او را در کورۀ داغ اضطراب همیشه‌گی می‌سوزد، نگران است، نگران کودکان خود که بینایی اویند و ادامۀ هستی او!

 مبادا لحظه‌هایم تار گردند

دچارحسرت دیدار گردند

 مبادا کودکان بی پناهم

 اسیر راکت و رگبار گردند

این هم یک گله گذاری عاشقانه،  شاعر در تنهایی چشم به راه کسی است که شاید بیاید و کلید روشنایی قفل چشم‌های او را بگشاید. ترکیب « قفل چشم‌ها» برای بیان نابینای زیباترین تصویر شعری باشد. شاید هم تا کنون یگانه تصویر زیبایی است که یک درد بزرگ با آن بیان شده است. بر چشم‌ها قفل آویخته اند؛ کلید اش در دست عسق است، آن عشق در سیمای معشوق باید بیاید تا چشمان شاعر روشن شود.

به لبخند تو صبح آغاز می‌شد

بدونت شام اندوه ساز می‌شد

چه می‌شد دیدنم می ‌آمدی تو

و قفل چشم‌هایم باز می‌شد

با این همه گاه‌گاهی چه عاشقانه می‌سراید که حس می کنی که تمام هستی اش لبریز از شور عاشقانه است. احساس اش را از هر بند و تنگنایی رها می‌کند و می‌خواهد همه لذت جهان را در پرواز آن تماشا کند و خود نیز به پرواز لذت عاشقانه بدل می‌شود.

به أغوشت بگیر امشب منت را

بکش بانو! ز تن پیراهنت را

 بخواب آرام روی تخت خوابم

که تا گیرم تمامت را، تنت را

همایون عزیزی در شعرهایش زبان ساده، روان، صمیمانه و به دور از هرگونه تعقید دارد. گویی شاعر با تو بی هیج تعارفی سخن می‌گوید و گفت و گو می کند. با هر بیت دست خواننده را می گیرد و می‌برد به جهان ناشناختۀ عواطف و احساس‌های انسانی اش. پاره‌یی از شعرهای او در فرم غزل و غزل مثنوی سروده شده اند. وقتی شعرهای همایون عزیز را می خوانی دل ات می‌شود بگویی : شعر گونهۀ سخن گفتنی صمیمانه و عاطفه‌ انگیز است. در شعرهای او رنگ  تعارف نیست. نه تعارف در کاربرد واژگان نه هم تعارف در پرداختن متکلفانه به موضوع. او با صداقت شاعرانه باتو سخن می‌گوید وسخنان اش ذهن ترا دگرگون می‌سازد و عاطفه و  دردهای شاعر را با تو درمیان می‌گذارد.

دل‌گیر و ‌دشوار است، این دردی که من دارم

نفرین به این سودای نامردی که من دارم

دردا ، از این که بازوی بابا نگردیدم

اندوه از این دنیای پرگردی که من دارم

خیر است اگر بی سرنوشت‌ و بی نوا ماندم

 در ازدحام نفرت خلق خدا ماندم

خیر است اگر که راه عمرم دور و باریک است

خیر است اگر که روزگارم تنگ و‌ تاریک است

 روی دوشم آرزوی ملتی بار است

 یعنی، دویدن های این بیچاره بسیار است

 مادر چرا هر لحظه سودایی به سر داری

مادر چرا هر لحظه دنیای دگر داری

 لطفن مکن تشویش ای مادر که می‌میرم

 خوش باش فرزندان بینای دگر داری

دنیای آدم های نابینا همین‌گونه ست

 مادر، عزیزم، روزگار ما همین‌گونه ست

 مادر همین‌گونه ست این دنیا همین‌گونه ست

دنیای آدم‌های نابینا همین‌گونه ست

 بگذر از دنیای پر درد و پریشانی

 بگذر ازین خونی که می‌نوشم به پنهانی

 بگذر از آن چیزی که سودش را نخواهی دید

 بگذر از آن چیزی که می‌گویی هراسانی

 هرگز نمی‌خواهم که دل‌گیر ات ببینم من

در قید و بند و زجر و زنجیر ات ببینم من

هرگز نمی‌خواهم فدای قلب پر مهرت

 با آب دیده باز درگیر ات ببینم من

سال که نو می‌شود و نوروز که می آید دوستان هرکدام به گونه‌یی که خود شایسته می دانند، پیام نوروزی می‌فرستند. پیامی که همایون عزیزی برای من در نوروز امسال (1396) فرستاد، پیام دیگرگونه‌یی است.

« شب نوروز است و درد دل كردن من اگرچه خیلی مناسبت با امشب ندارد؛ ولی به عنوان یك هم‌راز، رنج هایم را می نویسم برای تان. سختی‌ها، تاریكی‌ها، بی‌پناهی و بی سرپناهی‌ها را به مفهوم واقعی كلمه می‌چشم. نابینایی چقدر دنیای دل‌تنگ است این را فقط من می‌فهمم. من با جهان تاریك خود خو گرفته ام؛ اما دلم می‌خواهد گاهی مانند دیگران، دنیا را ببینم. مانند دیگران رنگ‌های زیبای بهار را احساس كنم. مانند همه شاد باشم و احساس كمی در زندگی نداشته باشم. من همیشه رویای بیداری می‌بینم و رویایی بینایی می‌بینم. كاش بینا بودم. بینایی زندگی است. بینایی یك دریچه است. لااقل اگر به این دریچه دست می یافتم شاید می توانستم برای فرزندانم نان تهیه كنم. برای شان خانه بسازم، برای شان آینده‌یی روشن فراهم سازم، برای كودكان معصومم هیچ گاهی نتوانستم یك زندگی مناسب تهیه كنم. آن‌ها رنج نابینایی و دنیای تاریك مرا می كشند، موهای هم‌سرم را سیاهی چشمان من سپید كرد و موهای سپید مادرم را زورگار من تكاند و ریخت. درد دل من بزرگ‌تر از این كلمه‌ها است. دنیایی من تاریك‌تر از سیاهی این متن‌هاست. روزهای من سخت‌تر از قصه كردن آن است. »

وقتی این بدبختی را با این همه ابعاد ویران‌گراش بیان می‌کند، می‌بیند که می‌تواند بنویسد؛ اما چرا می‌نویسد. آیا می نویسد تا خودش را ثابت سازد، خودش را به دیگران تحمیل کند، نه او می‌نویسد تا به روشنایی برسد، این جا خیلی حکیمانه سخن می‌گوید.  برای دیگران می نویسد، برای دیگران پیام دارد. پیام روشنایی. برای دیگران پیام می‎‌دهد که زنده‌گی زیباست و باید خوش‌بختی خود را حس کنند:

« می‌نویسم كه سبك شوم، می نویسم كه سنگینی سیاهی را از دوش چشمانم بردارم. می‌نویسم كه نزدیك‌ترین دوستانم حالم را بفهمند. بدانند كه دنیای شان چقدر زیباست و چقدر خوش‌بخت اند. بدانند كه نابینایی تنهایی است. این‌ها ناله نیستند. نوشتن یك رنج است. متن یك سرسختی بیهوده است. راز دنیای غمگین یک نابیناست.»  و در پیان پیام نوشته بود: « استاد، رگ رگم می‌سوزد!»

همایون عزیز، افزون بر غزل، غزل مثنوی و دوبیتی به مثنوی نیز دل‌بسته است. زبان شعر او در همه این فرم‌ها زبان، ساده، نو و صمیمانه است. چنین است که از حس انگیزی وعاطفه انگیزی خاصی در خواننده برخوردار می‌گردد. تعبیرها، پیوند واژگانی و شیوۀ بیان در شعر او بیشتر مدرن است تا سنتی. این همه از آن‌جا می آید که همایون عزیزی شاعری است صمیمی و این صمیمت شاعرانه است که این تاثیر گذاری را در شعرهای او پدید می‌آورد. در مثنوی زیرین نه تنها زبان شعر او متفاوت از زبان مثنوی سرایی کلاسیک است؛ بلکه وزن آن  نیز متفاوت است. این مثنوی جدا از هفت وزنی است که کلاسیک های پارسی دری مثنوی سروده اند.

 عشق ات به پایم، زحمت و زنجیر می‌ریزد

 چشم ات نمی‌دانی؟ به قلبم تیر می ریزد

 عشق ات دگر حال و هوایم را عوض کرده

 لبخندها و گریه‌هایم را عوض کرده

معشوقه جان از من چرا خود را جدا کردی؟

سنگم زدی و قلب مجروحم دوتا کردی

 سنگم زدی و پیش چشمان ات تکیدم من

 خونین شدم بر خاک افتادم، چکیدم من

هر تیره بختی روبه‌ رویم زار می‌خندد

برحال و روز من در و دیوار می‌خندد

دردا ازین دنیای تاریکی که من دارم

 این غربت و این راه باریکی که من دارم

 از گیر و دار زندگی دیری‌ست دل‌تنگم

 عمری‌ست با خود، با همین تقدیر می‌جنگم

پژمرده‌ام، دیدی به رنگ زار و زرد من؟

دیدی به اوج اضطرب و داغ و درد من؟

 دیدی به چشمان همیشه بی‌نصیب من

دیدی به این دنیای تاریک و غریب من

دیگر نپرس از من سکوت ناگزیرم را

بگذار من را، نکبت دنیای پیرم را

من دل‌خوشم با این همه اندوه و بیماری

 با روزهای نکبت و شب‌های تکراری

نخستین گزینۀ شعرهای همایون عزیزی زیرنام « سلام ای خاطرات کهنه»  به کمک مالی بکتاش سیاوش نمایندۀ مردم در مجلس نماینده‌گان به نشر رسیده است. او باری از بکتاش و دو دوست دیگرش سید پرویز هوفیانی و موسای مظلوم‌یار بسیار به نیکی یاد کرده بود و گفته بود هنوز واژگانی ازجنس سپاس‌گزاری نیافته ام تا نماز قضا شدۀ رفاقت را ادا کنم. چه روح بزرگی دارد!

 افزون بر این، او گزینه‌های دیگری نیز برای نشر اماده ساخته است که امید روزی به نشر برسند. شعر هرچه که هست حالا دیگر جهان تاریک همایون عزیز با هزار رنگ روشن ساخته است. در شعرهای عزیزی متوجه شدم که چگونه رنگ آمیزیی دارند؛ اما رنگی ندیدم، جز این که او خود تنهایی، دل‌تنگی و نابینایی اش را با رنگ سیاه پیوند زده است. شاید رنگ در در ذهن و روان او یک مفهوم گم‌شده است!

او نابینای مادرزاد است، از این روی  رنگ‌ها برای او مفهوم ذهنی ندارند. از این نگاه، او هومر روزگار ماست. بیشتر گفته شده است که هومر و شاید هم میلتون نابینای مادرزاد بودند. باقی قایل زاده در نمیه‌های راه نابینا شد، باقی بریال شاعر و نویسندۀ زبان پشتو نیزچنین شد، باورها بیشتر چنین است که رودکی سمرقندی در نیمه‌های زنده‌گی جهان بین خود را از دست داد.  آن گونه که گفته شد نابینایان مادرزاد رنگ را نمی شناسد و ما آشنایان با هزار رنگ  دنیای درونی آنان را نمی شناسیم. شاید خداوند جای آن دوچشم چشمۀ شعر را در دل روان‌ همایون عزیزی جاری ساخته است تا زنده‌گی برایش مفهومی پیداکند. به گفته مسعود سعد سلمان:

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جان‌فزای

دیوان مسعود سعد سلمان، 1362، ص503.

با این همه او چنان یلی در برابر تمام بادهای ناموافق زنده‌گی و روزگار ایستاده است، شعر می سراید با مشکلات، فقر و بی‌کاری مقابله‌ می‌کند. ازکارکردن روی گردان نیست، چه در جایگاه استاد و آموزگار باشد  و چه دست‌فروشی در کنار خیابان‌ها. این درد را نیز باری بامن در میان گذاشته بود:

 «این روزها تنها تكیه‌گاهم كار است و امیدواری من به آن فزونی می‌یابد. كار از هر جنسی كه باشد برایم ارزشمند است. من از تدریس در لیسه نابینایان تا دست فروشی در روزهای گرم و سرد و خاك و گرد هم به كار اهمیت می‌دهم. با این حال آن‌چه بسیار رنجم می‌دهد، اذیت و آزاری است كه به عنوان یك نابینای دست فروش دست فروش به من می رسانند. نمی‌دانم چرا یك نابینا حق ندارد كار كند، دست فروشی كند و یا برای خانواده و فرزندان‌اش یك لقمه نان پیدا كند؟ نمی‌دانم چرا این همه بد می بییند و دست به آزار یک نابینا می‌زنند. به هرحال، من هنوز مقاومت نشان می دهم و در برابر تمام بی فرهنگی و بدتربیتی بعضی ها زحمت می كشم تا فردا فرزندانم نگویند پدری بود كه كاری نمی كرد!»

زمانی که پیام‌های همایون عزیزی را می خوانیم، بیشتر با فرهنگ حاکم جامعۀ خود اشما می شویم، بیشتر در می‌یابیم بر بسیاری چیزهای که ما بر آن فخر می‌فروشیم گزافه‌های بیش نیستند. جامعه‌یی که حتا در پیوند به نابینایان و دیگر رده های اجتماعی از این دست تبعیض روا می‌دارد، و آزار یک شاعر نابینا می‌تواند سرگرمی آن باشد، دیگر چه امیدی می‌توان بر آن داشت.

یکی دو نکته در پیوند به زنده‌گی شاعر

 همایون عزیزی به سال 1364 خورشیدی در شهرکابل به دنیا آمد؛ اما نابینا. او تا صنف دوازدهم در لیسۀ مسلکی نابینایان درس خواند، بعد زبان انگلیسی را تا سویۀ «توفل» در مراکز آموزشی زبان انگلیسی فراگرفت.

از نوجوانی به زبان و ادبیات پارسی دری علاقمند بود، این علاقمندی پای او را به  دارالمعلمین عالی سید جمال‌ الدین کابل کشاند تا زبان و ادبیات پارسی دری آموزد. چنان بود که درآن‌جا در برنامه‌های شبانه به آموزش زبان و ادبیات پارسی دری پرداخت. سال دوهزارو چهاردۀ میلادی به کمک یکی از نهادهای امداد خارجی برای فرگیری کامپیوتر ساینس به هند فرستاده شد. هشت را درلیسۀ مسلکی نابیان آموزگار بود. افزون بر این همایون عزیزی در یک دورۀ کاری هفت‌ماهه در رادیو نای فرصت آن را یافت تا با اساسات خبرنگاری و گزارش نویسی نیز اشنا شود. او در رادیو نای یک دوره از آموزش‌های خبرنگاری را نیز تمام کرد. همایون‌عزیزی (9) فرزند دارد و همین خانواده است که چنان خوشۀ پروینی در آسمان دلتنگ زنده‌گی او می‌درخشد و در دل او امید به زنده‌گی را می‌پروراند.

 

 

پایان

سرطان 1396/ کابل

..........................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin