Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

 

شعرمقاومت و چگونه‌گی آن درافغانستان

 

بخش سوم

 

 

شعر پای‌داری در گذشته و امروز افغانستان

 

داکتر اسدالله حبیب با بحثی که در پیوند به « دورۀ شعر مقاومت و جنگ‌نامه سرایی» در کتاب « ادبیات دری در نیمۀ نخستین سدۀ بیستم» دارد از نخستین نویسنده‌گان و شاید هم نخستین نویسنده‌یی است که در ادبیات معاصر کشور  به طرح شعر پای‌داری پرداخته و تعریفی از آن ارئه داده است که در بالا یاد آوری کردیم. این کتاب نخستین بار به سال 1366 خورشیدی در کابل نشر شد که بعداً به سال 2002 میلادی در پشاور به نشر دوباره رسید.

 من می پندارم که پیش از نوشتۀ اسدالله حبیب تا آن روزگار هیچ گونه بحثی و نوشته یی در پییوند به ادبیات مقاومت در مطبوعات کشور دید ه نشده  و اگرهم وجود داشته تا کنون از نظر من نگذشته است. این که حبیب باتعریف کوتاهی از شعر پایبداری بیشتر به برسی دورۀ جنگنامه سرایی پرداخته است، دلیل آن می تواند نخست این بوده باشد که او نه تنها از شمار شاعران مقاومت یا پای‌داری  نبود؛ بلکه در جرگۀ شاعران وابسته به حزب دموکراتیک افغانستان قلم می  زد. با دریغ پس از سال 1357 اسدالله حبیب یک شاعر سیاست زده است و تا توانسته کشتی آفرینشی‌های ادبی خود را در مسیر بادهای سرخ سیاست‌های حکومت دست نشانده و انتر ناسیونالیزم پرولیتری و دوستی افغان – شوروی  بادبان افراشته است. افزون براین فضای حاکم سیاسی در آن سال‌ها هرگونه بحث و گفتگو در پیوند به شعر پای‌داری را بر نمی تابید. با این همه بر بنیاد همین بحث حبیب می توان گفت، گذشته از این که ریشه‌های شعر معاصر پای‌داری در افغانستان به ادبیات درون مرزی بر می گردد؛ بلکه نخستین بحث در پیوند به شعر پای‌داری و نخستین تعریف آن نیز در داخل کشورچهره نموده است.  البته این نکته  قابل یاد آوری است که در سال های تجاوز شوروی، نویسنده گان  و شاعران در داخل کشور این فرصت را نمی توانستند داشته باشند تا به بحث‌های گسترده یی در پیوند به چگونه گی  و یژه گی هایی شعر پای‌داری بپردازند. برای آن که رسانه‌ها در آن روزگار شدیداً به وسیلۀ حکومت دست نشانده نظارت می شدند و حکومت دست نشانده با هرگونه دیگر اندیشی مخالف بود و آن را بر نمی تابید.  با این یاد دهانی کوتاه اگر به کلیت مفهوم شعر پای‌داری در درازای شعر فارسی دری نگاه کنیم، این پرچم شکوهمند را بر شانه های بزرگ حنظلۀ بادغیسی  می بینیم که از همان اوایل سدۀ سوم هجری تا روزگاران ما راه پیموده و پیوسته آزادی، آزاده گی و میهن پرستی را فریاد زده است.

 

مهتری گربه كام شیر دراست

شوخطر كن زكام شیر بجوی

یا بزرگی و غزو نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

 

شاید شماری این سرودۀ حنظله را شعر پای‌داری ندانند. دست کم آنانی که باور دارند که شعر پای‌داری تنها شعری است که در ضدیت و مقابله با نیروی متجاوز بیگانه پدید می آید. از همین دیدگاه هم که بر این شعر نگاه کنیم  در می یابیم که این شعر از زبان پاکیزۀ حماسی برخوردار است، شهامت و مردانه گی و حس مبارزه جویی که در آن موج می زند. خواننده را به اقیام و آزاده گی فرامی خواند که همه از ویژه گی‌های شعر پای‌داری اند. افزون بر این زمانی که شرایط اجتماعی – سیاسی روزگار حنظله را از نظر می گذرانیم دیگر نمی توان شک کرد که او پایه گذار شعر سیاسی و شعر پای‌داری در حوزۀ بزرگ پارسی دری نیست! بدون تردید او قافلۀ سالار سر افراز شعر پای‌داری پارسی دری است. تا کنون ما به شعری از این گونه در روزگار حنطله یا پیش از او بر نخورده ایم. پس می توان گفت که هرگونه بحث در پیوند به شعر پای‌داری می تواند از همین جا آغاز شود.

  حنظله در روزگاری زنده گی می کرد که سرزمینش زیر حاکمیت تازیان قرار داشت. تازیانی که دیروز با پیام اسلام به سرزمین او آمدند؛ ولی امروز خود را از نژاد برتر می انگارند و مردمان سرزمین های گشوده شده را هم سنگ خود نمی دانند. آن‌ها به نژاد خویش می بالند و مردمان دیگر را عجم یا الکن می خوانند. بر خورد تفاخر جویانۀ اعراب در برابر خرسانیان  سبب پیدایی  نهضت بزرگ اجتماعی – سیاسی  شعوبیه گردید. شعوبیه بر بنیاد کلام پروردگارعالمیان که اسلام  را دین صلح و وبرابری می گوید شکل گرفته است. پیروان اسلام از هرقبیله یی که باشند بر یک دیگر هیچ‌گونه امتیاز و برتری ندارند . تنها مایۀ برتری انسان بر تقوی و پرهیزگاری او استوار است.  خداوند درآیۀ سیزدهم در سورۀ حُجُرات بنده گان خود را این گونه هدایت می فرماید، ترجمه : « ای مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را به تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یک دیگر بشناسید، این ها ملاک امیتاز نیست، گرامی ترین ها نزد خداوند با تقوی ترین شماست.»  تمام اندیشه جنبش شعوبیه درست بر همین فرمودۀ خداوند استوار بود. خراسانیان از چنین موضعی بر ضد استیلای عرب ایستاده بودند و در جهت ایجاد یک حکومت مستقل مبارزه می کردند.  در حقیقت جنبش شعوبیه  با پیام  و گفتار خداوند در برابر جاه طلبی و بر تری جویی اعراب ایستادند و برتری جویی آنان را نپذیرفتند. جنبش شعوبیه از اوایل سده دوم هجری تا سدۀ چهارم هجری به تبلیغ افکار واندیشه‌های خود در میان خراسانیان می پرداخت و بدین‌گونه باچنین دیدگاه قرآنی در برابر برتری جویی اعراب چنان سدی ایستاده بود.  محمد یونس طغیان ساکایی استاد دانش‌گاه کابل، در پیوند به استبداد و برتری جویی  نژادی اعراب در سرزمین‌های گشوده شده از تاریخ افغانستان  نوشتۀ کهزاد این گونه روایت می کند: « آن‌ها حکام لایات مفتوحه و قاضی و امام  را از نژاد عرب مقرر می کردند. حجاج در کوفه نصب امام غیر عربی را قدغن کرده بود. عربی که مادرش عجم می بود( هجین) یعنی ناقص خوانده می شد. عرب‌ها دربازار اگر مطاعی خریده و عجمی یی را مقابل می شدند بلادرنگ آن مطاع را بردوش او گذاشته و تا خانۀ خود می رساندند.» در شناخت فردوسی ، ص 17.

یک چنین استبداد و برتری جویی نژادی بود که سبب شد تا خراسانیان با وجود پذیرش اسلام که بعد‌ها خو نیروی بزرگ گسترش اسلام در یک حوزۀ بزرگ مدنی بودند، دربرابر بی‌دادگری و نژادپرستی اعراب  آن در حوزه سالام را پذیرفتند بودند وقامت افرازند و هرگز این برتری جویی نژادی و این استبداد را نپذبرند. چنین بود که از همان نخستین سال‌های به قدرت رسیدن اموی‌های برضد آنان جنبش‌های آزادی خواهی را به راه انداختند و در این را قربانی های بزرگ و دوام‌داری دادند تا این که  سلسله دولت‌های خراسانی را پدید آوردند.  محمد یونس طغیان ساکایی جنبش‌ها و شخصیت‌های را که در برابر اعراتب از همان دوران اموی‌ها تا دوران عباسی‌ها در جراسان بزرگ در برابر سیطره جویی اعرات قامت بر افراشته بود این گونه نام می گیرد:« ماهوی سوری، قارن هراتی، ایران ابن رستم، نیزک طرخان، حیان خراسانی، رتبیل کابلی، ابومسلم خراسانی، سنباد، اسحاق ترک، سعید جولاه، استادسیس بادغیسی، یوسف البرم، ابولخصیب، مقنع، حصین سیستانی، حمزۀ آذرک، طاهر فوشنجی، بابک، یعقوب لیث صفار.» در شناخت فردوسی و شاهنامه، ص ص 8-15.

 

عباسیان که خود به قوت شمشیر خراسانیان بر خلافت بغداد تکیه زده بودند، حال دیگر شمشیر از نیام بر کشیده و سرداران خراسان را  سر می بریدند و جنبش‌های آزادی‌خواهان  را به خاک و خون می کشیدند.
ابومسلم را سر برید ند، قیام سنباد و استاذ سیس را در هم کوبیدند. المقنع و پیروان او را از دم شمشیر کشیدند. بابک و جنبش اورا درهم کوبیدند. خون مازیار را بر خاک ریختند و بدین‌گونه شمشیر عباسیان بر فراز خراسان زمین  می چرخید و پیوسته خون می ریخت وآزادی را
نابود می کرد.
هرچند خلفای  بغداد بر جنبش ها پیروز شدند؛ ولی سر انجام خراسانیان نام آن‌ها از خطبه بر انداختند، طاهریان وبعداً به گونۀ گسترده و واقعی آن صفاریان  بنیاد حکومت مستقلی  را در خراسان پی افگندند. حنظله خود شاهد چنین استبداد هایی بوده و یاهم داستان‌های خونینی را در این ارتباط  شنیده است. این که حوادث ناگوار روزگار دیوان او را از میان برده است، دریغ بزرگی است که هیچ‌گاهی جبران نخواهد شد.  بدینگونه من می پندارم که پیشینۀ شعر پای‌داری  در پارسی دری به حنظلۀ بادغیسی  می رسد و می توان او را پایه گذار شعر پای‌داری یا مقاومت  دراین حوزۀ بزرگ زبانی خواند. نامش بشکوه باد!

شایدهم این اعتراض به میان آید، آن‌گاه که حنظله چنین شعرهایی را می سرود، سرزمین به نام افغانستان وجود نداشت. این سدۀ نزدهم است که سرحداتی به نام افغانستان مشخص می شود. این سخن درستی است؛ اما افغانستان امروز با اشتراک تاریخ، فرهنگ و تمدن با یک حوزۀ تمدنی و تاریخی است که  ریشه‌های تاریخی اش تا اوستا و آن سوتر می رسد. افغانستان امروز  یکی از میراث داران آن حوزۀ برزک تمدنی است که امروزه به کشورهای گونانی تقسیم شده است که تمام این کشورها حق میراث از این حوزۀ بزرگ تمدنی را دارند. از این نقطه می توان ریشه‌های تاریخ افغانستان امروز را در آن سوی هزاره‌ها جست وجو کرد نه در سدۀ نزدهم!

 از حنظله که بگذریم  جنبش حماسه سرایی و حماسی پردازی در سدۀ چهارم هجری با دقیقی بلخی آغاز می شود و فردوسی طوسی آن را به اوج می رساند. هرچند امروزه شاهنامۀ فردوسی را نه تنها اوج حماسه سرایی پارسی دری می دانند؛ بلکه آن را یکی از ستون پایه های بزرگ کاخ بلند شعر حماسی در سطح جهان نیز به شمار می آورند. با این حال فردوسی  در این راه  دقیقی را رهبر خود می خواند:

 

هم او بود گوینده را راهبر

که شاهی نشانید برگاه بر

 

از چگونه گی زنده گی دقیقی چیزهای زیادی نمی دانیم. او در سدۀ چهارم هجری می زیست و ظاهراً به دستور نوح بن منصور(365تا387)  سرایش شاهنامه را آغازکرد؛ اما به روایت فردوسی  هنوز بیش‌تر از هزار بیت در بارۀ گشتاسب و  ارجاسب نه سروده بود که در جوانی به دست برده یی کشته شد.

 

زگشتاسب و ارجاسب بیتی هزار

بگفتم سر آمد مرا روز گار

 

شعر مقاومت با شعر حماسی رابطۀ تنگاتنگی دارد. برای آن که شعر مقاومت آمیخته با رنگ و بوی حماسی است. همان گونه که  شعر حماسی به بیان ارمان‌های عدالت خواهانه و آزادی خواهانۀ مردم می پردازد،  شعر مقاومت نیز به دنبال یک چنین هدفی است.  شعر مقاومت  زبان خاموش مردم است. مردمی که به دنبال آزادی و داد اند و در تلاش رسیدن به آزادی و نظامی اند که بتواند آزادی و عدالت را برای آن‌ها به ارمغان آورد و از  آنان پاس‌داری کند. شاهنامه چه در بخش اسطوره ، پهلوانی و تاریخی خود شعری است با ابعاد گسترده. به تعبیری رنگین کمانی است که از افق‌های اسطوره تا تاریخ می درخشد. در این میان می توان گفت که یکی از امواج رنگین آن را شعر پای‌داری تشکیل می دهد. یعنی شاهنامۀ فروسی با آن محتوای اسطوره یی ، رزمی ، آزادی خواهانه  و تاریخی که دارد، خود شعر  پای‌داری همۀ روزگاران است. شاهنامه حماسۀ داد است و حماسۀ پای‌داری  مردم  است در برابر تجاوز بیگانه  و شعر مبارزه است در برابر پادشاهان بی دادگر! ما درشاهنامه مقابلۀ مردم را می بینیم که با تمام ایمان و تمام نیرو در برابر تجاوز بیگانه می ایستند  تا سرزمین و آزادی خود را پاس‌داری کنند. از این جا می توان گفت که شاهنامه خود یک اثر بزرگ ادبی مقاومت است. در شاهنامه کاوۀ آهنگر را می بینیم که در برابر ضحاک ماران به دادخواهی و مبارزه بر می خیزد و در تلاش آن است تا دم و دستگاه او را که نمادی از بی بیدادگری است از ریشه برکند. رستم را می بینیم که در برابر افراسیاب که نماد تجاوز است  ایساده و  برای پاس‌داری آزادی سرزمین‌اش می رزمد. اگر از تمام شاهنامه که بگذریم فردوسی تنها با همین بیت در حقیقت شعر پای‌داری همۀ روزگاران را سروده است:

 

چو کشور نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

زبهر بر و بوم و فرزند خویش

زن و کودک و خرد و پیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که میهن به دشمن دهیم

جهان جوی اگر کشته آید به نام

به از زنده دسمن برو شاد کام

 

 

شاهنامه تنها شعر پای‌داری یک قوم نیست؛ بلکه شعر پای‌داری یک حوزۀ بزرگ تمدنی است که در زبان پارسی دری تبلور یافته است.  چنین است تا روزگارانی که ما به سر می بریم، تاثیر بزرگ  و سازندۀ شاهنامه را در  شعر پای‌داری خود می بینیم.  شاهنامه تمام معنویت اسطوره یی و تاریخی یک سرزمین  گسترده را در خود جای داده  و به ما رسانده است. از دیدگاه شعر پای‌داری شاهنامه از همان دوره های اسطوره تا بخش تاریخی خود در یک جهت شعر مقابله است با دشمن متجاوز و پاس‌داری سرزمین و آزادی و در جهت دیگر شعر مقابله است با بی عدالتی دست‌گاه‌های حاکمۀ خودی . گاهی شاهد قیام مردمان هستیم در برابر بیداد خودی که شکوهمند ترین چنان قیام‌هایی، قیام کاوۀ آهن‌گر است در برابر ضحاک ماردوش.

 

چو کاوه روان شد زدرگاه شاه

برو آنجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کاهنگران پیش پای

بپشوند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد

همان‌گه زبازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست

که ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند

همی رفت پیش اندرون مرد گرد

جهانی برو انجمن شد نه خرد

 

ضحاک یک شاه نامشروع و خون‌خوار است.  روح خود را به شیطان فروخته است تا به ارضای غرایز بهیمی خود دست یابد. از این نقطه نظر در تاریخ معاصر شاه‌شجاع  و ببرک کارمل را می توان  با ضحاک ماران مقایسه کرد. ضحاک پدر را به رهنمایی اهرمن در چاه می کند و می کشد تا براورنگ برسد. روان اش در گروه اهرمن است. به زبان دیگر این اهرمن است که در او حلول کرده است  و اهرمن است در وجود  او حکم می راند. برای آن که همه اراده  و اندیشۀ او در دست اهرمن است. کارهایش همه اهرمنانه است. چنین است که بوسه‌های اهرمن روی شانه های او مار می رویاند و این مارها مغز جوانان را می خورند  تا به آرامشی برسند. می شود گفت  که او با چنین کاری در حقیقت جامعه را از تفکر و پوینده‌گی باز می دارد. نماد سیاه ترین استبداد است و حاکمیت او حاکمیت شیطان است. این حاکمیت شیطان باید بر انداخته شود. چنان است که کاوه به دادخواهی بر می خیزد و این دادخواهی، دادخواهی همه‌گانی است برای همه جوانان جامعه و برای جامعه. این قیام با فریدون می پیوندد. کسی که سزاوار تخت و پادشاهی است. فریدون در پیشاپیش این قیام  به جنگ ضحاک می رود و  آن  دم و دست‌گاه اهرمنی را از ریشه بر می کند. ضحاک را درهم می کوبد و او را در کوه دماوند در غاری تاریکی می آویزد تا شکنجۀ درازی داشته باشد و خود به داد گستری می پردازد.

 

بیاورد ضحاک را چون نوند

به کوه دماوند کردش به بند

به کوه اندرون تنگ جایش گزید

نگه کرد غاری بنش ناپدید

بیاورد مسمار های گران

به جایی که مغزش نبود اندر آن

فرو بست دستش بر آن کوه باز

بدان تا بماند به سختی دراز

ببستش بر آن گونه آویخته

وزو خون دل بر زمین ریخته

ازو نام ضحاک چون خاک شد

جهان از بد او همه پاک شد

 

در بعد دیگر شاهنامه شعر پای‌داری است در برابر دشمن متجاوز.  این هم چند بیت از نبرد رستم با افرسیاب که پیوسته در شاهنامه نماد تجاوز و دشمنی است.

 

سپاه اندر آمد به پیش سپاه

زمین گشت بر سان ابر سیاه

تهمتن  به آواز گفت آن زمان

که نیزه مدارید و تیرو کمان

 بکوشید و شمشیر و کرز آورید

هنر ها زبالا و برز آورید

پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش

که نخپیر بیند به بالین خویش

سپه سر به سر نعره برداشتند

همی نیزه بر کوه بگذاشتند

چنان شد در و دشت آوردگاه

که از کشته جایی ندیدند راه

 

سنت شاهنامه خوانی در افغانستان ریشۀ دراز تاریخی دارد؛ اما بر بنیاد پژوهش های انجام شده، این سنت  در سدۀ نزدهم پس از نخستین هجوم سپاهیان انگلس گسترش بیشتری یافت و تا چند دهۀ گذشته در شماری از ولایات کشور رواج داشت. شاهنامه خوانی در بازارهای کابل نسب به شهرهای دیگری کشور رونق بیشتری داشته است. گفته می شود شاهنامه خوانان در بعضی از نقاط  پرجمعیت شهربا شیوۀ خاص و به گونۀ تمثلی به خوانش بخش‌های پهلوانی شاهنامه می پرداختند. این شاهنامه خوانان‌ها سیمای خود را چنان پهلوانان می آراستند و با به‌کارگیری شمشیری، خنجر و کمان تلاش می کردند تا به گونه‌یی  به اجرا و صحنه آرایی داستان‌ها نیز بپردازند. بدین‌گونه هنر تمثیل به میزانی با شاهنامه خوانی‌ها در بازار می آمیخت.  درحقیقت شاهنامه خوانان با چنین شیوه‌یی می توانستند تا توجه شمار بیشتری بازاریان به خود و شاهنامه خوانی خود جلب کنند. آنان داستا‌ن‌های پهلوانی شاهنامه را از حافظه می خواندند. این گونه شاهنامه‌ خوانی‌ها انگیزۀ بزرگ رزمیدن در برابر انگلیس را زنده وپویا نگه‌می داشت. در پرورش روحیۀ رزمی و حس حماسی مردم بسیار اثرگذار بود. هم‌چنان گونه‌یی آموزش بود برای بازاریان تا با تاریخ و اسطوره‌های رزمی خود آشنا شوند. چنین بوده که انگلیس‌ها پیوسته تلاش می کردند که از شاهنامه خوانی‌ در بازارها در میان مردم جلوگیری کنند.   به قول محمد یونس طغیان ساکایی: «  شاهنامه‌خوانی از یک سده بدین‌سو در افغانستان راه زوال می پیماید. در زمان امیر حبیب الله 01901- 1919) که افغانستان به نو تحت الحمایه انگلیس بود، شاهنامه خوانی در ملای علام ممنوع اعلام شد. چون خواننده‌گا دوره گرد، مسلح با سلاح‌های چون شمشیر و نیزه و خنجر و نیره  و کمان بر سربازارها، داستان‌های شاهنامه را می خواندند و به نوعی هم تمثیل می کردند و این اسباب پریشانی نمایندۀ انگلیس را فراهم کرده بود. پس او از شاه افغانستان خواست تا این سنت را ممنوع اعلام نماید.» در شناخت فردوسی و شاهنامه، ص 190.

البته استعمارگران غربی  در کشورهای افریقایی نیز مردمان را از اجرای سرودهای رزمی آنان در بازارها دور نگه می داشتند. چون می دانستند که اجرای سرود‌های زرمی و حماسی در میان مردمان، می تواند روح حماسی آنان را زنده ‌نگه‌دارد  و آنان را در برابر نیروهای متجاوز برانگیزد.

 

افزون براین در افغانستان گونۀ دیگری ازشاهنامه خوانانی در شماری از ولایات کشور نیز وجود داشته است. این شاهنامه خوانی‌ها عمدتاً در شب‌های زمستان در دهکده‌های صورت می گرفت. اهل دهکده و بیشترینه جوانان  در مهمان‌خانه‌یی گرد می آمدند و شاهنامه‌خوان بر صدر می نشست، شاهنامه را می گشود و با لهجۀ خاصی به شاهنامه خوانی می پرداخت. این سنت جلیل بیشترینه در ولایات بدخشان، تخار، بلخ، مناطق مرکزی، غزنی، پنچشیر، اندرآب بغلان ، پروان، هرات، ، سرپل و جاهای دیگر رواج داشت. این شاهنامه خوانی‌ گذشته از پرورش روحیه حماسی و رزمی در میان مردم از اهمیت بزرگ آموزشی نیز برخورداربود. چنان که در مناطقی که این سنت رواج داشت مردمان به پیمانه‌های گوناگونی با فروسی و داستان‌های  آشنا می شدند و چه بسا دیده شده است که یک مرد بی‌سواد یاکم سواد داستان‌ پهلوانی شاهنامه در را حافظه داشتند.  این نکته را نیز باید یادهانی کرد که در این ولایات اکثراً شخصیت های اجتماعی و با نفوذی وجود داشتند که در شب‌ها زمستان و یا هم در زمان های دیگری خود به راه اندازی شاهنامه خوانی می پرداختند. به همین گونه هر ولایت و منطقه از خود شاهنامه خوانان شناختۀ شدۀ داشتند که در چنین نشست‌های دعوت می شدند و گاهی چند شاهنامه خوان در یک نشست دعوت می شدند تا به شاهنامه خوانی بپردازند

در این شاهنامه‌خوانی‌ها چه دربازارها و چه در خانه‌ها بیشتر  بخش‌های پهلوانی شاهنامه خوانده می شود. مردم به آن داستان‌هایی که رستم در آن‌ها حضور دارد بیشتر علاقه داشتند. مانند جنگ رستم با اسفندیار، جنگ رستم با سهراب، جنگ‌های رستم با افراسیاب، هفت‌خوان رستم و داستان‌های دیگر.

بی سبب نیست که مردم افغانستان پیوسته در برابر بیگانه و نیروی متجاوز حساس بوده و در بد ترین شرایط در برابر آنان برخاسته و در هوای رسیدن به  آزادی و آزاده‎‌گی رزمیده اند. بدون تردید شاهنامه از زمانه‌های دور تا روزگار در پرورش چنین روحیه‌یی نقس بزرگی داشته است. فردوستی در تمام داستان‌های خویش به توصیف یک حوزۀ بزرگ تمدنی می پردازد. به بیان شهامت و پای‌مردی قرمانانی می پردازد که مفهوم زنده‌گی شان در مبارزه با دشمن متجاوز  و پاس‌داری از سرزمین خلاصه می شود. شاهنامه انسان را آزاد زیستن فرا می خواند، بی‌داد را نکوهش می کنند، شاهان را به داد و دهش فرا می خواند.

 

فریدون فرخ فرشته نبود

به مشک و به عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی

 

 

 بادریغ درسالیان اخیر دیگرمهمان‌خانه‌ها از زمزمۀ شاهنامه خوانی خالی شده است و دیگر صدای چکاچاک شمشیر رستم را  از بدخشان  و تخار تا غزنه و بامیان و از پنجشیر تا اندراز و بلخ و هرات و نیمروز نمی شنویم. گویی روزگار خود همان شاهنامۀ بی رستم است. گویی شغادها در چاه می خندند و رسم‌ها در چاهساران تاریک فروافتاده اند. ابتذال جای اصالت را گرفته است. شبکه‌های تلویزونی سریال‌ها، نمایش‌نامه‌ها وفلم را به حریم خانواده  برده اند که نمی توانند کمترین ذوق هنری و ارزش‌های انسانی را در تماشاگران پرورش دهند. این درحالی است که گونه‌یی از جریان ابتذال ادبی ، پوچی گرایی و هوچی‌گری در ادبیات ما درحال شکل گیری است. به نام هیروتزم، تخیل بلند پیش‌وایان هوچی‌گراین از ایزاربند خود و معشوقکان شان بالاتر نمی آید. همان گونۀ که می گویند: همه راه‌ها به شهر رومی پایان می یابد، به همین گونه همه تخیل و آفرینش‌ها و نبوغ این جماعت به همان نقطه می رسد! با این همه شعر شاخۀ رویندۀ تکامل شعر معاصر فارسی

دری در افغانستان روی به سوی خورشید هم چنان قامت می کشد.

......................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin