Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

الحاج اسرار خواجه

محاسن سفید

پشنهاد به مادران داغدیده و رنج کشیده و زنان تحصیل کرده افغانستان

نصف پیکر جامعه کشور مامنحیث انسان از مادران و خواهران متشکل است این که در بطن خود طفل را از خون خود تغذیه در تربیه و رشد استعداد کودکان سر سپرده فعال اند درک عشق ناب مادری به فرزندش به معنی مادر گفتن نسبت وجائب انسانی در تامین عدالت با ارزش های معنوی منزلت ان در جامعه است علاوتا مادران برای بهتر آسایش انسان ها در جامعه در تولیدات نعمات مادی و رشد اقتصاد سهم ارزنده دارند با تاسف یک تعداد محدود تعلیم یافته زنان را دولت در جریان بیست سال طور نمایشی در نهاد های سیاسی نصب نموده اند چنانچه در تشکیل پارلمان در قانون حضور زنان را محدود ساخته اند بائیست نصف پارلمان را زنان تشکیل بدهد در مدت اضافه از ده سال حاکمیت محترم کرزی به ارتباط حقوق زنان گلو پاره می کرد از این که برادران ناراضی اش خفه نشود روی بی بی خانمش را از طریق رسانه هیچ کسی ندیده این قلم از چشم دید خود در انتخابات صدر اعظم در یک کشور پیشرفته بعرض برسانم در انتخابات صدراعظم چند حزب اشتراک داشتند ساعت هشت صبح رای گیری اغاز شد ساعت ده شب نتیجه اعلان گردید فردا حزب موفق جلسه رهبری حزب را دایر از جمله هیئت رهبری یک زن را بحیث صدراعظم معرفی فعلا همان زن موفق ترین خدمت گذار جامعه کشورش است.

لازم دیده می شود مادران و خواهران تعلیم یافته وطنم بر ادبیات و فرهنگ سیاسی خود را آراسته سازند تا بدرهر کس و نا کس برای کاریابی مراجعه نکنند بهتر است با دیدگاه وسیع در پرتو علم و خرد رقابت های زنانه را نادیده گرفته یک حزب را مؤسس شان نام گذاری نماید حزب (...........اسلامی ) وزارت زنان را موکلف سازید تا در تشکیل حزب فعال گردیده به نظر من برنامه و اساسنامه حزب را روی اندیشه و اموزه های بی بی خدیجه و فاطمه زهرا و غیره زنان مبارز که در صدر اسلام در زمان حیات پیامبر حضرت محمد(ص) با ایشان کار و پیکار نمودند اساس گذاری نماید شورا های زنان ولایات منحیث سازمان های حزبی و همچنان در ولسوالی های کشور شورای زنان ایجاد نمایند از زنان سرمایه دار کشور های خارجی حمایت مالی بدست اورند کشور های مترقی از حزب شما حمایت می نمایند با سازمان دهی سالم و خردمند صفوف شما سراسری کشور را در برمی گیرد در انتخابات نهادهای سیاسی و خدماتی حزب شما موفق ترین حزب خواهد بود رهبری حزب شما می توانند اشخاص با فهم و دانش را در رهبری دولت تعین و نظارت نمائید با تشکیل حزب شما مادران و خواهران تعلیم یافته اراسته با دانش چه نوع نواوری می نمایند مختار اند از توضیحات بیشتر این قلم عاجز است منظور صرف رسیدن به حقوق حقه تان می باشد بدانید زعامت امروز دولت صرف بدست اوردن قدرت و ثروت اند.

با عشق کور به سوی نامردان مرو دیگر   -  

با خود بنگر و جهان نو بیافرین

.....................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف  عباسی

وحدت ملی و همبسته گی

ای فرزندان غیور و نامور کوه پایه های پرهیبت و حماسه ساز تأریخ، ای دلیر مردان هزاره، تاجک، پشتون، ازبک، ترکمن نورستانی و بلوچ که همه در آزمون های گوناگون پیروز و سربلند برآمدید!

من منادی ام که از بستر مریضی با درد و سوز و گداز می گویم که من به شهامت، شجاعت، خرد و فراست شما ایمان دارم، و یقین کامل دارم که نیروی خلاقۀ ملی شما مثل هر ملت جهان توان مندی تغییر بهبود حال داشته و ممثل واقعی حاکمیت ملی و رهایی از جمیع اسارت ها است.

این ندای من شعار نیست، هورا نیست و نعرۀ تکبیرهم نیست بلکه فریاد قلب افگاریست که با تمام بیچارگی شاهد فروپاشی سقفی ام که نیاکان ما به قیمت خون های پاک خود آن را اعمار و افتخار آزادگی به آن بخشیدند. و من و تو به نام ملت افغان در زیر آن تا حال به افتخار و سربلندی زیستیم.

ندای من توأم به تضرع برخاستن، شکستن، ریختن، ویرانی و قتل و قتال نیست، که همه را تجربه کردیم، ندای من قیام و به پا خیزی است بر بنیاد وحدت ملی و هم بستگی صادقانه و بی شایبه که فراموش کردن خود به خاطر افغانستان عزیز باشد.

خرد و فراست، تعقل و دانش باید انگیزه های مقدم این تحرک باشد. مگذار که دشمنان، نفاق و شقاق و متلاشی شدن خانۀ مشترک ترا جشن گیرند و سگان پروردۀ دم درب شان از این حال اسفناک برای بقای قدرت خود بهره برداری نمایند و لو که از قوم خودت باشد.

من برایت می گویم که وطن به سوی تباهی و نابودی قهقرایی روان است. این صلح پالی و بحث های این جا و آن جا دام های تزویری بیش نیست و بر حلقه های زنجیر اسارت دور گردن من و تو می افزاید.

برخیز و بیدار شو و چشمانت با دستان تعقل بمال و روشنی واقعیت ها بنگر.

والله که هیچ خارجی مسلمان و غیر مسلمان در فکر رهایی تو از این منجلاب باشد. تو استی و فقط تو استی، ای دختر و پسر افغان که توان درهم شکستن این طلسم ننگین اسارت داری.

از خواب غفلت برخیز و راه آزاده گان خردمند پیشه کن و بی تفاوتی را کنار بزن ودر حلقۀ کثیف تفرقه ها که دسایس دشمنان است مه پیوند و وطنت نجات ده.

این است ندای کهن سال عاشق دل سوختۀ وطن از بستر ناجوری.

..........................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

 

محمود درویش

 

( ما قربانیانی هستیم که جامۀ جلاد برتن کرده ایم)

 

جای تردیدی نمی‌تواند وجود داشته باشد که محمود درویش پرچم افراختۀ شعر معاصر فلسطین در جهان است. به گونۀ خاص پرچم افراختۀ شعر پای‌داری فلسطین. گویی محمود درویش و شعر پای‌داری فلسطین دو روی یک سکه اند. آن‌جا که بحثی از شعر پای‌داری فلسطین به میان می‌آید نخستین نام، محمود درویش است که بر زبان‌ها جاری می‌شود و به همین‌گونه تا نام محمود درویش به میان می‌آید، بحث شعر پای‌داری فلسطین نیز در پی می‌آید.

دهکدۀ او «البروه» نام دارد که ناصر خسرو  در سفرنامۀ خود از آن به نام بروه یاد کرده است. این دهکده در سمت شرقی شهر عکا موقعیت دارد. روز سیزدهم مارچ 1941میلادی محمود درویش در این شهر چشم به جهان گشود.

او هنوز شش سال داشت که صیهونستان اسراییل بر این دهکده هجوم آوردند. سال 1948 آن‌گاه که این کودک شش ساله در یکی از نیمه شبان تابستانی هم‌راه با خانواده و صدها تن از اهل دهکده، زادگاه‌اش را در زیر باران گلوله‌ها به سوی لبنان ترک می‌کرد و از میان‌جنگل‌زارهای تاریک می‌گذشت، کس نمی‌دانست که فردا او به بلند‌ترین صدای آزادای‌خواهانۀ فلسطین بدل می‌شود و امر دادخواهی ملت فلسطین را در سراسر جهان فریاد خواهد زد.

این کوچ و آواره‌گی در حقیقت نقطۀ پایان دوران کودکی و بازی‌های کودکانۀ درویش بود، چون او چه در سال‌های که در لبنان در آواره‌گی زیست و چه پس از آن که به فلسطین به شهر الجلیل برگشت دیگر با امواج بزرگ دشواری‌های زنده‌گی و مبارزه  بر ضد صیهونیزم در آویخته بود.  هرچند فلسطینیان با مبارزۀ سرسختانه‌یی، سربازان صیهونیست را از دهکدۀ او پس زدند. آن‌گاه که اهل دهکده به دهکدۀ خود برگشتند دیگر همه چیز ویرانی بود که اسراییلیان برجای مانده بودند.  در این میان محمود درویش دیگر نتواست در دهکدۀ خود زنده‌گی کند و می‌شود گفت او چه در سرزمین خود و چه در سرزمین‌های دیگران تبعیدی همیشه‌گی بود. او در یکی از گفت و گو‌های خود خاطرۀ این کوچ دردناک را این گونه بیان می‌کند:

 

« همین که هفت ساله‌گی از راه رسید، بازی‌های کودکانه متوقف شد و من به یاد دارم که چگونه چنین شد؟ تمام ماجرا را به یاد دارم. شبی از شب‌های تابستان که اهالی روستا عادت داشتند بربام خانه‌ها بخوابند، مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. خودم را هم‌راه صدها روستایی دیدم که در جنگل می‌دوم، گلوله از بالای سرمان می گذشت و من از ماجرا هیچ سر در نیاورده بودم. پس از یک شب سرگردانی و گریز، با یکی از خویشانم- که در همه سو پراکنده و گم گشته بودند- به روستای ناشناسی رسیدم که کودکانی دیگر داشت. ساده دلانه پرسیدم؛ من کجایم؟ و برای نخستین بار کلمه لبنان را شنیدم.»

   

 

  آن گونه که در زنده‌کی‌نامه‌هایی که برای او نوشته اند، آمده است: شاگرد مکتب بود که به شعر روی آورد، درست در دوازده‌ ساله‌گی. چهارده سال داشت که در راه مبارزه برضد صیهونیزم گام گذاشت، چنان بود که در شهر حیفا به زندان افتاد و پس از آن پولیس اسراییل پیوسته او را زیر نظر داشت.

نخستین گزینۀ شعری او به نام « گنجشک‌های بی‌پال» به سال 1960 انتشار یافت و این زمان شاعر 19 سال داشت؛ اما این گزینۀ دوم او « اوراق الزیتون» یا برگ‌های زیتون که به سال 1969 به نشر رسید، برای شاعرجوان شهرتی در پی داشت. با همین گزینه بود که او در فلسطین و جهان عرب به حیثث شاعر پیش‌گام پای‌داری به شهرت رسید. بدین‌گونه شعر مقاومت فلسطین در فلسطین اشغالی به صدای بلندی بدل می‌شود و در همین‌جاست که  شعر پای‌داری فلسطین به بالنده‌گی می‌رسد. به زبان دیگر همیشه صدای شعر پای‌داری فلسطین شعر آن شمار شاعرانی بوده است که در سرزمین‌های اشغالی چنان پناهنده‌گانی زیسته اند و به صیهونیزم نه گفته و با شعر خود در برابر تجاوز سخن گفته اند. همین شاعران اند که از تجربه‌های تلخ اشغال سخن می‌گویند، مردم را امید می‌دهند و آنان را به رستاخیز در برابر صیهونیزم فرامی‌خوانند.

بدین‌گونه محمود درویش، امروزه به یک شاعرپای‌داری جهانی بدل شده است. منتقدان عرب او را در سطح جهان با شاعران مقاومت جهانی چون لورکا، ناظم حکمت و نرودا مقاییسه می‌کنند.

 فعالیت های روزنامه نگاری خود را به سال 1961 با سردبیری  نشریۀ الاتحاد آغازکرد.

به سال 1970 جهت آموزش به مسکو رفت و  پس از آن مدت‌زمانی در قاهره زیست. به سال 1971 به بیروت رفت و به سازمان آزادی‌بخش فلسطین پیوست. آن‌جا گاهنامۀ فرهنگی – ادبی« الکرمل» را پایه‌گذاری کرد تا این که اسراییل به سال 1382 به لبنان حمله کرد و محمود درویش به قبرس رفت.

سال‌هایی هم رییس اتحادیه نویسنده‌گان فلسطین بود و در پایه گذاری پارلمان نویسند‌ه‌گان جهان با نوسنده و اندیشه‌پرداز  فرانسه ژاک دریدا هم‌کاری داشت. سال‌های هم عضو کمیتۀ اجرایی سازمان آزادی‌بخش فلسطین بود؛ اما بعداً در اعتراض به توافق‌نامۀ اسلو آن آن سازمان را ترک کرد. او از نظر سیاسی خواهان ایجاد دولت مستقل فلسطین در کنار اسراییل بود. به شعار نابودی اسراییل باوری نداشت. اسراییل را چنان واقعیتی پذیرفته بود. او خواهان براندازی صیهونیزم و خواهان آزادی مادر وطن خود بود. همیشه در هوای یک‌ارچه‌گی نیروهای آزادی‌بخش فلسطین بود. گاهی هم که گروه‌های رزمی فلسطین باهم در ستیز می‌شدند و بعد افرادی از دو طرف کشته می‌شدند، او سخت ناراحت می‌شد. وقتی که گفته بود: « ما قربانیانی هستیم که جامۀ جلاد برتن کرده ایم» شاید اشاره به چنین روی‌دادهای ناخوش برادرکشی دارد.

 

 

عشق و سیاست که خود همان پای‌داری در برابرصهیونیزم  و سیاست‌های تجاوزگرانۀ اسراییل است، محور اصلی شعرهای او را تشکیل می‌دهند. شعر او با آن روح حماسی که دارد در یک جهت سلاحی است در امر پاس‌داری سرزمین فلسطین و در جهت دیگر، فریاد دادخواهانۀ ملت آوارۀ فلسطین است که صیهونیزم  آنان را از سرزمین شان برون رانده است. شعرهای او نه تنها حنجرۀ رسای فلسطین برای آزادی است؛ بلکه حنجرۀ اندوه آواره‌گان فلسطین نیز هست. شاعر همیشه در تبعید، که خود تجربه‌های تلخ آواره‌گی را از همان هفت‌ساله‌گی تا روزهای آخر زنده‌گی تجربه کرده است.

می‌شود گفت محمود درویش با آگاهی و با صداقت شاعرانه، تمام هستی و زنده‌گی، شعر و شعور اش را در خدمت آرزوها و آرمان‌های آزادی‌خواهانۀ مردم فلسطین قرارداده بود. در شعر او فریاد مظلومانۀ فلسطینیان، اندوه آواره‌گان و امید به پیروزی و آزادی، پژواک بلند و رسایی دارد. شعر او در کلیت، آیینۀ تمام نمای این همه اجزای بزرگ است.

 

 

اندیشه‌ها و عاطفه‌های گره‌خورده در شعرهای او بی‌داد صیهونیزم را فریاد می‌زند. مردم را به بیداری و پای‌داری فرامی‌خواند. تاجایی که می توان از ترجمه‌های شعرهای او دریافت او داعیه‌یی آزادی‌خواهانۀ فلسطین را با استوره‌ها، روایت‌های دینی، تاریخ و سرزمین پیوند می زند و گونه‌یی از ناسیونالیزم فلسطینی را در شعر خویش پرورش می‌دهد.  چنین است که گاهی این شگردهای شعری، شعرهای او را بیشتر رمزآلود می‌سازد. با این‌حال شاید شاعر می‌خواهد که با چنین نقب زدن‌هایی فلسطینیان را با هویت استوره‌ای، مذهبی و تاریخی شان بیشتر آشنا سازد و فریاد دادخواهانۀ فلسطین را بر بیناد ریشه‌های استوره‌ و تاریخ استوار سازد.

نمونه‌هایی می آوریم از سروده‌های این شاعر بزرگ که گویی یک تنه خود فلسطین است و فریاد او.

 

محمود درویش شعری دارد زیرنام« من یوسفم پدر» که آن را چندین شاعر و مترجم، به پارسی دری ترجمه کرده اند. این‌جا ترجمۀ شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی، عبدالرضا رضائی نیا را می آوریم. در ظاهر این شعر همان روایت یوسف پیغمبر است در قران در سورۀ یوسف و روایات دینی دیگر. برادران حسود و جاه‌طلب، یوسف را در چاه می‌کنند و به گرگان بیابانی تهمت می زنند که گرگ‌ها او را دریده اند. در شعر درویش، این یوسف در چاه شده همان ملت فلسطین است. یا همان ‌آرمان ملت فلسطیین است. برادران نمادی است برای اسراییل، یا نماد آن شمار فلسطینانی است که از داعیۀ آزادی فلسطین روی برگشتانده و با دشمن تفاهم کرده‌‍‌اند. یاهم می‌تواند نماد آن دولت‌های وابسته عرب باشدکه به دادخواهی بر نمی‌خیزند، به جای آن که در کنار مبارزان فلسطین قرار گیرند و از آزادی فلسطینیان پاس‌داری کنند به مردم فلسطین و آرمان‌های آنان پشت می‌کنند. به دنبال یوسف‌گم‌شده درچاه نمی روند.

یوسف در چاه می‌شود، یوسفی که خطایی ندارد و می‌خواهد با برادران‌اش در صلح و آرامش زنده‌گی کند. در ظاهر امر برادران پیروز اند؛ اما این یوسف است که ازچاه بدر می آید و عزیز مصر می‌شود و رسالت خود را برجای می آورد. این همان پیام اصلی شعر است به ملت فلسطین که نباید ناامیدی در دل‌های‌شان خانه کند که روزی از چاه برون می آیند. فلسطینیان امروزه این شعر را سرنوشت خود انگاشته‌ اند و در این شعر خود را می‌یابند.

 

من یوسفم پدر!

پدر! برادرانم دوستم نمی‌دارند

پدر! مرا هم‌راه خود نمی‌خواهند

آزارم می‌دهند

با سنگ‌ریزه و سخن‌ام می‌رانند

می‌خواهند كه من بمیرم تا به مدح‌ام بنشینند

آنان در خانه‌ات را به رویم بستند

از كشت‌زارم بیرون كردند

پدر! آنان انگورهایم را به زهر آلودند

پدر! آنان عروسك‌هایم را شكستند

آن گاه كه نسیم گذشت و با گیسوانم بازی كرد

آنان رشك بردند و بر من شوریدند

و بر تو شوریدند

مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر‌!

پروانه‌ها بر شانه‌هایم نشستند

خوشه‌ها به رویم خم شدند

و پرنده بر كف دستانم فرود آمد

با آنان چه كرده بودم،پدر!

و چرا من؟

تو یوسفم نامیدی

آنان به چاهم انداختند

و به گرگ تهمت بستند

حال آن كه گرگ مهربان‌تر از برادران من است

آی پدر!

آیا من به كسی جفا كردم

وقتی كه گفتم: به رویا یازده ستاره دیدم

و خورشید و ماه را

دیدم كه بر من سجده می‌برند

من یوسفم پدر!

 

 http://www.ali1346.blogfa.com

 

 

این شعر با معرفی یوسف آغاز می‌شود، یوسفی که می‌خواهند او را از همه‌جا برانند. از کشت‌زار، از خانه، عروسک‌هایش را می‌شکنند. در شکستن این عروسک‌ها صدای شکستن زنده‌گی کودکان فلسطین به‌گوش می‌آید و صدای کوچ اجباری مردم.  چنین است که این یوسف به نماد مردم فلسطین بدل می‌شود. شعر در پایان خود پرسشی تکان‌دهنده‌یی دارد: «های پدر! آیا من به کسی جفا کردم؟» این پدر در این‌جا می‌تواند نماد سرزمین فلسطین باشد، یا نمادی برای پرودگار گیتی! این ستم‌کاران اند که سزاوار فروافگندن در چاه عذاب اند نه بی‌گناهان! او این پرسش را در میان می‌گذارد.

 

گذشته از استوره‌هاه، تاریخ و رویایات دینی، درویش از عناصر طبیعت و جلوه‌های آن نیز گاهی نمادهای می‌سازد برای بیان وضعیت مردم. با این نمادها سخن می‌گوید. نماد‌ها را به حرکت می آورد و بعد این نماد‌ها اند که به جای انسان‌ها در شعر چهره می‌نایند و زنده‌گی می‌کنند. در شعر زیرین او با باد سخن می‌گوید. باد‌ی که با « ما» سرسازگاری ندارد. این «ما » همان ملت فلسطین است. این باد ویران‌گر است. چون دست در دست دشمن کرده است. پس خود دشمن است. این باد از جنوب می آید با ویران‌گری‌های خود؛ اما برایش اجازۀ گذشتن داده نمی‌شود. « ما » در برابر باد سد می‌شود. این دیگر تاکید بر تداوم مبارزۀ فلسطین برای آزادی است. تاکیدی است برای مبارزۀ ملتی که می‌خواهد برای آزادی خود و هویت خود هم‌چنان پای‌دار باقی بماند. این شعر از ترجمه‌های نویسنده و مترجم ایرانی محسن آزرم که او  شعرهای زیادی محمود درویش  به زیبایی ترجمه کرده است.

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

باد جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رو در روی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی، روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درخت رویا

ای نهایت زمین

ــ رویای سرسخت ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

اما اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبال صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جان تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دست باد جنوب است

باد شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مردۀ ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبال رویاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبال ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

azarm.persianblog.ir

نماد اصلی در این شعر ها همان باد است، بادی که از جنوب می آید. این باد ویران‌گر نماد اسراییل است. بابادهای شمال هم‌دست می‌شود که در این‌جا نمادی یک محاصرۀ نظامی است.  یعنی دشمن از هر سوی در کمین است. نماد دوم یعنی «ما»، مردم فلسطین است که در برابر  باد سد می‌شود. باد تاریکی و ویرانی به بار می‌آورد؛ اما در دل تاریکی امید به پیروزی چنان نوری می‌درخشد. مردم  انگشت‌های  را به نشانۀ پیروزی در دل تاریکی بلند می‌کنند. این انگشت بلند کردن خود نشانۀ پیروزی است.

« ما» به دنبال رویای خود می‌افتد. این رویا همان داعیۀ آزادی‌خواهی مردم است و می‌بینند که دیگر راهی فراری نیست و چیزی شبیه مرگ به هستی خود ادامه می‌دهد و این چیز شبیه مرگ، همان آزادی است. یعنی برای رسیدن به آزادی باید راه دراز و دشواری را پشت سرگذاشت!

 

محمود درویش در شماری از شعرهایش،به گونۀ مستقیم به بیان مصیبت نمی‌پردازد؛ بلکه چهره‌یی انتخاب می‌کند. مصیب، ویرانی و تجاوز را با استفاده از این چهره بیان می‌کند. در ژورنالیزم گونه‌یی گزارش نویسی وجود دارد که آن را چهره‌نگاری یا « پرتریت» گویند. در شیوه وضعیت عمومی در یک چهره بیان و بعد از به این نتیجه می رسند که این چهره یکی از هزاران انسانی که از یک وضعیت خاص رنج می برد یاهم در بیان یک وضعیت مثبت. دختر و دریا یکی از ترجمه‌های محسن آزرم است. در این شعر این دختر با پدر اش در کنار دریا است؛ اما از آن بر آنان گلوله باری می‌شود که نمادی بر گلوله باری برهمه مردم فلسطین و ویرانی خانه‌های‌شان.

 

دختری در ساحل است

خانواده‌‌ای دارد این دختر

خانه‌یی دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانۀ خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکار آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمک‌اش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر،

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایۀ خود خواب است

در مسیرِ باد غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجه می‌زند

در شب صحرا

اما طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

http://azarm.persianblog.ir

 

شعر تنها روایتی از این دختر و پدر نیست؛ بل‌که درویش از این دختر و پدر نمادی

ساخته تا مصیبت همه‌گانی مردم فلسطین، ویران‌گری‌ها و تجاوز دشمن را به

گونۀ ملموس و قابل دید بیان کند.

همان‌گونه که پیش از این گفته شد، یکی از شگردهای شاعری محمود دروی سیمای

گونۀ از سیما نگاری است. در شعر بالا در سیمای یک دختر و پدر هجوم دشمن را از

 زمین و هوا بیان می‌کند. در آغاز گوشه‌های از زنده‌گی آنان بیان شده است.

خانواده‌یی دارند و آن خانواده خانه‌یی دارد با یک دروازه و دو پنجره. با همین دو جمله

 شاعر نشان می‌دهد که آنان خانواده‌یی تهی دست اند. شهروندان عادی فلسطین،

اما اسراییلیان آنان را در کنار دریا می‌کشند و خانۀ شان بم‌های بم‌افگن‌ها خاک و

خاکستر می‌سازد. در شعر زیرین که دروویش می‌خواهد در سیمای کودک آواره‌یی

زیرنام « محمد» اندوه آواره‌گان را برای جهانیان فریاد بزند. او کودک دیگر تنها نیست،

بل‌که مصیبت همه کودکان آوارۀ فلسطین در سیمای او سیمانگاری می‌شود.

این شعر را نویسنده و مترجم ایرانی داکتر عبدالحسین فرزاد ترجمه کرده که در

کتابی  « رویا و کابوس» آمده است.

 

    محمد در آغوش پدر اش،

    چونان پرنده‌یی بیم‌ناک،

    آشیان دارد،

    از بیم دوزخ آسمان

    آه پدر پنهانم کن!

    بال‌های من در برابر این توفان

    ناتوان است،

    در برابر این تیره‌گی

    و آن‌ها که در بالا در پروازند.

 

    محمد، می‌خواهد به خانه بازگردد،

    بدون دوچرخه

    بدون پیراهن تازه،

    او می‌خواهد به نیم‌کت مدرسه برگردد

    و دستور زبان بخواند

    پدر!

    مرا به خانه ببر،

    می‌خواهم درس‌هایم را دوره کنم،

    تا اندک اندک فرهیخته شوم

    بر ساحل دریا، در سایۀ نخل‌ها

    هیچ چیز بعید نیست.

    محمد،

    با سپاهی رو به رو می‌شود،

    که سلاح‌اش خرده سنگ نیست،

    دیوار برایش جذبه‌یی ندارد،

    تا بر آن بنویسد:

    «آزادی من هرگز نمی میرد.»

    محمد بعد از دیوار،

    آزادیی ندارد، تا از آن دفاع کند،

    هیچ افقی در نظرگاه‌اش نیست،

    تا از سبک پابلو پیکاسو،

    پشتیبانی کند.

    او همواره زاده می‌شود،

    همواره زاده می‌شود و با نامی که

    نفرین نام را

    بر او تحمیل می‌کند

    چه بسیار کودکانی که

    از وجود او به دنیا خواهند آمد:

    کودکانی ناتمام

    در سرزمینی ناتمام

    با دوران کودکی ناتمام

    او در کجا خواب‌های کودکانه اش را ببیند،

    آن‌گاه که خواب او را در می‌رباید

    در حالی که، زمین

    زخمی … و عبادت‌گاهی بیش نیست !

    محمد،

    بی‌گمان مرگ‌اش را در آینده می‌بیند،

    اما او پلنگی را در خاطر دارد،

    که بر صفحه تلویزیون دیده است:

    پلنگی نیرومند،

    که بره‌آهویی شیرخواره را شکار می کرد

    چون به بره‌آهو نزدیک شد،

    بره به سوی پستان‌اش رفت

    و شیر اش را برای نوشیدن بویید

    پلنگ، شکار اش نکرد،

    گویی بوی شیر،

    درنده دشت را، رام می‌کند

    پس، به زودی نجات می‌یابم .

    کودک می‌گوید

    و می‌گرید:

    زنده‌گانی من در پناه مادرم آن‌جا،

    در امان است،

    من نجات می‌یابم و او را می بینم .

    محمد،

    فرشته بی‌نوایی است،

    به اندازۀ قاب قوسین،

    نزدیک به تفنگ صیاد خون‌سرد اش،

    لحظه‌یی که دوربین حرکات کودک را شکار می‌کند،

    او در سایۀ خود تنهاست:

    چهره اش، روشن است، چونان خورشید

    قلب‌اش، روشن است، چونان سیب

    ده انگشتش، روشن است، چونان شمع

    و رطوبت، روشن است، بر جامه اش

    صیاد اش می‌تواند به شکار اش دیگرگونه بیندیشد،

    با خود بگوید:

    اکنون او را رها می‌کنم،

    تا آن‌گاه که بتواند، فلسطین‌اش را

    بی غلط تلفظ کند

    او را اکنون رها می‌کنم ،

    و فردا چون سرکشی کند،

    شکار‌اش می‌کنم

    محمد،

    مسیح کوچکی است، که به خواب می‌رود

    و در دل‌اش،

    رویای شمایل‌اش را می بیند،

    که از برنز ساخته شده است،

    و از شاخۀ زیتون

    و از روح ملتی تازه،

    محمد،

    خونی است، که از خواهش پیامبران

    افزون‌تر است

    پس ای محمد،

    صعود کن!

    صعود کن!

    تا سدره المنتهی!

www.fardanews.com/

محمد در این شعر تنها یک کودک آوارۀ فلسطین نیست؛ بل‌که در سیمای او اندوه آواره‌گی همه کودکان و مردم آوارۀ فلسطین بیان شده است. دشمن آنان را از خانه‌ها و سرزمین‌شان رانده و این پردۀ کوچک آشیانی جز آغوش پدر ندارد. پرنده بدون آسمان نمی‌تواند زنده‌گی کنند. آن گونه که ماهی بدون آب. پرنده می‌خواهد پروار کند؛ اما آسمان پر از توفان است. می‌هراسد که شکار پرنده‌های آهین‌پر نشود.

از آسمان آتش فرو می‌بارد؛ اما او هوای پرواز دارد. دل‌اش می‌خواهد به مکتب برود، به کوچه‌ها به کوچه‌های دهکده اش برگردد. دیگر درهوای داشتن دوچرخه یا بایسکل، بدون داشتن پیراهن نو. او سرزمین خود را می‌خواهد.

شاعر ذهن محمد را می برد به یک برنامۀ تلویزیونی که ماده پلگنی آهو برۀیی را نمی خورد و با این تصویر می‌خواهد بگوید که درنده‌گان دشت‌ها  مهربان تر از سربازان صیهونیست اند.

دریش در وجود محمد تمام عواطف پای‌مال شدۀ کودکان آواره را بیان می‌کند و قهرمان خود را می برد به آینده‌های دور و نسل‌های که از او سرچشمه می‌گیرند و بدین‌گونه می‌خواهد بگوید که اگر آواره‌گی نسل در نسل ادامه یابد به همان‌گونه مبارزه برای آزادی و برگشتن به دهکده‌ها و خانه‌ها نیز ادامه می‌یابد.

او جهان گسترده‌یی در برابر این پرنده می‌گشاید. پرنده‌یی را که امروز از هراس توفان‌های آسمانی نمی‌تواند پرواز کند، از آسمان می‌هراسد، امید می‌دهد به اوج می‌برد تا منزل آخر تا سدرة المنتهی. شعر با سدرة المنتهی پایان می‌یابد. شاعر محمد تا آن‌‌جا پرواز می‌دهد.  پرواز به سوی سدرة المنتهی، معراج پیمبر را نیز در ذهن‌‌ها تداعی می‌کند.

 آن گونه که گفته ششده است: سدرةالمنتهی درختی است در آسمان هفتم. منتهای اعمال انسان است و نهایت رسیدن علم و آگاهی انسان.  آن را منتهای رسیدن جبرییل نیز گفته اند. هیچ کس از آن نگذشته است جز پیامبر اسلام.

در شعر پارسی دری این درخت مضمون شعرهای زیادی بوده است. نمادی بوده برای اوج عشق، آگاهی، آزادی و آزاده‌گی و بلند همتی. سدره نشین، همان فرشته‌گان اند. در شعر پارسی‌دری شاعران انسان‌های آزاده، انسان‌های بلند اندیشه، انسان‌های عاشق و انسان‌های کامل را سزوار چنین چای‌گاهی دانسته اند.

حافظ می گوید:

که ای بلند نظر شاه‌باز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

 

درویش در این شعر در وجود محمد، آرزو دارد تا ملت فلسطین به این‌ جای‌گاه برسد. به زبان دیگر چنین راهی را در برابر ملت فلسطین می‌گششاید. در این جا سدرةالمنتهی، همان آزادی و استقلال است، بیرون راندن دشمن از خانه و سرزمین است. محمد که نماد فلسطین است، باید از توفان آسمان نهراسد؛ بلکه باید پرواز کند، یعنی با توفان مقابله کند. اوج گیرد و در نهایت به آن جای‌گاهی برسد که سزاوار اش است.

در افغانستان میزان ترجمۀ شعرها و آثار محمود درویش بسیار بسیار اندک است. تا جایی که می توانم به یاد بیاورم در دهۀ شست خورشیدی استاد واصف باختری یکی دو شعر او را ترجمه کرده بود که یکی از آن شعرها « چریک وادی زیتون» نام داشت. این شعر در فصل‌نامۀ ژوندون ارگان نشراتی انجمن نویسنده‌گان به نشر رسیده بود. این روزها که به دنبال شعرهای محمود درویش سرگردان بودم. بخش ترجمه‌های دیوان واصف باختری را برگ گردانی کردم؛ اما این شعر را آن‌جا نیافتم.

باری هم صبور سیاهسنگ یکی چند شعر محمود درویش را ترجمه کرده بود. یکی از آن شعرها تا جایی که فکر می‌کنم « قهوۀ دستان مادرم» نام داشت. شاید این شعر را جایی خوانده بودم یا هم صبور خود برایم خوانده بود.

البته این سخن به مفهوم آن نمی‌تواند باشد که نویسنده‌گان یا شاعران افغانستان ترجمه‌های دیگری از این شاعر ندارد، اخیراً با دو ترجمۀ شعر  محمود درویش  برخوردم که آن‌ها را میرویس غیاثی شهروند افغانستان که هم اکنون در اروپا به سر می‌برد، ترجمه کرده است. یکی همان شعر معروف « من یوسفم پدر» است و دیگر « مرا  مرده دوست دارند» نام دارد که این‌جا این شعر را می آوریم:

 

مرا مرده دوست دارند، تا بگویند:

بدون شک از ما بود و برای ما بود

من این احساس را

بیست سال است که می‌شنوم

و دیوار شب را تک تک می‌کند

می‌آید؛ ولی دروازه را نمی‌گشاید

ولی او حالا وارد می‌شود

از خانه سه چیز بیرون می‌شود

یک شاعر،

یک قاتل،

و یک خواننده.

پرسیدم:

آیا آب انگور نمی‌نوشید؟

گفتند: به زودی می‌نوشیم.

پرسیدم:چه وقت مرمی را بر من شلیک می‌کنید؟

پاسخ دادند: مهلت بده!

توصیف جام‌ها کردند

و رفتند تا به جوانان، آواز بخوانند،

گفتم:چه وقت ترور من را آغاز می‌کنید؟

گفتند: آغاز کرده‌ایم

گفتم: چرا برای روح، پاپوش فرستاده اید!

تا بر زمین راه برود؟

گفتند:چرا شعر سپید می‌نویسی

حال این‌که زمین کاملا سیاه است؟

پاسخ دادم: چون سی بحر در قلبم سرازیر می‌شود.

گفتند:چرا آب انگور فرانسوی دوست داری؟

پاسخ دادم:من لایق زیباترین بانو هستم.

پس چرا مرگ خود را می‌خواهی؟

مثل ستاره‌های آبی

که از سقف سرازیر می‌شوند ـ

آیا شراب بیشتر می‌خواهید؟

گفتند: به زودی می نوشیم.

گفتم: به زودی از شما می‌خواهم، تا

آهسته باشید و مرا آهسته آهسته بکشید

تا شعر بگویم.

http://khawaran.com/

 

بر بنیاد نوشته‌هایی که در پیوند به زنده‌گی و شخصیت فرهنگی محمود درویش وجود دارد، گفته شده است که او در نظم و نثر بیشتر از سی عنوان کتاب نشر شده دارد. البته در این میان سهم شعر نسبت به نثر  فزون‌تر است. که شمار آن را بیست و اند عنوان گفته اند. این هم نام شماری از گزینه‌های شعری او:

 

  • گنجشک‌های بی‌پر
  • برگ‌های زیتون
  • عاشقی از فلسطین
  • آخر شب
  • دل‌دار من از خواب خود بر می‌خیزد
  • گنجشک‌ها در الجلیل می‌میرند
  •  دوست می‌دارم یا دوست نمی‌دارم
  • اقدام شماره هفت
  • آنک تصویر او و اینک انتحار عاشق
  • جشن‌ها
  • ستایش سایۀ بلند
  • محاصرۀ برای مدایح دریا
  • آن ترانه است، آن ترانه است
  • سرخ گلی کم‌تر
  • تراژیدی نرگس، کمیدی نقره
  • آن‌چه را می‌خوانیم می‌بینیم
  • یازده ستاره
  • چرا اسب را تنها گذاشتی
  • سریر زن غریبه
  • دیوار نگاره
  • حالتی از شهربندان
  • برکردۀ خود پوزش مخواه
  • چون شگوفۀ بادام یا دورتر
  • اثر پروانه

محمود درویش در 67 ساله‌گی خاموش شد. قلب تپنده‌اش در اکست 2008 در یکی از شفاخانه‌های ایالات متحد امریکا از تپش عاشقانۀ خویش باز ماند و الهۀ شعر جامۀ سوگ برتن کرد. مرگ نیروی شگرفی است؛ با این حال تا این گردون گردان برجاست و تا صدای دادخواهی فلسطینیان و همه مردمان جهان برجاست، پژواک صدای او در کرانه‌های هستی می پپیچد. با مرگ درویش نه تنها مردم فلسطین و جهان عرب بزرگ‌ترین شاعر پای‌داری خود را از دست دادند؛ بلکه جهان یکی از پرشکوه‌ترین چهرۀ ادبی و شاعر بلند آوازه و محبوب خود را نیز از دست داد. صدای او تنها صدای دادخواهی مردم فلسطین نبود، صدای او صدای دادخواهی همۀ برشریت بود!

 

                                                                                                  پایان

......................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin