Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

الحاج اسرار خواجه

محاسن سفید

پشنهاد به مادران داغدیده و رنج کشیده و زنان تحصیل کرده افغانستان

نصف پیکر جامعه کشور مامنحیث انسان از مادران و خواهران متشکل است این که در بطن خود طفل را از خون خود تغذیه در تربیه و رشد استعداد کودکان سر سپرده فعال اند درک عشق ناب مادری به فرزندش به معنی مادر گفتن نسبت وجائب انسانی در تامین عدالت با ارزش های معنوی منزلت ان در جامعه است علاوتا مادران برای بهتر آسایش انسان ها در جامعه در تولیدات نعمات مادی و رشد اقتصاد سهم ارزنده دارند با تاسف یک تعداد محدود تعلیم یافته زنان را دولت در جریان بیست سال طور نمایشی در نهاد های سیاسی نصب نموده اند چنانچه در تشکیل پارلمان در قانون حضور زنان را محدود ساخته اند بائیست نصف پارلمان را زنان تشکیل بدهد در مدت اضافه از ده سال حاکمیت محترم کرزی به ارتباط حقوق زنان گلو پاره می کرد از این که برادران ناراضی اش خفه نشود روی بی بی خانمش را از طریق رسانه هیچ کسی ندیده این قلم از چشم دید خود در انتخابات صدر اعظم در یک کشور پیشرفته بعرض برسانم در انتخابات صدراعظم چند حزب اشتراک داشتند ساعت هشت صبح رای گیری اغاز شد ساعت ده شب نتیجه اعلان گردید فردا حزب موفق جلسه رهبری حزب را دایر از جمله هیئت رهبری یک زن را بحیث صدراعظم معرفی فعلا همان زن موفق ترین خدمت گذار جامعه کشورش است.

لازم دیده می شود مادران و خواهران تعلیم یافته وطنم بر ادبیات و فرهنگ سیاسی خود را آراسته سازند تا بدرهر کس و نا کس برای کاریابی مراجعه نکنند بهتر است با دیدگاه وسیع در پرتو علم و خرد رقابت های زنانه را نادیده گرفته یک حزب را مؤسس شان نام گذاری نماید حزب (...........اسلامی ) وزارت زنان را موکلف سازید تا در تشکیل حزب فعال گردیده به نظر من برنامه و اساسنامه حزب را روی اندیشه و اموزه های بی بی خدیجه و فاطمه زهرا و غیره زنان مبارز که در صدر اسلام در زمان حیات پیامبر حضرت محمد(ص) با ایشان کار و پیکار نمودند اساس گذاری نماید شورا های زنان ولایات منحیث سازمان های حزبی و همچنان در ولسوالی های کشور شورای زنان ایجاد نمایند از زنان سرمایه دار کشور های خارجی حمایت مالی بدست اورند کشور های مترقی از حزب شما حمایت می نمایند با سازمان دهی سالم و خردمند صفوف شما سراسری کشور را در برمی گیرد در انتخابات نهادهای سیاسی و خدماتی حزب شما موفق ترین حزب خواهد بود رهبری حزب شما می توانند اشخاص با فهم و دانش را در رهبری دولت تعین و نظارت نمائید با تشکیل حزب شما مادران و خواهران تعلیم یافته اراسته با دانش چه نوع نواوری می نمایند مختار اند از توضیحات بیشتر این قلم عاجز است منظور صرف رسیدن به حقوق حقه تان می باشد بدانید زعامت امروز دولت صرف بدست اوردن قدرت و ثروت اند.

با عشق کور به سوی نامردان مرو دیگر   -  

با خود بنگر و جهان نو بیافرین

.....................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف  عباسی

وحدت ملی و همبسته گی

ای فرزندان غیور و نامور کوه پایه های پرهیبت و حماسه ساز تأریخ، ای دلیر مردان هزاره، تاجک، پشتون، ازبک، ترکمن نورستانی و بلوچ که همه در آزمون های گوناگون پیروز و سربلند برآمدید!

من منادی ام که از بستر مریضی با درد و سوز و گداز می گویم که من به شهامت، شجاعت، خرد و فراست شما ایمان دارم، و یقین کامل دارم که نیروی خلاقۀ ملی شما مثل هر ملت جهان توان مندی تغییر بهبود حال داشته و ممثل واقعی حاکمیت ملی و رهایی از جمیع اسارت ها است.

این ندای من شعار نیست، هورا نیست و نعرۀ تکبیرهم نیست بلکه فریاد قلب افگاریست که با تمام بیچارگی شاهد فروپاشی سقفی ام که نیاکان ما به قیمت خون های پاک خود آن را اعمار و افتخار آزادگی به آن بخشیدند. و من و تو به نام ملت افغان در زیر آن تا حال به افتخار و سربلندی زیستیم.

ندای من توأم به تضرع برخاستن، شکستن، ریختن، ویرانی و قتل و قتال نیست، که همه را تجربه کردیم، ندای من قیام و به پا خیزی است بر بنیاد وحدت ملی و هم بستگی صادقانه و بی شایبه که فراموش کردن خود به خاطر افغانستان عزیز باشد.

خرد و فراست، تعقل و دانش باید انگیزه های مقدم این تحرک باشد. مگذار که دشمنان، نفاق و شقاق و متلاشی شدن خانۀ مشترک ترا جشن گیرند و سگان پروردۀ دم درب شان از این حال اسفناک برای بقای قدرت خود بهره برداری نمایند و لو که از قوم خودت باشد.

من برایت می گویم که وطن به سوی تباهی و نابودی قهقرایی روان است. این صلح پالی و بحث های این جا و آن جا دام های تزویری بیش نیست و بر حلقه های زنجیر اسارت دور گردن من و تو می افزاید.

برخیز و بیدار شو و چشمانت با دستان تعقل بمال و روشنی واقعیت ها بنگر.

والله که هیچ خارجی مسلمان و غیر مسلمان در فکر رهایی تو از این منجلاب باشد. تو استی و فقط تو استی، ای دختر و پسر افغان که توان درهم شکستن این طلسم ننگین اسارت داری.

از خواب غفلت برخیز و راه آزاده گان خردمند پیشه کن و بی تفاوتی را کنار بزن ودر حلقۀ کثیف تفرقه ها که دسایس دشمنان است مه پیوند و وطنت نجات ده.

این است ندای کهن سال عاشق دل سوختۀ وطن از بستر ناجوری.

..........................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

داد خواهی و داد گستری

در شعر پارسی دری

داد خواهی، پند و اندرز حکیمانه و شناخت هستی برای بهتر زیستن و باهم زیستن، طیف گسترده‌یی مضمون و محتوای شعر پارسی دری را می‌سازد.  این جا از این روزنه نگاهی داریم به شعرچند تن از بزرگان شعر پارسی دری که پی‌گیری این موضوع در شعر همه شاعران بحثی خواهد بود بسیار دراز دامن که به سال‌ها پژوهش گروهی نیاز دارد.

زیستن در داد و مبارزه بر ضد بیداد، از دغدغه‌های همیشه‌گی انسان است. انسان تا زیسته، در هوای عدالت زیسته است و تا زنده‌گی به سر می‌برد در هوای رسیدن به عدالت و زیستن در عدالت است. از این نگاه انسان همیشه موجودی است دادخواه.

او حتا در برابر خود نیز دادخواهی می‌کند، چنان‌که گاهی از نفس اماره به نفس لوامه و به نفس مطمینۀ پناه می‌برد و از شر نفس اماره به دادخواهی بر می‌خیزد. شاید نتوان انسانی را تصور کرد که پس از اجرای کار ناروایی به سرزنش وجدان گرفتار نیامده باشد. اگر کسی خود را فارغ از هرگونه سرزنش وجدان بداند، می‌شود در انسان بودن او شک کرد که انسان تنها غریزه نیست. آن چیزی که انسان را از دایرۀ تنگ وسیاه غریزه بیرون می‌کند، معنویت اوست، وجدان اوست و خرد اوست و آن تاج کرمنای اوست که خداوند بر سر او نهاده است. با هرکار ناروایی انسان به وجدان خود پناه می‌برد ملول و سر افگنده می‌شود و از شر نفس اماره به داد خواهی بر می‌خیزد. چنین است که به سرزنش وجدان گرفتار می آید. همان چیزی که در میان مردم به نام عذاب وجدان شناخته شده است.

رودکی سمرقندی بزرگ‌ترین مردانه‌گی و آسایش را در آن می داند که انسان بر نفس امارۀ خود حاکم باشد و بر دیگران یاری رساند.

گر بر سر نفس خود امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده‌یی بگیری مردی

در گام دیگر وقتی زنده‌گی انسان تهدید می‌شود، و زورمندان حق او را می ربایند، او به قانون و مجریان قانون پناه می‌برد و به دادخواهی بر می‌خیزد و نظام باید او را به داد برساند؛ اما پیوسته چنین نیست که مجریان قانون دادخواهی را به داد برسانند؛ برای آن که در درازی تاریخ دست‌گاه‌های حاکمه بیشتر پاس‌دارا جای‌گاه زورمندان بوده است.

پناه بردن انسان به درگاه خداوند خود گونۀ دیگری از داد خواهی است. انسان آن گاه که در رسیدن به حق خود نا امید می‌شود، زورمندان بر او می‌تازند و مجریان قانون از او حمایت نمی‌کنند. آن‌گاه به خداوند پناه می‌برد و دادخواهی می‌کند و می‌خواهد تا خداوند او را به داد برساند. باورمندی انسان به عدالت خداوندی و روز بازپرس بزرگ‌ترین روزنۀ امیدی است که انسان در روشنایی آن توانسته است تا پیوسته کوله بار سنگین دشواری‌های زنده‌گی را بردوش کشد و به امید روز بازپرس و عدالت خداوندی شکیبایی پیشه کند. به گفتۀ فردوسی

ستا‌نندۀ داد آن کس خداست

که نتواند از پادشاه داد خواست

هیچ تردیدی نخواهد بود که بگوییم تمام حرکت‌های انقلابی و تحول طلبانۀ انسان‌ها در درازای تاریخ گونه‌یی از دادخواهی گروهی مردم بوده است؛ اما با اتکاه به شیوه‌های خشونت بار. قیام سپارتاکوس در آن سوی سده‌های دور یک قیام دادخواهانه است، برای آن که نمی‌خواهد در یک مبارزۀ خونین گلادیاتورها کشته شود و یا هم کس دیگری را بکشد، تا برده‌داران بخندند و از جان دادن آن‌ها لذت ببرند.

دادخواهی راه رسیدن به داد است، برای آن که باهم زیستن و بهتر زیستن و در صلح و دوستی زیستن، بدون داد و داد گستری نه پایه‌یی دارد ونه هم ریشه‌یی. منازعه‌ها وجنگ‌ها همه از خط بی‌عدالتی بر می‌خیزد. بی‌عدالتی که از میانه بر خیزد، دیگر چیزی برای جنگ و منازعه باقی نمی‌ماند. حافظ ما را به نشاندن نهال دوستی رهنمایی می‌کند تا زنده‌گی ما همیشه چنان بهاران سبز و خرم باشد.

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی بر کن رنج بی شما آرد

 یا جای دیگر آسایش دو گیتی را در مروت و مدارا با دوستان و دشمنان می‌داند.

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در شعر کلاسیک پارسی دری شاید کمتر شاعری را بتوان یافت که به موضوع داد و دادگری نپرداخته باشد. فراخوان شعر پارسی‌دری برای باهم زیستن و بهتر زیستن پیامی است برای همۀ بشریت که از این نقطه نظر شعرپارسی می‌تواند در میان شعر جهان جای‌گاهی بسیار بشکوه، بلند و افتخار آمیزی داشته باشد.

شیخ سعدی وقتی به انسان نگاه می‌کند، ماهیت انسان را در نظر دارد نه رنگ او را، نه زبان و دین و آیین او را. برای آن که همه‌گان از یک گوهر آفریده شده اند و همه گان بنده‌گان خداوند اند. درد یک یک انسان درد همه انسان ‌هاست. نجات یک انسان نجات یک جامعه است و کشتن یک انسان کشتن یک جامعه.

بنی آدم اعضای یک دیگر اند

که در آفرینش ز یک جوهر اند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دیگر عضو ها را نماند قرار

نگاه سعدی به امیران و شاهان چنان است که پیوسته آن‌ها را به داد و دادگری فرامی خواند. او می‌گوید شاهان مردم آزار را مرگ بهتر تا زنده‌گی.

ای زبردست زیر دست آزار

گرم تاکی بماند این بازار

به چه کار آیدت جهان داری

مردنت به که مردم آزاری

امروزه میزان نیرومندی یک دولت را وابسته به میزان حمایت و پشتی‌بانی مردم از آن دولت می دانند. یعنی هرقدر این حمایت بیشتر باشد، آن دولت از نیرومندی بیشتری برخوردار است و بر عکس آن. البته هیچ دولتی نمی‌تواند پشتی‌بانی مردم را بدون داد گستری و بدون تامین عدالت اجتماعی به دست آرد.

 سعدی مردم را ریشه‌های اصلی درخت دولت می داند و به شاهان هش‌دار می‌دهد که متوجه تازه‌گی و استواری این ریشه‌ها باشند ورنه درخت دولت شما فرو می افتد.

برو پاس درویش محتاج دار

که شه از رعیت بود پاس‌دار

رعیت چو بیخ اند و سلطان درخت

درخت ای پسر باشد از بیخ سخت

دل زیردستان نباید شکست

مبادا که روزی شوی زیر دست

با استبداد هیچ گونه نظامی را نمی توان استوار نگه داشت، در ادبیات کلاسیک ما پیوند مردم و شاهان را پیوسته با استفاده از تمثیل گوسفندان و شبان بیان کرده اند. این  تمثیل برخاسته از همان فرهنگ سیاسی دوران مال‌داری و قبیله‌یی است. سلطان اختیار کامل دارد که با مردم چگونه رفتاری می‌کند، همان‌گونه که شبان می‌تواند هرگونه رفتاری با گوسفندان‌ خود داشته باشد. سلطان برای مردم پاسخ‌گو نیست وبالاتر از ارادۀ او آراده‌یی وجود ندارد. او هم قانون می‌سازد و هم آن را اجرا می‌کند. همان‌گونه که شبان یا صاحب رمه می‌تواند رمۀ خود را به هر سویی و به هرجایی بکشاند، بفروشد، یا بکشد. رمه‌گان باید به دنبال او راه بزنند و تا آن جا می‌توانند آزاد باشند که او می‌خواهد.

مفهوم رعیت در همین دوره است که وارد ادبیات سیاسی می‌شود. یعنی سلطان همان شبان است و مردم همه همان رمه گان. با این همه شبان این مسوُولیت را دارد که  گوسفندان را از چنگ و دندان گرگان نجات دهد و برای شان چراگاه‌های خرم و چشمه‌های گورارا فراهم سازد، اما همیشه چنین نیست. این شبان گاهی خود همان گرگ است و هرگونه که بخواهد گوسفندان را می درد. بدبختی گوسفندان آن گاه چند برابر می‌شود که گرگی در جامۀ شبانی اختیار گوسفندان را در دست گیرد. این تمثیل همان پادشاه یا سلطان بی‌دادگر است که پیوسته بر رعیت خود بیداد روا می‌دارد.

 به گفتۀ سعدی امیران و شاهانی که بر مردم استبداد روا می دارند و دل آنان را می آزارند، در حقیقت ریشۀ پادشاهی خود را برمی کنند.

نکند جور پیشه سلطانی

که نیاید زگرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افگند

پای دیوار ملک خویش بکند

گفته اند هرملتی سزاور آن دولتی است که بر آن حاکم است. سخنی که این روزها بسیار تکرار می‌شود؛ اما سعدی چنین چیزی را یک امر خداوندی می‌داند. او سلطان بیدادگر را خشم خداوند می‌خواند که بر قومی فرود آمده است.

به قومی که نیکی پسندد خدای

دهد خسرو عادل و نیک رای

چو خواهد که ویران شود عالمی

کند ملک در پنجۀ ظالمی

سگالند از او نیک مردان حذر

که خشم خدای است بیداد گر

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش

مروت نباشد بدی با کسی

کزو نیکویی دیده باشی بسی

آسایش و سعادت یک امر فردی نیست، بلکه یک امر جمعی است. در یک خانوادۀ بدبخت هیچ فرد خانواده نمی‌تواند خوش بخت باشد. به همین گونه که در جامعۀ که سرطان بدبختی در تار و پود آن دویده است هیج خانوادۀ نمی‌تواند احساس خوش‌بختی کند. وقتی شیون از خانۀ هم سایه بلند است تو نمی‌توانی در آسایش بخوابی یا آبی از گلویت به گوارایی بگذرد. پس به گفته سعدی باید خوش‌بختی‌ها را همه‌گانی ساخت، اگر در جای‌گاه بلندی ایستاده ایم، باید دستی دراز کنیم و افتاده‌یی را دست گیریم که نیک بختی همین است، در دوستی و یاری با دیگران.

نخواهی که باشد دلت دردمند

دل دردمندان برآور زبند

رۀ نیک مردان آزاده گیر

چو ایستاده‌ای دست افتاده گیر

پایان بخش نخست.

روایت است که باری در بغداد آتش سوزی انبوهی به میان آمد و نیمۀ شهر در آتش سوخت. عارفی نیز در شهر دکانی داشت، چون احوال از او پرسیدند، شیخ خدا را شکر کرد که دکان مرا زیانی نرسیده است.

 گویند بعداً آن شیخ از این شکرگزاری بسیار پشیمان شد و پیوسته می‌گریست و می‌گقت: پیوسته به دربار خداوند دست نیاز و زاری بر می‌دارم  و می‌خواهم شانه هایم را از بار گران شرم‌ساری آن شکر گزاری سبک سازد؛ اما حس می‌کنم بار گران آن شرم‌ساری هنوز روی شانه هایم سنگینی می‌کند، برای آن که چگونه می‌توانستم شکر به جای آورم در حالی که نیمۀ شهر سوخته بود. سعدی این جا نیز سعادت را یک امر همه‌گانی می‌داند که در تنهایی نمی‌توان به آن دست یافت.

نخواهد که بیند خرمند، ریش

نه برعضو مردم نه بر عضو خویش

پسندی که شهری بسوزد به نار

و گرچه سرایت بود برکنار

توان‌گر خود آن لقمه چون می‌خورد

چو بیند که درویش خون می‌خورد

 شاهان با دادگری است که می‌توانند کشور را در امن نگه دارند. فردوسی در شاهنامه از شاهان می‌خواهد که جز به دادگری کاری نکنند که با دادگری می‌توانند، جهانی را زیر نگین داشته باشند.

تو آنی که گیتی بجویی همی

چنان کن که بر داد پویی همی

تو گر دادگر باشی و پاک دین

زهرکس نیابی به جز آفرین

اگر دادگر باشی و سر فراز

نمانی و نامت بمانت دراز

 شاهان بیدادگر نه تنها در این جهان با نفرین و نکوهش مردم رو به رو اند؛ بلکه در نزد خداوند نیز سرانجام بدی خواهند داشت. یعنی چنین شاهانی نفرین شده‌گان هر دو جهان اند! هم مانده از مردم و هم مانده از خداوند!

همان شاه بیداد گر درجهان

نیکوهیده باشد به نزد مهان

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

استواری وپای‌بندی به پیمانی که بر بنیاد دادگستری به میان می آید، از آموزه‌های بزرگ فردوسی در شاهنامه است. وقتی به صلح پیمان می‌شود باید به آن پای‌بند بود. وقتی با رای و خرد و داد مشکلی از میانه بر می‌خیزد نباید، شمشیرها از نیام‌ها کشیده شوند.

شما داد جویید و پیمان کنید

زبان را به پیمان گروگان کنید

مکن ای برادر به بیداد رای

که بیداد را نیست با داد پای

به هرکار فرمان مکن جز به داد

که از داد باشد روان تو شاد

 فردوسی پیوسته شاهان را از بیدادگری بر حذر می‌دارد و آن ها را به دادگستری فرا می‌خواند. برای آن که اگر بیداد در جامعه خیمه افرازد، آن گاه این بد بختی است که بر همه جا سایه می افگند و همه چیز از زنده‌گی تهی می‌شود.

نزاید به هنگام در دشت گور

شود بچۀ باز را دیده کور

شود در جهان چشمۀ آب خشک

نگیرد به نافه درون بوی مشک

ز کژی گریزان شود راستی

پدید آید از هرسوی کاستی

به دشت اندرون گرگ آدم خورد

خردمند بگریزد از بی‌خرد

مکن شهریارا گنه تا توان

به ویژه کزو شرم دارد روان

بی آزاری و سود مندی گزین

که این است فرهنگ و آیین و دین

به باور فردوسی بیدادگران سرانجام خود را در چاه بیداگری خود می اندازند، در جهان به بدنامی شهره می‌شوند و به سزای بیدادگری خود می‌رسند.

مکن بد که بینی به فرجام بد

ز بد گردد اندرجهان نام بد

نگیرد ترا دست جز نیکویی

گر از مرد دانا سخن بشنوی

هر آن کس که اندیشه‌یی بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

وگر بد کنی جز بدی ندروی

شبی در جهان شادمان نغنوی

جهان را نباید سپردن به بد

که بر بدکنش بی‌گمان بد رسد

چنین است که او شاهان را به خدا ترسی و دادجویی و دادگستری فرا می‌خواند و ستم‌گری را مایۀ عزل شاهان می داند. به زبان دیگر شاهان بیداد گر را سزاوار اورنگ بزرگی و شاهی نمی‌داند.

 

چه گفت آن سخن‌گوی با ترس و هوش

چو خسرو شدی بنده‌گی را بکوش

 

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید زهر سو هراس

 

اگر داد دادن بود کار تو

بیفزاید ای شاه مقدار تو

 

چو خسرو به بیداد کارد درخت

بگردد از او پادشاهی و بخت

 

مگر نا نیاری به بیداد دست

نگردانی ایوان آباد پست

 

چنین گفت نوشیروان قباد

که چون شاه را سر بپیچد ز داد

 

کند چرخ منشور او را سیاه

ستاره نخواند و را نیز شاه

 

ستم، نامۀ عزل شاهان بود

چو درد دل بی‌گناهان بود

اما این بیدادگری چیست؟ چگونه می‌توان تعریفی از آن به دست داد. به نظرمولانا جلال الدین محمد بلخی هرچیزی که در موقعیت نا مناسب آن جای گیرد یا به زبان امروزیان هر ناشایسته‌یی که جای شایسته‌یی را گیرد این خود بی‌عدالتی است و ظلم همین است.

حق چه بود آب ده اشجار را

ظلم چه بود، آب دادن خار را

موضعی رخ شه نهی ویرانی است

موضع شه اسب هم نا دانی است

از نظر مولانا حاکمیت داد آن است که کس را بر کس توان ستم‌گری نباشد که با ستم‌گری نه تنها نمی‌توان هیچ مشکلی را حل کرد؛ بلکه خود سرچشمۀ مصیبت‌های بزرگ و بزرگ‌تری می‌شود، تنها با داد و دادگستری است که جامعه به آرزوهای خود می‌رسد.

عدل باشد پاسبان کام‌ها

نی به شب چوبک زنان بر بام‌ها

عدل شه را دید در ضبط حشم

که نیارد کرد کس بر کس ستم

چارۀ دفع بلا نبود ستم

چاره، احسان باشد و عفو کرم

گاهی هم ریشۀ جنگ‌ها و ستیزه‌ها را در موجودیت جنگ افزار‌ها می دانند؛ در حالی که جنگ افزار وسیله‌یی است که جنگ را با آن به پیش می برند. چگونه‌گی کاربرد جنگ افزار وابسته به انسان‌ است. مردمان با استفاده از تفنگ از سرزمین خود در برابر مهاجمان پاس‌داری می‌کنند، باز در جایی دیگر با تفنگ به تاراج زنده‌گی دیگران می‌پردازند به سرزمینی هجوم می‌برند، پس ماهیت جنگ‌هاست که چگونه‌گی استفاده از تفنگ و جنگ افزار را به میان می آورد. تفنگ در دست یک مهاجم یک وسیلۀ اهرمنی است؛ اما همین تفنگ در دست کسی که از خانوادۀ خود و از سرزمین خود پاس‌داری می‌کند یک وسیلۀ مشروع است.

رودکی سمرقندی در یکی از سروده هایش به چنین چیزی اشاره می‌کند و به تاکید می‌گوید که تیغ را برای ستم‌گران نساخته اند که به وسیلۀ آن بیداد را در جامعه حاکم سازند.

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستم‌کاران کردند

انگور نه از بهر نبید است به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که کی را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت

انکشت مکن رنجه به در کوفتن خویش

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

سال‌های درازی است که جنگ در افغانستان ادامه دارد. این جنگ خونین فرهنگ خونین خود را نیز به میان آورده است. با دریغ چنان به نظر می آید که خشونت و حل منازعات با توسل به شیوه های خشونت آمیز به بخشی از زنده‌گی خصوصی و اجتماعی ما بدل شده است.

 گویی ما برای حل منازعه‌های خود جز خشونت راه دیگری را نمی شناسیم. ادامۀ چنین وضعی می‌تواند ریشه‌های عواطف انسانی را در یک جامعه بخشکاند. در این سال‌ها ما نیازداریم  تا روان اجتماعی خود را با استفاده از آموزه‌های فرهنگی و ادبی خود پرورش دهیم. از این نقطه نظر باید به آموزه‌های ادبی فرهنگی سرزمین خود بیشتر و بیشتر رجوع کنیم. از این نقطه نظر شعر و ادبیات پارسی دری به مانند دریای خروشانی در کنار ما جاری است. این که ما از این دریا چه‌قدر می توانیم استفاده کنیم و چه‌قدر می‌توانیم روان اجتماعی خود را از آن سیراب سازیم، این دیگر وابسته به اراده و توانایی های انسانی ماست.  باید به جنبه‌های آموزشی ادبیات و فرهنگ خود در پیوند به  پاس‌داری از ارزش‌ها و منش‌های انسانی، داد و دادگستری در میان مردمان، توجه کنیم و روان اجتماعی خود را از سرچشمه‌های عشق و عاطفۀ انسانی سیرآب سازیم تا حس هم دلی، هم زیستی و به زیستی در میان ما بیشتر و بیشتر ریشه گیرد و به برگ وباری برسد!

پایان

       *******************************************************

 

پیرمرد و گل آفتاب پرست

 

نمی‌دانم چه پیش آمد که یکی و یک‌بار ذهنم دوید به آن دهکدۀ دور، شب‌های نم‌ناک و تاریک بهاری.

به پیرمرد که کنار من نشسته بود گفتم: می‌دانی مردمان دهکدۀ ما از پرنده‌یی که آن را جغد یا بوم می‌گویند، نفرت سنگینی دارند. بوم عاشق تاریکی است؛ پرندۀ شب است؛ از روشنایی خورشید نفرت دارد. شب که می‌شود صدایش از خرابه‌های ده‌کده یا هم از میان درختان انبوه شاخ و کهن سال بلند می‌شود. صدای زشت و هراس انگیزی دارد. چون صدای بوم بلند می‌شود مردم به سویش سنگ پرتاب می‌کنند تا دور شود.

مردم باور دارند که بوم، هرکجایی که آشیان سازد آن‌جا به ویرانه‌یی بدل‌ می‌شود. شب‌ها در تاریکی آواز ترسناکی می‌خواند. گویی پیامی دارد از دهشت و بربادی. مردمان دهکدۀ ما می‌گویند که بوم در آواز خوانی‌های شبانۀ خود بربادی ده‌کده را آرزو می‌کند،حتا می‌خواهد همه ده‌کده‌ها ویرانه در ویرانه باشند و او بر روی ده‌کدهای ویران پرواز کند.

مردم دهکدۀ ما بوم را پرنده بدبختی می‌پندارند. آیا ده‌کده شما هم، بوم دارد؟ آیا مردمان دهکدۀ شما هم، بوم را به سنگ می‌زنند تا بوم را از دهکدۀ شان دور سازند!

آیا مردمان دهکدۀ شما مانند مردمان دهکدۀ ما از بوم نفرت دارند؟ اگر چنین است، پس چرا با هم یک‌جا بوم ها را سنگ باران نمی‌کنند تا ده‌کده‌ها آبادان بمانند و دیگر صدای بودم در هیچ ده‌کده‌یی بلند نشود!

تا سخنان بوم‌شناسانۀ من بدین‌جا رسید، پیرمرد با صدای بلند و زبان طنزآلودی گفت:

- این همه لیل و نهار گذشت. جهان هزار جلوه برآورد؛ اما اندیشه‌های تو هنوز در قفس پندارهای کودکانه ات زندانی است!

گفتم: چگونه؟

گفت:

- نمی‌بینی، همه چیز دگرگونه شده است، یا همه چیز را دگرگونه ساخته اند!

پیرمرد نگاه‌های رازناکش را بیشتر در چشمان من دوخت و گفت:

- عقابان بلند پرواز را پرو بال می‌برند؛ در سوراخ‌های درختان کهن‌سال زندانی می‌کنند؛ در ویرانه‌ها تاریکی تشنه‌گی و گرسنه‌گی برای شان می ریزند؛ رشتۀ پیوندشان را با روشنایی و پروازهای بلند قیچی می‌زنند؛ برساقه‌های بلند گل‌های خورشید پرست داس می‌اندازند؛ تخمه‌ها سبزشان را در آتش می افگنند؛ اما گل‌های شب‌پرست را با خون مردمان آب‌یاری می‌کنند تا تاریکی بیشتر و بیشتر به برگ و بار برسد.

باهر جمله‌یی که پیرمرد می‌گفت، چنان بود که گویی بغضی آرام آرام راه گلویش را می‌ بندد. خاموش شد و چشم‌هایش را لحظه‌یی بر زمین دوخت و بعد به آسمان نگاه کرد و با صدایی که حس کردم از گلوی خونینی بیرون می‌آید گفت:

- چنین است که حتا خورشید هم در این سرزمین دروغ می‌گوید. حتا خورشید در این سرزمین خود دروغین است، جایی روشنایی تاریکی پخش می‌کند. چنین است که حتا گل‌ها هم در این سرزمین بوی خون می‌دهند. بوی خون مادران، بوی خون کودکان، بوی خون پدران، بوی خون تو و بوی خون من!

گفتم:

- پیرمرد! با این سخنان پراگنده چه می‌خواهی بگویی؟

گفت:

- بلی، مشکل ما همین است که زبان هم را نمی‌فهمیم!

باز پیرمرد لحظه‌هایی خاموش ماند و من حس کردم که تمام زمان در چشم‌های خسته و گریه آلود او تبلور یافته است. حس کردم چشم‌هایش با ژرفای تاریک اوقیانوس‌ها حویشاوندی دارند. دست روی شانۀ من گذاشت و با نرمی‌گفت:

- تو از بوم‌های عهد دقیانوس سخن می‌گویی؛ روزگار آنان گذشته است. بوم‌های روزگار ما در کاخ‌های بلند آشیانه می‌سازند. در همه‌جا و در همۀ افاق تا یومی‌بود آنان را به کاخ‌ها صدا زدند. باهم آمیختند. چنین است که امروزه نسل دیگری از بوم‌ها به وجود آمده است که گاهی خود راگربت می پندارند، گاهی عقاب، گاهی هم عنقا و سیمرغ.

حس کردم که ذهنم یارای فهم سخنان پیر مرد را ندارد، ناگزیر پرسیدم:

- مگر ممکن است که چنین باشد؟

پیرمرد گفت:

- در سرزمینی که بوزینه‌های در خم افتاده‌اش خود را شیر می‌انگارند و کلاغان بد آوازاش طاوسی می‌کنند؛ بوم‌هایش هم می‌توانند که خود را عقابان بلند پرواز و سیمرغ‌های سدره نشین پندارند!

گفتم:

- ای پیرمرد! حال این بوم‌ها عهد دقیانوس همه سیمرغ‌های سدره نشین شده اند؟

پیرمرد تبسمی‌کرد و گفت:

- هرگز! هرگز! بوم‌ها همه‌جا بوم اند. اگر هزار نام و جلوۀ دگرگونه هم که داشته باشند؛ همان بوم اند. عاشق ویرانی، عاشق تاریکی، عاشق شب و گریزان از بامداد و خورشید.

پرسیدم :

- ای پیرمرد اگر چنین است، چگونه این بوم‌ها در کاخ‌های بلند زنده‌گی می‌کنند و در آرزوی ویرانی شهر نیستند؟

پیر مرد چنان نگاه‌هایش را در چشم‌هایم دوخت که دلم لرزید، چنان بود که باصدای آمیخته با خشم گفت:

- چشم‌هایت را باز کن! بوم‌های امروزین هرچند درکاخ‌های بلند آشیان دارند؛ اما این کاخ‌ها در بدل ویرانی یک سرزمین آباد شده است. این کاخ‌های ویرانی است. صدها چراغ خاموش شده است تا چراغ یک بوم روشن بماند!

پیرمرد خاموش شد و پلک‌‌هایش چنان روی هم آمدند که گویی در ذهن خود به دنبال چیزی بود تا این که گقت:

- مولانا حسرت بدخشی گویی یک صد و اند سال پیش از این، روزگار ما را دیده بود، درنگی کرد و بعد باصدای بلندی که گویی فریاد می‌زد چنین خواند:

من از بی‌قدری خار سر دیوار دانستم

که ناکس کس نمی‌گردد از این بالا جهیدن‌ها

با هیجان گفتم:

- پس برخیر دامن‌ها را پر از سنگ کنیم و بر کاخ‌ها بکوبیم تا بوم‌ها از سرزمین ما گم شوند.

این بار پیرمرد زد به خنده. چنان بلند بلند و قاه قاه خندید که تمام اندامش می‌لرزید و گفت:

- هنوز از جهان بی‌خبری! این بوم ‌ها بوم‌های آن روزگاری نیست که پدر و پدرکلانت با سنگی آن‌ها را از شاخه‌های بلند درختان ده‌کده دور می ساختند!

با دل‌تنگی گفتم:

- پس چه؟

گفت:

- بر ساقه‌های گل‌های خورشید پرست داس نیندازید! و نگذارید که داس بیندازند! تا می‌توانید در کشت‌زارهای‌تان در باغ‌های‌تان بر بام‌های خانه‌های‌تان گل خورشید پرست برویانید! گل‌های شب‌پرست را در هرکجایی از ریشه بر کنید!

چشم بر آسمان کرد، دست به سوی خورشید و گفت:

- خورشیدتان را نجات دهید! خورشیدتان را که به زنجیر بسته است نجات دهید که بار دیگر نور افشان شود! این خورشیدی که می‌بینید خود سرچشمۀ تاریکی است. بدان، تا این روشنایی تاریک برجای ‌ماند؛نسل تازۀ بوم‌ها هم‌چنان زنده‌گی را و همه چیز را ویران می‌کنند تا کاخ‌های بلند‌تری داشته باشند.

مانند آن بود که توفان شگرفی همۀ هستی مرا در بر گرفته است. پلک‌هایم روی هم افتادند. بعد، لغزش داغ اشک‌هایم بود که روی گونه‌هایم احساس کردم.

صدای در کاسۀ سرم پیچید: خورشیدتان را نجات دهید! خورشیدتان را نجات دهید! پلک‌هایم از هم گشوده شدند، پیرمرد زده بود به کوچه. به دنبالش دویدم، گویی پرندۀ آسمان شده بود. در کوچه در یک خط دراز گل‌های خورشید پرست روییده بودند. دیدم که از هر نقش گام پیرمرد یک گل خورشید پرست روییده است.

حس کردم هرگل خورشید پرست، تبلور صدایی است که می‌گوید: خورشیدتان را نجات دهید! خورشیدتان را نجات دهید! خورشیدتان را ...

 

ثور 1397/ شهرک قرغه / کابل

....................................................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin