Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتو نادری

 

محمود درویش

 

( ما قربانیانی هستیم که جامۀ جلاد برتن کرده ایم)

 

جای تردیدی نمی‌تواند وجود داشته باشد که محمود درویش پرچم افراختۀ شعر معاصر فلسطین در جهان است. به گونۀ خاص پرچم افراختۀ شعر پای‌داری فلسطین. گویی محمود درویش و شعر پای‌داری فلسطین دو روی یک سکه اند. آن‌جا که بحثی از شعر پای‌داری فلسطین به میان می‌آید نخستین نام، محمود درویش است که بر زبان‌ها جاری می‌شود و به همین‌گونه تا نام محمود درویش به میان می‌آید، بحث شعر پای‌داری فلسطین نیز در پی می‌آید.

دهکدۀ او «البروه» نام دارد که ناصر خسرو  در سفرنامۀ خود از آن به نام بروه یاد کرده است. این دهکده در سمت شرقی شهر عکا موقعیت دارد. روز سیزدهم مارچ 1941میلادی محمود درویش در این شهر چشم به جهان گشود.

او هنوز شش سال داشت که صیهونستان اسراییل بر این دهکده هجوم آوردند. سال 1948 آن‌گاه که این کودک شش ساله در یکی از نیمه شبان تابستانی هم‌راه با خانواده و صدها تن از اهل دهکده، زادگاه‌اش را در زیر باران گلوله‌ها به سوی لبنان ترک می‌کرد و از میان‌جنگل‌زارهای تاریک می‌گذشت، کس نمی‌دانست که فردا او به بلند‌ترین صدای آزادای‌خواهانۀ فلسطین بدل می‌شود و امر دادخواهی ملت فلسطین را در سراسر جهان فریاد خواهد زد.

این کوچ و آواره‌گی در حقیقت نقطۀ پایان دوران کودکی و بازی‌های کودکانۀ درویش بود، چون او چه در سال‌های که در لبنان در آواره‌گی زیست و چه پس از آن که به فلسطین به شهر الجلیل برگشت دیگر با امواج بزرگ دشواری‌های زنده‌گی و مبارزه  بر ضد صیهونیزم در آویخته بود.  هرچند فلسطینیان با مبارزۀ سرسختانه‌یی، سربازان صیهونیست را از دهکدۀ او پس زدند. آن‌گاه که اهل دهکده به دهکدۀ خود برگشتند دیگر همه چیز ویرانی بود که اسراییلیان برجای مانده بودند.  در این میان محمود درویش دیگر نتواست در دهکدۀ خود زنده‌گی کند و می‌شود گفت او چه در سرزمین خود و چه در سرزمین‌های دیگران تبعیدی همیشه‌گی بود. او در یکی از گفت و گو‌های خود خاطرۀ این کوچ دردناک را این گونه بیان می‌کند:

 

« همین که هفت ساله‌گی از راه رسید، بازی‌های کودکانه متوقف شد و من به یاد دارم که چگونه چنین شد؟ تمام ماجرا را به یاد دارم. شبی از شب‌های تابستان که اهالی روستا عادت داشتند بربام خانه‌ها بخوابند، مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. خودم را هم‌راه صدها روستایی دیدم که در جنگل می‌دوم، گلوله از بالای سرمان می گذشت و من از ماجرا هیچ سر در نیاورده بودم. پس از یک شب سرگردانی و گریز، با یکی از خویشانم- که در همه سو پراکنده و گم گشته بودند- به روستای ناشناسی رسیدم که کودکانی دیگر داشت. ساده دلانه پرسیدم؛ من کجایم؟ و برای نخستین بار کلمه لبنان را شنیدم.»

   

 

  آن گونه که در زنده‌کی‌نامه‌هایی که برای او نوشته اند، آمده است: شاگرد مکتب بود که به شعر روی آورد، درست در دوازده‌ ساله‌گی. چهارده سال داشت که در راه مبارزه برضد صیهونیزم گام گذاشت، چنان بود که در شهر حیفا به زندان افتاد و پس از آن پولیس اسراییل پیوسته او را زیر نظر داشت.

نخستین گزینۀ شعری او به نام « گنجشک‌های بی‌پال» به سال 1960 انتشار یافت و این زمان شاعر 19 سال داشت؛ اما این گزینۀ دوم او « اوراق الزیتون» یا برگ‌های زیتون که به سال 1969 به نشر رسید، برای شاعرجوان شهرتی در پی داشت. با همین گزینه بود که او در فلسطین و جهان عرب به حیثث شاعر پیش‌گام پای‌داری به شهرت رسید. بدین‌گونه شعر مقاومت فلسطین در فلسطین اشغالی به صدای بلندی بدل می‌شود و در همین‌جاست که  شعر پای‌داری فلسطین به بالنده‌گی می‌رسد. به زبان دیگر همیشه صدای شعر پای‌داری فلسطین شعر آن شمار شاعرانی بوده است که در سرزمین‌های اشغالی چنان پناهنده‌گانی زیسته اند و به صیهونیزم نه گفته و با شعر خود در برابر تجاوز سخن گفته اند. همین شاعران اند که از تجربه‌های تلخ اشغال سخن می‌گویند، مردم را امید می‌دهند و آنان را به رستاخیز در برابر صیهونیزم فرامی‌خوانند.

بدین‌گونه محمود درویش، امروزه به یک شاعرپای‌داری جهانی بدل شده است. منتقدان عرب او را در سطح جهان با شاعران مقاومت جهانی چون لورکا، ناظم حکمت و نرودا مقاییسه می‌کنند.

 فعالیت های روزنامه نگاری خود را به سال 1961 با سردبیری  نشریۀ الاتحاد آغازکرد.

به سال 1970 جهت آموزش به مسکو رفت و  پس از آن مدت‌زمانی در قاهره زیست. به سال 1971 به بیروت رفت و به سازمان آزادی‌بخش فلسطین پیوست. آن‌جا گاهنامۀ فرهنگی – ادبی« الکرمل» را پایه‌گذاری کرد تا این که اسراییل به سال 1382 به لبنان حمله کرد و محمود درویش به قبرس رفت.

سال‌هایی هم رییس اتحادیه نویسنده‌گان فلسطین بود و در پایه گذاری پارلمان نویسند‌ه‌گان جهان با نوسنده و اندیشه‌پرداز  فرانسه ژاک دریدا هم‌کاری داشت. سال‌های هم عضو کمیتۀ اجرایی سازمان آزادی‌بخش فلسطین بود؛ اما بعداً در اعتراض به توافق‌نامۀ اسلو آن آن سازمان را ترک کرد. او از نظر سیاسی خواهان ایجاد دولت مستقل فلسطین در کنار اسراییل بود. به شعار نابودی اسراییل باوری نداشت. اسراییل را چنان واقعیتی پذیرفته بود. او خواهان براندازی صیهونیزم و خواهان آزادی مادر وطن خود بود. همیشه در هوای یک‌ارچه‌گی نیروهای آزادی‌بخش فلسطین بود. گاهی هم که گروه‌های رزمی فلسطین باهم در ستیز می‌شدند و بعد افرادی از دو طرف کشته می‌شدند، او سخت ناراحت می‌شد. وقتی که گفته بود: « ما قربانیانی هستیم که جامۀ جلاد برتن کرده ایم» شاید اشاره به چنین روی‌دادهای ناخوش برادرکشی دارد.

 

 

عشق و سیاست که خود همان پای‌داری در برابرصهیونیزم  و سیاست‌های تجاوزگرانۀ اسراییل است، محور اصلی شعرهای او را تشکیل می‌دهند. شعر او با آن روح حماسی که دارد در یک جهت سلاحی است در امر پاس‌داری سرزمین فلسطین و در جهت دیگر، فریاد دادخواهانۀ ملت آوارۀ فلسطین است که صیهونیزم  آنان را از سرزمین شان برون رانده است. شعرهای او نه تنها حنجرۀ رسای فلسطین برای آزادی است؛ بلکه حنجرۀ اندوه آواره‌گان فلسطین نیز هست. شاعر همیشه در تبعید، که خود تجربه‌های تلخ آواره‌گی را از همان هفت‌ساله‌گی تا روزهای آخر زنده‌گی تجربه کرده است.

می‌شود گفت محمود درویش با آگاهی و با صداقت شاعرانه، تمام هستی و زنده‌گی، شعر و شعور اش را در خدمت آرزوها و آرمان‌های آزادی‌خواهانۀ مردم فلسطین قرارداده بود. در شعر او فریاد مظلومانۀ فلسطینیان، اندوه آواره‌گان و امید به پیروزی و آزادی، پژواک بلند و رسایی دارد. شعر او در کلیت، آیینۀ تمام نمای این همه اجزای بزرگ است.

 

 

اندیشه‌ها و عاطفه‌های گره‌خورده در شعرهای او بی‌داد صیهونیزم را فریاد می‌زند. مردم را به بیداری و پای‌داری فرامی‌خواند. تاجایی که می توان از ترجمه‌های شعرهای او دریافت او داعیه‌یی آزادی‌خواهانۀ فلسطین را با استوره‌ها، روایت‌های دینی، تاریخ و سرزمین پیوند می زند و گونه‌یی از ناسیونالیزم فلسطینی را در شعر خویش پرورش می‌دهد.  چنین است که گاهی این شگردهای شعری، شعرهای او را بیشتر رمزآلود می‌سازد. با این‌حال شاید شاعر می‌خواهد که با چنین نقب زدن‌هایی فلسطینیان را با هویت استوره‌ای، مذهبی و تاریخی شان بیشتر آشنا سازد و فریاد دادخواهانۀ فلسطین را بر بیناد ریشه‌های استوره‌ و تاریخ استوار سازد.

نمونه‌هایی می آوریم از سروده‌های این شاعر بزرگ که گویی یک تنه خود فلسطین است و فریاد او.

 

محمود درویش شعری دارد زیرنام« من یوسفم پدر» که آن را چندین شاعر و مترجم، به پارسی دری ترجمه کرده اند. این‌جا ترجمۀ شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی، عبدالرضا رضائی نیا را می آوریم. در ظاهر این شعر همان روایت یوسف پیغمبر است در قران در سورۀ یوسف و روایات دینی دیگر. برادران حسود و جاه‌طلب، یوسف را در چاه می‌کنند و به گرگان بیابانی تهمت می زنند که گرگ‌ها او را دریده اند. در شعر درویش، این یوسف در چاه شده همان ملت فلسطین است. یا همان ‌آرمان ملت فلسطیین است. برادران نمادی است برای اسراییل، یا نماد آن شمار فلسطینانی است که از داعیۀ آزادی فلسطین روی برگشتانده و با دشمن تفاهم کرده‌‍‌اند. یاهم می‌تواند نماد آن دولت‌های وابسته عرب باشدکه به دادخواهی بر نمی‌خیزند، به جای آن که در کنار مبارزان فلسطین قرار گیرند و از آزادی فلسطینیان پاس‌داری کنند به مردم فلسطین و آرمان‌های آنان پشت می‌کنند. به دنبال یوسف‌گم‌شده درچاه نمی روند.

یوسف در چاه می‌شود، یوسفی که خطایی ندارد و می‌خواهد با برادران‌اش در صلح و آرامش زنده‌گی کند. در ظاهر امر برادران پیروز اند؛ اما این یوسف است که ازچاه بدر می آید و عزیز مصر می‌شود و رسالت خود را برجای می آورد. این همان پیام اصلی شعر است به ملت فلسطین که نباید ناامیدی در دل‌های‌شان خانه کند که روزی از چاه برون می آیند. فلسطینیان امروزه این شعر را سرنوشت خود انگاشته‌ اند و در این شعر خود را می‌یابند.

 

من یوسفم پدر!

پدر! برادرانم دوستم نمی‌دارند

پدر! مرا هم‌راه خود نمی‌خواهند

آزارم می‌دهند

با سنگ‌ریزه و سخن‌ام می‌رانند

می‌خواهند كه من بمیرم تا به مدح‌ام بنشینند

آنان در خانه‌ات را به رویم بستند

از كشت‌زارم بیرون كردند

پدر! آنان انگورهایم را به زهر آلودند

پدر! آنان عروسك‌هایم را شكستند

آن گاه كه نسیم گذشت و با گیسوانم بازی كرد

آنان رشك بردند و بر من شوریدند

و بر تو شوریدند

مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر‌!

پروانه‌ها بر شانه‌هایم نشستند

خوشه‌ها به رویم خم شدند

و پرنده بر كف دستانم فرود آمد

با آنان چه كرده بودم،پدر!

و چرا من؟

تو یوسفم نامیدی

آنان به چاهم انداختند

و به گرگ تهمت بستند

حال آن كه گرگ مهربان‌تر از برادران من است

آی پدر!

آیا من به كسی جفا كردم

وقتی كه گفتم: به رویا یازده ستاره دیدم

و خورشید و ماه را

دیدم كه بر من سجده می‌برند

من یوسفم پدر!

 

 http://www.ali1346.blogfa.com

 

 

این شعر با معرفی یوسف آغاز می‌شود، یوسفی که می‌خواهند او را از همه‌جا برانند. از کشت‌زار، از خانه، عروسک‌هایش را می‌شکنند. در شکستن این عروسک‌ها صدای شکستن زنده‌گی کودکان فلسطین به‌گوش می‌آید و صدای کوچ اجباری مردم.  چنین است که این یوسف به نماد مردم فلسطین بدل می‌شود. شعر در پایان خود پرسشی تکان‌دهنده‌یی دارد: «های پدر! آیا من به کسی جفا کردم؟» این پدر در این‌جا می‌تواند نماد سرزمین فلسطین باشد، یا نمادی برای پرودگار گیتی! این ستم‌کاران اند که سزاوار فروافگندن در چاه عذاب اند نه بی‌گناهان! او این پرسش را در میان می‌گذارد.

 

گذشته از استوره‌هاه، تاریخ و رویایات دینی، درویش از عناصر طبیعت و جلوه‌های آن نیز گاهی نمادهای می‌سازد برای بیان وضعیت مردم. با این نمادها سخن می‌گوید. نماد‌ها را به حرکت می آورد و بعد این نماد‌ها اند که به جای انسان‌ها در شعر چهره می‌نایند و زنده‌گی می‌کنند. در شعر زیرین او با باد سخن می‌گوید. باد‌ی که با « ما» سرسازگاری ندارد. این «ما » همان ملت فلسطین است. این باد ویران‌گر است. چون دست در دست دشمن کرده است. پس خود دشمن است. این باد از جنوب می آید با ویران‌گری‌های خود؛ اما برایش اجازۀ گذشتن داده نمی‌شود. « ما » در برابر باد سد می‌شود. این دیگر تاکید بر تداوم مبارزۀ فلسطین برای آزادی است. تاکیدی است برای مبارزۀ ملتی که می‌خواهد برای آزادی خود و هویت خود هم‌چنان پای‌دار باقی بماند. این شعر از ترجمه‌های نویسنده و مترجم ایرانی محسن آزرم که او  شعرهای زیادی محمود درویش  به زیبایی ترجمه کرده است.

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

باد جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رو در روی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی، روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درخت رویا

ای نهایت زمین

ــ رویای سرسخت ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

اما اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبال صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جان تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دست باد جنوب است

باد شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مردۀ ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبال رویاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبال ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

azarm.persianblog.ir

نماد اصلی در این شعر ها همان باد است، بادی که از جنوب می آید. این باد ویران‌گر نماد اسراییل است. بابادهای شمال هم‌دست می‌شود که در این‌جا نمادی یک محاصرۀ نظامی است.  یعنی دشمن از هر سوی در کمین است. نماد دوم یعنی «ما»، مردم فلسطین است که در برابر  باد سد می‌شود. باد تاریکی و ویرانی به بار می‌آورد؛ اما در دل تاریکی امید به پیروزی چنان نوری می‌درخشد. مردم  انگشت‌های  را به نشانۀ پیروزی در دل تاریکی بلند می‌کنند. این انگشت بلند کردن خود نشانۀ پیروزی است.

« ما» به دنبال رویای خود می‌افتد. این رویا همان داعیۀ آزادی‌خواهی مردم است و می‌بینند که دیگر راهی فراری نیست و چیزی شبیه مرگ به هستی خود ادامه می‌دهد و این چیز شبیه مرگ، همان آزادی است. یعنی برای رسیدن به آزادی باید راه دراز و دشواری را پشت سرگذاشت!

 

محمود درویش در شماری از شعرهایش،به گونۀ مستقیم به بیان مصیبت نمی‌پردازد؛ بلکه چهره‌یی انتخاب می‌کند. مصیب، ویرانی و تجاوز را با استفاده از این چهره بیان می‌کند. در ژورنالیزم گونه‌یی گزارش نویسی وجود دارد که آن را چهره‌نگاری یا « پرتریت» گویند. در شیوه وضعیت عمومی در یک چهره بیان و بعد از به این نتیجه می رسند که این چهره یکی از هزاران انسانی که از یک وضعیت خاص رنج می برد یاهم در بیان یک وضعیت مثبت. دختر و دریا یکی از ترجمه‌های محسن آزرم است. در این شعر این دختر با پدر اش در کنار دریا است؛ اما از آن بر آنان گلوله باری می‌شود که نمادی بر گلوله باری برهمه مردم فلسطین و ویرانی خانه‌های‌شان.

 

دختری در ساحل است

خانواده‌‌ای دارد این دختر

خانه‌یی دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانۀ خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکار آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمک‌اش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر،

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایۀ خود خواب است

در مسیرِ باد غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجه می‌زند

در شب صحرا

اما طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

http://azarm.persianblog.ir

 

شعر تنها روایتی از این دختر و پدر نیست؛ بل‌که درویش از این دختر و پدر نمادی

ساخته تا مصیبت همه‌گانی مردم فلسطین، ویران‌گری‌ها و تجاوز دشمن را به

گونۀ ملموس و قابل دید بیان کند.

همان‌گونه که پیش از این گفته شد، یکی از شگردهای شاعری محمود دروی سیمای

گونۀ از سیما نگاری است. در شعر بالا در سیمای یک دختر و پدر هجوم دشمن را از

 زمین و هوا بیان می‌کند. در آغاز گوشه‌های از زنده‌گی آنان بیان شده است.

خانواده‌یی دارند و آن خانواده خانه‌یی دارد با یک دروازه و دو پنجره. با همین دو جمله

 شاعر نشان می‌دهد که آنان خانواده‌یی تهی دست اند. شهروندان عادی فلسطین،

اما اسراییلیان آنان را در کنار دریا می‌کشند و خانۀ شان بم‌های بم‌افگن‌ها خاک و

خاکستر می‌سازد. در شعر زیرین که دروویش می‌خواهد در سیمای کودک آواره‌یی

زیرنام « محمد» اندوه آواره‌گان را برای جهانیان فریاد بزند. او کودک دیگر تنها نیست،

بل‌که مصیبت همه کودکان آوارۀ فلسطین در سیمای او سیمانگاری می‌شود.

این شعر را نویسنده و مترجم ایرانی داکتر عبدالحسین فرزاد ترجمه کرده که در

کتابی  « رویا و کابوس» آمده است.

 

    محمد در آغوش پدر اش،

    چونان پرنده‌یی بیم‌ناک،

    آشیان دارد،

    از بیم دوزخ آسمان

    آه پدر پنهانم کن!

    بال‌های من در برابر این توفان

    ناتوان است،

    در برابر این تیره‌گی

    و آن‌ها که در بالا در پروازند.

 

    محمد، می‌خواهد به خانه بازگردد،

    بدون دوچرخه

    بدون پیراهن تازه،

    او می‌خواهد به نیم‌کت مدرسه برگردد

    و دستور زبان بخواند

    پدر!

    مرا به خانه ببر،

    می‌خواهم درس‌هایم را دوره کنم،

    تا اندک اندک فرهیخته شوم

    بر ساحل دریا، در سایۀ نخل‌ها

    هیچ چیز بعید نیست.

    محمد،

    با سپاهی رو به رو می‌شود،

    که سلاح‌اش خرده سنگ نیست،

    دیوار برایش جذبه‌یی ندارد،

    تا بر آن بنویسد:

    «آزادی من هرگز نمی میرد.»

    محمد بعد از دیوار،

    آزادیی ندارد، تا از آن دفاع کند،

    هیچ افقی در نظرگاه‌اش نیست،

    تا از سبک پابلو پیکاسو،

    پشتیبانی کند.

    او همواره زاده می‌شود،

    همواره زاده می‌شود و با نامی که

    نفرین نام را

    بر او تحمیل می‌کند

    چه بسیار کودکانی که

    از وجود او به دنیا خواهند آمد:

    کودکانی ناتمام

    در سرزمینی ناتمام

    با دوران کودکی ناتمام

    او در کجا خواب‌های کودکانه اش را ببیند،

    آن‌گاه که خواب او را در می‌رباید

    در حالی که، زمین

    زخمی … و عبادت‌گاهی بیش نیست !

    محمد،

    بی‌گمان مرگ‌اش را در آینده می‌بیند،

    اما او پلنگی را در خاطر دارد،

    که بر صفحه تلویزیون دیده است:

    پلنگی نیرومند،

    که بره‌آهویی شیرخواره را شکار می کرد

    چون به بره‌آهو نزدیک شد،

    بره به سوی پستان‌اش رفت

    و شیر اش را برای نوشیدن بویید

    پلنگ، شکار اش نکرد،

    گویی بوی شیر،

    درنده دشت را، رام می‌کند

    پس، به زودی نجات می‌یابم .

    کودک می‌گوید

    و می‌گرید:

    زنده‌گانی من در پناه مادرم آن‌جا،

    در امان است،

    من نجات می‌یابم و او را می بینم .

    محمد،

    فرشته بی‌نوایی است،

    به اندازۀ قاب قوسین،

    نزدیک به تفنگ صیاد خون‌سرد اش،

    لحظه‌یی که دوربین حرکات کودک را شکار می‌کند،

    او در سایۀ خود تنهاست:

    چهره اش، روشن است، چونان خورشید

    قلب‌اش، روشن است، چونان سیب

    ده انگشتش، روشن است، چونان شمع

    و رطوبت، روشن است، بر جامه اش

    صیاد اش می‌تواند به شکار اش دیگرگونه بیندیشد،

    با خود بگوید:

    اکنون او را رها می‌کنم،

    تا آن‌گاه که بتواند، فلسطین‌اش را

    بی غلط تلفظ کند

    او را اکنون رها می‌کنم ،

    و فردا چون سرکشی کند،

    شکار‌اش می‌کنم

    محمد،

    مسیح کوچکی است، که به خواب می‌رود

    و در دل‌اش،

    رویای شمایل‌اش را می بیند،

    که از برنز ساخته شده است،

    و از شاخۀ زیتون

    و از روح ملتی تازه،

    محمد،

    خونی است، که از خواهش پیامبران

    افزون‌تر است

    پس ای محمد،

    صعود کن!

    صعود کن!

    تا سدره المنتهی!

www.fardanews.com/

محمد در این شعر تنها یک کودک آوارۀ فلسطین نیست؛ بل‌که در سیمای او اندوه آواره‌گی همه کودکان و مردم آوارۀ فلسطین بیان شده است. دشمن آنان را از خانه‌ها و سرزمین‌شان رانده و این پردۀ کوچک آشیانی جز آغوش پدر ندارد. پرنده بدون آسمان نمی‌تواند زنده‌گی کنند. آن گونه که ماهی بدون آب. پرنده می‌خواهد پروار کند؛ اما آسمان پر از توفان است. می‌هراسد که شکار پرنده‌های آهین‌پر نشود.

از آسمان آتش فرو می‌بارد؛ اما او هوای پرواز دارد. دل‌اش می‌خواهد به مکتب برود، به کوچه‌ها به کوچه‌های دهکده اش برگردد. دیگر درهوای داشتن دوچرخه یا بایسکل، بدون داشتن پیراهن نو. او سرزمین خود را می‌خواهد.

شاعر ذهن محمد را می برد به یک برنامۀ تلویزیونی که ماده پلگنی آهو برۀیی را نمی خورد و با این تصویر می‌خواهد بگوید که درنده‌گان دشت‌ها  مهربان تر از سربازان صیهونیست اند.

دریش در وجود محمد تمام عواطف پای‌مال شدۀ کودکان آواره را بیان می‌کند و قهرمان خود را می برد به آینده‌های دور و نسل‌های که از او سرچشمه می‌گیرند و بدین‌گونه می‌خواهد بگوید که اگر آواره‌گی نسل در نسل ادامه یابد به همان‌گونه مبارزه برای آزادی و برگشتن به دهکده‌ها و خانه‌ها نیز ادامه می‌یابد.

او جهان گسترده‌یی در برابر این پرنده می‌گشاید. پرنده‌یی را که امروز از هراس توفان‌های آسمانی نمی‌تواند پرواز کند، از آسمان می‌هراسد، امید می‌دهد به اوج می‌برد تا منزل آخر تا سدرة المنتهی. شعر با سدرة المنتهی پایان می‌یابد. شاعر محمد تا آن‌‌جا پرواز می‌دهد.  پرواز به سوی سدرة المنتهی، معراج پیمبر را نیز در ذهن‌‌ها تداعی می‌کند.

 آن گونه که گفته ششده است: سدرةالمنتهی درختی است در آسمان هفتم. منتهای اعمال انسان است و نهایت رسیدن علم و آگاهی انسان.  آن را منتهای رسیدن جبرییل نیز گفته اند. هیچ کس از آن نگذشته است جز پیامبر اسلام.

در شعر پارسی دری این درخت مضمون شعرهای زیادی بوده است. نمادی بوده برای اوج عشق، آگاهی، آزادی و آزاده‌گی و بلند همتی. سدره نشین، همان فرشته‌گان اند. در شعر پارسی‌دری شاعران انسان‌های آزاده، انسان‌های بلند اندیشه، انسان‌های عاشق و انسان‌های کامل را سزوار چنین چای‌گاهی دانسته اند.

حافظ می گوید:

که ای بلند نظر شاه‌باز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

 

درویش در این شعر در وجود محمد، آرزو دارد تا ملت فلسطین به این‌ جای‌گاه برسد. به زبان دیگر چنین راهی را در برابر ملت فلسطین می‌گششاید. در این جا سدرةالمنتهی، همان آزادی و استقلال است، بیرون راندن دشمن از خانه و سرزمین است. محمد که نماد فلسطین است، باید از توفان آسمان نهراسد؛ بلکه باید پرواز کند، یعنی با توفان مقابله کند. اوج گیرد و در نهایت به آن جای‌گاهی برسد که سزاوار اش است.

در افغانستان میزان ترجمۀ شعرها و آثار محمود درویش بسیار بسیار اندک است. تا جایی که می توانم به یاد بیاورم در دهۀ شست خورشیدی استاد واصف باختری یکی دو شعر او را ترجمه کرده بود که یکی از آن شعرها « چریک وادی زیتون» نام داشت. این شعر در فصل‌نامۀ ژوندون ارگان نشراتی انجمن نویسنده‌گان به نشر رسیده بود. این روزها که به دنبال شعرهای محمود درویش سرگردان بودم. بخش ترجمه‌های دیوان واصف باختری را برگ گردانی کردم؛ اما این شعر را آن‌جا نیافتم.

باری هم صبور سیاهسنگ یکی چند شعر محمود درویش را ترجمه کرده بود. یکی از آن شعرها تا جایی که فکر می‌کنم « قهوۀ دستان مادرم» نام داشت. شاید این شعر را جایی خوانده بودم یا هم صبور خود برایم خوانده بود.

البته این سخن به مفهوم آن نمی‌تواند باشد که نویسنده‌گان یا شاعران افغانستان ترجمه‌های دیگری از این شاعر ندارد، اخیراً با دو ترجمۀ شعر  محمود درویش  برخوردم که آن‌ها را میرویس غیاثی شهروند افغانستان که هم اکنون در اروپا به سر می‌برد، ترجمه کرده است. یکی همان شعر معروف « من یوسفم پدر» است و دیگر « مرا  مرده دوست دارند» نام دارد که این‌جا این شعر را می آوریم:

 

مرا مرده دوست دارند، تا بگویند:

بدون شک از ما بود و برای ما بود

من این احساس را

بیست سال است که می‌شنوم

و دیوار شب را تک تک می‌کند

می‌آید؛ ولی دروازه را نمی‌گشاید

ولی او حالا وارد می‌شود

از خانه سه چیز بیرون می‌شود

یک شاعر،

یک قاتل،

و یک خواننده.

پرسیدم:

آیا آب انگور نمی‌نوشید؟

گفتند: به زودی می‌نوشیم.

پرسیدم:چه وقت مرمی را بر من شلیک می‌کنید؟

پاسخ دادند: مهلت بده!

توصیف جام‌ها کردند

و رفتند تا به جوانان، آواز بخوانند،

گفتم:چه وقت ترور من را آغاز می‌کنید؟

گفتند: آغاز کرده‌ایم

گفتم: چرا برای روح، پاپوش فرستاده اید!

تا بر زمین راه برود؟

گفتند:چرا شعر سپید می‌نویسی

حال این‌که زمین کاملا سیاه است؟

پاسخ دادم: چون سی بحر در قلبم سرازیر می‌شود.

گفتند:چرا آب انگور فرانسوی دوست داری؟

پاسخ دادم:من لایق زیباترین بانو هستم.

پس چرا مرگ خود را می‌خواهی؟

مثل ستاره‌های آبی

که از سقف سرازیر می‌شوند ـ

آیا شراب بیشتر می‌خواهید؟

گفتند: به زودی می نوشیم.

گفتم: به زودی از شما می‌خواهم، تا

آهسته باشید و مرا آهسته آهسته بکشید

تا شعر بگویم.

http://khawaran.com/

 

بر بنیاد نوشته‌هایی که در پیوند به زنده‌گی و شخصیت فرهنگی محمود درویش وجود دارد، گفته شده است که او در نظم و نثر بیشتر از سی عنوان کتاب نشر شده دارد. البته در این میان سهم شعر نسبت به نثر  فزون‌تر است. که شمار آن را بیست و اند عنوان گفته اند. این هم نام شماری از گزینه‌های شعری او:

 

  • گنجشک‌های بی‌پر
  • برگ‌های زیتون
  • عاشقی از فلسطین
  • آخر شب
  • دل‌دار من از خواب خود بر می‌خیزد
  • گنجشک‌ها در الجلیل می‌میرند
  •  دوست می‌دارم یا دوست نمی‌دارم
  • اقدام شماره هفت
  • آنک تصویر او و اینک انتحار عاشق
  • جشن‌ها
  • ستایش سایۀ بلند
  • محاصرۀ برای مدایح دریا
  • آن ترانه است، آن ترانه است
  • سرخ گلی کم‌تر
  • تراژیدی نرگس، کمیدی نقره
  • آن‌چه را می‌خوانیم می‌بینیم
  • یازده ستاره
  • چرا اسب را تنها گذاشتی
  • سریر زن غریبه
  • دیوار نگاره
  • حالتی از شهربندان
  • برکردۀ خود پوزش مخواه
  • چون شگوفۀ بادام یا دورتر
  • اثر پروانه

محمود درویش در 67 ساله‌گی خاموش شد. قلب تپنده‌اش در اکست 2008 در یکی از شفاخانه‌های ایالات متحد امریکا از تپش عاشقانۀ خویش باز ماند و الهۀ شعر جامۀ سوگ برتن کرد. مرگ نیروی شگرفی است؛ با این حال تا این گردون گردان برجاست و تا صدای دادخواهی فلسطینیان و همه مردمان جهان برجاست، پژواک صدای او در کرانه‌های هستی می پپیچد. با مرگ درویش نه تنها مردم فلسطین و جهان عرب بزرگ‌ترین شاعر پای‌داری خود را از دست دادند؛ بلکه جهان یکی از پرشکوه‌ترین چهرۀ ادبی و شاعر بلند آوازه و محبوب خود را نیز از دست داد. صدای او تنها صدای دادخواهی مردم فلسطین نبود، صدای او صدای دادخواهی همۀ برشریت بود!

 

                                                                                                  پایان

......................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin