Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

مژدۀ دیگر به

علاقمندان تاریخ

کتاب "چهرۀ پنهان امیر دوست محمد خان در صفحۀ تاریخ"، تألیف مؤرخ سختکوش و پرتلاش، جناب کریم پیکار پامیر ارجمند، انتشار یافته است.

این کتاب را که درواقع گام پیشرونده تر و تکمیلی کتاب "امیران دست نشانده در افغانستان" میتوان ارزیابی نمود، با درمیان نهادن و طرف توجه قرار دادن دوست محمد خان، به نیاز تاریخنگاری دقیقتر ومشخص تر نیز پاسخدۀ در خور اعتنا، محل ستایش و مراجعه است. کاری که مطالعه کننده گان تاریخ و به ویژه آنانی را که میخواهند امیر دوست محمد خان را نه از روی آن تاریخ سرکاری وکسالت آور وجعل آمیز، بلکه بربنیاد مدارک واسناد موثق چنانکه بوده است، بشناسند، کمک شایانی می نماید.

جناب کریم پیکار پامیر در مقدمۀ این کتاب، نخست برداشت های دقیق از آموزش دهی های غلط تاریخ را، با رویکرد انتقادی نشان میدهد. از تدریس آن "تاریخی" می گوید که برای آموزگار و شاگرد، نه سخنی ار تاریخ داشت و نه کمکی برای فهم تاریخ می نمود. این برداشت همراه با دلسوزی برای تاریخ واقعی ونشان دادن نمونه های آن، امروز برای آن انسانهای جوان وپیر که تشنۀ آگاهی از تاریخ واقعی استند، سخنی است دلنشین و گامی است در راستای زدودن جعل وتحریف دیرپای.

مؤرخ گرامی، برای تبیین موضوع، کتاب را طی نه (۹) فصل انسجام بخشیده است.

اینجانب که نظر به پارۀ مشغولیت های دیگر، مطالعۀ کتاب را روز های پسین به پایان رسانیدم و از تۀ دل برای دوست گرامی و این فراووردۀ قلمی- پژوهشی ایشان، تحسین ها فرستاده ام، آرزو دارم هموطنان این کتاب ۱۵۰ صفحه یی را بخوانند و از آن چهرۀ پنهان نگهداشته شدۀ امیر دوست محمد خان آگاهی حاصل نمایند. امیری که نماد دست نشانده گی و ستمگری ها و حیله گری های بسیار بود و پیروان او نیز مصیبت های فزاینده یی را بر مردم افغانستان تحمیل نموده اند.

قلم جناب کریم پیکار پامیر را همواره صفاترو درخشنده تر میخواهم.

 این کتاب از سوی انجمن دانش نشر شده است.

..........................................

وحیدر تاجیک

ای هزاره، ازبک، تاجیک، و ترکمن . . .!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

  چرا در  این روز ها غزنه، غزنه می میگوئید؟ یک تاریخ است که خانه و کاشانه شما آتش گرفته است. آیا بلای کمتر ازغزنه سراغ داری که افغان = پشتون سرت نیاورده باشد؟ خانه‌ات را گرفتند، زمینت را به بیگانگان کوچی دادند،  هویت دیگر برایت تراشیدند. گفتن بگو هویتم"افغان" است !!. و پیهم کوشیده اند،  طوق بندگی  را به گردنت بیاویزند.

بیدارشو، حافظه تاریخی ات  را بکار بینداز، وقایع غزنی و آموزشگاه     "موعود"  نمونهء  تازه ای ازعصَبیّت قبیله است.

 به گذشته نگاه کن. به همه چیز که متعلق به توست تجاوز کرده اند. آزادی ‌فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی را از تو گرفته اند. مانع آموزش و تحصیل تو با انتحار می شوند، چرا نمی فهمی!!؟ دود برخاسته از آموزشگاه « موعود » و شعله های آتش غزنی پیامی دارد آشکار از قبیله که پیش از غزنی، غزنی های دیگر را نیز با آتش بیداد خود سوخته است.

ای هزاره، ازبک، تاجیک و ترکمن . انتحاری طالب پشتون = افغان شما را به قیاس این به ظاهر رهبرا مواجب گیر هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن از خزانه استبداد ، بنده « قبیله پشتون = افغان»  فرض کرده اند  و در لابلای  دود و آتش برخاسته از " غزنی " واضح  به شما می گویند: دیگر حق ندارید  شاد باشید و امید وار و تلاش کنید برای آیند بهتر،  تا رویی سلحشوری – دلاوری را در شما کشته باشند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن ، پشتون = افغان تمامیّت خواست و خصلت  رژیم مبتنی براین قوم نمی تواند  توتالیترِنباشد. جرات کن، به عملکرد  این دژخیم  در طول تاریخ  نگاه کن نه مقطعی .

استعمار این دژخیم دست آموز خود  را در این مرکز مهم تمدنی جهان ( ایران زمین) خلق نموده تا این تمدن «زندگی اقوام رنگارنگ بصورتی دوستانه و تعاونی در کنار و جوار يکديگر » را نابود  و انسانش را درآتش تعصّبات مذهبی – قومی  بطور هولناک بسوزاند و قتل عام نماید.

  باتوجه به حضورِ سنگین " آمریکا – انگلیس " در کشور و حمایت شان از این دژخیم به اضافه "پاکستان"، سعودی  و . . . ، چه بسا در بهترین حالت، نابودی ظرفیت های مقابله و مقاومت مستقل در سطح جامعه هزاره، ازبک، تاجیک، ترکمن  و کنترل پذیر کردن اینها  هدف باشد و در بدترین شکل اش گورستانِی به بزرگی هر چهار  تان  چاله کنند.

هزاره، ازبک، تاجیک وترکمن . پشتون = افغان  ستیزه جو و اصلاح ناپذیر ست و در همه حال تهدیدی است برای امنیت جانی، ناموسی، هویتی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دیگران . تا خصلت ستیزه جوی و تهاجمی پشتون = افغان  از طرف شما پاسخ معادل خود را دریافت نکند، تهدید و خطر همچنان پا برجاست. حتی اگر گردن نهید و "امان نامه" دریافت کنید!!

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

 که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.

.........................................

 حسین مهدوی

ملیشه های غنی از چه کسی انتقام می گیرند؟

ما می دانیم که گروه های مسلح غیر مسئول ، مسئول بسیاری از شکنجه ها، قتل ها و ویرانی های کشور است. این گروه ها برای رسیدن به اهداف شان به بسیاری از ارزش های انسانی و مدنی پشت پا زده اند. اما زمانی که حکومت دقیقا مانند همین گروه ها رفتار می کند و درست مثل گروه های غیر مسئول، دست به شکنجه و کشتار مردم می زند، نام آن را باید فاجعه قانون و مسلخ مدنیت نهاد. ملیشه های غنی به بهانه ی تعمیم و گسترش حوزه ی اقتدار قانون و تعمیم نظم عامه بسی بیشتر از ملیشه های بدنام تاریخ کشور به شکنجه و کشتار سربازان قیصاری پرداختند. به گزارش بی بی سی حتی چند نفر غیر نظامی نیز پیش از مرگ آن قدر توسط ملیشه های بد نام غنی شکنجه شده اند که صورت شان قابل شناسایی نیست. به راستی چه کسی پشت این کشتار کور و شکنجه ی قرون وسطایی قرار دارد؟ آیا کسانی از وابستگی های قومی این مردم نفرت دارند و می خواهند بدین وسیله خشم شان را فروکش کنند؟ و یا این که مشکل شخصی با تک تک این کشته شدگان دارند؟

هرچه باشد، ملیشه های آدم کش غنی بیرحم تر و درنده خو تر از دیگر ملیشه های بی رحم این سرزمین اند. زور ملیشه های غنی به طالب و داعش نمی رسد، تنها می توانند دست کسانی را که علیه طالب و داعش جنگیده اند بسته و با شکنجه های قرون وسطایی به قتل برسانند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتو نادری

گفت و گویی با مسعود اطرافی

در آن سال‌های تاریک

مقدمه:

 

طالبان شام‌گاه ششم میزان 1375 خورشیدی کابل را قبضه کردند، مجاهدان بار بندیل بستند و رفتند و یک شهر خون آلود و گرسنه در زیر شلاق طالبان فرو افتاد. شهری که پیش از این حکومت حزب دموکراتیک، ارتش شوری، مجاهدان نه تنها اندام  آن را؛ بلکه اندام یک سرزمین را زخم آگین و خونین ساخته بودند.

شام‌گاه شگفتی بود نه از پکول مجاهد خبری بود و نه هم طالبان شلاق به دست در کوچه‌های و پس کوچه‌های شهر گشت می‌زدند. یادم نمی‌رود که در ذهنم گذشته بود که انسان‌ها در آن روزگاری که هنوز چیزی به نام حکومت نساخته بودند، چقدر در آزادی زنده‌گی می‌کردند.

بامدادان خبری که شهریان کابل را تکان داد بر دار کردن رییس جمهور، داکتر نجیب بود با بردارش در چهارراهی آریانا. دوستی به خانه آمد و گفت: طالبان داکتر نجیب را بر دار آویخته اند، مردمان می‌روند تا ببیند.

گفتم: حوصله اش را ندارم که رییس جمهوری را آویخته بردار ببینم آن هم به دست طالبان.  نرفتم و آن دوست رفت و بعد روایت دردناکی داشت. بعد از آن روز شلاق بود که بر اندام زنان و مردان فرود می‌آمد. گرسنه‌گی بود، بی‌کاری بود و سرنوشت تاریک و آزار دهنده.

من در انجمن نویسنده‌گان کار می‌کردم. طالبان نامش را گذاشته بودند « ادارۀ شعرو ادب». در آغا می‌خواستند گلیم آن کاملا جمع کنند؛ اما با پا درمیانی استاد رشاد که در آن زمان معاون اکادمی علوم بود طالبان پذیرفتند که انجمن نویسنده‌گان زیر نام باقی بماند. باید این را بگویم پیش از آن در زمان مجاهدان انجمن به دهکدۀ طعاون زده‌یی بدل شده بود. به حال پاتوق ما بود می رفتیم  و روز گمی می‌کردیم.

  حال اسحاق ننگیال آمر ادارۀ شعر و ادب شده بود تا این تاب نیاور پیش‌تر از من کابل ترک کرد و رفت پشاور.ماه‌ها می‌گذشت از حقوق ماهانه خبری نبود. کار و برنامه‌یی نبود. هرچند روز یک بار به انجمن می‌رفتم. بسیاری از یاران و هم‌کاران سر خود کرده بودند و ملک خدا. در راه که می رفتی حس می‌کردی که سایه‌یی در دنبال تو است و هر آن می‌خواهد ترا ببلعد.

تابستان که درختان سیب انجمن، میوه آوردند، گاه گاهی از آن میوه های نورس  می‌چیدم و در گوشۀ پتوی خود می پیچیدم می آوردم به خانه. چند روز که در خانه می‌ماندم علی‌سینای کوچک می‌گفت: پدر چرا به انجمن نمی‌رویی؟

در آغاز متوجه نشده بودم که علی‌سینای کوچک من از این پرسش چه هدفی دارد. بعد دریافتم که انتظار داشت تا هر روز به انجمن بروم و از آن سیب‌های نورس و ترش برایش بیاورم.

سالی گذشته بود که بسیار چیزهای خانه فروخته شد و دیگر کار رسیده بود به فروش کتاب‌ها. من در آن روزها در  خانۀ پویا فاریابی. کتاب‌های روی خانه انبار بودند. کتاب فروشان می‌آمدند و کتاب‌هایی را به گفتۀ مردم خوش می‌کردند و روی هم می‌گذاشتند و بعد می‌گفتند: قیمت آین کتاب‌ها چند است؟

می گفتم: هرکدام قیمتی دارد.

می‌گفتند: نه، همه شان را یک قیمت بگوی!

چاره‌یی نبود چنین می‌کردم. کتاب‌ها هم ته می‌ کشیدند که روزی آصف معروف از پشاور برایم احوال فرستاد که باقر معین آمده است، بیا به پشاور ممکن این جا کاری برایت داده شود. من هم هی میدان و طی زدم به پشاور و این نخستین باری بود که به پشاور می‌رفتم با دلهره و اصطراب.

باقر معین با من مصاحبه‌یی داشت و بعد تیپ کوچکی را بر گردنم آویختند و گفتند: برو و برای بی بی سی گزارش تهیه کن! روز فرخنده‌یی بود. سه ماه در پشاور ماندم، آمدم دیدن بچه‌ها به کابل هم‌راه با بیکی از سوغات‌ها، بازیچه‌هایی برای علی‌سینا و مقدار پولی که پس انداز کرده بودم.

علی سینا می‌گفت: پدر از  وقتی که به پشاور رفته ای انسان خوبی شده ای! شاید کودک فکر می‌کرد که پدرن تهی دست انسان‌های خوبی نیستند.

من در بی بی سی گزارش‌هایم را به نام علی سینا نشر می‌کردم. کارم بالا می‌گرفت. هم‌کاران در لندن از چگونه‌گی کارهایم خوش بودند. چنان بود که در تابستان 2009 مرا برای آموزش خبرنگاری و تقویۀ زبان انگلیسی به لندن فرخواندند. رفتم و این نخستین سفر من به یک کشور اروپایی بود.

در آن روزها یک نشست شعرخوانی برای من در بخش سواس دانش‌گاه لندن راه اندازی کردند که پویا  فاریابی و داکتر عسکر موسوی در امر راه اندازی این نشست بیشتر زحمت کشیده بودند. شماری از هم‌میهنان و ایرانیان باشندۀ لندن در این نشست اشتراک داشتند. هنوز نشست آغاز نشده بود که دختری برایم سلام داد و بی‌درنگ پرسید: مرا نشناختید؟

گفتم: نه.

گفت: من همان شاعرم که روزی به نزدتان در دفتر بی بی سی در پشاور آمده بودم.

شناختم؛ ولی دلهرۀ عجیبی  مرا فرا گرفت. برای آن که او شعر نمی سرود. آن چه که سروده بود هر چیزی می‌توانست باشد، جز شعر. کمترین ملکۀ ذهنی برای شعر سرودن شعر نداشت. انتظار داشت تا برایش بگویم بسیار شعرهای خوبی سروده ای، خیلی زیبا هستند.

پرسیده بودم که چه کار می‌کنی؟ گفته بود در فلان دانشگاه پناهنده‌گان استاد زبان و ادبیات پارسی دری هستم.

من هم بسیار ظالمانه برایش گفته بودم: اگر درس دادنت به مانند شعرهایت باشد، وا به حال شاگردانت. دختر چادرش را دور رویش بست و رفت. خدا می‌داند که با چه اندوه و نا امیدی و نفرت از من رفته بود. هنوز می اندیشم که چرا یک چنین جملۀ زشتی را برای آن دختر گفتم. ای وای این زبان که همیشه برای من مشکل ساز بوده است. چه کنم هیچ‌گاهی نتوانستم زبان دروغ و تملق را یاد بگیرم. شاید چنین بوده است که می‌گویند: زبان سرخ سر سبز میدهد برباد!

هراسی داشتم که نکند دختر سرم  فریاد زند که تو یک انسان استعداد کش هستی! صادقانه از آن دختر پوزش خواستم؛ اما او با خنده گفت: من از شما بسیار سپاس گزارم. برای آن که شما یگانه کسی بودید که حقیقت را برایم گفتید و من خود نیز متوجه شدم که استعدادی برای شعر و شاعری ندارم، رهایش کردم. حال یک سال می‌شود که با خانواده به لندن آمده ام.

گفت: اگر از شما آزرده می بودم هرگز به نشست شعرخوانی تان نمی آمدم.

راحت شدم. مانند آن بود که آن دختر با آن جمله اش جهانی را برای من داده است. او همان‌جا از من خواست تا دیگر برنگردم. گفتم: نمی‌توانم باید برگردم. بچه‌هایم در کابل اند.

دختر می‌گفت: می‌دانی یک فرصت طلایی است. بدون مصرف و سرگردانی به لندن رسیده ای در حالی که بسیاری‌ها هزاران دالر مصرف می‌کنند تا به این جا برسند. گاهی هم نمی‌رسند. به تکرار و به تکرار چنین می‌گفت.

روزهای برگشتن به پشاور شماری از دوستان دیگر نیز چنین می‌گفتند؛ اما پاسخ من این بود که طالبان نظام همیشه‌گی نخواهند بود و آن سرزمین حتما لقمه نانی برایم خواهم داد، برگشتم.

سال‌ها پیش باری جایی خوانده بودم که افغانستان ظرفیت آن را دارد  که حتا برای 100 ملیون شهروند خود نان دهد؛ اما این روزها می‌اندیشم که اگر وضعیت همین گونه به پیش برود آن مثل مردمی که می‌گویند: گور گشنه را که دیده است. مفهوم خود را از دست خواهد داد.

وقتی سرزمینی در این روزگار دست کم 60 در صد آن زیر  خط سربی فقر زنده‌گی به سر برند، شاید در آیندۀ نزدیک شاهد گورستان‌های گرسنه‌گان خواهیم بود که شاید گورهایی هم از من و چند و چند شاعر، نویسنده و خبرنگار و اهل فرهنگ و استاد دانشگاه بوده باشد.

به هر حال در سال‌‌های که در پشاور برای بی بی سی کار می‌کردم هرازگاهی به کابل می‌ آمدم هم بچه‌ها را می دیدم و هم با شاعران و اهل فرهنگ که دیگر ا نگشت شمار شده بودند گفت و گو هایی می‌کردم.

این روزها در نتیجۀ دست واشوری‌های « نیرو » که عمرش دراز و گاهی فکر می‌کنم که علی سینا در سیمای او به خانه برگشته است، کسیتی به دستم آمد و تا کسیت را در تیپ کهنه و رنگ و رخ رفتۀ خود گذاشتم صدای شاعر ارجمند مسعود اطرافی را شنیدم. مصاحبه را تا آخر شنیدم . حیفم آمد که آن را از نوار پیاده نکنم و چنین کردم.

این مصاحبه به زمان طالبان بر می‌گردد که اطرافی هوای سربی کابل را تنفس می‌کرد و زنده‌گی شاق خود را به پیش می برد. در میان دو آسیا سنگ آرد شده بود، سنگ بی‌کاری، فقر و گرسنه‌گی و سنگ شلاق طالبان.

مسعود اطرافی در این گفت و گو  به نکته‌های نا گفته‌یی اشاره کرده است. برای این شاعر ارجمند در زیر آسمان غربت روز و روزگار خوشی آرزو دارم. او سال 1360 در زندان پل‌چرخی زندانی شد و سه سال را آن جا در پشت میله‌ها ماند.

آخر این با تمام امانت‌داری گفتار اطرافی را ویرایش کردم؛ اما کوچک‌ترین دست بردی در محتوای گفته‌های شاعر پدید نیامده است.

 

 

                                     *‌****************************

 

 

پرسش: کار شعر و شاعری را از چه زمانی آغاز کرده اید؟

پاسخ: اولین کارهای من به سال 1359 بر می گردد. کارها ادامه داشت که در سال 1360 زندانی شدم.

پرسش: چه زمانی کارهای مطبوعاتی خود را آغاز کردید و شعرهای تان در نشریه به نشر رسید؟

پاسخ: تا سال 1367 هم از نشر آثارم در نشریه‌ها می‌ترسیدم. احساس نمی‌کردم که شعر هستند؛ اما در همین سال تکانی  به خود دادم و کارهای خود را جدی‌ آغاز کردم. پیش از آن شعر برای من یک مغازله بود، یک تفنن بود. فکر می کردم که یک تفنن است.

پرسش: شعرهای تان را در آن زمان بیشتر در کدام نشریه چاپ می‌کردید؟

پاسخ: اولین کارها را در رزنامۀ هیواد نشر کردم. من معاون بخش فرهنگ آن روزنامه بودم. بعدها که نشریۀ قلم تاسیس شد در نخستین شمارۀ آن شعر من به نشر رسید.

پرسش: پس از آن که به گونۀ جدی به شعر پرداختید، با در نظرداشت وضعیت آن روزگار که سال‌های جنگ بود، دولت در یک سوی و مجاهدین در سوی دیگر به حیث یک شاعر غیر وابسته به حزب حاکم، عمدتاً به بیان چه مسایل و موضوعاتی در شعر خود می پرداختید؟

پاسخ: من زمانی سیاست کرده بودم، زندانی شده بودم. این امر برایم یاد داده بوده که در ماحول تو چه می‌گذرد. قیام کردم برای یک مقاومت و شعرهایم نمونۀ  مقاومت یک شاعر روشنفکر بود.

پرسش: ممکن است یکی از سروده های تان را از آن زمان بخوانید.

پاسخ : «که فصل فصل حزان»، شعری است اهدا شده به حضرت وهریز.

 

بیا وداع بگوییم با قناری‌ها

که فصل فصل خزان است و اشک‌باری‌ها

درخت برد ز خاطر شگوفه دادن را

تهی‌ست باغ ز نجوای آب‌یاری‌ها

به چشم ساکت و غمگین آسمان بنگر

که مات مانده به تقویم یادگاری‌ها

هنوز در تب گل‌های باغ می‌سوزم

چه زود می‌رسد ایام سوگواری‌ها

زبس به پیکر اندوه حلقه زد پوسید

کمند کهنۀ شعرم  زبی‌شکاری‌ها

بیا که در دل این فصل  بی‌تپش خود را

رها کنیم در آغوش بی‌قراری‌ها

پرسش: در آغاز بیش‌تر در کدام قالب‌ها شعر سرایی می‌کردید و پس از آن که شعر را جدی گرفتید شعرهای تان بیشتر در کدام فرم‌ها سروده می‌شدند؟

پاسخ: در آغاز در اوزان کلاسیک می‌سرودم. بعدها در اواخر سال‌1369 در اوزان نیمایی خود را امتحان کردم و کارهایی ارائه دادم که چاپ هم شدند.

پرسش: این که از قالب‌های کلاسیک به سوی اوزان نیمایی آمدید و خود جهشی در کار شما بود، چه فکر می‌کنید که چه عواملی سبب این جهش شده است؟

پاسخ: شما توجه دارید که غزل یک قالب تنگ است، یک چوکات است و من حرف‌های داشتم که در این قالب‌ها نمی‌گنجیدند. باید من قالب‌های بازتری پیدا می‌کردم که آن شعر نو یا شعر نیمایی بود.

پرسش: این که به سوی شعر نمایی آمدید آیا شاعران مشخصی بر شما اثر گذار بودند؟

پاسخ: متاسفانه از سال 1357 به بعد همه مرزها به روی ما بسته بود. هیچ نشریه و هیچ مواد تازه‌یی حتا از ایران هم به کشور نمی‌رسید. همین نیما خواندن، شاملو خواندن و فروغ خواندن، اکثراً فروغ بر من تاثیر بیشتری داشته است. من هراتی هستم و خراسانی هستم باید بیشتر بر من اخوان تاثیر می‌داشت؛ ولی بیشترینه فروغ بر من تاثیر داشت است.

پرسش: تاثیرات فروغ  بر شما بیشتر با کتاب‌های تولدی دیگر، ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد بوده؟

پاسخ: از سه چهار مجموعۀ نخست فروغ می‌گذریم، همین ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و تولدی دیگر بیشتر بر من تاثیر داشتند.

پرسش: بیشتر در حلقات فرهنگی گفته می‌شود که شما متاثر از مهدی اخوان ثالث هستید و زبان تان در شعر نیمایی زبان اخوانی دارد، شما خود چه می‌گویید؟

پاسخ: خوب یقینأ باید من تاثیر پذیر باشم، من جوان هستم  شعر اخوان شعر قبل از ما است. اخوان آدم بزرگی است. اگر من از اخوان متاثر باشم شاید افتخار می‌کنم، زیاد هم افتخار می‌کنم.

  • می‌شود از شعرهای بیمایی خود که در آن زمان سروده اید، بخوانید!
  • « ویران شده» از کارهای سال 1370 است.

 

نه فقط در،

 نه فقط پنجره باز است که بر می‌گردی

کلبه‌ام منتظر تست

که زدیوار تهی‌ست

  • می شود یکی دو پارچه شعر دیگر هم بخوانید!
  • قطعۀ کوچک دیگری است. « سرودی در ناتوانی» نام دارد.

حلقه بر در مزن ای باد!

نه توانی‌ست که در بگشایم

و نه حرفی، نه پیامی

حلقه بر در مزن انگار

که در ین خانه کسی نیست.

  • شعر دیگری که « از پس این دریچه » نامش است.

هنوز پلید روسپی پتیاره

به آرزوی در آغوش دیگری خفتن

ز خانه پا نکشیده است که پیر باکرۀ زشت عهد دقیانوس

به پیشواز خودش

سفی از ابلیس فراخوانده است

دوباره بوسۀ ننگین‌ترین یهودا

دوباره جلجتا

دوباره مریم و ماتم

هنوز می‌بینم پلید روسپی پتیاره

برای پرچم شیطان تلاش مضحک یک لخت بافتن دارد

و پیر باکره رسوای سال‌های دراز

چه قندها که به دل آب می‌کند گویی

در انتظار قدم‌هاش شاهزاده‌های جهان

                                              دقیقه می‌شمارند

عزیز بی‌کس من

به سوگ خویش به پا خیز و لحظه‌یی ساکت

از این پلید

  • از این پیر باکرۀ زشت –

چه سال‌هاست که دندان خشم می‌فشرد

عزیز من نگذار

دوباره نیمۀ شب را ز راه می آرند.

این شعر از کارهای تازۀ من است، از سال‌های آخر.

این هم یک شعر دیگر

 

رهایی از قفس می‌خواهم ای دوست

نشاط رفته پس می‌خواهم ای دوست

نمی‌جنبد کنار میله دستی

عبث فریاد رس می‌خواهم ای دوست

                      *

کنون که مهر در چشمم سیاه است

امید باز دیدن‌ها به چاه است

چه آسان بود مردن آه؛ اما

نگاهی یک کسی آن جا به راه است

 

پرسش: شما در دوران حزب دموکراتیک خلق در زندان بودید و پیش از آن به کار شعر آغاز کرده بودید. در زندان چه مسایلی بیشتر بر شعر ما تاثیر گذار بود. یعنی سه سال در زندان ماندن چه تاثیر بر شعر شما برجای گذاشت؟

پرسش: یکی فاشیست بودن رژیم را لمس کردم. قبلأ احساس می‌کردم؛ اما به زندان که رفتم فاشیست بودن رژیم را لمس کردم. زندان جایگاه تنگی است. قفسی است؛ اما فضای دید مرا بازتر کرد. دوستانی بودند، روشنفکرانی بودند که شعر را می‌فهمیدند، لذت می‌بردند از شعر. نشستن‌ها و برخاستن‌ها و بحث‌ها باید بگویم که دید سیاسی را من از زندان پیدا کردم. چگونه عرض کنم خدمت که پیش از آن تصادفأ به سوی سیاست رفته بودم؛ اما سیاست اساسی را از زندان  شروع کردم. سیاست نه به مفهومی که با سازمان‌ها، سیاست به مفهومی که با شعر خود، از طریق دید خود.

پرسش: شما که سه سال در زندان ماندید و شعر هم سرودید، بعد از زندان هم شعر می سرایید؛ شعرهای شما در زندان نسبت به شعرهای که در بیرون زندان سروده اید چه مشخصه‌هایی دارد. اگر بخواهید مشخصه‌های را در پیوند به شعرهای تان در زندان از نظر ساختار، از نظر محتوا، تصویر سازی مقایسه کنید.  ذهن شما در زندان به چه مسایلی می‌پرداخت. در کلیت اگر یک توضیحی در پیوند به شعرهای زندان تان ارائه کنید چه خواهید گفت؟

پاسخ: وقتی به زندان رفتم، به قولی از زندان بزرگ‌تر به زندان کوچک‌تر رفتم، متوجه شدم که ملتم همه به زنجیر کشیده هستند. گرچه محدودۀ زندان شان وسیع‌تر و بزرگ‌تر است که محدود به مرزها می‌شود؛ اما زندانی هستند. سال‌ها سال‌های کوچ نویسنده، روشن‌فکر و شاعر بود. با تاثیر پذیری از این وضعیت خواستم شعرم درفشی باشد و مقاومتی باشد علیه رژیم.

کارهای ارائه داده ام در زندان که چاپ‌شان نکردیم، زمینۀ چاپ شان اصلأ برابر نبود. اگر اجازه باشد، خدمت نمونۀ شان را ارائه می‌کنم. این شعر « سفر» نام دارد.

تو سفرکردی

و من این جا به ستوه آمده ام از تنهایی

بی‌تو پاییز آمد

تن باغچه از سبزه تهی شد دیگر

شهپرک‌ها مردند

و همه گل‎‌ها از غم تنهایی تو پژمردند

تو سفر کردی

و درختان همه تنها ماندند

در زمستان سخت

قاصدک‌ها رفتند همه در دامن باد

بی‌تو تنها ماندم هم‌چو روحی که شود سرگردان

تو سفر کردی

و من از بودن خود خسته و دل‌گیر شدم

و نیندیشیدم

جز به رفتن،

                 مردن.

پرسش: شما که هنوزهم در کابل زنده‌گی می‌کند؛ از نظر حرکت پیش‌رونده در شعرتان چه فکر می‌کنید؟ آیا شعرهای تان رو به تعالی است یا این که شعرهای شما هنوز در همان سطی است که بود. اگر چنین است چه دلایلی می‌تواند وجود داشته باشد؟

پاسخ: یکی از دلایل نبود شنونده است. من حتا شنونده عادی ندارم که شعر را پیش از چاپ برایش بخوانم چه برسد به این که من ارائه بدهم و مردم بخوانند.

شعر شناس نیست، شعر شنو نیست، اگر هست، پشت یک نان خشک همیشه سرگردان است. مطبوعات آزاد نداریم. اگر عرض کنم که من در سه چهار سال آخر شعر نخوانده ام باور نخواهید کردید. هر چه هم که خواندم « بشنو از من قصۀ نجار» بوده. فضای دید تنگ‌تر است، رژیم ره باور است. من تحمل خوردن شلاق را ندارم. زمانی بود که سیاست کردم، من زمانم را گذشتانده ام. سیاست کردم؛ ولی آن زمان نمی‌ترسیدم. غم کودکان، غم نان شان، بی‌خانه‌گی بی پناهی، مرا محاصره کرده اند؛ تحمل این را ندارم که مواجه شوم با رژیم. شعرهای دارم که خداوند یاری کند، یک روزی روان کنم، نشر کنم. این دیگر جای نشر نیست.

خواننده نیست، شعر شنو نیست. شاعران نمانده‌اند. دو سه شاعری انگشت‌شمار مانده به کابل. افسر رهبین است که نمی‌دانم در کدام موسسه‌یی کار می‌کند من این وقت‌ها حتا ندیدمش. من از غم نان پیداکردن، بی‌کار نمی‌شوم که بروم با او تبادل فکر کنم، شعر بشنوم، شعرهای تازۀ خود را برایش بخوانم.

گذشته اتحادیه‌یی بود، دوستانی بودند. ما اتحادیۀ داشتیم، دوستانی داشتیم به خانه‌های همی‌دیگر می‌رفتیم، شعر می‌خواندیم. تبادل نظر می‌کردیم، انتقادهای شان را می‌شنیدیم.

شعرهای مان رویاروی نقد می‌شدند. اصلاحات می‌آوریدم در شعرهای خود. گپ‌های اضافی از شعر کشیده می‌شد؛گپ‌ها کم علاوه می‌شد.حالا متاسفانه چنین نیست، فضا تاریک است مردود است، تیره است،

پرسش: با این همه شما به کار شاعری خود ادامه می‌دهید، آیا فکر می‌کنید که شعرتان آن بالنده‌گی را که در گذشته داشته از دست داده است.

پاسخ: متاسفانه به همان حالتی که سال‌های 67، 68 و 69 داشته هنوز در همان فضا پرواز می‌کند. من اوج در شعر خود نمی‌بینم. حتا فکر می‌کنم که دیگر شعر مرا ترک می‌کند؛ اما من دنبالش را گرفته ام، شعر می خواهد مرا ترک کند.

پرسش: پس از آن که شعر را با جدیت دنبال کرده اید و در آن سال‌ها نام شما بیشتر در مطبوعات مطرح بود و شعرهای شما رو به کمال بود و شما هم خودتان احساس می‌کنید که رو به کمال بود، دلیل این که در آن زمان شعر شما رو به کمال بود چه عواملی وجود داشت؟

پاسخ: یکی از دلایل داشتن دوسه نشریۀ بود که تقریباً نیمه آزاد بودند. می‌شد بسیار حرف‌ها را گفت و در آن نشریه‌ها چاپ کرد. دوستانی داشتم که تشویقم می‌کردند. جوان سالی‌ها بود، غم نان کم‌تر بود. حلا چنین چیزهای مرا به زنجیر کشیده به غم کشیده است.

پرسش: آیا از کارهای تازۀ تان نمونه‌یی هست که بخوانید؟

پاسخ: کارتازه‌یی است، « ترانه‌یی در تاریکی» نام دارد.

هوای مرده و مردود

هوای تیره‌تر از دود

و این همواره بسته،

  • - دخمه ام  این میله‌زار تنگ مستحکم

و دل‌تنگی که هم‌چو موریانه راه در من می‌گشاید تند‌تر هردم

من این رنجیری عصیان‌گر خاموش

من این در زیر چانه دست بی‌انگشت

من این سرتاقدم یک مشت؛ ما باز

من این بی‌زار از بار گرانی هرچه دی‌شب بود

من این در ترس از امروز

من این نومید در هر رنگی در فردا

من این تنها

و چشم پنجره این منفذ درد دیگر با من

و من با این هوای مرده و مردود

و من تبعید، من مطرود

من مطرود

               من مطرود

پرسش: می شود نمونۀ دیگری از کارهای تازۀ تان بخوانید؟

پاسخ:  تازه ترین کار است، کار حوت 1377 است به نام « فریادی در بی‌صدایی »

شاید از ایل قناری‌هایم

دایما در قفسی می‌خوانم

و برون از قفسم می‌میرم

چه شکوهی که غم آگنده‌تر از بودن برگ است فرو آمده از شاخه فراگام شفافیت آبی چشمه

قفسم دورتر از هوس ممکن آن پنجره آویزان است

و گلویم پر فریاد

و نگاهم از تماشا خالی‌ست.

پرسش: اطرفی صاحب در طی تقریبأ چهارده سال حاکمیت حزب دموکراتیک افغانستان و هجوم قوت‌های شوروی بر افغانستان، شمار زیادی از شاعران در افغانستان زندانی شدند. شمارهم شهید شدند. تعدای هم در زندان به کار شاعری آغاز کردند.  شماری از جوانان در زندان به شعر رووی آوردند. به نظر شما شعر زندان بر شعر افغانستان تاثیر گذار بوده است؟

پاسخ: شعر زندان را می‌توانیم یکی از شاخه‌های اساسی شعر مقاومت داخل افغانستان گفت. شعر زندان شعر سمت دهنده بوده است. وقتی شاعری به زندان می ‌رود متوجه می‌شود که وسیله‌دارم نزد من است کهرشعرش من است. می‌توانم علم مبارزه ررا علیه رژیم بلند کنم

پرسش: شاعران زیادی زندانی بودند و شعر می‌سرودند که در شعر آنان رحیۀ مقاومت وجود داشت، به نظر شما شعرهای زندان همه می‌توانند از نظر زیبایی شناختی در سطح قرار داشته باشند؟

پاسخ: به یقیین که نمی‌تواند یک قسمت شعرها که شامل مقولۀ شعر می‌شوند به مفهومی که من بهش باور دارم، چنین شعرهایی می‌توانند یک معیار باشند در سنجش شعر مقاومت.  نمونه‌های عالی هستند.

پیش‌تر عرض کردم که شاعری وقتی به زندان می‌رود متوجه می‌شود که شعرش یک وسیۀه می‌تواند شود در برابر رژیم. من خود نیز در زندان متوجه شدم که شعرم می‌تواند وسیلۀ باشد در جنگ با رژیم در مبارزه بارژیم. شاعران دیگری هم بودند، مثلا پرتو بود، صبور سیاهسنگ بود. کسانی که من می‌شناختم در زندان؛ اما متاسفانه من با آن ها در زندان رو به رو نشدم. شاید من حبس طویل تر داشتم، آن‌ها حبس کم‌تر یا آن‌ها حبس طویل‌تر داشتند و من حبس کوتاه‌تر. اتاق‌ها جدا بود، بخش‌ها جدا بود.

پرسش:‌ شعرهای تان را چگونه در زندان می‌نویشتید؟

پاسخ: شعرها را در زروق سگرت، دوازده و یک بجۀ شب که گزمه‌ها نمی‌ آمدند و دوست‌های را می‌گفتیم که متوجه باشید! شعرها در زرورق‌های سگرت می نویشتیم، لوله می کردیم بعد در در بیک‌های که پایواز ها برای ما می‌آوردند جا سازی می‌کردیم، می‌بردند بیرون زندان.

پرسش: در زندان قلم را چگونه به دست می‌آوردید چون در زندان داشتن قلم ممنوع بود؟

پاسخ: صرف یک نیچه برای ما می‌ آوردند. اکثرأ مادرم برای من یک ذعال پنسیل را می‌آورد و من از کاغذ برایش چوب می‌ساختم که پنسل شود.

پرسش:  در زمان حزب دموکراتیک و پس از هجوم شوری سمت‌گیری‌ها بسیار مشخص شد؛ حتا در میان شاعران نویسنده‌گان. تعدادی با وضعیت مخالفت کردند تعدادی نه موافقت کردند نه مخالفت. در هیمن حال یک جریان شعری به وجود آمد می‌توان آن را جریان شعر رسمی گفت. حتا می‌شود گفت که جریان شعر مسلط بود. رژیم از آن جریان حمایت می‌کرد، یعنی جریان شعر دولتی. به نظر شما این جریان شعر دولتی چگونه شعری بود!

پاسخ: با تاسف عرض کنم که این جریان حتا مضر بود. برای آن که شاعر جوان وقتی می‎‌دید در زیر شعر امضای دکتور صاحب اسدالله حبیب است. دکتور است، دکتور ادبیات است. پس می‌گفت: شعر اصلأ همین است. شعر مقاومت، شعر با معیارهای اصیل دیگر برای او ارزش نداشت. چون داکتر نبود. مسعود اطرفی داکتر نبود، واصف باختری داکتر نبود؛ ولی داکتر اسدالله حبیب، ای بسیار مضر بود.

این شعرها شعرهای بود نوع ادبیات سوسیالیستی گورکی. شعری بود که به مناسبت جش اکتوبرهم گفته بودند. به مناسبت تولد لنین هم حتا به مناسبت ختنه سوری بچۀ وزیر مالیه هم شعر گفته می‌شد. چاپ هم می‌شد.مجموعه بود که شت مجموعه چاپ می‌شد. یک جریان هم جریان شعر مقاومت بود.

پرسش: در پیوند به جریان شعر دولتی می‌خواهم بیشتر بپرسم که نماینده‌های بر جستۀ این جریان شعری کی‌ها بودند؟

پاسخ:نماینده‌ها مشهورش عبدالله ناییبی بود،دستگیر پنجشیری بود،سلیمان لایق بود،اسدالله حبیب بود، بارق شفیعی بود، عظیم شهبال بود،پژوهان گردانی بود. می‌خواهم عرض کنیم که این‌های کسانی بودند که به ایدیولوژی خود باور داشتند. باورکاذب داشتند که ایدیولوژی شان برحق است و از آن دفاع می‌کردند و می خواستند بر دیگران بقبولانند و می‌خوستند شعر را ایدیولوژیک بسازند.

 یک عدۀ دیگری بودند در سطج پایین‌تری از اینان بودند که می‌خواستند به نرخ روز نان بخورند. گرچه خوشان به این ایدیولوژی باور نداشتند و موافق نبودند با رژیم یا قدرت درکش را نداشتند، به نرخ روز نان می‌خوردند ، کف میزدند به خاطر آ« که خانۀ میکرورویان بگیرند. چوکی‌های خوب دولتی را کار کنند و از این قبیل گپ‌ها...

پرسش:اطرفی صاحب به نظر شما عمدتأ چه مسایل و موضوعاتی در جریان شعر دولتی انعکاس پیدا می‌کرد؟

پاسخ: جریانی که ذکر خیرش را کردیم می‌خواستند تجاوز قشون سرخ را به نام کمک انتر اسیونالیستی جا بزنند. شعرهای داشتند به مناسب‌های تولد لنین،طیارۀ میگ،سرباز سرخ شوروی،بده بیر و از همین قبیل. شعرهای به مزدور و دهقان،کارگر به روزگارگر،به هفت ثور،به انقلاب اکتوبر. باز در بمباردمان‌های شان مزدور و کارگر و دهقان کشته شده، خون هزارهای شان ریخته؛ زندان‌ها انباشته بود از کارگر و دهان و روشن‌فکر. به یقین که شعر شان از زنده‌گی واقعی مردم فاصله داشت. شعر اینان توجیهی بود برای دروغ‌های دولت که متاسفانه این جریان بسیار مضر بود. به مناسبت‌های مختلف کانکورهای ادبی به راه می‌انداختند؛ شاعر جوان، شاعر خام برای آن که چند هزاری جایزۀ کانکور را بگیرد، سفری به اتحاد شوروی بزرگ داشته باشد در این کانکورهای شرکت می‌کردند. اصلأ می خواستند شعری بسازند مطابق خواسته‌های دولت.

یادداشت: نمی دانم پرسش‌های دیگری از مسعود اطرافی داشتم یا نه! باید هم پرسش‌هایی در پیوند به شعر مقاومت می‌داشتم؛ اما نوار در همین جا پایان یافته است.

 

                                                                            پایان

................................................................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin