Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

 

شنیدم ازینجا سفر

می کنی...!

 

وقتی آهنگِ «شنیدم ازین جا سفر می کنی» با هر صدایی زمزمه می شود، ناخودآگاه به یاد هنرمند همیشه جاویدان، ظاهرهویدا، می افتم. آهنگی که از اعماق دل او برمی خاست و براعماق دل شنونده می نشست.

این آهنگ اما، تنها یک سروده نیست که با ریتم موسیقی و صدای مانده گار ظاهرهویدا گوش شنونده را نوازش می دهد. قصه ی است از اتفاقاتی که شاید ملیون ها بار در کشورما اتفاق افتاده و تکرار شده است. قصه یی که مسافرِ آن به انتخاب خودش عزم سفر و آهنگ شهر دیگر نکرده و حتی حق انتخاب شهری را که عزم سفر کرده، نداشته است. بلکه سیر حوادث و جبر زمان او را به گوشۀ از گیتی پرتاب کرده و این آمد و شد در یک دَور و تسلسل خسته کننده ی ادامه یافته است. سوگمندانه که سیر ناگوار حوادث عده ی بی شماری را هم روانۀ سفری کرد که دیگر هرگز برنگشتند. هشت سال قبل ظاهرهویدا هم به کاروانی پیوست که راه بازگشت نداشت.

طبعا" سفری از آن گونه که ظاهر هویدا می سرود، برای آن هایی که درعقب می مانند و گاهی دست تکان می دهند ناگوار است.

وقتی به گذشته می نگرم، نمی دانم چند صد بار زمزمه کرده ام که: «شنیدم ازینجا سفر می کنی...»

........................................

 

 

 

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتونادری

 

دارالحکمت حکیم الحکما

پردۀ نخست:

جماعتی از حکیمان روزی به دارالحکمت به دیدار حکیم الحکمای روزگار رفتند تا مناظره‌یی داشته باشند با او. چون مردمان شهر می‌خواستند بدانند که حکیم الحکما را این حکمت شگفت، از کدام چشمۀ جوشان جاری شده است.

حکمیان چون برجای‌گاه‌نشستند، از حکیم الحکما پرسیدند:

  • حکمت گشاده‌گی در کارها پدید ‌آورد؛ اما تو این حکمت چه زمانی و از کدام حکیمی آموخته‌ای که این گونه  مردمان را در کوزه کرده‌ای و دهن کوزه را نمدپیچ ؟

حکیم الحکما در حالی که تبسم پیروزمندانه‌یی بر لبان سیاه خویش داشت، گفت:

  • این حکمت نزد حکیمی آموخته‌ام که در جهان یگانه بود.

گفتند:

  • آن حکیم را نام چیست؟

گفت:

  • او را نام ابوالحکم است.

حکمیان همه با شگفتی چشم در چشم هم دوختند و حکیم الحکما با نگاه‌های تحقیر آمیزی به سوی آنان می‌دید.

حکیمان در میان هم پچ پچ کردند، ابوالحکم! ابوالحکم! تا این که یکی از حکیمان با لحن آمیخته با تردید، پرسید:

  • این چه زمانی بود که تو به شاگردی ابوالحکم زانو زدی؟

گفت:

  • در  روزگارانی که هنوز از فلسفه و حکمت یونان قدیم خبری نبود. هنوز نام  افلاتون، سقرات و ارستو، به جهان اسلام نرسیده بود. از الکندی و از معلم ثانی-  ابو نصر فارابی - خبری نبود، ابن سینا را کسی نمی‌شناخت؛ ابوالحکم  یگانه حکیم روزگار بود که هیچ آفریده‌ای بر روی زمین پرسش‌های حکیمانۀ او را پاسخی نداشت!

حکیمان بار دیگر به پچ پچ افتادند و این بار همه‌گان با یک صدا پرسیدند:

  • های حکیم الحکمای روزگار! مگر تو زانوی شاگردی نزد ابوالجهل زده‌ای؟ همان که سخنان پیغبر را نمی‌پذیرفت و از معراج پیغمبر انکار می‌کرد!

انفجار خندۀ حکیم الحکما تمام تالار را لرزاند و دهان بازش به حفره‌یی می‌ماند که گویی همه تاریکی هستی از همین حفره در زمین و آسمان پخش می‌شود.

انفجار که پایان یافت، حکیم الحکما گفت:

  • بلی، بلی، همان ابوالحکم را می‌گویم که شما او را ابوجهل می‌گویید!من زانوی شاگردی نزد او زده‌ام  و این حکمت از او آموخته‌ام. او نخستین حکیم روی زمین بود و چنین است که جهان مرا به نام حکیم دوم می‌شناسد؛ آن گونه که ابونصر را معلم ثانی گفته اند!

جماعت حکمیان بی آن که چیزی بگویند از جای برخاستند تا بروند که ناگاه حکیم الحکما فریاد زد:

  • « به کجا چنین شتابان! » بنشیند که تازه باب بحث و فحص آغاز شده است!

جماعت حکیمان ایستادند و یک صدا گفتند:

  • آن را که تو ابوالحکم می‌گویی ما او را ابوجهل می‌گوییم و این حکمت که تو از او یاد گرفته‌ای حکمت سیاه است. ما رفتیم که بحث با شاگرد ابوجهل راه به جایی نمی‌برد!

هنوز جماعت حکیمان از کاخ حکیم الحکما بیرون نشده بودند که انفجار خنده‌ها پیروزمندانۀ او به مانند آتش فشانی در همه جا پیچید، چنان بود که در و دیوار کاخ می‌لرزید و جماعت حکیمان در میان  موج‌های دود و آتش خنده‌های حکیم الحکما ناپدید شدند و تنها آتش‌فشان خنده‌ها بود که کاخ را می‌لرزاند و در همه سوی پخش می‌شد و حتا می رفت تا ابری شود سیاه و  غبار آلود در برابر خورشید.

پردۀ دوم:

از جماعت حکیمان خبری نشد. مردمان شهر باز جایی گرد آمدند. چون حکمت و عدالت حکیم الحکما برای آنان به معمایی بدل شده بود و به گره کوری که پیوسته می‌خواستند این گره را بگشایند.

باز همان پرسش در ذهن مردم سمارق‌وار قد می‌کشید: این حکمت که حکیم الحکما می‌داند چگونه حکمتی است؟ او این حکمت و این عدالت را از کجا آموخته است؟ حکمت و عدالتی که تا این گردنده گردون برجای بوده، کسی مانند آن را ندیده است.

 همه چشم به راه دوخته بودند که شاید جماعت حکیمان از راه برسند؛ اما صدای گامی در راه نمی‌پیچید. جماعت مردم را نیز سکوتی فراگرفته بود تا این که یکی از مردان روزگار دیده‌ از جای برخاست و گفت:

  • ای دوستان چرا سر بی‌درد خود را  این همه به درد می‌اندازید! حال که گوی و چوگان و میدان در دست حکیم الحکما است، هرگونه که بخواهد حکمت و فلسفه را شلاق می‌زند. به یاد‌تان نمی‌آید که در مکتب می‌خواندیم: « چو میدان فراخ است گویی بزن». حال میدان برای حکیم الحکما فراخ است، هرگونه که خواسته باشد گوی می‌زند و ...

هنوز سخنان مرد روزگار دیده، تمام نشده بود که مرد جوانی از جای بلند شد و باصدای آمیخته باخشم و هیجان گفت:

  • ماهم این شعر را به یاد داریم: « چون سرو کارتو با کودک فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد». حال که در این روزگار با چنین حکیمی سروکار پیدا کرده‌ایم، باید رنگ و بوی حکمت او را و عدالت او را بدانیم. او باید برای ما پاسخ‌گو باشد که حکمت او و عدالت او ریشه در کجا دارد؟ ما که از حکمت و عدالت او سر در نمی‌آوریموریآوریم

! این حق ماست که باید بدایم.

تا مرد جوان خواست نفسی تازه کند که مرد میانه سالی از میان جماعت مردم صدا زد:

  • های، برادران! این دوست سخنی درست می‌گوید! ما باید بدانیم که عدالت او چگونه عدالتی است. عدالت زمینی است یا آسمانی! نشود که او به نام عدالت، مانند ضحاک‌ماران مغز سر جوانان ما را خوراک مارهای خود سازد!

پیش از رسیدن جماعت حکیمان باید جماعتی از قاضیان خود را به نزد او بفرستیم تا قاضیان دریابند که این عدالت حکیم الحکما از کجا و چگونه می‌آید؟ چه رنگی دارد؟ آیا عدالت است یا این که بی‌دادگری خود را به نام عدالت رنگ زده است. با دزد است یا با کاروان‌!

شوری در میان مردمان افتاد و همه‌گان گفتند: بهتر از این سخن دیگری نیست. فردا باید گروهی از قاضیان برگزیده را به دارالحکمت نزد حکیم الحکما بفرستیم و چنان نیز کردند.

پردۀ سوم:

چون جماعت قاضیان به دارالحکمت رسیدند، آنان را به تالاری بردند که حکیم الحکما با گروه مردمان که به دادخواهی آمده بودند، حکمت می‌گفت و گلیم عدالت می‌بافت. قاضیان در گوشه‌یی از تلار نشستند. لحظه‌هایی نگذشته بود که مردی پریشان احوالی از میان مردم برخاست و بافریاد گفت:

  • ای حکمت‌دار بزرگ! در این روزگاری که تاریکی همه‌جا را فرا گرفته است چراغ حکمتت روشن باد! اگر این چراغ کورسوز حکمت و عدالت تو نمی‌‌بود، در این سنگ‌لاخ پرمار و گژدم  و  پر غُندل، ما پیش‌پای خود را چگونه می‌دیدیم؟

من کوه‌ها دشت‌ها و دریاها را پشت گذاشتم و به درگاه تو آمده‌ام، به درگاه تو دادخواه آمده‌ام. بر من ستمی رفته که بر هیچ کافری در این جهان نرفته است! بغضی سوزانی در گلوی مرد پیچید.

چهرۀ حکیم الحکما رنگ به رنگ می‌شد. گویی دندان روی دندان می‌فشرد. مرد حس‌کرد که غم و درد او حکیم الحکما را  این گونه بی‌قرار ساخته است. چنین بود که خواست تا بیش‌تر از درد خود بنالد؛ اما ناگاه فریاد حکیم الحکما به مانند تندری در تالار پیچید، بس است! چه می‍خواهی بگویی؟ حکیمان گفته اند: زر را با همه چیز می‌شود خریده؛ اما وقت را نمی شود به هر چیز فروخت. اصل گپ خوده بگو!

گویی نفس مرد بریده شد. دلش در سینه به تندی به تپیدن در آمد. نفس درازی فرو برد و دست برشانۀ مردی که در کنارش نشسته بود زد و گفت:

  • بی‌حوصله‌گی از شما دور باد ای کوه بلند حکمت و عدالت! این مرد را که می بینید؛ فرزند جوان مرا کشته است!

بار دیگر فریاد حکیم الحکما چنان تندری همه‌گان را تکان داد:

  • برخیز ای نفرین شدۀ حکمت! مگر ندانسته بودی که این جا دارالحکمت است و عدالت ما با حکمت ما مانند دستۀ یک « غُولک» با هم پیوسته است. آن که از خط قرمز ما می‌گذرد، با غولک عدالت و حکمت کوبیده می‌شود تا چشم از کاسۀ سرش بیرون شود! بگوی چگونه آن جوان به ثمر رسیده را کشتی؟

مرد با صدای لرزانی گفت:

  • دارالحکمت شما همیشه چراغان باد! من نمی‌خواستم او را بکشم. چند روز پیش، همین که از خانه بیرون شدم، مرد جوانی را دیدم که بر دیوار خانه من می‌شاشید؟
  • چگونه می شاشید؛ ایستاده یا نشسته؟
  • ایستاده بر دیوار خانۀ من می‌شاشید.
  • باز تو چه کردی؟
  • هیچ، تفنگی داشتم که از پنج هزار سال غیرت افغانی برای من به میراث مانده بود، رفتم از خانه برادشتم و تنها یک دززززز کردم  ...

حکیم الحکما به فکر فرو رفت. هرقدر که بیش‌تر فکر می‌کرد پنجه‌اش را بیش‌تر در سوراخ بینی‌اش فرو می‌برد. مردمان ترسیده بودند که مبادا پنجۀ او از فرق سرش بیرون بزند! تا این که با فشاری پنجۀ خود را از سوراخ بینی‌اش بیرون کرد. گویی تفنگ دو میلۀ پنج‌هزار سالۀ غیرت خود را «لته کش» می‌کرد و درحالی که به سوی پنجۀ خود با نگاه‌های حکیمانه‌یی می‌دید، پرسید:

  • گفتی چگونه بر دیوار خانۀ تو می‌شاشید؟
  • ای حکیم، درخت خشکیدۀ حکمت و عدالتت پر میوه باد! گفتم که ایستاده بر دیوار خانه من می‌شاشید.
  • خو خو، او ایستاده بر دیوار خانۀ تو شاشیده است!

حکیم الحکما، لحظه‌های خاموش ماند و چشم بر زمین دوخت و بعد به مردی که به خون خواهی فرزند خود آمده بود، گفت:

  •  می‌دانی! فرزند تو ایستاده بر دیوار خانۀ این مرد شاشیده است. می‌دانی سگ‌ها هم ایستاده بردیوار‌ها می‌شاشند، او ایستاده بر دیوار شاشیده و هر سگ‌ هم ایستاده بر دیوارها می‌شاشد، پس آن فرزند جوان تو یگ سگ بوده است. این مرد فرزند ترا کشته، برای آن که فرزند تو ایستاده بر دیوار خانۀ این مرد شاشیده است. تو هم برو  تفنگ غیرت پنج‌هزار سالۀ خود بردار و اگر کدام سگ این مرد بردیوار خانه تو شاشیده باشد او را با یک دزززز بکش! متوجه باشی که حق دو دزززز را نداری!  حکمت عدالت چنین می‌گوید. عدالت بدون حکمت عدالت نیست. بروید و از حکمت و عدالت ما در میان مردمان سخن‌ها گویید تا ریسمان بی عدالتی کوتاه شود.

مرد دادخواه واویلاکنان با دوست بر سر خود زد و با فریاد بلند گفت:

  • این چگونه حکمت است؟ این چگونه عدالت است که خون یک انسان را با خون یک سگ برابر می‌کنید؟

حکیم الحکما با چهرۀ رضایت‌مند از اجرای عدالت خود گفت:

  • کسی دیگری هم به دادخواهی آمده است؟

چند تن از جا خود برخاستند و یکی از آنان گامی به پیش گذاشت و گفت:

  • ما نیز به دادخواهی آمده‌ایم و به حکمت و عدالت شما پناه آورده ایم!
  • می‌شنوم، می‌شنوم ، بگویید چه دادخواهی داردید؟
  • ای حکیم بزرگ روزگار! ما از پدر پدر کشاورزان پنبه‌کاریم. تمام زمین‌های خود را پنبه می‌کاریم.
  • بسیار خوب، بسیارخوب، پنبه‌کاری ستون فقرات اقتصاد ما را می‌سازد. اگر برف نبارید بر زمین های تان پنبه بکارید تا زمین فکر کند که برف باریده است و چاه های آب خشک نشوند!

در این وقت‌ها به پنبه نیاز بسیار داریم. برای آن که  وقتی سربازان را تابوت می‌کنند باید در تابوت در دو کنار جسدهای خونین سربازان پنبه تخته کنند تا خون شان بر زمین نریزد. ما هرگز نمی‌خواهیم که خون یک سرباز بر زمین بریزد؛ اما وقتی پنبه نباشد خون آنان از تابوت‌ها می‌ریزد و مردم فکر می‌کنند که در حکمت ما پاس‌داری از خون سربازان نیست!

پس از این باید به جای یک چهارک پنبه برای تابوت هر سرباز یک سیر پنبه گذاشته شود! حقوق پنبه‌‌یی آنان باید چهار برابر اضافه شود. این حق سرباز است که آرام در تابوت بخوابد! پس شما باید بیش‌تر پنبه بکارید! من در کنار شما هستم.

  • ای حکیم بزرگ! سخنان شما هرکدام مرواریدی است که این مردم حکمت ناشناس، قدر آن را نمی دانند! اما شکایت این است که در سال‌های که شما خنگ حکمت و عدالت خود را زین زده اید، ما با مشکلی سختی رو به رو شده‌ایم.
  • بگوی می‌شنوم، چه مشکلی دارید؟
  • ما در ده‌کده‌های پایین آب زنده‌گی می‌کنیم و مردمان ده‌کده‌های بالا آب، تمام آب را به کشت‌زارهای خود بر می‌گردانند و پنبه‌زاران ما می‌خشکند و ما نمی‌توانیم از کشاورزی خود حاصلی داشته باشیم. چنین است مردمان این ده‌کده‌ها همیشه باهم در جنگ و خون ریزی اند.

حکیم الحکما دیگر نتوانست آرامش خود را نگه‌دارد و فریاد زد:

  • ای مردمان ابله و تفرقه‌انداز! کاش خداوند سرسوزن خردی برای‌تان می‌داد. وقتی کشت پنبه، این همه دشمنی دارد و وحدت ملی را تخریب می‌کند، چرا زمین‌های خود را پشم نمی‌کارید؟ بروید پس از این زمین‌های خود را پشم بکارید، پشم!

بگذارید سرزمین ما چارراه تمدن پشم‌های رنگ رنگ باشد! در پشم‌ستان پشم‌ها رنگ رنگ اند؛ اما در آخر همه پشم‌های چندین رنگ، همان یک پشم اند. این همان تجلی کثرت در وحدت است. ما کثیر هستیم؛ اماباید در پشم‌کاری خود واحد باشیم! پشم‌ها همه یک پشم اند؛ اما در چندین رنگ و در چندین نام.

گفتم، بروید و پشم بکارید تا و حدت خود را با ریسمان‌های پشمین پیوند بزنیم!

مردمان، در برابر سخنان حکیم الحکما نمی‌دانستند چه بگویند؟ خسته و نا امید از تالار بیرون رفتند. اما دو تن هنوز آن جا مانده بودند. حکیم الحکما پرسید:

  • چگونه، مگر شما نمی‌خواهید زمین‌های‌تان را پشم کشت کنید؟

مردی از جای خود برخاست و گفت:

  • ای حکیم بزرگ چنین نیست. من مشکلی دیگری دارم. دی‌روز  هنگامی که سبد پر از تخم‌های مرغ  را به بازار می‌بردم ، این مرد در کوچه با شتاب می‌دوید و پایش به پای من بند آمد و من به زمین افتادم و همه تخم‌ها شکستند. من به دادخواهی نزد شما آمده‌ام.

چشمان حکیم الحکما به جایی دوخته شد و به اندیشۀ درازی فرو رفت. گویی می‌خواست همه فکرهایش را از چاه تاریک و عمیقی بیرون کشد. ناگهان چهره اش شگفته شد و با چهرۀ خندان گفت:

  • می‌دانی، مرغ پیش پیدا شده است یا تخم؟

مرد که انتظار چنین پرسشی را نداشت. سر بر زمین انداخت و خاموش ماند.

حکیم الحکما با خشنودی گفت:

  • می‌دانستم که پاسخ این پرسش را نمی‌فهمی، هیچ کسی نمی‌داند. این من بودم که نخستین بار این پرسش را در فلسفۀ خلقت هستی مطرح کردم.

این را بدان که تخم همان مرغ است و مرغ همان تخم. تخم همان مرغ ممکن الوجود است. مگر مرغ از تخم پیدا نمی‌شود؟ باز همین مرغ نیست که تخم می‌دهد پس مرغ هم تخم ممکن الوجود است. پس هر تخم برابر است با یک مرغ. بگو این مرد چند تخم ترا شکسته است؟

  • در سبد من پنجاه تخم مرغ وجود داشت ای بزرگ! همه تخم‌ها شکستند.
  • می‌دانی! بر بنیاد حکمت هستی شناسانه، این مرد در حقیقت‌الممکنات پنجاه مرغ را کشته است. چون هر تخم واقعیت ممکن یک مرغ را در خود دارد. ما از تخم به مرغ می‌رسیم و از مرغ به تخم.

حکیم الحکما، لحظه‌یی خاموش ماند و بعد با تمام حکمت عملی خود چیغ زد:

  • ای تخم شکن کوچه‌گریز! همین امروز به جای هر تخم باید یک مرغ به این مرد تحویل بدهی در غیر آن باید چنان ماکیانی پنجاه تخم مرغ را زیر سینه بگذاری و بیست شبانه روز بر آن‌ها بخوابی تا جوجه‌ها سر از تخم بیرون کنند. بعد باید به مانند ماکیانی کت کت کنان آن‌ها را بزرگ کنی تا هرکدام مرغی شوند.

مرد چاره‌یی نداشت. سر پایین انداخت از تالار بیرون شد. حکیم الحکما، پس از این همه حکمت گویی‌های دراز چنان بود که خسته شده است. دست چپ بر پیشانی نهاد و پلک‌ها روی هم گذاشت.

 

پردۀ چهارم

پیچ پچی در میان قاضیان که در گوشۀ تالار نشسته بودند شروع شد و همه‌گان از عدالت و حکمت حکیم الحکما در شگفتی فرو رفته بودند. یکی گفت چنین حکمت و عدالتی را هنوز کسی در هیچ گوشۀ جهان ندیده است!

قاضی دیگری نیز می‌خواست چیزی بگوید که حکیم الحکما دست از پیشانی برداشت و نگاه‌هایش به سوی جماعت قاضیان دوخته شد. تبسمی کرد، خالی از رنگ هر گونه عاطفه‌یی. با صدای آرامی که گاه‌گاهی می‌تواند با چنین صدایی نیز سخن گوید گفت:

  • روز و روزگارما چنین است ای قاضیان برگزیده! در شبانه روز 60 ساعت، یا به حکمت گویی با مردمان می‌‌پردازیم یا هم گره ازکارهای نا به سامان شان می‌گشایم. خوب است که شما همه چیز را دیدید که ما چگونه عدالت را با حکمت آمیخته‌ایم.

یکی از قاضیانی که ردای رنگ رنگی بر تن داشت از جای برخاست و گفت:

  • آری، ای حکیم الحکمای ابریشمین نفس! باور داریم که شما در حکمت دست ابوالحکم  و در عدالت دست پروکرستس یونانی را از پشت سر بسته اید. حکمت و عدالت را چنان باهم آمیخته اید که تا جهان است دهان جهانیان باز خواهد ماند.

صدای خنده‌های ابوالحکم  قاه قاه قاه قاه ...... ها ها هاها ها ها هاهاها هی هی‌هی‌هی‌هی‌هی‌هی ههههههههههههههه هوهوهوهوهوهوهوه .... در تالار پیچید و اندام ابوالحکم به مانند گنجشکی که روی شاخه‌یی در باد بلرزد، می لرزید. قاضی پس از خندۀ دراز حکیم الحکما گفت:

  • خنده‌های شما نشانۀ خرد است و هربار که شما می‌خندید از حکیم ناصر خسرو بلخی بدم می آید.
  • نه نه، نباید از حکمیان بدت آید! حکمیان چشم و چراغ تاریخ اند؛ اما جناب قاضی ! نگفتی چرا از حکیم ناصر خسرو بدت می آید؟
  • برای آن که او گفته است: خنده از بی‌خردی خیزد چون خندم / چون خرد سخت گرفته‌ست گریبانم / او نمی دانست که هزار سال بعد حکیمی می آید و با خنده‌های خود جهان را پر از حکمت می‌سازد!ش   اس
  • ای قاضی بی‌خبر از حکمت! اگر ترا ذره‌یی حکمت می‌بود می‌دانستی که این ناصر خسرو خنده‌های دیگران را گفته است، نه خنده‌های حکیمان را. خنده‌های ما خندۀ حکیمانه است، خندۀ حکمت است که از آن بوی عدالت می‌آید!
  • شما درست می‌گویید ای حکمت‌سوار روزگار! ما هم این‌جا آمده ایم تا بدانیم که این عدالت آمیخته با حکمت شما چه گونه عدالتی است؟ مردمان ما را فرستادند تایدانیم و به آن‌ها بگوییم.

چهرۀ حکیم الحکما اندکی گشوده شد، صدای خنده‌اش هم در تلار پیچید؛ اما گویی شعر حکیم ناصرخسرو بلخی به یادش آمد و کوشید تا آرام‌تر بخندد. با صدای آرمی گفت:

  • شما خود دیدید که این عدالت آمیخته با حکمت من حتا پولاد را هم آب می‌کند. کوه را آب می‌کند. جنگل را در قفس می‌کند. دریا را می‌خشکاند. عدالت بی‌حکمت به شیطان چراغ بی‌تیل می‌ماند. شما که همه را دیدید، بروید به مردم بگویید!
  • همه را دیدیم و همه را به همۀ مردم خواهیم گفت؛ اما شما که در شبانه روز شست ساعت کار می‌کنید هوش از سرما پریده است. در این سخن شما چه حکمت است؟ مگر شبانه روز در دارالحکمت شما شست ساعت است؟
  • هههههههههههههههههه مگر این دو تن که در کنار من نشسته اند را نمی بینید، ماسه ضلع یک مثلث تعریف ناشده هستیم. هرچند گاهی حکمت من این مثلث را مربع می‌سازد. در شبانه روز هرکدام بیست ساعت کار می کنیم می‌شود شست ساعت.
  • پس دارالحکمت شما همین مثلث الحکمت است؟ اما نگفتید، ای حکیم برگزیدۀ تاریخ!  که  این دو تن که چون دو بازوی چپ و راست در کنار شما نشسته اند، چه  نام و چه نشانی دارند؟
  • هههههههههههههه گمانم گاهی کنزالسفاد فی شفافیت الافغانی را نخوانده ای! اگر می‌خواندی به نام‌های عمرالحکمت و فاروق الحکمت آشنا می‌شدی که هر کدام  مکتب‌های تازه‌یی در حکمت الفسادالدموکراسی فی الغانیه پایه گذاری کرده اند.
  • پس ای حکیم روزگار دیدۀ ظلمت‌سوار ! این یاران گرمابه و گلستان شما نیز از سلالۀ حکمت الفساد اند؟
  • مگر تا کنون خردتان کجا بود، عمر الحکمت فی الفساد المالیات و فارق الحکمت فی الفسادالمکاتب و التخیلات یک روح در دو بدن اند. گویی یک تن اند. در کنزالفساد فی شفافیت الا فغانیه گاهی آنان را به نام « عمر – فاروق » نوشته اند و من عدالت را از همین « عمر- فاروق » آموختم و آن را با حکمتی که از ابوالحکم تلمذ کرده بودم آمیختم.

قاضیان چون به شهر برگشتند، مردمان پرسیدند: در دارالحکمت عدالت را چگونه دیدید؟ سرکردۀ قاضیان بی آن که پاسخی دهد ردای رنگ رنگ از تن بر کرد و به سویی انداخت، درحالی که نگاهایش به نقطۀ دوری دوخته شده بود، با آواز بلند خواندن گرفت:

 

آهن‌گران شهر شقاوت

آیا درون کورۀ روح شما هنوز

یادی ز کاوه است

جز پرچم خمیدۀ تسلیم

بار دیگر  به شانۀ این نسل یاوه است؟

قاضی خواست تا این سرود را بار دیگر بخواند که یک بار نام کاوه بر لبان همه‌گان جاری شد کاوه! کاوه! کاوه! و مردمان با نگاه‌های پرسش آلودی به سوی هم می‌دیدند!

جوزا 1397/ کابل

................................................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin