Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتونادری

 

روزهای دشوار انجمن نویسنده گان افغانستان

یکی دو جملهء آغازین

 

ما درسرزمین بلا دیده و تاراج شده یی به سر می بریم. سالهاست ، می بینیم که خون از رگ های بریدهء این سرزمین فواره می زند. هر کس وهر گروهی که می آید، شمشیرخشونت بر کف دارد  و انبان تاراج بر دوش. دیروزیان و امروزیان همه تاراجگرانند؛ اما تنها این شیوه های تاراج است که فرق می کند. امروزیان هشیار تر از دیروزیان تاراج می کنند. گویی همان شعر معروف مصداق یافته است :« چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا». دزدان چراغدار دموکراسی به راستی در تاراج خویش اعجوبه های روزگاراند که دستان شیطان را هم از پشت سر بسته اند.

باری دوستی در پشاور پیوسته از من می خواست تا آن همه تاراجی را که در دوران حاکمیت مجاهدان بر انجمن نویسنده گان افغانستان گذشته بود بنویسم؛ روز ها می گذشتند؛ اما من ذهنم را آماده برای نوشتن نمی یافتم تا این که در یکی از شبهای داغ تابستان، شاید آن تنهایی تلخ مرا بر آن داشت تاقلم بر دارم و یاد داشت هایی فراهم آورم در پیوند به آن تاراج و آن روز های دشوار انجمن.

بعداً یکی از بخشهای مهم آن یادداشت ها را زیر نام« کتاب سوزان در انجمن نویسنده گان افغانستان» تنظیم کردم و دادم به نشریه هایی در چهار گوشه جهان و بعد دیدم که نویسنده یی بخشهای نخستی را را با تغیراتی  در یکی از رمانهای خویش جا داده است. گفتم شیر مادر که این گونه می دزدی. دنا دنیای تارج است و تو چرا از دیگر پس بمانی! آن ورق پاره ها همچنان با من بود، زمستان سال1389 خورشیدی مروری داشتم بر آنها و خواستم تا  همه را تنظیم کنم، این نوشته را که می خوانید بخشی از خاطره های من در انجمن نویسنده گان افغانستان است که زمستان پار بر اساس یاد داشت های پشاور تنظیم شده است.

با دریغ بخش دیگری آن را از دست دادم. دریکی از شبهای زمستان که باز هم مشغول باز نویسی  خاطره های انجمن بودم در پایان، وقتی خواستم آن را در کامپیوتر نگهدارم و به اصطلاح اهل کامپیوتر« سیف»کنم که با یک اشتباه کوچک آن همه نوشتهء من در یک چشم به هم زدن از پیش چشمم نا پدید گردید. مانند آن بود که سوزنی در دریای گل آلودی افتاده است، دیگر نیافتمش و دلم به خودم سوخت. به ساعت که نگاه کردم چیزی گذشته از سه بود. با خود گفتم  این هم نتیجهء سروکارداشتن  با این صندقچهء جادویی در این پیرانه سر!اگر با نوک آهنی می نوشتم شاید  چنین دردی نمی کشیدم. من هنوز با نیرنگ بازی های شیطان کمپیوتر آشنای درستی ندارم . چنین است که گاه گاهی با چنین مشکلاتی رو به رو می شوم. تا کنون میلی به من دست نداده است تا بار دیگر بر گردم به آن ورقپاره ها وبربنیاد همان گفتهء معروف که :« دیوانه غلط کند از سر گیرد» به باز نویسی دوباره بپردازم.  امید وارم تا روزی چنین شود. همین بخش را فرستادم جهت نشر تا قربانی یک شیطنت دیگر کمپیوتر نشود!

پرتو نادری

شهر کابل- سنبلهء 1390 خورشیدی

 

فکر می کنم که یک هفته یا چیزی کمابیش ازآمدن مجاهدان درشهر کابل می گذشت، به تعبیرخودشان فتح الفتوح شده بود! با این حال صدای شلیک گلوله های سبک وسنگین پیوسته به گوش می رسید. گویی شنیدن این صداها به بخشی از زنده گی شهروندان کابل بدل شده بود.وقتی این صدا ها، اوج می گرفتند اضطراب و دلهرهء خونینی درجان و روان مردم جاری می شد ومردم چنان رمه گان رم کرده ای ازاین گوشهء شهر به گوشهء دیگر آن می گریختند؛اما به هرجایی که می رفتند آسمان همان رنگ را داشت، رنگ دودی ، رنگ غبار، رنگ باروت و رنگ آتش...اما به هرجایی که می رفتند این گرگ هارجنگ بود که زوزه می کشید ورمه گان رم کرده را پریشان تر می ساخت.

خوب به یاد دارم هرشامگاه گوینده یی با پکول و دستمال درتلویزیون ظاهر می شد و استغاثه می کرد:« مجاهدان کرام، برای خدا فیر نکیند!» اما مجاهدان مانند آن بود که پنبهء بی پروایی درگوش کرده وبه چنین استغاثه های اهمیتی نمی دادند، کارخود را می کردند و خروس جنگی آنها روی دیوار ها و بام های افتخار پیوسته بانگ می زدکه:« منم آن پیل دمان ، منم آن ببر یله...»

 آنان  گذشته ازآتش گشودن های روزانه،هرشامگاهی فتح الفتوح خود را با آتش گشودن های دوامدارجشن می گرفتند! ازآسمان کابل آتش می بارید و درزمین خون جاری می شد! سرانجام  یک شب پروفیسور صبغت الله مجددی که رییس دوماههء حکومت انتقالی مجاهدان بود، ازتلویزیون و رادیو به همه کارمندان دولت پیامی فرستاد که خطری درمیان نیست وکارمندان دولت باید برکارهای خودبر گردند! این درحالی بود که نظام انتقالات شهری از کار افتاده بود. به همینگونه شبکهء بس های قراردادی که کارمندان دولت را انتقال می داد نیز فعالیتی نداشت.شهرسیمای عجیبی داشت.

با این حال کارمندان دولت از گوشه های مختلف شهر شاید پیاده فاصله های دوری را منزل می زدند تا به دفتر های خویش برسند. شاید شماری هم می خواستند بدانند که آیا می توانند به کارخود ادامه دهند یا نه؟ آنها پیاده راه می زدند واین دیگر به اقبال هرکسی پیوند می یافت که خانهء اواز دفتر کارش چقدر فاصله دارد.من درحصهء سوم خیر خانه زنده گی می کردم و انجمن نویسنده گان افغانستان درشهر نو بود. پیاده راه می زدم و مانند آن بود که ازهفت خوان رستم می گذشتم برای آن که گذشتن ازساحات زیر نفوذ هرتنظمی خود به مفهوم گذشتن ازسرزمین های بود که گویی شیپورجنگ در برابرهم نواخته اند.

مردم موج پشت موج رو به سوی شهر روان بودند. درجاده ها  موتری دیده نمی شد و اگرهم می بود مجاهدان برآن سوار بودند.مردم با دلهره و اضطراب راه می زدند، آن های که ریش داشتند؛اطمنان بیشتری داشتند و آنانی که ریش تراش بودند درهرگام اضطرابی داشتند تا مبادا مورد باز پرس مجاهدی قرار گیرند! کودک که بودم نمی دانم نخستین بار این بیت را از زبان چه کسی آموخته بودم:

ریشداران غم فردای قیامت نخورین

که گناه همه را کوسه به گردن دارد

به انجمن نویسنده گان که رسیدم ،دروازه بسته بود، لحظه ها یی پشت دروازه درنگ کردم ، تا درواز را گشودم، چشمانم به سی الی چهل تن ازجوانان تفنگداری افتاد که شاید درمیان بیست تا سی سال عمر داشتند .میز هایی را در کنارهم گذاشته بودند و در دوطرف میز ها چوکی ها  وکوچ ها را. با شور وهیجان با هم گفتگو می کردند، می خندیدند، بلند بلند.شاد و پیروزمند به نظرمی آمدند.انبوهی ازتفنگ های ماشیندار و شاژرهای پرازگلوله و بم های دستی  و راکت های سر شانه یی روی میزها انبار شده بودند.موهایی داشتند درازو خمیده تا روی شانه ها و ریش های انبوه و دراز دراز.پکول های زیره یی برسر،دستمالهایی بر گردن ولباس پلنگی بر تن و این همه برآنها سیمایی می داد که گویی ازدیار بیگانه یی آمده اند.

اندکی ترسیده بودم به سبب ریش تراشیده یی که داشتم  ودرشی که پوشیده بودم، هراسی داشتم که مبادا مواخذه شوم .سلامی دادم و رد شدم به سوی دفتررییس انجمن نویسنده گان، می پنداشتم که درچنین روزی باید دیگران نیزدرهمان جا باشند.

همین که از کنارآنان رد شدم سرعت گامهایم به سوی دفتر رییس انجمن بیشتر شد. می ترسیدم که مبادا یکی از آنان  صدا نزد که: برادرصبر کو! ولی چنین نشد. آنهامشغول خود بودند، شاید هم متوجه نشدند که کسی ازمقابل  آنان گذشت.

به دفتر رییس که رسیدم نفس راحتی کشیدم. پس از یک هفته روز ها و شب های دشوار که کسی را از کسی خبری نبود، همکاران خود را دیدم وشاد شدم.پویای فاریابی رییس انجمن، اکبرکرگر معاون انجمن، واصف باختری ، حمید مهروز و ضیای دستور پیشتر از من به انجمن رسیده بودند. آنها در میکرورویان زنده گی می کردند و نسبت به من فاصلهء کوتاه تری را راه زده بودند.وحشتی درسیمای هر یکی خوانده می شد، هیچ کسی نمی دانست که تا لحظهء دیگر چه خواهد شد! انجمن به باغ توفان زده یی می ماند. دروازهء دفتر رییس و الماری های آن شکستانده شده بود، چیزهای با ارزش دفتر به غارت رفته بود ازآن قالین بزرگ قیمتی خبری نبود همه چیز دردفتر او به غارت رفته بود تنها یکی دو پایه کوچ و آن میز سنگین ساخته شده از چوب چهارمغز.میدان انجمن پر بود ازاوراق رسمی، اسناد، کتابپاره ها مجله ها و شکست و ریخت دیگر...

بعد خواستیم تا به دفترهای خود سری بزنیم. من آن زمان مدیر مسُوول مجلهء ژوندن بودم، تا به دهلیز دفتر خود داخل  شدم، دروازهء دفتر چارپلاق بازبود، به دفتر چون در آمدم حالتی داشتم که هیچگاهی نخواهم توانست تا آن را بیان کنم؛ حالت من بیان ناپذیر بود، فکرکردم که خانهء من تاراج شده است.روی اتاق پر بود از ورقپاره ها، کتاب ها و مجله ها. میخکوب شده بودم، گویی به تندیسی بدل شده بودم و تنها چشمان وحشتزده ام بود که با هراس در کاسهء سرم گشت می زد و پیوسته تصویری بر می داشت از یک غارت و از یک چپاول و از یک بی فرهنگی. فکر نمی کردم که فرهنگ غارت این قدر بتواند بی رحم و گسترده باشد.

قالین بزرگ دفترم نبود، قالین بافته شده درآن سالهای  دور، زیبا و دل انگیز که گویی نمی خواستی روی آن پای بگذاری، آن را برده بودند، میزکوچک مجلس همراه با شش پایه چوکی ،رادیو، ماشین تیلفون؛ نوشت افزار روی میز، پرده ، کوت بند های پایه یی و چیز های دیگرهمه چپاول شده بودند. کتاب های قیمتی از روک های  الماری همه گان به یغما رفته بودند و کتاب های دیگر ریخته بر روی دفتر.

چند ماه از آن روز می گذشت که من عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان را به دست آورده بودم و بعداً به انجمن آمدم و درآغاز معاون نشریهء قلم بودم تا این که به حیث مدیرمسوُول مجلهء ژوندون به کار گماشته شدم.دوستی به این مناسبت برای من یک  سبدگل زیبای مصنوعی آورده بود  و آن را گذاشته بودم روی میز مجلس، در یکی ازگوشه های دفتر.در میان آن همه اضطراب  و اندوه ، یک بار متوجه شدم این سبد گل در وسط میز کار من  به گونه یی گذاشته شده است که گویی کسی خواسته است تا به مناستی آن را به من هدیه کند.خنده ام گرفت و با خود گفتم حتماً این غارتگرطناز شاید هنگام که این سبد گل را روی میزمی گذاشته گفته است :برای شما مبارک باشد! این گل ازشما و دیگر چیزها ازما!

صدای شرفه پای  به گوشم رسید و دیدم که تفنگدارجوانی که سیمای آرامی داشت وارد دفتر شد، چهره اش برایم آشنا می نمود و تصور کردم سالهاست که او را می شناسم؛اما چنین نبود نگاه هایش به هرسویی می دوید، گویی می خواست همه چیز را ببینید، جز من را، موجودیت من برای آو اهمیتی نداشت، خم شد کتابی را از روی دفتر برداشت و به ورق گردانی مشغول شد.

نمی دانم چه امری مرا بر آن داشت تا با او سرسخن را باز کنم. شاید چهرهء آرامش این  جرئت را به من داده بود. گفتم برادر! تا دیروز من در این دفتر کارمی کردم، آیا شما به دفتر کار ضرورت ندارید که چنین کرده اید؟ ظاهراً هیچ تغیری در سیمای او ازگفتهء من پدید نیامد؛ اما با آرامی و خونسردی به من گفت:« مدیر صاحب! یک چیزبرایت بگویم، پشت ای گپ ها نگرد، خوده جگر خون نکو، ای انقلاب است، انقلاب.»فکر کردم در پشت پردهء این سخنان آرام وخونسردانه تهدید بزرگی  وجود دارد. دیگر چیزی نگفتم، از دفتر که برآمدم ، نگاهی به پشت سرانداختم ،دیدم که او مشغول جدا کردن بعضی از کتاب ها از الماری های دفتر من است.

به دفتر رییس که برگشتم دیگران نیز آمده بودند؛اما همگان ناراحت.همه دفترهای وضعیت همگون داشتند.هر یکی فهرست ازاشیای  به غارت رفتهء دفتر خود را نوشت و به سید حاکم آریا رییس تحریرات تسلیم دادند. پویا فاریابی تصور می کرد که می تواند رد پای دارایی های گمشدهء انجمن را پیدا کند.تمام فهرست ها را سید حاکم آریا  تنظیم کرد و مهرگذاشت و پویا برآن فهرست دراز امضایی کرد و برد به کمیتهء حفظ امنیت کابل  یا چیزی شبیه همین نام. آن روزها داکترعبدالرحمن عهده دارد همین مقام بود.

می خواستیم تا دفتر را ترک کنیم  که پلنگی پوشی همراه چند تن دیگر که او را دنبال می کردند داخل دفترشدند.یکی از آن میان  به آن کسی که پیشا پیش دیگران قرارداشت اشاره کرده گفت:« قومندان صاحب جیلانی خان گفتند برویم کتی برادرها آشنا شویم» فرمانده جیلانی جوانی بود بلند قامت،لاغر اندام که شاید بیشترازسی سال عمر نداشت.اوتا همین که لب به سخن گشود، گفت:

«پیش ازاین که ما این جه بیاییم، جنبشی ها این جه آمده بودند، ای چیزا ره که بردن اونا بردن، انشاءالله دیگر یک خس هم بیجا نمی شه، خاطر شما جم  باشه.»ما همه گان دلشاد شدیم،هنوز چیزهای زیاد درانجمن باقی مانده بود. بدون شک این شادمانه ترین سخنی بود که آن روز شنیدیم.

فردا که برگشتیم دیدیم که جیلانی خان به راستی یک خس را هم بی جا نکرده است ؛اما در مقابل  تمام آن چیز های را برده است که دربازار قیمت و ارزشی داشتند.حالا فهمیدیم که فرمانده صاحب به گفتهء معروف می خواهد تا برف بام خود را به بام دیگران بیندازد. البته این سخن به این مفهوم نیست که لشکریان جنبش از چنین کارهایی نکرده بودند، نه بلکه آنها خود در این کاراستادان مجرب و نام آوری بودند.

چه کاری می توان کرد؟ چه کسی می تواند از فرمانده جیلانی بپرسد، که تو دیروزچنین می گفتی وامروز چنین کرده ای؟ هیچ کس از جان خود سیر نیامده بود،که چنین پرسشی را با اودرمیان گذارد! بازهم تهیهء فهرست چیز دزدید شده مهر وامضا و بردن به نزد داکترعبدالرحمن که باز هم خبری از آن سوی نیامد.

پویا بسیار سرگردان بود تا دست کم چیزهای را ازغارت نجات دهد،بخاری های تیلی جرمنی که در آن روزگارقیمت بلندی داشتند، هنوزسرجای شان بودند.انجمن شاید حدود پانزده پایه ازاین بخاری ها را داشت.یک روزپویا هدایت داد تا این بخاری ها را گرد آوری کرده و دریک اتاق جابه جا سازند ودروازهء اتاق را گران قفلی نهند.تا آن روزتنها چند پایه از این بخاری ها دزدیدی شده بود. تا بخاری ها دراتاقی گذاشته شد و قفلی  بردروازهء آن زدند، فردا که برگشتیم آن قفل وکلید پرانده شده بود و یک پایه بخاری هم سرجایش نبود.این بارهمراه با بخاری ها یخچال های آشپزخانه، چاینک های نکل ، قاشق پنجه ها، پطنوس ها،ظروف غذا خوری ودیگر سامان افزارآشپزخانه نیزغارت شده بود.پویا باز فهرستی تهیه کرد و برد همانجایی که فهرست های دیگر را برده بود.مانند آن بود که چنین فهرست هایی وچنین شکایت هایی درکان نمک می افتادند و خود به پاره نمکی بدل می شدند!

در کنار دفترمجلهء ژوندون کتابخانهء انجمن قرار داشت، چند هزارجلد کتاب داشت،  خوبترین وکمیاب ترین کتاب ها در آن گرد آوری شده بود.ازاین نقطه نظر کتابخانه یی بود غنی. اندک اندک دستبرد به آن کتابها نیز آغاز یافت. پویا درتلاش چاره برآمد، با فرمانده جیلانی درپیوند به اهمیت کتابها صحبت کرد و ازاو خواست تا کاری شود که کتاب هاغارت  نشوند. فرمانده جیلانی گفت: « من تنها یک کتاب را که خوشم آمده است گرفته ام وبس.» نام آن کتاب را هم نمی دانست، تنها می گفت که:«من پیروی طریقت هستم و آن کتاب که در همین باره بود، گرفتم.» معلوم می شد که او تا صنف شش یا هفت درس خوانده است و به اصطلاح چشمش به خط می چسبد.با این حال با آن سلوکی که جیلانی خان فاتح انجمن نویسنده گان! داشت کمتر می توانستی باور کنی که او پیرو طریقتی است.

به هر صورت موافقت  شد تا دروازهء شکستهء کتابخانهء انجمن ترمیم شده و بر آن قفل زده شود.پویا و جیلانی خان بر پارچه کاغذی امضا کردند و آن گونه که معمول  بود آن پاره کاغذ امضا شده را روی دو لبهء دروازه سرش کردند تا کسی بدون اجازه داخل کتابخانه نشود.جیلانی خان دراجرای چنین کاری چنان قیافتهء جدی  و صمیمانه به خود گرفته بود که فکر نمی کردی که دیگر آب از آب تکان بخورد.به گمانم پافشاری پویا فرمانده جیلانی  و یاران او را فهمانده بود که این کتاب ها هرکدام ارزشی دارد.گویا پویا بدینوسیله سنگ کم را به یاد بقال داده بود.

فردا که به انجمن آمدیم  پویا رفت تا ببیند که تعهد برجای مانده است یانه! دید که دروازهء کتابخانه به سوی اومی خند و شماری ازکتابها برده شده ،شماری هنوزدرقفسه و شمار دیگری هم ریخته بر روی کتابخانه. ناچار بازشمشیر برکشید  و به سید حاکم آریا دستور داد تا فهرست تازه یی از کتاب ها و چیز های غارت شده دراین فاصله را تهیه کند، بازهمان مهر وامضا ی همیشه گی وبردن به همان جایی که تا آخر هیچ  واکنشی ازآن ندیدیم.

در گذشته ها همین که کارمندان  کتاب حاضری خود را امضامی کردند یک راست می رفتند به دفترهای خود؛ اما حالا عادت عوض شده بود، کسی  به دفتر خود نمی رفت چون کاری وجود نداشت، همه گان گرد می آمدند به دفترسید حاکم آریا و یا هم به دفتر پویا فاریابی.همه تبادل اطلاعات بود،ازخبر های رادیو ها گرفته تا شنیده گی ها، رویداد، تحلیل ها، تبصره ها و پیشگویی ها و چیز های دیگری ازاین قماش.

ظاهراً رادیو های جهانی  و ازآن شمار رادیو بی بی سی ذهن و روان آموزش دیده گان و روشنفکر افغانستان را تسخیر کرده بود.حجت ها در پیوند به چگونه گی وضعیت همه از رادیو بی بی سی می آمد، فکر می کنم که درآن شب و روز بی بی سی پرشنونده ترین رادیو درافغانستان بود.

یکی از روز ها که به آنجمن رسیدم  موتری دیدم گران قیمت از همان موتر هایی که با آمدن مجاهدان درکابل  دیده می شدند، چند جوان مسلح بر دور و بر آن ایستاده ، پنداشتم که باید آدم مهمی به انجمن آمده باشد. به دفتر پویا که رسیدم دیدم که دیگران پیشتر از من آمده اند.آن روز دردفتر پویا مردی را دیدم با چهرهء آرام که برخلاف مجاهدان دیگر،پکول سپیدی برسرداشت. سلام دادم و قولی ،نمی دانم پویا بود و یا هم واصف باختری که مرا به اومعرفی کرد،جایی نشستم و آن مرد به سخنان خود ادامه داد و درجریان سخنانش فهمیدم که او کسی است به نام داکترعبدالحی الهی که درشورای نظارعضویت دارد.

به آرامی صحبت می کرد، سخنانش از وزنهء علمی  و فرهنگی برخوردار بود، مرد کتاب خوانده یی به نظرمی آمد.چیز های نوشته و در زمینه های هم می خواهد دست به ارائهء نظریاتی بزند. بعداً او شبانه ها در تلویزیون رشته بحث هایی را در پیوند به معارف اسلامی به پیش می برد و به زودی درحلقات علمی و فرهنگی کابل ازشهرتی بر خوردار شد.

او دراین دیدار، به گونه یی به ما فهماند که درآینده انجمن نویسنده گان افغانستان، انجمن ژورنالیستان و اتحادیهء هنرمندان زیر نظراو کارخواهند کرد.درآغازما پنداشته بودیم که  اوجهت حل  مشکل انجمن امده است.دردل خود شاد بودیم که فرستادن آن همه فهرست اجناس غارت شده و شکایت های پی در پی نتیجه یی به بارآورده است. تصور کردیم که او آمده است تا وضعیت را بررسی کند و این همه مشکلات را از سر راه انجمن بر دارد ؛ ولی ازسخنان او دریافتیم که چنین نیست و ظاهراً او خبر ندارد که درانجمن نویسنده گان افغانستان چه می گذرد.او آمده بودتا ازانجمن دیدن کند و با کارمندانش معرفی شود.

با وجو آن درپایان سخنان او،ما هرکدام آغاز کردیم به بیان مشکلاتی که گریبان انجمن را گرفته بود واین که همه روزه، دارایی های انجمن در پیش چشم ما تاراج می شود و کسی نیست تا جلو این تاراج بیرحمانه را بگیرد.این سخنان همه اش با لحن انتقادی بیان می شد درحالی  که درآن روز ها هر نوع انتقادی می توانست اتهام ملحد و کافر بودن را در پی داشته باشد.همان گونه که هر انتقادی برحکومت دست نشاندهء شوروی سابق اتهام« ضد انقلاب» را در پی داشت و گاهی هم کار به شکنجه و زندان می کشید.با این حال او ظاهراً خمی  به آبرو نیاورد و آن همه انتقاد ها را پذیرفت و همه را برگردن ناآگاهی فرهنگی گروهی انداخت که انجمن را قبضه کرده بودند.داکترعبدالحی الهی قول داد که چارهء این کار را می کند و ما بسیار خوشحال شدیم.

 هنگام خدا حافظی با او از دفتر برآمدیم. موتر او در نزدیکی دروازهء انجمن درکنار تفنگداران پلنگی پوش توقفکرده بود. اوابتدا سوی تفنگداران رفت و به نرمی شروع کرد به سخن گفتن با آنان. دیدیم که با فرمانده جیلانی گوشه شد وهردو رفتند تا آن سو تر،شاید نمی خواست تا ما بدانیم که اوبه جیلانی چه دستورمی دهد.سخنان او به فرمانده جیلانی زیاد دوام نکرد ،الهی برگشت و به ما اطمنان داد که:« من به برادران تا کید کردم که متوجه همه چیز باشند و دیگر چیزی نمی شود، شما خاطر جمع باشید!»

ما هم خاطر جمع راه های دور و نزدیک را پیمودیم و رفتیم به خانه های خود.ازچندی بدینسو فرمانده جیلانی یک عراده موتر تیوتای ترپالی پیدا کرده بود.این موترهمه روزه پشت دروازهء انجمن متوقف می بود.بعد دریافتیم که این موترجهت انتقال دارایی های  انجمن تدارک شده شده است. چون همه روزه ما ازانجمن می برآمدیم ،دارایی های غارت شدهء انجمن به وسسلهء همین موتر به جایی که آن ها می خواستند انتقال داده می شد.

فردای آن روز چون به انجمن آمدیم مانند آن بود که سیلابی ازانجمن گذشته است .انجمن به باغچهء سیلاب زده یی می ماند.کمترچیزی سرجایش باقی مانده بود.این بارحتی دستگیرو قلفک دروازه ها، قندیل ها، سیم های برق، دست شویی ها کتابهای کتابخانه، میز ها، چوکی های به اصطلاح چرخکی،الماری های فلزی، کوچ های باقی مانده ودریک جملهءکوتاه همه چیزراغارت کرده بودند.زحمت زیادی کشیده بودند! تا آن همه چیز برای شان حلال شود. باید تمام شب ییدارخوابی کشیده ومشغول غارت بودند، درحالی که ما با ترنم شلیک های مقدس آنان آرام خوابیده بودیم.خوب ازقدیم گفته اند که:«نا برده رنج گنج میسر نمی شود.» آنها آن شب رنج فراوانی کشیده بودند تا آن همه گنج را از انجمن نویسنده گان افغانستان فراچنگآورند و تا شفق داغ آن همه را با آن تیوتای ترپالدار ببرند به جایی که خود می خواستند .

با این همه انبوهی ازچوکی های آموزشگاه کانون انجمن نویسنده گان جوان، چوکی های که دربرگزاری سیمینارها ونشست های شعرخوانی از آن ها استفاده می شد، روی چمن انجمن، درمقابل دفتررییس انجمن انبارشده بودند. شاید انتقال آنها به وسیلهء این موترتیوتای ترپالدار امکان پذیرنبود و به موتر بزرگتری نیاز بود. شاید هم با این کار، به گونهء نمادین خواسته بودند تا به پویا و دیگر کارمندان انجمن بفهمانند که: نگاه کنید ما آن چیزی را انجام می دهیم که دل ما می خواهد و پروای گپ وسخن کسی را نداریم.حتی اگر پکول سپید هم در سر داشته باشد. زور تان در کمر تان!!!

پس از دیدار داکترالهی رویهءفرمانده جیلانی با انجمن بسیارتغییرکرده بود.درگذشته دست کم، اموال غارت شده را شبانه انتقال می دادند؛ولی پس ازآن، این کار را روزانه و هر زمانی که می خواستند انجام می دادند.ما ازاین تغییر رویهء فرمانده جیلانی درهراس بودیم. برای آن که او هرکاری می کرد، هیچ مرجعی نبود تا ازاو پرسشی کنید.تا به انجمن می رسیدیم مانند آن بود که دیگر ما همه گروگان او ومردان تفنگداراوییم.

فرمانده جیلانی تا پیش از این روزبا اکبر کرگرو واصف باختری با نوع احترام برخورد می کرد؛ اما این دو حتی از این احترام و خلوص نیز می ترسیدند.او پاره یی ازکار روایی های خود را به کرگرقصه کرده بود که گاهی کرگر جرئت می کرد و ازقصه های او چیز هایی به ما می گفت که به گفتهء معروف ازخنده روده برمی شدیم.

پویا را ازهمان آغازبد می دید و روز تا روز نفرت اونسبت به پویا فزونی می یافت.باری به واصف باختری گفته بود که:« به ای رییس تان ،به ای خشکک بگو که خوده بسیارای طرف و اوطرف نزنه که یک دفه اگه جلالی شدم باز خدا می دانه....»

به راستی هم که پس ازدیدارداکتر الهی ازانجمن، فرمانده جیلانی پوستین را چپه پوشیده بود و ما همگان از او می ترسیدیم.او حتی زمانی که درداخل انجمن این سو وآن سو می رفت شماری ازپلنگی پوشان تفنگدار نیز به دنبال او می بودند.دردفتر رییس هم که می  آمد همینگونه می آمد.

ظاهراً فرمانده جیلانی و یارانش ،نخستین گروهی بودند که انجمن را به گفتهء خودشان فتح کرده بودند و خود را وابسته به اتحاد اسلامی می دانستند.فرمانده جیلانی را ازشراب بدش می آمد واما حشیش را آمده از بتهء فقری می دانست.درجریان جستجوی اتاقهای انجمن اتفاقاً دو شیشه شراب هم یافته بود.این که این شیشه های شراب چه شده بودند چیزی نمی گفت؛ ولی پیوسته می پرسید که درانجمن چه کسی شراب می نوشد! همه گان چنان بید می لرزیدند و هرکسی هراس ازآن داشت که مبادا این طوق نفرین برگردن او بیفتد!روزی من و یکی دوتن دیگر ازهمکاران که جیلانی خان را خوش هوا یافتیم به نوعی برایش فهماندیم که دارایی های انجمن باید نگهداری شوند برای آن که نظام مجاهدان نیز به چنین انجمنی نیاز دارد! جیلانی خان خندید و خندید و درآخر گفت:«شما کمونیست ها می گفتید که انقلاب یک عمل بنیادی وکیفی است،حالا ماهم بنیاد شما را کنده ایم و کیف کرده ایم. فرمانده بازهم خندید و خندید.» ما هم چارهء جز خندیدن نداشتیم.

فرمانده جیلانی رها دادنی نبود با نوع استهزا ادامه داد که:«شما هم خوش حالید که شاعر و نویسنده هستید! چند روزصبر کنید که استادان از پشاور بیایند تا شاعری را به  شما یاد بدهند که  شما نمی توانید شاگرد آنها هم باشید.»می گفتیم پس این میز ها و چوکی ها را نگهدارید برای  آن استادان! می گفت:« آن قدر میز و چوکی از پاکستان بیاید که شما حیران شوید و دراین جا، جایی برای آن ها نباشد، فامیدی جان برادر!»

نیاز به صبردراز نبود ازهمان روزهای نخست شماری از پشاور و جا های دیگری به نام نویسنده وشاعر آمده بودند؛ولی درمیان شان کسی که درزمینه آفرینش های ادبی سرش به تنش بیرزد دیده نمی شد.با آمدن آنها بحث شعر جهادی همه جا پیچید  و شاعران و نویسنده گان را به دوسته دردو انتها دسته بندی کردند، شاعران جهادی یعنی شاعران برگشته از پاکستان و شاعران کمونیست یاد ملحد! یعنی شاعران مانده در کشور.سکه برگشته بود، چون دردوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز،حاکمیت شاعران به دو سته تقسیم شده بود. نخست شاعران انقلابی، یعنی شاعران وابسته به حزب و دستگاه حاکم؛ دو دیگر شاعران ارتجاعی،یعنی شاعران که موافق با اندیشه های حزب و حاکمیت شعر نمی سرودند.

شاعران وابسته به تنظیمهای جهادی هنوز درپشت دیوار اوزان عروضی می پلکیدند ، توان آن را هنوز نداشتند تا سمند خیال را آن سوی دیگردیوار بجهانند و فکر می کردند که در آن سوی این دیوارچیزی وجود ندارد ، درحالی که در آن سوی  فراخی بود و عرصه بود و معنی. چندی نگذشته بود که حملاتی برضد شاعران و نویسنده گانی که شعرسپید و یا شعر در اوزان آزاد عروضی می سرودند ،آغاز شد و نهایتاً این حکم صادرگردید که شعر نیمایی شعر کمونیست هاست. کاروان سالار چنین دیدگاههای داکتر محی الدین مهدی بود که چنان رستمی همه گان را به آورد گاه می خواست.آوردگاه او کناره های رود هیرمند نبود ؛بلکه روزنامهء دولتی انیس بود که هرازگاهی درآن گفتگویی می کرد و نیمایی سرایان و سپید سرایان را به آوردگاه فرا می خواند.من به یکی های اوگفتگو پاسخی نوشتم ودر روزنامهء صبح امید به نشر رساندم .بدینگونه ادبیات افغانستان درآن روزگار در دو صف مشخص قرار گفت.یکی ادبیات دولتی مجاهدان، دودیگر ادبیات اعتراض و مقاومت که بارسنگین آن را شاعران و نویسنده گانی بردوش می کشیدند که همین جا درسرزمین خود باقی مانده بودند وگویا افتخار! زیستن درزیر چتر هیچ یک ازتنطیمهای جهادی، در پشاور را نداشتند!

در بهار 1375 خورشیدی گرد هم آیی بزرگی ادبی  به مناسبت سال نو در هوتل انتر کانتیننتال کابل راه اندازی شد، گردانندهء این گرد هم آیی عبدالقیوم ملکزاد یکی از شاعران جهادی برگشته از پشاور بود.دراین گرد هم آیی چه ازشاعران وابسته به تنظیمهای جهادی و چه از شاعران دیگر اندیش دعوت شده بود تا سروده های خود را ارئه بدارند.  شعرهای زیادی  به زبانهای فارسی دری ، پشتو و ترکی ازبیکی خوانده شد. قرار بودتا برای سه تن ازشاعرانی که بهترین شعر را ارائه کنند جوایزی نیز داده شود. در رابطه به ارزیابی شعر های خوانده شده، شیوهء  تازه یی ارائه شده بود و آن این که برای هریک از اشتراک کننده گان ورقهء ارزیابی داده شده بود تا شعر های خوانده شده را ازجهات گوناگون ارزشیابی  کنند. بعداً از روی نمرات مجموعی داده شده به وسیلهء اشتراک کننده گان نشست، برنده گان مشخص می شد؛اما جایزه یی داده نشد و دلیل  آن هم چنین بود که سه شعر بر گزیده  به وسیلهء اشتراک کننده گان، از شاعران غیرجهادی  بود. شاعران برگشته از پشاوراقبالی نیاورده بودند. چنین بود که خاموشانه از کنار این مساله گذشتند.

بعداً این زمزمه ها همه جا به گوش ها می رسید که اولیای امورمجاهدان پس از این گرد هم آیی ادبی، گفته بودند که شعر را بگذارید به همین کمونیست ها.منظور ازاین کمونیست ها همان شاعرانی بودند که عضویت تنظیم های جهادی را نداشتد و در سرزمین خود مانده بودند، نوشته  بودند وسروده بودند و نگذاشته بودند که این آتش مقدس خاموش شود.

روز ها همین گونه می گذشت، کاری در انجمن نبود و نمی دانم چرا درچنان وضعیت خطرناکی ما همه روزه پای پیاده از راه های دوربه انجمن می آمدیم و به گفتهء مردم روز گمی می کردیم.هر روزی که می گذشت، انجمن فقیرترمی شد، فرمانده جیلانی گل های دیگری را به آب می داد. اتاقهای ازاثاثیه خالی شده بودند. هیچ روشنایی در راه نبود.نمی دانستیم که چگونه می توان جلواین همه تاراج و غارت را گرفت. شکایات و فهرست های سپرده شده به آن کمیتهء امنیت هیچ تاثیری در پی نداشت. شاید بر ما خندیده باشند که ما در چه حالیم و شما در چه حال!

حقوق ماهوار به موقع آن نمی رسید.کارمندان گرسنه مانده بودند.جنگ ها روزتا روز دامنهء بیشتری پیدا می کرد.جنگ های سنگینی درغرب کابل درمیان اتحاد اسلامی  به رهری سیاف و حزب وحدت اسلامی به رهبری  مزاری رخ می داد. این دوحزب در حقیقت با راه اندازی چنین جنگ هایی دو قوم پشتون وهزاره را در برابرهم قرار داده بودند. چون هر دو حزب بیشتر پایهء قومی داشتند. تا درآن جا صدای  تفنگ در میان آن ها  بلند می شد، فرمانده جیلانی همراه با یارانش آستین بر می زدند و تفنگ ها را بر می داشتند و می رفتند در چها راه مقابل انجمن و بعد  آن جا هر چه  هزاره یی چه پیر و چه جوان می گذشت، می گرفتند و می  آوردند به انجمن و دراتاقی اسیرشان می کردند. بعداً این اسیران بی گناه را یا در بدل  پول آزاد می کردند و یا هم معاوضه می شدند در بدل اسیرانی که حزب وحدت از پشتون ها می گرفت...

 

 

زمستان 1389 خورشیدی

شهرک قرغه - کابل

..........................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin