Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

الحاج اسرار خواجه

محاسن سفید

پشنهاد به مادران داغدیده و رنج کشیده و زنان تحصیل کرده افغانستان

نصف پیکر جامعه کشور مامنحیث انسان از مادران و خواهران متشکل است این که در بطن خود طفل را از خون خود تغذیه در تربیه و رشد استعداد کودکان سر سپرده فعال اند درک عشق ناب مادری به فرزندش به معنی مادر گفتن نسبت وجائب انسانی در تامین عدالت با ارزش های معنوی منزلت ان در جامعه است علاوتا مادران برای بهتر آسایش انسان ها در جامعه در تولیدات نعمات مادی و رشد اقتصاد سهم ارزنده دارند با تاسف یک تعداد محدود تعلیم یافته زنان را دولت در جریان بیست سال طور نمایشی در نهاد های سیاسی نصب نموده اند چنانچه در تشکیل پارلمان در قانون حضور زنان را محدود ساخته اند بائیست نصف پارلمان را زنان تشکیل بدهد در مدت اضافه از ده سال حاکمیت محترم کرزی به ارتباط حقوق زنان گلو پاره می کرد از این که برادران ناراضی اش خفه نشود روی بی بی خانمش را از طریق رسانه هیچ کسی ندیده این قلم از چشم دید خود در انتخابات صدر اعظم در یک کشور پیشرفته بعرض برسانم در انتخابات صدراعظم چند حزب اشتراک داشتند ساعت هشت صبح رای گیری اغاز شد ساعت ده شب نتیجه اعلان گردید فردا حزب موفق جلسه رهبری حزب را دایر از جمله هیئت رهبری یک زن را بحیث صدراعظم معرفی فعلا همان زن موفق ترین خدمت گذار جامعه کشورش است.

لازم دیده می شود مادران و خواهران تعلیم یافته وطنم بر ادبیات و فرهنگ سیاسی خود را آراسته سازند تا بدرهر کس و نا کس برای کاریابی مراجعه نکنند بهتر است با دیدگاه وسیع در پرتو علم و خرد رقابت های زنانه را نادیده گرفته یک حزب را مؤسس شان نام گذاری نماید حزب (...........اسلامی ) وزارت زنان را موکلف سازید تا در تشکیل حزب فعال گردیده به نظر من برنامه و اساسنامه حزب را روی اندیشه و اموزه های بی بی خدیجه و فاطمه زهرا و غیره زنان مبارز که در صدر اسلام در زمان حیات پیامبر حضرت محمد(ص) با ایشان کار و پیکار نمودند اساس گذاری نماید شورا های زنان ولایات منحیث سازمان های حزبی و همچنان در ولسوالی های کشور شورای زنان ایجاد نمایند از زنان سرمایه دار کشور های خارجی حمایت مالی بدست اورند کشور های مترقی از حزب شما حمایت می نمایند با سازمان دهی سالم و خردمند صفوف شما سراسری کشور را در برمی گیرد در انتخابات نهادهای سیاسی و خدماتی حزب شما موفق ترین حزب خواهد بود رهبری حزب شما می توانند اشخاص با فهم و دانش را در رهبری دولت تعین و نظارت نمائید با تشکیل حزب شما مادران و خواهران تعلیم یافته اراسته با دانش چه نوع نواوری می نمایند مختار اند از توضیحات بیشتر این قلم عاجز است منظور صرف رسیدن به حقوق حقه تان می باشد بدانید زعامت امروز دولت صرف بدست اوردن قدرت و ثروت اند.

با عشق کور به سوی نامردان مرو دیگر   -  

با خود بنگر و جهان نو بیافرین

.....................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف  عباسی

وحدت ملی و همبسته گی

ای فرزندان غیور و نامور کوه پایه های پرهیبت و حماسه ساز تأریخ، ای دلیر مردان هزاره، تاجک، پشتون، ازبک، ترکمن نورستانی و بلوچ که همه در آزمون های گوناگون پیروز و سربلند برآمدید!

من منادی ام که از بستر مریضی با درد و سوز و گداز می گویم که من به شهامت، شجاعت، خرد و فراست شما ایمان دارم، و یقین کامل دارم که نیروی خلاقۀ ملی شما مثل هر ملت جهان توان مندی تغییر بهبود حال داشته و ممثل واقعی حاکمیت ملی و رهایی از جمیع اسارت ها است.

این ندای من شعار نیست، هورا نیست و نعرۀ تکبیرهم نیست بلکه فریاد قلب افگاریست که با تمام بیچارگی شاهد فروپاشی سقفی ام که نیاکان ما به قیمت خون های پاک خود آن را اعمار و افتخار آزادگی به آن بخشیدند. و من و تو به نام ملت افغان در زیر آن تا حال به افتخار و سربلندی زیستیم.

ندای من توأم به تضرع برخاستن، شکستن، ریختن، ویرانی و قتل و قتال نیست، که همه را تجربه کردیم، ندای من قیام و به پا خیزی است بر بنیاد وحدت ملی و هم بستگی صادقانه و بی شایبه که فراموش کردن خود به خاطر افغانستان عزیز باشد.

خرد و فراست، تعقل و دانش باید انگیزه های مقدم این تحرک باشد. مگذار که دشمنان، نفاق و شقاق و متلاشی شدن خانۀ مشترک ترا جشن گیرند و سگان پروردۀ دم درب شان از این حال اسفناک برای بقای قدرت خود بهره برداری نمایند و لو که از قوم خودت باشد.

من برایت می گویم که وطن به سوی تباهی و نابودی قهقرایی روان است. این صلح پالی و بحث های این جا و آن جا دام های تزویری بیش نیست و بر حلقه های زنجیر اسارت دور گردن من و تو می افزاید.

برخیز و بیدار شو و چشمانت با دستان تعقل بمال و روشنی واقعیت ها بنگر.

والله که هیچ خارجی مسلمان و غیر مسلمان در فکر رهایی تو از این منجلاب باشد. تو استی و فقط تو استی، ای دختر و پسر افغان که توان درهم شکستن این طلسم ننگین اسارت داری.

از خواب غفلت برخیز و راه آزاده گان خردمند پیشه کن و بی تفاوتی را کنار بزن ودر حلقۀ کثیف تفرقه ها که دسایس دشمنان است مه پیوند و وطنت نجات ده.

این است ندای کهن سال عاشق دل سوختۀ وطن از بستر ناجوری.

..........................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

پرتو نادری

بازتاب جلوه‌های طبیعت

در شعر منوچهری و استاد خلیلی

 

 در سخن‌وری دو استاد بزرگ – منوچهری و استاد خلیلی –  می‌توان از هم‌گونی‌های زیادی سخن گفت که چشمگیرترین آن، همانا پرداخت گستردۀ هر دوشاعر به ستایش طبیعت و جلوه های گوناگون آن است. البته منوچهری که در اواخر سدۀ چهارم و اوایل سدۀ پنجم می‌زیست؛ شعر پارسی دری از نظر پرداخت به طبیعت و توصیف طبیعت غنی‌ترین و پربارترین دورۀ خود را سپری می‌کرد که منوچهری را  نظر پرداخت تصاویر شعری بهترین نمایندۀ این دوره خوانده اند.

 شفیعی کدکنی باور دارد که منوچهری در حوزهی تصویرهای حسی و مادی طبیعت، بزرگ‌ترین شاعر در طول تاریخ ادب پارسی دری به شمار می آید. « تصاویر شعری او اغلب، حاصل تجربه‌هی حسی اوست و از این نظر طبیعت در دیوان او زنده‌ترین وصف‌ها را داراست چرا که بیان مادی و حسی او از طبیعت با کنجکاوی عجیبی که در زوایای وجودی هریک از اشیا دارد، چندان قوی است که هرتصویر او از طبیعت چنان است که گویی آیینه ای فراروی اشیا داشت و از هرکدام تصویری در آیینه – که روشن است و بی‌کرانه- به وجود آورده است.»

( داکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، صورخیال در شعر پارسی، مطبعۀ دولتی، 1368، ص400.)

به هرحال شگرد های توصیف طبیعت و چگونهگی آن از روزگار منچهری تا کنون دیگرگونی‌هایی یافته است. چنان که در مکتب هندی تو صیف طبیعت بسیار و بسیار درونی می‌شود و شاعران بیش‌تر و بیش‌تر به بیان طبیعت ذهنی خود می‌پردازند. در حالی که در طبیعت ستایی سده‌های چهارم و پنجم بیش‌تر بخش‌هایی از طبیعت است که در برابر بخش‌های دیگر آن به هدف تصویر آفرینی گذاشته می‌شود که سهم عاطفی و ذهنی شعر اندک است.

چنین است چگونهگی دید شاعر از زاویه‌های گوناگون به یک پدیده طبیعی تصویرهای گوناگونی را در ذهن شاعر پدید می آورد. مثلاً فرو افتادن یک قطره باران روی سبزه، روی برگ گل، گلهای زرد، سرخ ، سپید یا هم افتادن قطره بارانی روی برکۀ شفاف، روی جویبار و رودخانه در ذهن منوچهری تصاویر گوناگون حسی و مادی را پدید می آورد. این‌جا این نفوذ ذهنی اوست که در اجزای طبیعت گونه‌یی حرکت و پویایی به شعر می‌بخشد. هرچند این امر هنوز به مفهوم بخشیدن پاره های از عواطف و احساس شاعر به اجزای طبیعت نیست.

وان قطرۀ باران که بر افتد به گل سرخ

چون اشک عروسیست بر افتاده به رخسار

 

وان قطرهی باران که بر افتد به سر خوید

چون قطرۀ سیماباست به زنگار

 

وان قطرۀ باران ک بر افتد به گل زرد

گویی که چکیده است مل زرد به دینار

 

وان قطرۀ باران که چکد بر گل خیری

چون قطرۀ می بر لب معشوقۀ می‌خوار

 

وان قطرهی باران که بر افتد به سمنبرگ

چون نقطه سفیداب بود از بر طومار

 

وان قطرۀ باران زبر لالهی حمرا

هم‌چون شرر مرده فراز علم نار

 

وان قطرۀ باران زبر سوسن کوهی

گویی که ثریاست برین گنبد دوار

 

بر برگ گل نسرین آن قطرۀ دیگر

چون قطرهی خوی بر زنخ لعبت فرخار

 

آن دایرهها بنگر اندر شمر آب

هرگه که در آن آب چکد قطرهی امطار

 

چون مرکز باران شود آن  قطرهی باران

وان دایرهی آب بسان خط پرکار

( دیوان منوچهری دامغانی، چاپ ششم،1385،ص 43 – 44. )

 این بیت‌ها از یکی از قصیده‌های منوچهری برگزیده شده است در تمام بیت‌ها در تصویرهای که شکل گرفته اند، بخشی از طبیعت با بخش دیگر آن توصیف شده است. شاعر با قوت نفوذ ذهنی خود، اجزای طبیعت را در برابر هم قرار می‌دهد.  چنان است که گویی آیینهیی در برابر طبیعت می‌گذارد.

بازهم به گفتۀ کدکنی: « یک قطره باران فرو می‌افتد، با زاویه‌های دید گوناگونی که شاعر دارد و از نقطه‌های مختلفی که بدان می نگرد چندان گسترش می‌یابد که زمینۀ عمومی یک قصیدۀ بلند را در شعر او به وجود می‌آورد.»

(صورخیال در شعر فارسی، ص401.)

شاعران این دوره که منوچهری را ممتازترین آنان خوانده اند گویی در شعر و طبیعت ستایی خود هدفی جز تصویرپردازی ندارد.  تصویرهایی که در نتیجۀ رویارویی بخش طبیعت با بخش دیگر آن شکل می‌گیرند؛ حس و عواطف شاعرانه در آن سهم اندکی دارند. چنین است که تصویرها نمیتوانند مشخصه‌های انسانی پیدا کنند. اما همین قطره باران سحرگاهی که روی برگ گل می افتد در شعر خلیلی  ما را با یک حادثهی عاطفی و انسانی نیز رو به رو می‌سازد.  دست سحر بر روی گل آب می‌زند تا از خواب بر‌خیزد. چنین است که این‌جا گل و باد صبا هر دو حس و هویت انسانی پیدا می‌کنند. رفتار انسانی پیدا می‌کنند.

 

صبا بر روی گل زد آب برخیز

سحر شد ای گل سیراب برخیز

به رویت آرزو می‌خندد از دور

تو هم چشمی بمال، از خواب برخیز

( کلییات اشعار استاد خلیل الله خلیلی، نشر بلخ،1378، ص 330)

 

در دهکده‌های افغانستان روزگاری چنین رواجی وجود داشت که چون کودکان سحرگاهان با تنبلی از خواب بر می‌خاستند، مادران ناگزیر با آهسته‌گی مشتی آبی بر روی‌شان می زدند تا از خواب برخیزند. در این شعر « گل سیراب» خود  استعاره‌یی است برای یک کودک یا نوجوان.

با این حال گاهی هم استاد خلیلی را می‌بینیم که در پارهیی از شعرها و سروده هایش که به توصیف طبیعت پرداخته، به شعرهای منوچهری نظرداشته است.

 

خوشا کوه البرز و آن آبها

خوشا پیچها و خوشا تابها

 

زسنگی به سنگی سرازیر بین

چو پیلان لغزنده سیلابها

 

چکد آب از سرخ گل بامداد

چو از جام یاقوت سیمابها

 

بنفشه نشسته لب جویبار

که بگشاید از زلف خود تابها

 

غنوده است بر سبزه نرگس به ناز

چو دوشیزهگان در شکر خوابها

( کلیات اشعار ... ص 46.)

 

این قصیدۀ استاد خلیلی که به استقابل یکی از قصیدههای منوچهری سروده شده است در مقایسه با قصیدۀ منوچهری از سهم ذهنی کم‌تری برخوردار است و تصاویر بیش‌تر حسی و مادی است. حتا در بیت: « چکد آب از سرخ گل بامداد/ چو از جام یاقوت، سیمابها» گونه‌یی تعمد در تصویر سازی به شیوۀ منوچهری دیده می‌شود. قصیدهی منوچهری این گونه آغاز می‌شود.

 

چو از زلف شب بازشد تابها

فرومرد قندیل محرابها

 

سپیده دم از بیم سرمای سخت

بپوشید بر کوه سنجابها

 

به می‌خوارهگان ساقی آواز داد

فکنده به زلف اندرون تابها

( دیوان منوچهری دامغانی،ص 5.)

این شعر در کلیت خود توصیف بامداد است، اما تصویرها به مقایسۀ تصویرهایی که از قطرۀ باران ارائه شده است، هویت انسانی دارند و ما تنها با اجزای طبیعت رو به رو نیستیم.  در این شعر، شب، سپیده‌دم و کوه هویت انسانی یافته اند. شب به مانند زنی گیسوان خود را باز می‌کند، کوه‌ها در بامدادان سرما خورده اند و سپیده دم بر آن ها پوست سنجاب می اندازد.

استاد خلیلی قصیدهیی دارد زیر نام« نالهی خارکن» که با توصیف بهار آغاز می‌شود و به پیروی از قصیده‌های دیگر منوچهری سروده شده است.

 

خواب دیدم که سیه ابر، به دشت و دمنا

شسته گرد از رخ نسرین و گل و نسترنا

 

زده بر چهرهی گل ابر، چنان آب لطیف

که شد از سرخی و تری، چو عقیق یمنا

 

بس‌که هر سنگ شد از ریزش بارات زیبا

کوه بت‌خانه شد و سنگ در آن چون وثنا

 

برف بر تارک کهساز چو سیمین گل‌ها

شبزه بر کتف بیابان چو نگارین پرنا

 

کبک هر سو شده از نغمۀ شادی خندان

ترناتن، ترناتن ، ترناتن ترنا

 

مرغ دری به دل کوه در افکنده صدا

به نوا های دل انگیز چو اشعار منا

 

شاخ آو شده از شاخۀ گل رنگین‌تر

بس که پیچیده بر آن لاله و خار و سمنا

 

 ( کلیات اشعار ...، ص44.)

 

 

نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا

باغ هم‌چون تبت و راغ  بسان عدنا

 

 

آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود

میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا

 

بوستان گویی بت‌خانۀ فرخار شده‌ست

مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا

 

بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش

کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا

 

کبک نا قوس زن و شارک سنتورزن است

فاخته نایزن و بط شده تنبور زنا

 

پردۀ راست زند نارو برشاخ چنار

پردۀ بااده زند قمری بر نارونا

 

( دیوان منوچهری دامغانی،ص 1.)

 

در این دو شعر می‌توان به همگونی‌های در شگردهای آفرینشی هردو شاعر دست یافت. در هر دو شعر به تو صیف بخش دیگری از طبیعت می رسیم. یعنی توصیف صدا ها در طبیعت.

 در شعر استاد خلیلی می‌شنویم که کبک باشور صوفیانه‌یی ترناتن، ترناتن، ترنا می‌خواند، مرغ دری که همان کبک دری یا کبک زری است به شعر خوانی می‌پردازد. همان گونه که در شعر منوچهری کبک ناقوس می زند، فاخته نای می‌نوازد و بط تنبور. اگر این امر در یک جهت توصیف طبیعت زنده است، در جهت دیگر توصیف صداهای طبیعت و رنگهای طبیعت، طبیعت ستایی این دو استاد شعر را دامنۀگسترده‌تر و کاملتری می‌دهد.  یعنی طبیعت بی‌جان با طبیعت زنده در هم می آمیزد. رنگها و صداها در کنار هم می‌نشینند و این همه در نهایت با نفوذ ذهن شاعرانۀ آن‌ها با هم می آمیزند و تناسب این آمیزش خود یک طبیعت ذهنی زیباتر از طبیعت عینی را پدید می آورد.

باز هم در قصیدۀ دیگری خلیلی به استقبال منوچهری می‌رود، هرچند این جا به شتایش مهرگان پرداخته شده و منوچهری به ستایش بهار و باد بهاری می‌پردازد؛  اما نگاه و نفوذ ذهنی آن‌ها در تکوین تصاویر حسی و مادی است که سبب هم‌گونیهایی در شعر هردو شاعر می‌شود.

 

بادهای مهرگانی بر وزید از کوهسار

مهرگانی بادها فرخ نماید روزگار

 

آبها شد آسمانی آسمان شد آب‌گون

برگها شد زعفرانی بادها شد زرنگار

 

بوستان چون باستانی بلخ گشته پر درفش

باغبان آذین ببسته بلخ را جمشیدوار

 

باغ شد در مهرگان چون دکۀ گوهرفروش

تاک مرجان آفرین و شاخ شد بیجاده بار

 

لرزلرزان برگها در پرتو زرین مهر

هم‌چو کانونی که می‌لرزد به روی آن شرار

 

 باز رزبان مهربان شد چون بیامد مهرگان

مهرگان زربان ما را مهربان سازد چو یار

 

( کلیات اشعار ...،ص 91.)

 

این هم بیت‌هایی از قصیدۀ منوچهری.

 

ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

باد فروردین بجنبید از میان مرغزار

 

این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار

وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

 

خاک پنداری به ماه و مشتری آبستن است

مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار

 

این یکی گوییا چراشد، نارسیده چون مسیح

وان یکی بی‌شوی، چون مریم چرا برداشت بار

 

ابر دیبا دوز، دیبا دوزد اندر بوستان

باد عنبر سوز، عنبر سوزد اندر لاله زار

 

 

نافۀ مشک است هرچ آن بنگری در بوستان

دانۀ در است هرچ آن بنگری در جویبار

 

( دیوان منوچهری دامغانی، ص36.)

 

شعر استاد خلیلی در کلیت از نظر محتوا بسیار گسترده و غنی است. از نظر گستردهگی محتوا و گوناگونی آن در میان شاعران معاصر پارسی دری شاید کم‌تر شاعری، با استاد خلیلی قابل مقایسه باشد. طبیعت‌ستایی او نیز بسیار گسترده است، گویی طبیعت با همه اجزای آن در آیینه تصاویر شعرهای او بازتاب یافته است.

می‌توان گفت که بخش چشم‌گیری از شعرهای استاد خلیلی یا با توصیف طبیعت آغاز می‌شوند یا هم آمیزه‌های توصیف طبیعت را در خود دارند. حتا عاشقانهها و سروده های سیاسی و اجتماعی او نیز.

 

استاد خلیلی شعری دارد زیر نام «آخرین سوار». جانمایۀ این شعر یک حادثۀ تاریخی است.  وقتی در جنگ دوم  افغان - انگلیس، سپاه مهاجم انگلیس در کابل در هم کوبیده می‌شود، از آن همه سپاه و لشکر انبوه، تنها داکتر «براییدن»  می‌تواند که به سواری اسپ با وضع مضحکی، خود را به جلال آباد برساند و ماجرای بربادی سپاه انگلیس را برای جنرال «سیل» گزارش دهد.

استاد در این شعر به همین حادثه تاریخی نظر دارد. شعر زبان روایی دارد و برخوردار از روح حماسی است. این شعر نیز با توصیف طبیعت آغاز می‌شود:

 

ابر آشفتۀ ارغند سیاه

گشت از قلۀ شمشاد بلند

شام هم پردهتاریک مخوف

به سراپای سپینغر افگند

 

 

باد باطرهی آشفتهی موج

مست می آمد و بازی می کرد

گاه بر گیسوی سرو آزاد

بی جهت دست درازری می کرد

 

دورتر رود غریوندۀ مست

تند و مواج و خروشان و کبود

چون سپاهی همه تن جوشن پوش

پیش می آمد و می خواند سرود

 

 

ظلمت آهسته در آغوش کشید

برج و باروی جلال الدین را

«سیل» فرمود که تا قفل نهند

در آن قلعهی پولادین را

 

 

ناگهان در پی آ شام سیاه

ناله‌یی از دل صحرا برخاست

« سیل» زان نالۀجانکاه حزین

چون سپندی شد و از جا برخاست

(  کلیات اشعار ...، ص248.)

 

توصیف طبیعت در شعر« آخرین سوار» یک توصیف رمانتیک نیست؛ بلکه توصیفی است که می‌رود تا با متن شعر که بیان حماسی یک رویداد تاریخی است، هم‌خوانی پیدا کند. افزون بر این شب در این جا به گونۀ نمادین می‌تواند بیان‌گر وضعیتی باشد که بر سپاهیان بریتانیا در کابل پدید آمدهاست. یا در شعری که در سوگ محمد ایواب خان سروده ، توصیف شب با موضوع تراژیک شعر هم‌خوانی دارد:

 

شبی تاریک و وحشتزا و هول انگیز و جان فرسا

که بانگ مرگ بر می‌خاست از پنهان و پیدایش

 

غبار یاس می آمد فرو زین سقف ظلمانی

به جای پرتو سیاره و ماه دلارایش

 

به بالین سر نهاده فاتح میوند و می تابد

فروغ ایزدی چون ماه از رخسار زیبایش

( کلیات اشعار ... ص 101.)

 

گاهی هم طبیعت‌ستایی استاد با گونۀ حس عاشقانه و رمانتیک در هم می آمیزد که این امر نه تنها آن حس رمانتیک در شعر را به آن پیمانه زیباتر  و تاثیر گذار تر می سازد که حس می‌کنی آن  شب مهتابی، آن باد نالنده، آن روشنایی لرزان و آن صداهایی که در کوه می‌پیچند همهگان عاشق اند. گویی این عشق و طبیعت است که در کنار هم نشسته اند.

 

شبهای روشن تنها نشینیم

در پهلوی هم در نور مهتاب

تا باد خیزد نالنده از کوه

تا نور افتد لرزنده بر آب

 

در کوه پیچد دل‌کش صدایی

از دور آید گل‌بانگ نایی

غمهای دل را با هم بگوییم

من با نیازی تو با ادایی

 

زین آب خدان آیینه بندم

تا صبح بینی روی چوماهت

لط شاخ سنبل شب شانه سازم

تا برفشانی موی سیاهت

( کلیات اشعار ... ص 259.)

 

در شعر معروف « سرود کهسار» که از آن به نام نخستین تلاشهای استاد خلیلی در جهت شکستاندن افاعیل عروض کلاسیک یاد کرده اند، نیز توصیف طبیعت با  یک حس عاشقانه و رومانتیک در آمیخته است. به زبان دیگر یک شعر عاشقانه و رمانتیک با توصیف طبیعت آمیخته است که در آن می‌توان عشق را دید و هم طبیعت را.

 

شب اندر دامن كوه

درختان سبزو انبوه

ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشاني

شب عشق و جواني

 

 

میان سبزه و گل

نشیمنگاه بلبل

زدور آید صدایی چون سروش آسمانی

ز نی های شبانی

 

 

فراز کوهساران

قدم‌گاه غزالان

قدم‌گاه غزالان  را کنم گوهر فشانی

ز اشک ارغوانی

 

 

ببارد ابر نم نم

بلرزد شاخ کم کم

نباشد جز طبیعت هیچ کس را حکمرانی

به غیر از شادمانی

 

من و تو هر دو باهم

نشسته شاد و خرم

من از دل با تو اندر گفت‌وگوهای نهانی

تو گرم مهربانی

( کلیات اشعار ... ص 271.)

 

طبیعت در شعرهای استاد خلیلی طبیعت ایستا نیست؛ بلکه طبیعتی است پویا و زنده. طبیعتیاست باحس و عاطفه  انسانی. گاهی آرام ومهریان، چنان که در عاشقانه های او چنین است، گاهی هم خشم آلود و سرکش نطر به موضوع اصلی شعر، چنان که در نخستین بند های شعر« آخرین سوار» خواندیم.

 

ذهن تصویرپرداز او در اجزای طبیعت نفوذ می‌کند  و بعد رشته تصویرهای حسی را پدید می آورد که با فضای کلی شعرش هم آهنگی دارد. او طبیعت را برای طبیعت توصیف نمی‌کند؛ بلکه شعرهای او طبیعت است همرا ه با انسان به زبان دیگر طبیعت را توصیف می کند تا یک پیام و عاطفهی انسانی را بیان کند در حالی که در پارهی شعرهای منوچهری طبیعت است بی آن که این طبیعت با پیامی و عاطفه یی آمیخته باشد. مثلا در این ترانه‌ها خلیلی با ارائۀ تصویرهای از طبیت میخواهد یک پیام عاشقانه، اجتماعی، انسانی و گاهی فلسفی را برای خوانندۀ خود برساند. در این این  طبیعت ستایی و تصویر سازی او از طبیعت به ابزار بیان اندشه و عاطفه بدل می‌شود.

 

حبابی از دل دریا چه داند

کف خاکی از این صحر چه داند

کتاب مندرس خط شکسته

درین جا طفل نا بینا چه داند

( دیوان اشعار... ص329.)

 

گسترده‌گی طبیعت و هستی را بیان می‌کند و ظرفیت محدود آگاهی آدمی را که شعر بار فلسفی پیدا می‌کند.

 

ای باد بهار گرچه روح افزایی

جان بخش و دل افروز و چمن آرایی

بر گلبن من گلی نخندد هرگز

صد بار اگر روی و صدبار آیی

( کلیات اشعار ... ص339.)

 این جا جاودانه‌گی اندوه انسانی  بیان شده است. این شعر تنها بیان اندوه منجمد شدۀ خلیلی نیست؛ بلکه بیان اندوه همیشه‌گی جامعه نیز است.

 

ای صبح نوای زنده‌گی ساز مکن

و باد سحر پردۀ شب باز مکن

غم‌هایی زمانه را به ما یاد مده

ای مرغ درین غمکده آواز مکن

( کلیات اشعار... ص 336.)

کاش می‌شد که غم‌ها را فراموش کرد. انسان با فراموش کردن غم‌های خود گاهی می‌خواهد خود را فریب دهد؛ اما نمی‌شود. گویی انسان با غم‌های خود است که انسان است.

 

ای چشمه خوش چه جانفزا می آیی

پیغام که داری از کجا می آیی

مانند سرشک من نهان از مردم

آهسته و نرم و بیصدا می آیی

( کلیات اشعار... ص340.)

 

بر قلۀ کهسار درختی برپاست

بر شاخ درخت آشیانی پیداست

غم کوه و درخت زندهگانی من است

بر شاخ درخت مرغکی نغمه سراست

( کلیات اشعار... 341.)

انسان در اصل خود یک موجود طبیعی است، بعد موجود اجتماعی و اندیشه‌گر شد. گاهی انسان برای آن هستی طبیعی خود دل‌تنگ می‌شود . می خواهد از همه اندیشه و از همه پیوند‌ها بگریزد و پیوند خود را با طبیعت را پیدا کند.

 

 

 

آن میوۀ تلخیم که بر روی زمین

در گوشهی این باغ چنینیم چنین

جز فیض تو ای بهار آزادی چیست

کاین میوهی تلخ را نماید شیرین

( کلیات اشعار... ص 342.)

این آزادی است که به انسان مفهوم می‌بخشد. افتادن میوه در ظاهر پایان زنده‌گی اوست؛ اما به مفهوم آزادی آن نیز است. در این مفهوم مرگ پایان زنده‌گی؛ بلکه آزادی است از همه وابسته‌گی‌ها که تلخی مرگ را شیرین می‌سازد.

گاهی اندیشم که یک اثر هنری مانند پا پارچه شعر، یک تابلوی نقاشی و یک آهنگ سبب می‌شود تا شما  بیش‌تر از طبیعت و از واقعیت زنده‌گی لذت ببرید.

به مفهوم دیگر چنین آثاری ذهن و روان شما را بیش‌تر با زیبایی‌ها و جلوه‌های طبعت پیوند می‌زند و خیال انگیزی می‌کند.

 

جهان فصل طرب از سر گرفته

طبیعت گونهی دیگر گرفته

بده آبه مفهون آب آتشگون که از گل

بیابان در بیابان در گرفته

( کلیات اشعار... ص 330.)

 

 این سخن را از آن گفتم که پس از آشنایی با این ترانه دشت‌های لاله پوش کشور برایم مفهوم و زیبایی دیگری پیداکردند. همشه از کنار دشت‌ها و تپه‌های  پر از لالهی « کلفگان»* می‌گذشتم؛ اما شعر دهن مرا بیش‌تر با این تپه ها و دشت‌ها پیوند زد.

زمانی هم که دشتهای فاریاب را دیدم  که از گلهای لاله بیابان در بیابان در گرفته است، شعر استاد در ذهنم زنده شد و با تمام  شور و هیجان خواندم: « بده آن آب اتش گون که از گل / بیابان در بیابان در گرفته».

 

  مفهوم خندیدن سپیدۀ سحر را پس از آن بهتر درک کردم یا بهتر است بگویم که از سپیده دم زمانی بهتر لذت بردم که این شعر استاد را در برگهای خزانی خواندم:

دی شاخ شگفته در چمن می‌خندید

بر سنبل و نسرین سمن می‌خندید

از دور سپیدهی سحر را دیدم

بر روز خود و به شام من می خندید

( کلیات اشعار... ص 338.)

 

 

 من از دوران کودکی با چشمه و پودینه‌های عطرآگین کنار چشمه ساران آشنا بودم. چشمه همیشه برای من یک پدیدۀ رازناک بوده است. در افسانه‌های از زبان افاسنه گویان دهکده می‌شنیدم که چشمه‌ها پری دارند یا پری‌ها شبانه‌ها برای برای آب تنی به چشمه‌ها می آیند.

من آنگاه می اندیشیدم که چشمه‌ها حس عاطفه دارند . باخودم می اندیشیدم که این چشمه‌ها از کجا می‌آید.

 

ای چشمه چرا این همه بی تاب شدی

بی تاب تپتده هم‌چو سیماب شدی

در محفل آتش نفسان دل خاک

آیا چه شنیدی که چنین آب شدی

 

حس می‌کنم این شعر از روح عارفانه یی بر خوردار است، آن آتش نفسان دل خاک، سوختهگان عشق اند به زبان دیگر این عشق است که در همه جا جاری‌ست، حتا در دل زمین. گویی این چشمه‌ها نیز در محفل آن عاسقان خفته در دل خاک راهی داشته اند و چیزی شنیده اند که این همه بی‌تاب شده اند. یعنی سرچمشهی این همه بی تابی ها همان راز عاشقانۀ است که در محفل آن آتش نفسان دل خاک شنیده اند.

 است. شاید صنف دوازدهم بودم در دارالمعلمین اساسی کابل  و استاد جیلانی کوشانی به ما قرائت فارسی می‌داد، روزی رسیدیم به این شعر منوچهری:

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

با خنک از جانب خوارزم وزان است

این برگ رزان است که بر آن شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

 

( دیوان منچهری دامغانی، ص 135.) 

 

تا این شعر را خواندم ، خزان را فهمیدم. تا آنگاه خزان برای من تنها یک فصل بود، در این شعر خزان با من سخن می‌گفت و خودش را معرفی می‌کرد با واژه‌های رنگین. تا این شعر را خواندم رنگ ریز دهکدهمان به یادم آمد با آن دامن رنگ رنگ.

تا این شعر را خواندم رنگ آمیزیهای مادرم یادم آمد که در یک روز زیبای پاییزی تارهای ابریشم خود را بسته بسته رنگ آمیزی می‌کرد. به یادم آمد تا مادرم آن بسته‌های ابریشم را در دیگ رنگ می انداخت، به ما صدا می‌زد تا نزدیک دیگ نرویم و از جای خود بر نخیزیم ! او  می هراسید که اگر سایۀ ما بر دیگ رنگ بیفتد، رنگ خواهد بُرید، یعنی تارهای ابریشم درست و حسابی رنگ نخواهند گرفت.

 بعد رنگآبه ها بود که به هر گوشۀ حویلی انداخته می شد.  تا این شعر را خواندم  این همه چیزها در ذهنم بیدار شدند. دهقانی را در میان باغی می دیدم، ایستاده روی برگ‌های ریختۀ خزانی و انگشت به دندان گرفته و نگاهایش دوخته شده بر دوردستان که گویی منتظر رسیدن کسی است. تا هنوز آن دهقان در ذهن من زنده است و همان گونه انگشت در زیر دندان دارد و نگاههایش خیره مانده بر دور دستان.

این شعر  همیشه در ذهن من خطی کشیده است از  منوچهری تا استاد خلیل الله خلیلی. این خط هنوز در ذهن من بیدار است.

 

اکنون که سپاه برگریزان

بر سبزه و گل کشیده شبخون

گلهای چمن به نامرادی

یک سر شده زرد و زعفران گون

شمشاد بلند گردن افراز

از هیبت باد گشته واژون

زان باغ خزان رسیده کن یاد

 

در خندۀ صبح چون نهی گوش

بر نالۀ زار آب‌شاران

از پردۀ ابر مطرب شب

چون ساز کند نوای باران

پامال شود چو لانۀ مور

از دهشت مرگ‌بار طوفان

زان گلشن سیل دیده کن  یاد

 

( کلیات اشعار... ص 203.)

 

شیوه دیگر منوچهری و خلیلی در توصیف طبیعت، همان اسطوره سازی و استفاده از صنعت تشخیص است. در چنین صور خیال اشیا هویت انسانی پیدا می‌کنند و طبیعت با سهم بیش‌تری از حرکت و زندهگی، عواطف و هویت انسانی توصیف می‌شود که گویی انسانی در برابر انسانی قرار دارد. در یکی از مسدس‌های منوچهری گفت‌وگوی دهقان و دانه‌های رسیدۀ انگور و به تعبیر شاعر«دختران رز » را این گونه می‌خواتیم.

 

دهقان به سحرگاهان کزخانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کار است و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

 

 

گوید که شما دخترکان چه رسیده است

رخسار شما پرده‌گیان را که بدیده است

وزخانه شما پرده‌گیان را که کشیده است

وین پردۀ ایزد به شما بر که دریده است

تا من بشدم خانه، در این ‌جا که رسیده است

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

 

 

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم

از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم

درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

 

 

امروز همی بینم‌تان « بارگرفته»

وز بارگران جرم تن آزار گرفته

رخسارک‌تان گونۀ دینار گرفته

زهدانک‌تان بچۀ بسیار گرفته

پستانگ‌تان شیر به خروار گرفته

آورده شکم و ز گونه شده رخسار

( دیوان منوچهری، ص 154. )

 

یک چنین توصیف و اسطوره سازی و گفت‌وگوی دهقان با « دختران رز » را در یکی از مسدس‌های دیگر منوچهری می‌بینم که دختران رز این گونه از خود رفع اتهام می‌کنند.

 

 

دختران رز گفتند که ما بی‌گنهیم

ما تن خویش به دست بنی آدم ننهیم

ما همه سر به سر آبستن خورشید و مهیم

ما توانیم که از خلق جهان دور جهیم

نتوایم که از ماه و ستاره برهیم

ز افتاب و مه مان سود ندارد هربی

 

 

 روز هر روزی، خورشید بیاید برما

خویشتن بر فگند بر تن ما و سر ما

چون شب آید برود خورشید از محضر ما

ماهتاب آید و در خسبد در بستر ما

وین  دو تن دور نگردند زبام و در ما

نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی

( دیوان منوجهری دامغانی، ص 197.)

 

 

 تو صیف طبیعت در این دو شعر منوچهری بسیار غنی و گسترده است. دهقان با همه میوه‌های باغ جنان انسان‌هایی گفت‌گو است؛ اما خوشه‌های رسیدۀ انگور را در سیمای دخترکانی می‌بیند که با نامحرمی هم‌خوابه شده اند و بار گرفته اند که باید به سزای خود برسند.

 چنین است که در بخش دیگر شعر دهقان دختران رز را محکوم  به زندان در خم می‌کند،  بعد می رسد به می و می‌گساری سلطان و توصیف او.

یک چنین شعری با این همه جزییات در دیوان استاد خلیلی دیده نمی‌شود؛ اما بخشیدن هویت انسانی به اشیا و گونۀ اسطوره سازی در شعر خلیلی جلوه‌های زیادی دارد. این جا ماه را می‌بینیم، از آسمان فرود می آید و در خیمهی یاسمن با او می‌خوابد.

 

بنفشه به عنبر بیندود زلف

سمن مشک مالید بر پیرهن

مه از آسمان آمده نیمه شب

فروخفته در خیمهی یاسمن

*

 

آندم که نسیم بوسه می زد

در خلوت صبح بر لب گل

می کرد بلند گردن و سر

می داد شکن به زلف سنبل

آندم که سرود عشق و مستی

می خواند به گوش غنچه بلبل

ای اشک انیس من تو بودی

 ( کلیات اشعار... 202.)

 

دی شاخ شگوفه در چمن می خندید

بر سنبل و نسرین و سمن می خندید

از دور سپیدهی سحر را دیدم

بر روز خود و به شام من می خندید

( کلیات اشعار ،ص 338.)

 

صبح است و زخرمی جهان می خندد

هر قطره به بحر بیکران می خندد

بو در گل و نشه در می و می در ساغر

از شوق زمین و آسمان می خندد

کلیات اشعار،ص  338.)

 

استاد منوچهری  قصیدهیی دارد زیبا و استادانه که در آغاز آن قصیده این گونه به توصیف شب می پردازد:

 

شب گیسو فرو هشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

 

به کردار زن زنگی که هر شب

بزاید کودک بلغاری آن زن

 

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

از آن فرزند زادن شد سترون

 

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

چو بیژن در میان چاه او من

( دیوان منوچهری، ص 86.)

 

 استاد خلیلی در همین وزن و چنین فضایی شعر دارد، اما در فرم چهار پاره:

 

شب تاریک و دشت وحشت انگیز

من و دل هر دو سرگردان و تنها

نه نوری پرتو افگن از دل شب

نه آوازی پدید از قلب صحرا

 

سیه پوشیده شب  در ماتم کیست

چرا در چشم اختر نور مرده

که یارب چلچراغ آسمان را

ازین طاق مقرنس دور برده

 

 

فرو هشته بیابان در بیابان

خموشی خیمهی خواب آور خویش

نهاده چرخ گویی تا دم حشر

به روی بالش غفلت سر خویش    

( کلیات اشعار... ص225-226.)

 

آن چه که در کلیت می‌توان در پیوند به توصیف طبیعت در شعر این دو استاد گفت، همانا بیان تجربه‌های فردی، حس و دریافت خودی است که به شعر و تصاویر شعری آن ها ویژهگی می‌بخشد. در جهت دیگر همین نگاه  و دید فردی و همین بیان تجربۀ فردی است که تصاویر در شعر منوچهری را این همه مشخص می سازد. نه منوچهر و نه خلیلی، هیچ کدام در توصیف طبیعت به تصویر پردازی و تجربهی شاعران دیگر به طبیعت نگاهی نداشته اند. تنها مواردی را می‌توان در شعر استاد خلیلی یافت که به استقبال منچهری رفته، آن گونه که گفته آمدیم، در چنین استقبالهایی، باز هم استاد خواسته است تا مهر شگردهای شاعرانۀ خود را بر شعرش بزند.

استاد خلیلی یک طبیعت ذهنی را بر بیناد تصویر شعرهای دیگران توصیف نمی کند؛ بلکه از طبیعتی می‌گوید که در آن زیسته است و در آن می‌زید و بر ذهن شاعرانۀ او اثر می‌گذارد، چنین است که همیشه بهار برای او با کاروان گل های رنگارنگ وبا ترانه و سرود باران نمی آید؛ بلکه گاهی این بهار  تشنه است و در انتظار قطره بارانی می‌سوزد.

 

نوبهار آمد و آبی زسحابی نچکید

غنچه بر شاخ نخندید و نسیمی نوزید

 

ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن

سیل دیوانه در این دشت گریبان ندرید

 

باغبان صبح به رحمت در باغی نگشود

مرغ حق شب به چمن نالهی زاری نکشید

 

لاله در محفل کهسار نیفروخت چراغ

فرش در صحنهی گلزار نگسترد خوید

( کلیات اشعار... ص 81.)

 

این بهار سرزمین شاعر، افغانستان نیست؛ بلکه این بهار عربستان سعودی است که در تصاویر داغ و سوزان و بی‌باران بیان شده است. بهار آمده؛ اما برای شاعر نه گلی آورده و نه هم صدای بلبلی!

 این امر بیان‌گر صداقت شاعر با محیطی است که در آن می‌زید. باز در جای دیگر می‌بینم که شاعر از آمدن نوروز و بهار در سرزمین خود هراس دارد. بهارهای را که با انفجار آغاز می‌شوند، شاعر دوست ندارد. بهارهای که به جای آب‌های شفاف در باغ ها و کشت‌زار های او خون جاری می‌شوند. بهاری‌هایی که گویی از آسمان باران سرخ می‌بارد و در دهکده‌ها و شهرها مرگ قامت می‌کشد. در چنین بهاری شاعری پنجره‌های اتاقش را به روی نسیم سرزمینش نمی‌گشاید و در انتظار غزل پرندهگان عاشق نمی‌ماند؛ بلکه برای بهار سرزمین خود، سرزمین که سپاه سرخ شوروی پیشین بر آن هجوم آورده است، سوگنامه می‌سراید:

 

گویید به نوروز که امسال نیاید

در کشور خونین کفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمهی شادی نسراید

ماتمزدهگان را لب پرخنده نشاید

خون می دمد از خاک شهیدان وطن وای

                                     ای وای وطن وای

( کلیات اشعار... ص 223 .)

 

این شعر تصویرهای خونینیاست از سالهای تجاوز، سالهای که مردم افغانستان در هوای آزادی خون می داند و خون دشمن را می ریختند تا سیمرغ آزادی در افقهای سرزمین شان همچنان به پرواز باشد. در سالیان تجاوز شوروی استاد خلیلی در غربت در پاکستان به سر می‌برد. وقتی این شعر استاد را که به یقین از سروده های او در غربت است خواندم ، حس کردم که این جا استاد از حنجره خونین حکیم ناصر خسرو بلخی صدا زده است.

 

ای باد صبا بگو! که پغمان چون است

در باغ من آن نوگل خندان چون است

آن رود خروشندهی دیوانهی مست

آرام شده یا نشده، آن چون است

( کلییات اشعار ...ص 331

 

 این شعر استاد مرا به یاد ناله‌های غم‌ناک ناصر خسرو بلخی انداخت که سالیان درازی در یمگان دره می‌نالید و از بادهای سرگردان می‌خواست تا از خانه و دود مان او پیامی آورند، همان‌گونه که استاد خلیلی نیز  در سالیان دراز غربت دستی به دامان بادها می‌زد تا بداند که آیا هنوز گل‌خندانی در باغ او در پغمان برجای مانده است یا نه؟

 

ای باد عصر گر گذری بر دیار بلخ

بگذر به خانۀ من و آنجا جوی حال

بنگر که چون شدهست پس از من دیار من

با او چه کرد دهر جفاجوی بد فعال

ترسم که زیر پای زمانه خراب گشت

آن خانهها خراب، آن باغها تلال

 

اری این دهر جفاجوی بدفعال این دو شاعر بزرگوار را از خان و مان برکند و به سرزمین‌های داغ و دور غربت پرتاب کرد که دیگر نتوانستند به خان و مان برگردند.

 

*- کلفگان نام  یکی از ولسوالی های  ولایت تخار است که این ولایت را با ولایت بدخشان پیوند می زند.

 

بازنگری و باز نویسی

ثور 1399/ کابل

....................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin