Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 علی اصغر اکبر زاده

  مانور سیاسی انتخارات 

آیا حنیف اتمر بدون تفاهم اشرف غنی احمدزی ارگ را ترک گفت ؟

حنیف اتمر که مهندس اصلی تقلبات انتخابات قبلی ریاست جمهوری بود چگونه میتواند در مقابل غنی احمدزی صف آرایی کند.

بعد از استعفای حنیف اتمر همه منتظر بودند تا مسولان بی کفایت سکتور امنیتی .یعنی وزیر دفاع .وزیر داخله وریس امنیت ملی که هر سه تن ازجمله بی کفایت ترین مسولان سکتور امنیتی در تاریخ افغانستان استند وبه اثر تلاش حنیف اتمر در این پستها گماشته شدند. نیز استعفا میدهند در ظاهر امر این سه تن استعفا دادند که این برنامه از قبل ترتیب شده بود که گویا بعد از حنیف اتمر اینها نیز از حکومت خارج میشوند بعد سروصدا ها قسمی بلند شد که سفارت آمریکا به غنی احمدزی دستور داده که استعفای این سه تن را منظور نکند که چنین هم شد.

حال پرسش اساسی این است که اگر حنیف اتمر در خط مخالف اشرف غنی احمدزی قرارداشت چرا غنی احمدزی این سه تن را در آستانه ی برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۸ سبکدوش نکرد؟

جواب بسیار ساده وسهل است که حنیف اتمر با تمام قوت بازهم در کنار غنی احمدزی می ایستد این حرکت ففط یک مانور سیاسی وانتخاباتی ومتفرق نمودن تیمهای انتخاباتی مقابل غنی احمدزی است وبس وهیچ گاه این دوتن از هم جدا نمیشوند.

حال که غنی احمدزی خود نامزد ریاست جمهوری سال ۱۳۹۸ است. ومیگوید که(( کارهایم ناتمام مانده است ))

کد ام کارها ؟قتل عام مردم؟ .سقوط ولایات.؟گسترش ناامنی ها؟گسترش تعصبات قومی؟گسترش فساد اداری؟ خفه نمودن صداهای عدالتخواهی؟انفجار تکایا و مساجد؟

تقلبات انتخاباتی؟بخاک وخون کشاندن مردم افغانستان؟

بلند رفتن میزان بیکاری؟معتاد شدن سه ونیم میلیون تن به مواد مخدر؟تقدیر وتمجید کردن از فاسد ترین افراد بی کفایت حکومتی؟بی نتیجه بودن گزارشات ۴۸ هیات حقیقت یاب؟و کشتار خبرنگاران توسط دستهای پنهان وآشکار؟وصدها موارد مستند دیگر که مانند آفتاب روشن است وکشور رادر پرتگاه سقوط قرارداده. حال معلوم است که این دوتن شامل یک تیم استند وبس.

..........................................

محمد حیدر اختر

  یک خادیست جنایتکار و سرخم درشهر هامبورگ

دوستان عزیز، با سقوط رژیم دست نشاندۀ شوروی فروپاشیده، تعداد فراوانی از خادیست ها، شکنجه گران و اعضای باند خلق و پرچم، برخلاف شعارهای سابق شان به کشور های امپریالیستی، به خصوص کشور آلمان، هالند، انگلستان، بلجیم، سویس و . . .  سرازیر و پناهنده شدند. قسمی که بار بار گفته شده است، آن عده از شکنجه گران دستگاهٔ جهنمی خاد برای این که شناخته نشوند نام های فامیلی خود را تغییر داده و هم از انظار مردم خویش را پنهان می کردند. سال هاست از بعضی از دوستان شنیده بودم که یکی از شکنجه گران خادیست ومسوول خاد پنج زمان داکتر نجیب الله در شهر هامبورگ آلمان زنده گی می کند، ولی درطول همین سال ها چنان مخفیانه و دور از چشم مردم گشت و گذار می کرد تا کسی وی را نشناسد. راستش را بگویم من هم اورا درجایی ندیده بودم تصادف به روز جمعه گذشته زمانی که با یکی از دوستان جهت ادای نماز جمعه به ترن های شهری راهی مسجد ابراهیم خلیل الله بودم، یک تن ازدوستانم شخصی را برایم نشان داده گفت که این کثافت را می شناسی؟ گفتم نه خیر نمی شناسم. سرخود را تکان داده گفت این همان جنایت کار معروف و شکنجه گر خاد و رئیس خاد پنج به نام کریم بها می باشد  که تعداد فراوانی از هموطنان مارا شکنجه کرده راهی زندان پلچرخی نموده ویا این که سر به نیست کرده و هیچ کس از وی تاکنون پرسان نکرده وامروز هم در پهلو پهلوی ما قرار گرفته است. زمانی که به چهره کثیف ووحشتناکاش نگاه کردم دیدم سرخود را پایین انداخته قسمی درترن جایی برای نشستن پیدا نموده که باما چشم به چشم نشود. ازهمان لحظه درفکر فرو رفته ام که ایا جای چنین جنایت کاران شهر هامبورگ آلمان و یا بقیه شهر ها وچنین گشت وگذار است، یا دیدن روی محکمه و زندان. اگر اینها چنان ظلم و جنایت نمی کردند، مردم بیچارۀ ما غمهای موجود را نمیدیدند.

....................................

 

پرتو نادری

               بوی خون از دیک مدرن دموکراسی

دوستی با زبان طنز آمیز نوشته است : امی انتخابات یک رقم ده شاخ آهو مالوم میشه !

من درپاسخ نوشتم : پس آهو را باید شکارکرد. انتخابات را از شاخ آهو جدا ساخت، اگر شاخ آهو انتخابات را سوراخ سوراخ نکرده باشد! بازهم انتخابات سوراخ سوراخ خود غنیمت است!

از قدیم گفته اند: در بیابان کفش کهنه نعمت است!

باز می شود پوست آهو را بر کند و با آن فابریکه ی بوت آهو را دوباره به کار انداخت!

شاخ آهو را باید شکست و دوباره صنعت چاقو سازی چاریکار را راه اندازی کرد!

با خود گفتم هرکس که انتخابات را سر شاخ آهو کرده حکیم بزرگی بوده است که با یک تیر سه فاخته شکار کرده است که می توان با آن فاخته شوربای وحدت ملی را در دیگ مدرن دموکراسی پخت تا مردم از خطر گرسنه گی خشک سالی نجات یابند!

تا به این جا رسیدم پیرمردی که همیشه با من است و خرچ و برچش هم از کیسه ی من ، زد به خنده ، چنان می خندید که دل مرا از دل خانه بر می کند!

گفتم : چرا می خندی ؟

گفت: به تو چه !

آزادی بیان است و هر انسان به اندازه ی که می خندد انسان است!

اشک هایم جاری شدند.

پیر مرد پرسید : تو چرا گریه می کنی ؟

گفتم : به تو ارتباط ندارد. در این سرزمین انسان به اندازه ی که گریه می کند انسان است!

دیدم که پیر مرد هم زده به گریه و شورای وحدت ملی در دیگ مدرن دموکراسی می جوشید و از دیگ بوی خون بلند می شد!

..........................................

وحیدر تاجیک

ای هزاره، ازبک، تاجیک، و ترکمن . . .!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

  چرا در  این روز ها غزنه، غزنه می میگوئید؟ یک تاریخ است که خانه و کاشانه شما آتش گرفته است. آیا بلای کمتر ازغزنه سراغ داری که افغان = پشتون سرت نیاورده باشد؟ خانه‌ات را گرفتند، زمینت را به بیگانگان کوچی دادند،  هویت دیگر برایت تراشیدند. گفتن بگو هویتم"افغان" است !!. و پیهم کوشیده اند،  طوق بندگی  را به گردنت بیاویزند.

بیدارشو، حافظه تاریخی ات  را بکار بینداز، وقایع غزنی و آموزشگاه     "موعود"  نمونهء  تازه ای ازعصَبیّت قبیله است.

 به گذشته نگاه کن. به همه چیز که متعلق به توست تجاوز کرده اند. آزادی ‌فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی را از تو گرفته اند. مانع آموزش و تحصیل تو با انتحار می شوند، چرا نمی فهمی!!؟ دود برخاسته از آموزشگاه « موعود » و شعله های آتش غزنی پیامی دارد آشکار از قبیله که پیش از غزنی، غزنی های دیگر را نیز با آتش بیداد خود سوخته است.

ای هزاره، ازبک، تاجیک و ترکمن . انتحاری طالب پشتون = افغان شما را به قیاس این به ظاهر رهبرا مواجب گیر هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن از خزانه استبداد ، بنده « قبیله پشتون = افغان»  فرض کرده اند  و در لابلای  دود و آتش برخاسته از " غزنی " واضح  به شما می گویند: دیگر حق ندارید  شاد باشید و امید وار و تلاش کنید برای آیند بهتر،  تا رویی سلحشوری – دلاوری را در شما کشته باشند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن ، پشتون = افغان تمامیّت خواست و خصلت  رژیم مبتنی براین قوم نمی تواند  توتالیترِنباشد. جرات کن، به عملکرد  این دژخیم  در طول تاریخ  نگاه کن نه مقطعی .

استعمار این دژخیم دست آموز خود  را در این مرکز مهم تمدنی جهان ( ایران زمین) خلق نموده تا این تمدن «زندگی اقوام رنگارنگ بصورتی دوستانه و تعاونی در کنار و جوار يکديگر » را نابود  و انسانش را درآتش تعصّبات مذهبی – قومی  بطور هولناک بسوزاند و قتل عام نماید.

  باتوجه به حضورِ سنگین " آمریکا – انگلیس " در کشور و حمایت شان از این دژخیم به اضافه "پاکستان"، سعودی  و . . . ، چه بسا در بهترین حالت، نابودی ظرفیت های مقابله و مقاومت مستقل در سطح جامعه هزاره، ازبک، تاجیک، ترکمن  و کنترل پذیر کردن اینها  هدف باشد و در بدترین شکل اش گورستانِی به بزرگی هر چهار  تان  چاله کنند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن . پشتون = افغان  ستیزه جو و اصلاح ناپذیر ست و در همه حال تهدیدی است برای امنیت جانی، ناموسی، هویتی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دیگران . تا خصلت ستیزه جوی و تهاجمی پشتون = افغان  از طرف شما پاسخ معادل خود را دریافت نکند، تهدید و خطر همچنان پا برجاست. حتی اگر گردن نهید و "امان نامه" دریافت کنید!!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

.........................................

 حسین مهدوی

ملیشه های غنی از چه کسی انتقام می گیرند؟

ما می دانیم که گروه های مسلح غیر مسئول ، مسئول بسیاری از شکنجه ها، قتل ها و ویرانی های کشور است. این گروه ها برای رسیدن به اهداف شان به بسیاری از ارزش های انسانی و مدنی پشت پا زده اند. اما زمانی که حکومت دقیقا مانند همین گروه ها رفتار می کند و درست مثل گروه های غیر مسئول، دست به شکنجه و کشتار مردم می زند، نام آن را باید فاجعه قانون و مسلخ مدنیت نهاد. ملیشه های غنی به بهانه ی تعمیم و گسترش حوزه ی اقتدار قانون و تعمیم نظم عامه بسی بیشتر از ملیشه های بدنام تاریخ کشور به شکنجه و کشتار سربازان قیصاری پرداختند. به گزارش بی بی سی حتی چند نفر غیر نظامی نیز پیش از مرگ آن قدر توسط ملیشه های بد نام غنی شکنجه شده اند که صورت شان قابل شناسایی نیست. به راستی چه کسی پشت این کشتار کور و شکنجه ی قرون وسطایی قرار دارد؟ آیا کسانی از وابستگی های قومی این مردم نفرت دارند و می خواهند بدین وسیله خشم شان را فروکش کنند؟ و یا این که مشکل شخصی با تک تک این کشته شدگان دارند؟

هرچه باشد، ملیشه های آدم کش غنی بیرحم تر و درنده خو تر از دیگر ملیشه های بی رحم این سرزمین اند. زور ملیشه های غنی به طالب و داعش نمی رسد، تنها می توانند دست کسانی را که علیه طالب و داعش جنگیده اند بسته و با شکنجه های قرون وسطایی به قتل برسانند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتونادری

 

روزهای دشوار انجمن نویسنده گان افغانستان

یکی دو جملهء آغازین

 

ما درسرزمین بلا دیده و تاراج شده یی به سر می بریم. سالهاست ، می بینیم که خون از رگ های بریدهء این سرزمین فواره می زند. هر کس وهر گروهی که می آید، شمشیرخشونت بر کف دارد  و انبان تاراج بر دوش. دیروزیان و امروزیان همه تاراجگرانند؛ اما تنها این شیوه های تاراج است که فرق می کند. امروزیان هشیار تر از دیروزیان تاراج می کنند. گویی همان شعر معروف مصداق یافته است :« چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا». دزدان چراغدار دموکراسی به راستی در تاراج خویش اعجوبه های روزگاراند که دستان شیطان را هم از پشت سر بسته اند.

باری دوستی در پشاور پیوسته از من می خواست تا آن همه تاراجی را که در دوران حاکمیت مجاهدان بر انجمن نویسنده گان افغانستان گذشته بود بنویسم؛ روز ها می گذشتند؛ اما من ذهنم را آماده برای نوشتن نمی یافتم تا این که در یکی از شبهای داغ تابستان، شاید آن تنهایی تلخ مرا بر آن داشت تاقلم بر دارم و یاد داشت هایی فراهم آورم در پیوند به آن تاراج و آن روز های دشوار انجمن.

بعداً یکی از بخشهای مهم آن یادداشت ها را زیر نام« کتاب سوزان در انجمن نویسنده گان افغانستان» تنظیم کردم و دادم به نشریه هایی در چهار گوشه جهان و بعد دیدم که نویسنده یی بخشهای نخستی را را با تغیراتی  در یکی از رمانهای خویش جا داده است. گفتم شیر مادر که این گونه می دزدی. دنا دنیای تارج است و تو چرا از دیگر پس بمانی! آن ورق پاره ها همچنان با من بود، زمستان سال1389 خورشیدی مروری داشتم بر آنها و خواستم تا  همه را تنظیم کنم، این نوشته را که می خوانید بخشی از خاطره های من در انجمن نویسنده گان افغانستان است که زمستان پار بر اساس یاد داشت های پشاور تنظیم شده است.

با دریغ بخش دیگری آن را از دست دادم. دریکی از شبهای زمستان که باز هم مشغول باز نویسی  خاطره های انجمن بودم در پایان، وقتی خواستم آن را در کامپیوتر نگهدارم و به اصطلاح اهل کامپیوتر« سیف»کنم که با یک اشتباه کوچک آن همه نوشتهء من در یک چشم به هم زدن از پیش چشمم نا پدید گردید. مانند آن بود که سوزنی در دریای گل آلودی افتاده است، دیگر نیافتمش و دلم به خودم سوخت. به ساعت که نگاه کردم چیزی گذشته از سه بود. با خود گفتم  این هم نتیجهء سروکارداشتن  با این صندقچهء جادویی در این پیرانه سر!اگر با نوک آهنی می نوشتم شاید  چنین دردی نمی کشیدم. من هنوز با نیرنگ بازی های شیطان کمپیوتر آشنای درستی ندارم . چنین است که گاه گاهی با چنین مشکلاتی رو به رو می شوم. تا کنون میلی به من دست نداده است تا بار دیگر بر گردم به آن ورقپاره ها وبربنیاد همان گفتهء معروف که :« دیوانه غلط کند از سر گیرد» به باز نویسی دوباره بپردازم.  امید وارم تا روزی چنین شود. همین بخش را فرستادم جهت نشر تا قربانی یک شیطنت دیگر کمپیوتر نشود!

پرتو نادری

شهر کابل- سنبلهء 1390 خورشیدی

 

فکر می کنم که یک هفته یا چیزی کمابیش ازآمدن مجاهدان درشهر کابل می گذشت، به تعبیرخودشان فتح الفتوح شده بود! با این حال صدای شلیک گلوله های سبک وسنگین پیوسته به گوش می رسید. گویی شنیدن این صداها به بخشی از زنده گی شهروندان کابل بدل شده بود.وقتی این صدا ها، اوج می گرفتند اضطراب و دلهرهء خونینی درجان و روان مردم جاری می شد ومردم چنان رمه گان رم کرده ای ازاین گوشهء شهر به گوشهء دیگر آن می گریختند؛اما به هرجایی که می رفتند آسمان همان رنگ را داشت، رنگ دودی ، رنگ غبار، رنگ باروت و رنگ آتش...اما به هرجایی که می رفتند این گرگ هارجنگ بود که زوزه می کشید ورمه گان رم کرده را پریشان تر می ساخت.

خوب به یاد دارم هرشامگاه گوینده یی با پکول و دستمال درتلویزیون ظاهر می شد و استغاثه می کرد:« مجاهدان کرام، برای خدا فیر نکیند!» اما مجاهدان مانند آن بود که پنبهء بی پروایی درگوش کرده وبه چنین استغاثه های اهمیتی نمی دادند، کارخود را می کردند و خروس جنگی آنها روی دیوار ها و بام های افتخار پیوسته بانگ می زدکه:« منم آن پیل دمان ، منم آن ببر یله...»

 آنان  گذشته ازآتش گشودن های روزانه،هرشامگاهی فتح الفتوح خود را با آتش گشودن های دوامدارجشن می گرفتند! ازآسمان کابل آتش می بارید و درزمین خون جاری می شد! سرانجام  یک شب پروفیسور صبغت الله مجددی که رییس دوماههء حکومت انتقالی مجاهدان بود، ازتلویزیون و رادیو به همه کارمندان دولت پیامی فرستاد که خطری درمیان نیست وکارمندان دولت باید برکارهای خودبر گردند! این درحالی بود که نظام انتقالات شهری از کار افتاده بود. به همینگونه شبکهء بس های قراردادی که کارمندان دولت را انتقال می داد نیز فعالیتی نداشت.شهرسیمای عجیبی داشت.

با این حال کارمندان دولت از گوشه های مختلف شهر شاید پیاده فاصله های دوری را منزل می زدند تا به دفتر های خویش برسند. شاید شماری هم می خواستند بدانند که آیا می توانند به کارخود ادامه دهند یا نه؟ آنها پیاده راه می زدند واین دیگر به اقبال هرکسی پیوند می یافت که خانهء اواز دفتر کارش چقدر فاصله دارد.من درحصهء سوم خیر خانه زنده گی می کردم و انجمن نویسنده گان افغانستان درشهر نو بود. پیاده راه می زدم و مانند آن بود که ازهفت خوان رستم می گذشتم برای آن که گذشتن ازساحات زیر نفوذ هرتنظمی خود به مفهوم گذشتن ازسرزمین های بود که گویی شیپورجنگ در برابرهم نواخته اند.

مردم موج پشت موج رو به سوی شهر روان بودند. درجاده ها  موتری دیده نمی شد و اگرهم می بود مجاهدان برآن سوار بودند.مردم با دلهره و اضطراب راه می زدند، آن های که ریش داشتند؛اطمنان بیشتری داشتند و آنانی که ریش تراش بودند درهرگام اضطرابی داشتند تا مبادا مورد باز پرس مجاهدی قرار گیرند! کودک که بودم نمی دانم نخستین بار این بیت را از زبان چه کسی آموخته بودم:

ریشداران غم فردای قیامت نخورین

که گناه همه را کوسه به گردن دارد

به انجمن نویسنده گان که رسیدم ،دروازه بسته بود، لحظه ها یی پشت دروازه درنگ کردم ، تا درواز را گشودم، چشمانم به سی الی چهل تن ازجوانان تفنگداری افتاد که شاید درمیان بیست تا سی سال عمر داشتند .میز هایی را در کنارهم گذاشته بودند و در دوطرف میز ها چوکی ها  وکوچ ها را. با شور وهیجان با هم گفتگو می کردند، می خندیدند، بلند بلند.شاد و پیروزمند به نظرمی آمدند.انبوهی ازتفنگ های ماشیندار و شاژرهای پرازگلوله و بم های دستی  و راکت های سر شانه یی روی میزها انبار شده بودند.موهایی داشتند درازو خمیده تا روی شانه ها و ریش های انبوه و دراز دراز.پکول های زیره یی برسر،دستمالهایی بر گردن ولباس پلنگی بر تن و این همه برآنها سیمایی می داد که گویی ازدیار بیگانه یی آمده اند.

اندکی ترسیده بودم به سبب ریش تراشیده یی که داشتم  ودرشی که پوشیده بودم، هراسی داشتم که مبادا مواخذه شوم .سلامی دادم و رد شدم به سوی دفتررییس انجمن نویسنده گان، می پنداشتم که درچنین روزی باید دیگران نیزدرهمان جا باشند.

همین که از کنارآنان رد شدم سرعت گامهایم به سوی دفتر رییس انجمن بیشتر شد. می ترسیدم که مبادا یکی از آنان  صدا نزد که: برادرصبر کو! ولی چنین نشد. آنهامشغول خود بودند، شاید هم متوجه نشدند که کسی ازمقابل  آنان گذشت.

به دفتر رییس که رسیدم نفس راحتی کشیدم. پس از یک هفته روز ها و شب های دشوار که کسی را از کسی خبری نبود، همکاران خود را دیدم وشاد شدم.پویای فاریابی رییس انجمن، اکبرکرگر معاون انجمن، واصف باختری ، حمید مهروز و ضیای دستور پیشتر از من به انجمن رسیده بودند. آنها در میکرورویان زنده گی می کردند و نسبت به من فاصلهء کوتاه تری را راه زده بودند.وحشتی درسیمای هر یکی خوانده می شد، هیچ کسی نمی دانست که تا لحظهء دیگر چه خواهد شد! انجمن به باغ توفان زده یی می ماند. دروازهء دفتر رییس و الماری های آن شکستانده شده بود، چیزهای با ارزش دفتر به غارت رفته بود ازآن قالین بزرگ قیمتی خبری نبود همه چیز دردفتر او به غارت رفته بود تنها یکی دو پایه کوچ و آن میز سنگین ساخته شده از چوب چهارمغز.میدان انجمن پر بود ازاوراق رسمی، اسناد، کتابپاره ها مجله ها و شکست و ریخت دیگر...

بعد خواستیم تا به دفترهای خود سری بزنیم. من آن زمان مدیر مسُوول مجلهء ژوندن بودم، تا به دهلیز دفتر خود داخل  شدم، دروازهء دفتر چارپلاق بازبود، به دفتر چون در آمدم حالتی داشتم که هیچگاهی نخواهم توانست تا آن را بیان کنم؛ حالت من بیان ناپذیر بود، فکرکردم که خانهء من تاراج شده است.روی اتاق پر بود از ورقپاره ها، کتاب ها و مجله ها. میخکوب شده بودم، گویی به تندیسی بدل شده بودم و تنها چشمان وحشتزده ام بود که با هراس در کاسهء سرم گشت می زد و پیوسته تصویری بر می داشت از یک غارت و از یک چپاول و از یک بی فرهنگی. فکر نمی کردم که فرهنگ غارت این قدر بتواند بی رحم و گسترده باشد.

قالین بزرگ دفترم نبود، قالین بافته شده درآن سالهای  دور، زیبا و دل انگیز که گویی نمی خواستی روی آن پای بگذاری، آن را برده بودند، میزکوچک مجلس همراه با شش پایه چوکی ،رادیو، ماشین تیلفون؛ نوشت افزار روی میز، پرده ، کوت بند های پایه یی و چیز های دیگرهمه چپاول شده بودند. کتاب های قیمتی از روک های  الماری همه گان به یغما رفته بودند و کتاب های دیگر ریخته بر روی دفتر.

چند ماه از آن روز می گذشت که من عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان را به دست آورده بودم و بعداً به انجمن آمدم و درآغاز معاون نشریهء قلم بودم تا این که به حیث مدیرمسوُول مجلهء ژوندون به کار گماشته شدم.دوستی به این مناسبت برای من یک  سبدگل زیبای مصنوعی آورده بود  و آن را گذاشته بودم روی میز مجلس، در یکی ازگوشه های دفتر.در میان آن همه اضطراب  و اندوه ، یک بار متوجه شدم این سبد گل در وسط میز کار من  به گونه یی گذاشته شده است که گویی کسی خواسته است تا به مناستی آن را به من هدیه کند.خنده ام گرفت و با خود گفتم حتماً این غارتگرطناز شاید هنگام که این سبد گل را روی میزمی گذاشته گفته است :برای شما مبارک باشد! این گل ازشما و دیگر چیزها ازما!

صدای شرفه پای  به گوشم رسید و دیدم که تفنگدارجوانی که سیمای آرامی داشت وارد دفتر شد، چهره اش برایم آشنا می نمود و تصور کردم سالهاست که او را می شناسم؛اما چنین نبود نگاه هایش به هرسویی می دوید، گویی می خواست همه چیز را ببینید، جز من را، موجودیت من برای آو اهمیتی نداشت، خم شد کتابی را از روی دفتر برداشت و به ورق گردانی مشغول شد.

نمی دانم چه امری مرا بر آن داشت تا با او سرسخن را باز کنم. شاید چهرهء آرامش این  جرئت را به من داده بود. گفتم برادر! تا دیروز من در این دفتر کارمی کردم، آیا شما به دفتر کار ضرورت ندارید که چنین کرده اید؟ ظاهراً هیچ تغیری در سیمای او ازگفتهء من پدید نیامد؛ اما با آرامی و خونسردی به من گفت:« مدیر صاحب! یک چیزبرایت بگویم، پشت ای گپ ها نگرد، خوده جگر خون نکو، ای انقلاب است، انقلاب.»فکر کردم در پشت پردهء این سخنان آرام وخونسردانه تهدید بزرگی  وجود دارد. دیگر چیزی نگفتم، از دفتر که برآمدم ، نگاهی به پشت سرانداختم ،دیدم که او مشغول جدا کردن بعضی از کتاب ها از الماری های دفتر من است.

به دفتر رییس که برگشتم دیگران نیز آمده بودند؛اما همگان ناراحت.همه دفترهای وضعیت همگون داشتند.هر یکی فهرست ازاشیای  به غارت رفتهء دفتر خود را نوشت و به سید حاکم آریا رییس تحریرات تسلیم دادند. پویا فاریابی تصور می کرد که می تواند رد پای دارایی های گمشدهء انجمن را پیدا کند.تمام فهرست ها را سید حاکم آریا  تنظیم کرد و مهرگذاشت و پویا برآن فهرست دراز امضایی کرد و برد به کمیتهء حفظ امنیت کابل  یا چیزی شبیه همین نام. آن روزها داکترعبدالرحمن عهده دارد همین مقام بود.

می خواستیم تا دفتر را ترک کنیم  که پلنگی پوشی همراه چند تن دیگر که او را دنبال می کردند داخل دفترشدند.یکی از آن میان  به آن کسی که پیشا پیش دیگران قرارداشت اشاره کرده گفت:« قومندان صاحب جیلانی خان گفتند برویم کتی برادرها آشنا شویم» فرمانده جیلانی جوانی بود بلند قامت،لاغر اندام که شاید بیشترازسی سال عمر نداشت.اوتا همین که لب به سخن گشود، گفت:

«پیش ازاین که ما این جه بیاییم، جنبشی ها این جه آمده بودند، ای چیزا ره که بردن اونا بردن، انشاءالله دیگر یک خس هم بیجا نمی شه، خاطر شما جم  باشه.»ما همه گان دلشاد شدیم،هنوز چیزهای زیاد درانجمن باقی مانده بود. بدون شک این شادمانه ترین سخنی بود که آن روز شنیدیم.

فردا که برگشتیم دیدیم که جیلانی خان به راستی یک خس را هم بی جا نکرده است ؛اما در مقابل  تمام آن چیز های را برده است که دربازار قیمت و ارزشی داشتند.حالا فهمیدیم که فرمانده صاحب به گفتهء معروف می خواهد تا برف بام خود را به بام دیگران بیندازد. البته این سخن به این مفهوم نیست که لشکریان جنبش از چنین کارهایی نکرده بودند، نه بلکه آنها خود در این کاراستادان مجرب و نام آوری بودند.

چه کاری می توان کرد؟ چه کسی می تواند از فرمانده جیلانی بپرسد، که تو دیروزچنین می گفتی وامروز چنین کرده ای؟ هیچ کس از جان خود سیر نیامده بود،که چنین پرسشی را با اودرمیان گذارد! بازهم تهیهء فهرست چیز دزدید شده مهر وامضا و بردن به نزد داکترعبدالرحمن که باز هم خبری از آن سوی نیامد.

پویا بسیار سرگردان بود تا دست کم چیزهای را ازغارت نجات دهد،بخاری های تیلی جرمنی که در آن روزگارقیمت بلندی داشتند، هنوزسرجای شان بودند.انجمن شاید حدود پانزده پایه ازاین بخاری ها را داشت.یک روزپویا هدایت داد تا این بخاری ها را گرد آوری کرده و دریک اتاق جابه جا سازند ودروازهء اتاق را گران قفلی نهند.تا آن روزتنها چند پایه از این بخاری ها دزدیدی شده بود. تا بخاری ها دراتاقی گذاشته شد و قفلی  بردروازهء آن زدند، فردا که برگشتیم آن قفل وکلید پرانده شده بود و یک پایه بخاری هم سرجایش نبود.این بارهمراه با بخاری ها یخچال های آشپزخانه، چاینک های نکل ، قاشق پنجه ها، پطنوس ها،ظروف غذا خوری ودیگر سامان افزارآشپزخانه نیزغارت شده بود.پویا باز فهرستی تهیه کرد و برد همانجایی که فهرست های دیگر را برده بود.مانند آن بود که چنین فهرست هایی وچنین شکایت هایی درکان نمک می افتادند و خود به پاره نمکی بدل می شدند!

در کنار دفترمجلهء ژوندون کتابخانهء انجمن قرار داشت، چند هزارجلد کتاب داشت،  خوبترین وکمیاب ترین کتاب ها در آن گرد آوری شده بود.ازاین نقطه نظر کتابخانه یی بود غنی. اندک اندک دستبرد به آن کتابها نیز آغاز یافت. پویا درتلاش چاره برآمد، با فرمانده جیلانی درپیوند به اهمیت کتابها صحبت کرد و ازاو خواست تا کاری شود که کتاب هاغارت  نشوند. فرمانده جیلانی گفت: « من تنها یک کتاب را که خوشم آمده است گرفته ام وبس.» نام آن کتاب را هم نمی دانست، تنها می گفت که:«من پیروی طریقت هستم و آن کتاب که در همین باره بود، گرفتم.» معلوم می شد که او تا صنف شش یا هفت درس خوانده است و به اصطلاح چشمش به خط می چسبد.با این حال با آن سلوکی که جیلانی خان فاتح انجمن نویسنده گان! داشت کمتر می توانستی باور کنی که او پیرو طریقتی است.

به هر صورت موافقت  شد تا دروازهء شکستهء کتابخانهء انجمن ترمیم شده و بر آن قفل زده شود.پویا و جیلانی خان بر پارچه کاغذی امضا کردند و آن گونه که معمول  بود آن پاره کاغذ امضا شده را روی دو لبهء دروازه سرش کردند تا کسی بدون اجازه داخل کتابخانه نشود.جیلانی خان دراجرای چنین کاری چنان قیافتهء جدی  و صمیمانه به خود گرفته بود که فکر نمی کردی که دیگر آب از آب تکان بخورد.به گمانم پافشاری پویا فرمانده جیلانی  و یاران او را فهمانده بود که این کتاب ها هرکدام ارزشی دارد.گویا پویا بدینوسیله سنگ کم را به یاد بقال داده بود.

فردا که به انجمن آمدیم  پویا رفت تا ببیند که تعهد برجای مانده است یانه! دید که دروازهء کتابخانه به سوی اومی خند و شماری ازکتابها برده شده ،شماری هنوزدرقفسه و شمار دیگری هم ریخته بر روی کتابخانه. ناچار بازشمشیر برکشید  و به سید حاکم آریا دستور داد تا فهرست تازه یی از کتاب ها و چیز های غارت شده دراین فاصله را تهیه کند، بازهمان مهر وامضا ی همیشه گی وبردن به همان جایی که تا آخر هیچ  واکنشی ازآن ندیدیم.

در گذشته ها همین که کارمندان  کتاب حاضری خود را امضامی کردند یک راست می رفتند به دفترهای خود؛ اما حالا عادت عوض شده بود، کسی  به دفتر خود نمی رفت چون کاری وجود نداشت، همه گان گرد می آمدند به دفترسید حاکم آریا و یا هم به دفتر پویا فاریابی.همه تبادل اطلاعات بود،ازخبر های رادیو ها گرفته تا شنیده گی ها، رویداد، تحلیل ها، تبصره ها و پیشگویی ها و چیز های دیگری ازاین قماش.

ظاهراً رادیو های جهانی  و ازآن شمار رادیو بی بی سی ذهن و روان آموزش دیده گان و روشنفکر افغانستان را تسخیر کرده بود.حجت ها در پیوند به چگونه گی وضعیت همه از رادیو بی بی سی می آمد، فکر می کنم که درآن شب و روز بی بی سی پرشنونده ترین رادیو درافغانستان بود.

یکی از روز ها که به آنجمن رسیدم  موتری دیدم گران قیمت از همان موتر هایی که با آمدن مجاهدان درکابل  دیده می شدند، چند جوان مسلح بر دور و بر آن ایستاده ، پنداشتم که باید آدم مهمی به انجمن آمده باشد. به دفتر پویا که رسیدم دیدم که دیگران پیشتر از من آمده اند.آن روز دردفتر پویا مردی را دیدم با چهرهء آرام که برخلاف مجاهدان دیگر،پکول سپیدی برسرداشت. سلام دادم و قولی ،نمی دانم پویا بود و یا هم واصف باختری که مرا به اومعرفی کرد،جایی نشستم و آن مرد به سخنان خود ادامه داد و درجریان سخنانش فهمیدم که او کسی است به نام داکترعبدالحی الهی که درشورای نظارعضویت دارد.

به آرامی صحبت می کرد، سخنانش از وزنهء علمی  و فرهنگی برخوردار بود، مرد کتاب خوانده یی به نظرمی آمد.چیز های نوشته و در زمینه های هم می خواهد دست به ارائهء نظریاتی بزند. بعداً او شبانه ها در تلویزیون رشته بحث هایی را در پیوند به معارف اسلامی به پیش می برد و به زودی درحلقات علمی و فرهنگی کابل ازشهرتی بر خوردار شد.

او دراین دیدار، به گونه یی به ما فهماند که درآینده انجمن نویسنده گان افغانستان، انجمن ژورنالیستان و اتحادیهء هنرمندان زیر نظراو کارخواهند کرد.درآغازما پنداشته بودیم که  اوجهت حل  مشکل انجمن امده است.دردل خود شاد بودیم که فرستادن آن همه فهرست اجناس غارت شده و شکایت های پی در پی نتیجه یی به بارآورده است. تصور کردیم که او آمده است تا وضعیت را بررسی کند و این همه مشکلات را از سر راه انجمن بر دارد ؛ ولی ازسخنان او دریافتیم که چنین نیست و ظاهراً او خبر ندارد که درانجمن نویسنده گان افغانستان چه می گذرد.او آمده بودتا ازانجمن دیدن کند و با کارمندانش معرفی شود.

با وجو آن درپایان سخنان او،ما هرکدام آغاز کردیم به بیان مشکلاتی که گریبان انجمن را گرفته بود واین که همه روزه، دارایی های انجمن در پیش چشم ما تاراج می شود و کسی نیست تا جلو این تاراج بیرحمانه را بگیرد.این سخنان همه اش با لحن انتقادی بیان می شد درحالی  که درآن روز ها هر نوع انتقادی می توانست اتهام ملحد و کافر بودن را در پی داشته باشد.همان گونه که هر انتقادی برحکومت دست نشاندهء شوروی سابق اتهام« ضد انقلاب» را در پی داشت و گاهی هم کار به شکنجه و زندان می کشید.با این حال او ظاهراً خمی  به آبرو نیاورد و آن همه انتقاد ها را پذیرفت و همه را برگردن ناآگاهی فرهنگی گروهی انداخت که انجمن را قبضه کرده بودند.داکترعبدالحی الهی قول داد که چارهء این کار را می کند و ما بسیار خوشحال شدیم.

 هنگام خدا حافظی با او از دفتر برآمدیم. موتر او در نزدیکی دروازهء انجمن درکنار تفنگداران پلنگی پوش توقفکرده بود. اوابتدا سوی تفنگداران رفت و به نرمی شروع کرد به سخن گفتن با آنان. دیدیم که با فرمانده جیلانی گوشه شد وهردو رفتند تا آن سو تر،شاید نمی خواست تا ما بدانیم که اوبه جیلانی چه دستورمی دهد.سخنان او به فرمانده جیلانی زیاد دوام نکرد ،الهی برگشت و به ما اطمنان داد که:« من به برادران تا کید کردم که متوجه همه چیز باشند و دیگر چیزی نمی شود، شما خاطر جمع باشید!»

ما هم خاطر جمع راه های دور و نزدیک را پیمودیم و رفتیم به خانه های خود.ازچندی بدینسو فرمانده جیلانی یک عراده موتر تیوتای ترپالی پیدا کرده بود.این موترهمه روزه پشت دروازهء انجمن متوقف می بود.بعد دریافتیم که این موترجهت انتقال دارایی های  انجمن تدارک شده شده است. چون همه روزه ما ازانجمن می برآمدیم ،دارایی های غارت شدهء انجمن به وسسلهء همین موتر به جایی که آن ها می خواستند انتقال داده می شد.

فردای آن روز چون به انجمن آمدیم مانند آن بود که سیلابی ازانجمن گذشته است .انجمن به باغچهء سیلاب زده یی می ماند.کمترچیزی سرجایش باقی مانده بود.این بارحتی دستگیرو قلفک دروازه ها، قندیل ها، سیم های برق، دست شویی ها کتابهای کتابخانه، میز ها، چوکی های به اصطلاح چرخکی،الماری های فلزی، کوچ های باقی مانده ودریک جملهءکوتاه همه چیزراغارت کرده بودند.زحمت زیادی کشیده بودند! تا آن همه چیز برای شان حلال شود. باید تمام شب ییدارخوابی کشیده ومشغول غارت بودند، درحالی که ما با ترنم شلیک های مقدس آنان آرام خوابیده بودیم.خوب ازقدیم گفته اند که:«نا برده رنج گنج میسر نمی شود.» آنها آن شب رنج فراوانی کشیده بودند تا آن همه گنج را از انجمن نویسنده گان افغانستان فراچنگآورند و تا شفق داغ آن همه را با آن تیوتای ترپالدار ببرند به جایی که خود می خواستند .

با این همه انبوهی ازچوکی های آموزشگاه کانون انجمن نویسنده گان جوان، چوکی های که دربرگزاری سیمینارها ونشست های شعرخوانی از آن ها استفاده می شد، روی چمن انجمن، درمقابل دفتررییس انجمن انبارشده بودند. شاید انتقال آنها به وسیلهء این موترتیوتای ترپالدار امکان پذیرنبود و به موتر بزرگتری نیاز بود. شاید هم با این کار، به گونهء نمادین خواسته بودند تا به پویا و دیگر کارمندان انجمن بفهمانند که: نگاه کنید ما آن چیزی را انجام می دهیم که دل ما می خواهد و پروای گپ وسخن کسی را نداریم.حتی اگر پکول سپید هم در سر داشته باشد. زور تان در کمر تان!!!

پس از دیدار داکترالهی رویهءفرمانده جیلانی با انجمن بسیارتغییرکرده بود.درگذشته دست کم، اموال غارت شده را شبانه انتقال می دادند؛ولی پس ازآن، این کار را روزانه و هر زمانی که می خواستند انجام می دادند.ما ازاین تغییر رویهء فرمانده جیلانی درهراس بودیم. برای آن که او هرکاری می کرد، هیچ مرجعی نبود تا ازاو پرسشی کنید.تا به انجمن می رسیدیم مانند آن بود که دیگر ما همه گروگان او ومردان تفنگداراوییم.

فرمانده جیلانی تا پیش از این روزبا اکبر کرگرو واصف باختری با نوع احترام برخورد می کرد؛ اما این دو حتی از این احترام و خلوص نیز می ترسیدند.او پاره یی ازکار روایی های خود را به کرگرقصه کرده بود که گاهی کرگر جرئت می کرد و ازقصه های او چیز هایی به ما می گفت که به گفتهء معروف ازخنده روده برمی شدیم.

پویا را ازهمان آغازبد می دید و روز تا روز نفرت اونسبت به پویا فزونی می یافت.باری به واصف باختری گفته بود که:« به ای رییس تان ،به ای خشکک بگو که خوده بسیارای طرف و اوطرف نزنه که یک دفه اگه جلالی شدم باز خدا می دانه....»

به راستی هم که پس ازدیدارداکتر الهی ازانجمن، فرمانده جیلانی پوستین را چپه پوشیده بود و ما همگان از او می ترسیدیم.او حتی زمانی که درداخل انجمن این سو وآن سو می رفت شماری ازپلنگی پوشان تفنگدار نیز به دنبال او می بودند.دردفتر رییس هم که می  آمد همینگونه می آمد.

ظاهراً فرمانده جیلانی و یارانش ،نخستین گروهی بودند که انجمن را به گفتهء خودشان فتح کرده بودند و خود را وابسته به اتحاد اسلامی می دانستند.فرمانده جیلانی را ازشراب بدش می آمد واما حشیش را آمده از بتهء فقری می دانست.درجریان جستجوی اتاقهای انجمن اتفاقاً دو شیشه شراب هم یافته بود.این که این شیشه های شراب چه شده بودند چیزی نمی گفت؛ ولی پیوسته می پرسید که درانجمن چه کسی شراب می نوشد! همه گان چنان بید می لرزیدند و هرکسی هراس ازآن داشت که مبادا این طوق نفرین برگردن او بیفتد!روزی من و یکی دوتن دیگر ازهمکاران که جیلانی خان را خوش هوا یافتیم به نوعی برایش فهماندیم که دارایی های انجمن باید نگهداری شوند برای آن که نظام مجاهدان نیز به چنین انجمنی نیاز دارد! جیلانی خان خندید و خندید و درآخر گفت:«شما کمونیست ها می گفتید که انقلاب یک عمل بنیادی وکیفی است،حالا ماهم بنیاد شما را کنده ایم و کیف کرده ایم. فرمانده بازهم خندید و خندید.» ما هم چارهء جز خندیدن نداشتیم.

فرمانده جیلانی رها دادنی نبود با نوع استهزا ادامه داد که:«شما هم خوش حالید که شاعر و نویسنده هستید! چند روزصبر کنید که استادان از پشاور بیایند تا شاعری را به  شما یاد بدهند که  شما نمی توانید شاگرد آنها هم باشید.»می گفتیم پس این میز ها و چوکی ها را نگهدارید برای  آن استادان! می گفت:« آن قدر میز و چوکی از پاکستان بیاید که شما حیران شوید و دراین جا، جایی برای آن ها نباشد، فامیدی جان برادر!»

نیاز به صبردراز نبود ازهمان روزهای نخست شماری از پشاور و جا های دیگری به نام نویسنده وشاعر آمده بودند؛ولی درمیان شان کسی که درزمینه آفرینش های ادبی سرش به تنش بیرزد دیده نمی شد.با آمدن آنها بحث شعر جهادی همه جا پیچید  و شاعران و نویسنده گان را به دوسته دردو انتها دسته بندی کردند، شاعران جهادی یعنی شاعران برگشته از پاکستان و شاعران کمونیست یاد ملحد! یعنی شاعران مانده در کشور.سکه برگشته بود، چون دردوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز،حاکمیت شاعران به دو سته تقسیم شده بود. نخست شاعران انقلابی، یعنی شاعران وابسته به حزب و دستگاه حاکم؛ دو دیگر شاعران ارتجاعی،یعنی شاعران که موافق با اندیشه های حزب و حاکمیت شعر نمی سرودند.

شاعران وابسته به تنظیمهای جهادی هنوز درپشت دیوار اوزان عروضی می پلکیدند ، توان آن را هنوز نداشتند تا سمند خیال را آن سوی دیگردیوار بجهانند و فکر می کردند که در آن سوی این دیوارچیزی وجود ندارد ، درحالی که در آن سوی  فراخی بود و عرصه بود و معنی. چندی نگذشته بود که حملاتی برضد شاعران و نویسنده گانی که شعرسپید و یا شعر در اوزان آزاد عروضی می سرودند ،آغاز شد و نهایتاً این حکم صادرگردید که شعر نیمایی شعر کمونیست هاست. کاروان سالار چنین دیدگاههای داکتر محی الدین مهدی بود که چنان رستمی همه گان را به آورد گاه می خواست.آوردگاه او کناره های رود هیرمند نبود ؛بلکه روزنامهء دولتی انیس بود که هرازگاهی درآن گفتگویی می کرد و نیمایی سرایان و سپید سرایان را به آوردگاه فرا می خواند.من به یکی های اوگفتگو پاسخی نوشتم ودر روزنامهء صبح امید به نشر رساندم .بدینگونه ادبیات افغانستان درآن روزگار در دو صف مشخص قرار گفت.یکی ادبیات دولتی مجاهدان، دودیگر ادبیات اعتراض و مقاومت که بارسنگین آن را شاعران و نویسنده گانی بردوش می کشیدند که همین جا درسرزمین خود باقی مانده بودند وگویا افتخار! زیستن درزیر چتر هیچ یک ازتنطیمهای جهادی، در پشاور را نداشتند!

در بهار 1375 خورشیدی گرد هم آیی بزرگی ادبی  به مناسبت سال نو در هوتل انتر کانتیننتال کابل راه اندازی شد، گردانندهء این گرد هم آیی عبدالقیوم ملکزاد یکی از شاعران جهادی برگشته از پشاور بود.دراین گرد هم آیی چه ازشاعران وابسته به تنظیمهای جهادی و چه از شاعران دیگر اندیش دعوت شده بود تا سروده های خود را ارئه بدارند.  شعرهای زیادی  به زبانهای فارسی دری ، پشتو و ترکی ازبیکی خوانده شد. قرار بودتا برای سه تن ازشاعرانی که بهترین شعر را ارائه کنند جوایزی نیز داده شود. در رابطه به ارزیابی شعر های خوانده شده، شیوهء  تازه یی ارائه شده بود و آن این که برای هریک از اشتراک کننده گان ورقهء ارزیابی داده شده بود تا شعر های خوانده شده را ازجهات گوناگون ارزشیابی  کنند. بعداً از روی نمرات مجموعی داده شده به وسیلهء اشتراک کننده گان نشست، برنده گان مشخص می شد؛اما جایزه یی داده نشد و دلیل  آن هم چنین بود که سه شعر بر گزیده  به وسیلهء اشتراک کننده گان، از شاعران غیرجهادی  بود. شاعران برگشته از پشاوراقبالی نیاورده بودند. چنین بود که خاموشانه از کنار این مساله گذشتند.

بعداً این زمزمه ها همه جا به گوش ها می رسید که اولیای امورمجاهدان پس از این گرد هم آیی ادبی، گفته بودند که شعر را بگذارید به همین کمونیست ها.منظور ازاین کمونیست ها همان شاعرانی بودند که عضویت تنظیم های جهادی را نداشتد و در سرزمین خود مانده بودند، نوشته  بودند وسروده بودند و نگذاشته بودند که این آتش مقدس خاموش شود.

روز ها همین گونه می گذشت، کاری در انجمن نبود و نمی دانم چرا درچنان وضعیت خطرناکی ما همه روزه پای پیاده از راه های دوربه انجمن می آمدیم و به گفتهء مردم روز گمی می کردیم.هر روزی که می گذشت، انجمن فقیرترمی شد، فرمانده جیلانی گل های دیگری را به آب می داد. اتاقهای ازاثاثیه خالی شده بودند. هیچ روشنایی در راه نبود.نمی دانستیم که چگونه می توان جلواین همه تاراج و غارت را گرفت. شکایات و فهرست های سپرده شده به آن کمیتهء امنیت هیچ تاثیری در پی نداشت. شاید بر ما خندیده باشند که ما در چه حالیم و شما در چه حال!

حقوق ماهوار به موقع آن نمی رسید.کارمندان گرسنه مانده بودند.جنگ ها روزتا روز دامنهء بیشتری پیدا می کرد.جنگ های سنگینی درغرب کابل درمیان اتحاد اسلامی  به رهری سیاف و حزب وحدت اسلامی به رهبری  مزاری رخ می داد. این دوحزب در حقیقت با راه اندازی چنین جنگ هایی دو قوم پشتون وهزاره را در برابرهم قرار داده بودند. چون هر دو حزب بیشتر پایهء قومی داشتند. تا درآن جا صدای  تفنگ در میان آن ها  بلند می شد، فرمانده جیلانی همراه با یارانش آستین بر می زدند و تفنگ ها را بر می داشتند و می رفتند در چها راه مقابل انجمن و بعد  آن جا هر چه  هزاره یی چه پیر و چه جوان می گذشت، می گرفتند و می  آوردند به انجمن و دراتاقی اسیرشان می کردند. بعداً این اسیران بی گناه را یا در بدل  پول آزاد می کردند و یا هم معاوضه می شدند در بدل اسیرانی که حزب وحدت از پشتون ها می گرفت...

 

 

زمستان 1389 خورشیدی

شهرک قرغه - کابل

..........................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin