Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتو نادری

 

مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب وغرایب

 

پادشاهی سرزمین بزرگی زیر نگین داشت و کام‌روا بود برهمه چیزی. روزی حکیمی زمین ادب بوسید و پرسید:
ای قبله‌ی عالم! دیگر از این جهان چه می‌خواهی که داشته باشی؟
گفت: زینه و میخ!

حکیم به شگفتی اندر شد و پرسید:
ای سلطان بزرگ! اکنون که جهان به کام تست، آخر این زینه و میخ چه ارزشی دارد؟
سلطان گفت:
زینه برای آن که بر بام چرخ فلک فراز آیم ...
هنوز سلطان سخن اش تمام نشده بود که حکیم پرسید:
عمر قبله‌ی عالم دراز باد! پس میخ را برای چه می خواهی؟
 سلطان گفت: چون با زینه بر فلک فراز آیم؛ میخ بر آن بکوبم تا از گردش باز ماند که یگانه هراس من در زنده گی از گردش چرخ فلک است!

حکیم گفت:

   - الحق که تو سلطان بزرگ سرزمین حکمتی و حکمت تو به اندازه تخت تو بزرگ است!  
                                                                      ***

چون سخن سلطان در همه گوشۀ جهان پیچید، آنانی را که سر سوزن از حکمت و دانایی و ستاره‌شناسی سر رشته‌یی بود سر درگریبان کردند تا بدانند که این زینه چیست و این میخ چه مفهومی دارد؟

پادشان سرزمین‌ها حکیمان خود را دستور دادند تا این راز را بگشایند، شاید هر یک را هوای رسیدن به بام فلک بود. چون حکیمان در این کار عاجز آمدند از هراس پادشاهان خود چون بید می لرزیدند تا این که یکی از حکیمان گفت:

تا مرا به یاد است، سرزمینی را می شناسم که همه حکیمان اند و شب و روز در جدال، در بحث و قیل وقال و گاهی مشت و لگد. آن سرزمین را حیکمی برزگی  رهبری می کند. او حکیم حکیمان آن سرزمین است.

پرسیدند:

  • آن کدام سرزمین است و آن سرزمین را نام چی‌است؟

گفت:

  •  آن را سرزمین «عجایب و غرایب» گویند.

گفتند:

  •  پس نشانی‌ها بگوی تا راهی آن سرزمین شویم و گره از این راز را بگشاییم. تا پیش پادشاهان خود سرخ‌روی باشیم!

گفت:

  •  این سرزمین در پشت کوه تقلب است، باید از هفت دریا بگذرید، هفت کوه تاریک را پشت سر بگذارید و  هفت دشت سرخ  را نیز. تا مرد نشانی‌ها می گفت، چشمان حکیمان چنان تخم کبوتر بیرون می‌زد تا این که یکی گفت: تا نشانی‌ها می گویی دل از دل‌خانۀ ما کنده می‌شود!

مرد گفت:

  •  دوستان! شما به سرزمین عجایب و غرایب می رویید نه به طرب‌خانۀ پادشاهان!  حوصله داشته باشید، همه گوش شدند و مرد گفت: وقتی از هفت دشت سرخ گذشتید و منزل در منزل راه زدید، روشنایی آمیخته با دود می بیند، گویی شعله‌های سرکش دوزخ اند که افق ها را فرا گرفته است. هراسی به دل راه ندهید، به سوی آن  آتش جهنمی و آن روشنایی تاریک راه زنید. چند منزل که رفتید بادهای داغ وزیدن می گیرد و بویی گوشت‌های سوخته و گوشت‌های پوسیده را به دماغ شما می رساند، شاید شما از الاغان خود فرو افتید. چون دوباره به هوش آمدید، بر الاغان سوار شوید و بتازید.

 یکی دو تن  از جماعت حکیمان از جای برخاستند و گفتند:

  • مرگ به دست پادشاه را قبول داریم تا رفتن به سرزمین« عجایب و غرایب» را!

یکی گفت:

  •  گویی ما را به دیدار سیمرغ می فرستی، یا به جنگ دیوی سپید که این همه از هفت خوان رستم سخن می‌گویی!

مرد خندید و گفت:

  •  ای حکیم این دیدار سیمرغ نیست، کاش دیدار سیمرغ می‌بود. این دیدار مرغی است جادو یا شاید دیدار با آن گلمرغی است که اسفنندیار با او در آویخت. شاید هم دیدار با اکوان دیو. یا دیداری دشوارتر از این چیزها که گفتم!

دیگران گفتند:

  •  چاره‌یی نیست هرگونه که می شود باید خود را به سرزمین عجایب و غرایب برسانیم ورنه پادشاهان مان، ما را گردن خواهند زد که چگونه نتوانستیم گره از این راز بگشاییم. چه شرم آور است که در جهان به نادانی شهره شویم. باز یکی از میان حمکیان با صدای بلندتری گفت:
  • بگو ای حکیم ، همه نشانی‌ها بگوی، چاره‌یی نیست، این راه دشوار را باید رفت.

مرد گفت:

  •  دیگر به منزل نزدیک شده اید، همان آتش جهنمی و همان بوی گوشت‌های سوخته  شما را به سرزمین عجایب و غرایب می رساند. نزدیک‌تر که شدید بوی خون نیز به دماغ تان می‌زند و همه جا در نظر تان سرخ می آید، زینهار هراسان مشوید! الاغ‌های تان شاید زُم کنند ودیگر نخواهند گامی به پیش بردارند. چون بوی گوشت پوسیدۀ خود را خواهند شنید. می هراسند که مبادا در آن سرزمین پوست از آنان برکنند. الاغ ها را رها کنید و خود به سوی آن آتش جهنمی که در افق می تابد گام بردارید!

بار دیگر یکی از حکیمان پرسید:

  •  ای حکیم نشانی‌ها که می‌گویی خود رازناک‌تر از داستان زینه و میخ است؟ ما چگونه از الاغ‌ها خود فرو می افتیم؟  تنور این آتش جهنمی در کجاست؟ این بوی گوشت سوخته و بوی خون از کجا می آید؟ این چگونه سرزمینی است که الاغان به آن جا نمی روند؟

مردگفت:

  • اگرهمه‌چیز گویم، مثنوی هفتاد من می‌شود؛ اما این قدر گویم که در آن سرزمین مکتب‌ها را آتش می‌زنند. به خانه‌های هم‌دیگر آتش می افگنند. زنان را قدر نمی نهند و آنان را به شلاق می‌ بندند، گوش و بینی شان را می‌برند و با تبرزین غیرت پنج هزار سالۀ خود آن‌ها را قربانی می‌کنند. بر زبان مردمان آن سرزمین به جای استغفار بیشتر انفجار جاری‌است. مردان سینه و گلوی هم‌دیگر را می درند و با کودکان و دختران نابالغ هم‌خوابه می‌شوند. بزرگان شان از بزرگی چیزی نمی‌دانند چون پیوسته دست در جیب مردمان خود دارند. به جای آب، خون می‌نوشند. وقتی سخن می‌گویند از دهان شان بوی خون  بیرون می‌زند. مسلمانان عجیبی اند که می‌توانند در یک شب با دو خواهر عروسی کنند و ...  چنین است که از این سرزمین همیشه آتش و دود بلند است و مردمان همه روزه در آتش می سوزند و خون شان روی خیابان‌ها جاری می شود. آن آتش دود آلود را که خواهید دید و آن بوی گوشت های سوخته را که خواهید شنید، بدانید که آتش و بوی آن سرزمین است. دهان حکیمان از تعجب بازمانده بود که نا گهان یکی از جای برخاست و با شیون و فریاد هی با دوست بر سر و روی خود می زد می زد که ای وای ! ای وای! نفرین بر این حکمت که مرا هست. یک عمر دراز کواکب فلکی  برشمردم، از نری و ماده‌گی ستاره‌گان در آسمان‌ها سخن گفتم و از جوره شدن شان؛ اما هنوز نمی دانستم که چنین سرزمینی هم بر روی زمین هست! تا او آرام شد کس دیگری پرسید:
  • مگر نگفتی که الاغان چرا نمی خواهند به آن سرزمین بروند؟

مردحکیم گفت:

- الاغان می‌دانند که در آن سرزمین بر آن‌ها چه می‌گذرد! آن‌جا پوست الاغان را بر می‌کنند و از پوست آنان در کشتن یک دیگر استفاده می‌کنند. این الاغان به رسم اعتراض آن‌جا نمی روند که چرا پای بی‌طرفی ما را به سیاست‌های خونین خود کشیده اید، گوشت همدیگر را که می خورید بس نبود که گوشت ما را هم می خورید! خران حق آزادی بیان ندارند و خود نیز نمی‌خواهند سازمانی داشته باشند، تنها جامه بدل کرده و پوست شیران برتن کرده اند تا شناخته نشوند و در امان بمانند. زمانی می‌شود که «جامعۀ جهانی الاغان» در اعتراض به سیاست نژاد کشی الاغان، تمام الاغان جهان را به آن‌ سرزمین، ممنوع الورود ساخته است. تا سخن حکیم به این جا رسیده بود که مرد دیگری از جماعت حکیمان از جای برخاست و سرخود بردیوار کوبید و کوبید. درحالی‌که خون از ماغ‌اش جاری شده بود فریاد می زد: ای نفرین باد بر این حکمتی که من دارم. من  هنوز از سرزمین عجایب و غرایب چیزی نمی دانم، اما فهم یک الاغ بالاتر از حکمت من است! ای وای ای! در این جهان کسی باور نمی کند که الاغان بشتر از ما می فهمند و باهم دیگری حس هم‌دردی دارند!

***

جماعت حکیمان جهان چون به سرزمین عجایب و غرایب رسیدند، نخست خواستند تا از کارشناسان آن سرزمین بپرسند که آنان از رمز و راز داستان زینه و میخ چه می‌دانند. شنیده بودند که دانایی جهان تخم گنجشکی است بر کف دستان کارکارشناسان این سرزمین. هی می‌پرسیدند و می‌پرسیدند؛ اما پاسخی نمی‌یافتند. از مردم که پرسیدند نیز چنین بود. هریکی تبسمی می‌کرد و خاموشانه می‌گذشت.

یکی از حکیمان گفت:

  • مگر این شهر، شهر تبسم است؟ از کارشناس تا شهریان را که راز زینه و میخ می‌پرسیم، تبسمی می‌کنند و می‌گذرند!

دیگری گفت:

  • مگر حکمت تو نم کشیده است که چیزی از تبسم آنان در نیافتی؟ من که می بینم، تبسم‌های این شهر نیز خون آلود است، وقتی تبسم می‌کنند نمی دانم چرا در پیش چشم من گلوی‌های بریدۀ کودکان پدیدار می‌شوند!

دیگری گفت:

  • بگذارید این سخنان حکیمانۀ تان را، ما را راه برگشت نمانده است تا آن‌گاه که خود را به حکیم حکیمان، که این سرزمین را پادشاهی می‌کند نرسانیم  و راز زینه و میخ را از او نپرسیم!

قصه کوتاه جماعت حکیمان جهان، روزان وشبان چند در سرزمین عجایب و غرایب سرگردان ماندند تا این که به بارگاه پادشاه حکیم راه یافتند. حکیمی دیدند نشسته برجایگاه؛ اما در نظر شان حکیم نیامد. یکی آهسته در گوش دیگری زمزمه کرد:

  • این چگونه حکیمی است که عبا وقبای حکیمانه برتن ندارد؟

دیگری گفت:

  • نگاه کن به آن تسبیح درازی که یک سرش در دست او و سر دیگرش افتاده بر زمین و با چه شتابی دانه ها را می‌چرخاند. شاید می‌خواهد بداند که ما از او چه می‌خواهیم!

حکیم دیگری گفت:

  • شاید حکمت او از گونۀ حکمت نحس باشد که هنوز جهان‌گیر نشده و ما از آن بی خبریم!

حکیمان جهان در چنین بگو مگویی بودند که نا گهان یکی از پیش‌کاران پادشاه حکیم پرسید:

  • شما چه جماعتی هستید و از کجا می‌آیید و چرا خواستید تا  به دربارحکیم حکیمان، پادشاه سرزمین عجایب  و غرایب بار یاب شوید؟

یکی از حکیمان گامی پیش‌تر نهاد و گفت:

  • عمر پادشاه حکیم دراز باد! ما حکیمانیم از سراسر جهان!

تا او چنین گفت، پادشاه حکیم چنان که گویی از خواب سنگینی بیدار شده باشد، چشم از زمین برداشت و با صدای بلندی گفت:

  • خو خو خو، پس شما پادشاهان سرزمین‌های خود هستید؟

جماعت حکیمان یک صدا گفتند:

  • نه ای پادشاه حکیم، ما در خدمت پادشاهان خود هستیم، پادشاهان ما حکیم نیستند.

پادشاه حکیم با صدای که گویی چیغ می زد پرسید:

  • پس، این حکمت شما به چه دردی می‌خورد؟ همه حکمت‌ها خود هیچ است، جز حکمت عملی که من ‌دانم! افلاتون را می شناسید، افلاتون را!

حکیمان باز یک صدا گفتند:

  • آری می‌شناسیم ای پادشاه حکیم.

گفت:

  • افلاتون و مدینۀ فاضلۀ او افسانه‌یی بیش نبود! این منم که مدینۀ فاضله ساخته ام. ازهمین سبب مدینۀ فاضلۀ مرا سرزمین عجایب و غرایب می‌گویند. چون در جهان بی‌مانند است. این جا کس به کس کاری ندارد. این که موش از پشک می ترسد، پشک موش را می‌درد به من رابطه‌یی ندارد. قانون بازار است. حق فردی و شهروندی است!

پشک از سگ می‌ترسد، سگ از گرگ، گرگ از پلنگ و پلنگ هم ... با دست راست به سینۀ خود اشاره کرده گفت: ازشیر می ترسد، می چه‌کنم که می‌ترسند. این‌جا کس را با کسی کاری نیست. وقتی می‌ترسند بترسند. این حق شان است که بترسند. این نخستین بار است که من حق ترس را در مدینۀ فاضلۀ خود قانونی  ساختم تا کس از کس شکایتی نداشته باشد. هرکس حق دارد بترسد. هرکس حق دارد زنده‌گی کند. هرکس حق دارد بخورد! موش اگر نمی‌خواهد خورده شود، چرا موش شد!

تمام شهروندان سرزمین عجایب و غرایب در برابر قانون حق برابر دارند. من یک جامعۀ متعادل ساخته ام!

یک لحظه خاموش شد و نگاه هایش را به سوی حکیمان دوخت، سر خود را با حرکت تندی به دو سوی شانه‌هایش چرخاند وفریاد زد: مگر همین رقم نیست، حکیمان محترم! اگر قبول ندارید، بفرمایید، این جا یا هرجای دیگری که می‌خواهید مناظره می کنیم، مناظره! ای گز و ای میدان!

حکیمان نمی دانستند چه بگویند، خاموش ماندند. چون پادشاه حکیم سخنی نشنید، از جای برخاست و چند گامی به سوی ‌ جماعت حکیمان پیش آمد و پرسید:

  • نگفتید چه‌گونه شد که به سرزمین ما آمدید؟

حکیمی که یک گام از دیگران پیش گذاشته بود گفت:

  • ای پادشاه حکیم؛ دریای حکمت شما همیشه خروشان باد!  سخنی حکیمانه‌یی از شما در سراسر جهان پیچیده و به گوش پادشاهان ما نیز رسیده است. همه حکیمان جهان از فهم آن نا توان مانده اند و ما نیز نتوانستیم گره از راز آن سخن بگشاییم! آمدیم تا پیاله‌یی از حکمت شما بنوشیم و راز آن  سخن بزرگ و حکیمانه را از زبان خود شما بشنویم.  پادشاهان مان سخت چشم به راه اند تا راز سخن شما را بدانند. آن راز ما را گوی تا سرخ‌روی برگردیم!

پادشاه حکیم گفت: سخنان من همیشه بر مدار حکمت و دانایی  دور می‌زند، بگویید آن سخن که از من شنیده اید چیست؟

  • حکیم گفت: ای پادشاه حکیم، ای سلطان بزرگ سرزمین عجایب و غرایب، عصای دشمنانت شکسته باد و پیش‌کاران ات را خردی در سرباد! می دانیم سخنان شما گهرپاره‌هایی اند که هنوز جهان به خود ندیده است، سخنان شما گوهر اند و جهانیان گوهری نشده اند.  شما را که این همه فراخ دستی است. مدینۀ فاضلۀ ساخته ای که استخوان‌های پوسیدۀ افلاتون هم در زیر خاک از شرم می لرزد، چه‌گونه شد که شما هنوز نیازمند به زینه و میخ مانده اید؟

پادشاه حکیم سرزمین عجایب و غرایب را از این سخن چنان خنده‌یی فرا گرفت که تمام کاخ می لرزید. حکیمان در هراس شدند که نشود قندیل‌ها، فراز سر آنان فرو ریزند. خود را کنار کشیدند؛ اما پادشاه حکیم بی خیال از نگرانی آنان هم‌چنان می خندید و می خندید تا این که  اشک‌ها از چشم‌هاش سرازیر شدند. یکی از پیش‌کاران دوید و دستمال کاغذی پاستوریزه‌یی روی دست اش گذاشت.

پادشاه حکیم به تخت خود بر گشت. روی تخت چنان آرام نشست که فکر نمی کردی او همان مردی است که چند لحظه پیش چنان توفانی می‌خندید. حکیمان از این رفتار او در شگفتی شده بودند و زیر چشم به هم نگاه می‌کردند!

 با چهرۀ حکیمانه‌یی گفت: می دانستم که هنوز مزۀ حکمت عملی را نچشیده اید. آن حکمتی که شما می دانید بحث الفاظ است. بحث الفاظ راه به جایی نمی برد. باید حکمت علمی دانست تا کامروا بود.  می خواهم از شما بپرسم: بروج فلکی چند تا هستند؟

یکی از حکیمان گفت:

  • هفت برج فلکی!

دیگری صدا زد نه  این یک باور بسیار قدیمی است، بروج فلکی 9 است!

باز پادشاه حکیم پرسید:

  • این آسمان چند طبقه است؟ کسی گفت: هفت و کس دیگری گفت: 9 طبقه!

پادشاه حکیم گفت: حال باشد هفت یا 9!  بگویید، اگر ما از هفت یا 9  برج فلکی  یا از هفت و 9 طبقۀ آسمان بگذریم به کجا می رسیم؟

حکیمان گفتند به بام آسمان!

پادشاه حکیم گفت: احسنت، همین بام آسمان همان بام چرخ فلک نیست!

گفتند:

  • بلی‌؛ اما ای حکیم روزگار دیده، ای تاج‌دار مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب و غرایب!  پس با زینه چگونه می شود به آن جا رسید؟

پادشاه حکیم  بار دیگر خندید و خندید و با دهان پر از خنده گفت:

  • بدانید این زینه که می گویم زینۀ کلام نیست ورنه یکی از شاعران ما چند قرن پیش گفته بود: « نردبان آسمان است این کلام / هرکه زین بر می رود آید به بام» ؛ اما او با زینۀ خود به بام آسمان نرسید.  چون حکممت عملی نمی دانست. این زینه که من می گویم ، شانه‌های مردم است، شانه‌های مردم. من از شانه‌های مردم زینه می سازم نه از کلام و حکمت نظری که شما عمری سرگردان آن بودید!

چشمان حکیمان جهان از تعجب از کاسۀ سر بیرون زده  بود و نمی دانستند چه بگویند! پادشاه حکیم بار دیگر پرسید:

  • وقتی از دیواری بلند می روید تا خود را به کاخی اندازید تا چیزهایی را بدزدید، چه می کنید؟ حتما پای روی شانۀ هم‌دیگر می گذارید تا بر دیوار فراز آیید!

حکیمان گفتند:

  • بلی ای پادشاه حکیم ؛ اما ما هیچ گاهی ....

پادشاه حکیم سخنان آنان را  قطع کرده گفت: هدف من از حکمت عملی است. در حکمت عملی انسان یک افزار است برای رسیدن به هدف. اگر انسان وسیلۀ رسیدن به هدف نباشد دیگر به چه دردی می‌خورد! گفتم این جا زینه که می گویم همان شانه‌های مردم است. باید روی شانه‌های مردم پای گذاشت تا به بام قدرت رسید.  چرخ همان قدرت است. تو که در قدرت بمانی به این معنا است که چرخ حرکت نمی کند. حکمت عملی هم چنان می‌گوید نمی شود روی شانه‌های چند صد ملیون انسان پای گذاشت. آن هم در وضعی که تا بر شانه‌های جماعت گرسنه‌گان پای می‌گذاری استخوان‌های شان قُورپ قُورپ می‌شکنند.

یکی از حکیمان پرسید:

  • پس از  استخوان‌ها فرسوده گرسنه‌گان چگونه زینه می‌سازید؟

پادشاه حکیم با اشارۀ دست او را خاموش ساخت و گفت:

  • از همین سبب من، از میان این همه مردم، هفت ابرمرد را برگزیده ام و جماعتی ساخته‌ام که شانه‌های پهن و استواری دارند. روی شانۀ هرکدام که پای بگذارم از یک طبقۀ آسمان می‌گذرم و می رسم به بام چرخ تا میخ را آن جا بکوبم!

یکی از حکیمان پرسید:

  • ای پادشاه حکیم! تو تنها حکمت عملی نمی دانی؛ بلکه خود حکمت عملی هستی وحکمت عملی تو در کام هر دششمنی زهر کشندۀ شکست است؛ اما این راز را هم بگوی این چگونه میخی اس و از چگونه پولادی ساخته می‌شود که می‌تواند در بام فلک فرو رود و آن را از گردش باز ماند؟

پادشاه حکیم سرزمین عجایب و غرایب لبخند حکیمانه زد و گفت:

  • جناب حکیم، ما پولاد خود را به مصرف نمی رسانیم؛ بلکه این میخ را از شاخ « قوچ» های کوهی می‌سازیم. قوچ‌های کوهی در سرزمین ما زیاد است. قوچ‌ها را در کوهستان از درختان دموکراسی برک می تکانیم تا بخورند و خوب چاق شوند. اگر نخوردند به زور می خورانیم. خوب چاق که شدند از شاخ‌های آنان  چنان میخی می سازیم که می تواند بام فلک را سوراخ می‌کند و آن را ازگردش بازماند. این کار سودی دیگری نیز دارد. شاید شنیده باشید که می‌گویند: دو قوچ که جنگ کرد، پای میش می شکند. وقتی شاخ های قوچ‌ها بریده شوند دیگر توان جنگ کردن ندارند و پاهای میش‌ها هم نمی شکنند. جنگ ما جنگ قوچ‌ها است که در این جنگ پای میش‌ها می شکند. می دانم در ذهن بعضی‌تان دور می زند که سرانجام قوچ های سرزمین عجایب و غرایب همیشه بی‌شاخ می‌مانند. درست می‌گویید ؛ اما وقتی که مردم گوسفندی باشند بهتر است شاخ نداشته باشند، هم برای خودشان خوب است و هم برای ما!

حکیمان جهان خاموش مانده بودند. مانند آن بود که اندیشه‌های درازی در ذهن آنان می چرخید. سخنان پادشاه سرزمین عجایب وغرایب هزار پرسش دیگری در ذهن آنان بر انگیخته بود. گویی قصۀ زینه و میخ را از یاد برده بودند. در دل می گفتند به راستی که این سرزمین « سرزمین عجایب و غرایب» است. اجازت خواستند و زمین ادب بودسیدند و راهی سرزمین‌های خود شدند. ازکاخ که بیرون بر آمدند یکی از حکیمان گفت:

  • بدویم بدویم ، از این شهر زودتر بیرون شویم! که حکمت این شهر حکمت نحس است. چون در احوال این سرزمین می بینم می هراسم که قصابان اش ما را به نام الاغ نگیرند و پوست از ما بر نکنند!

 

پایان

جدی 1395

.....................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin