Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

پرتو نادری

آن فرزندم رفت و این

 فرزندم گاهی به دیدنم نیامد!

 

فکر می کنم شعر همه‌چیزعاصی بود، هم عشق او بود وهم زنده‌گی او. همان سخن معروف است، او شعر نمی سرود؛ بلکه شعر بود که او را می سرود. تا کنون شاعری به شیفته‌گی او نسبت به شعر شاعری ندیده‌ام. بی‌قرار بود، گویی زمین جایش نمی داد. گاهی مانند یک کودک بود، گاهی مانند یک فیلسوف. شهرت را دوست داشت اگر در دوردست‌ترین منطقۀ کشورهم  نشست شعر خوانی می بود می رفت تا شعری بخواند! شاید می خواست صدایش را همه‌جا به گوش مردم برساند!  با نظام سازگار نبود؛ اما بد اش نمی آمد که شماری از بزرگان نظام نیز او را شاعر بزرگی می انگاشتند و شعرهایش را می خوانند. گاهی فاصله‌های دوری را پیاده راه می زد. می گفت از پیاده روی به آرامش می رسم و ذهنم بیش‌تر به کار می افتد. قلندر تهی دستی بود؛ اما هیچ‌گاهی نشنیدم که شکایتی از زنده‌گی داشته و از فقر نالیده باشد.

در حالی که شاعران و نویسنده‌گانی نیز در این سرزمین بوده اند که پیوسته از پدر تهی دست خود شکایت داشته اند که چرا مرا به دنیا آورد. یکی از این نویسنده‌گان را من خود می شناسم که پدر خود را دیوث می گفت، برای آن که آن بخت برگشته جای‌گاه و پای‌گاهی نداشت.  پدر عاصی مرد فقیر و تهی دستی بود؛ اما پر از شور و ولوله. وقتی عاصی را راکت پیشه‌گان سیه اندیشه شهید کردند، او در ایران بود و سرگردان برای پیداکردن یک لقمه نان. استاد واصف باختری می گفت حالا کدام مردی می تواند این خبر جگرسوز را به او برساند، جواب او را چه کسی می‌تواند داد. عاصی از پدر شکایتی نداشت؛ بل او را نماد رستم می دانست، تهمتن ناشکن!

 پدرم کوه بلندی ست

آشیان زعقابان لجوج است به پرواز بلند

پدرم نا شکن است

لنگر آزادی ست

خانۀ خشم پرآوازه ای اجداد خود است

رستم گم‌نامی ست ...

این شعر پایان زیبایی دارد، پایان غافل‌گیر کننده که می پندارم اوج این شعر در همان پایان آن است.

پدرم، قهرمانی ست سراپا آزرم

از نمایاندن کرز و کمرش

پدرم شاهینی ست

بال و پر بسستۀ دام ننه ام

پدرم شاهینی ست

عاصی وقتی در نشست‌های دوستانه این شعر را می خواند، چون به پایان شعرمی رسید، می خندید بلند بلند!

*

سال 1365 خورشیدی پس از آن که از زندان پل‌چرخی رها شدم، با او آشنا شدم که این آشنایی به یک دوستی ساده بدل شد، هرچند در بسیاری موارد زنده‌گی، شعر وسیاست با هم ذوق‌ و سلیقۀ مشترکی نداشتیم؛ با این‌حال همیشه دوست ماندیم. در همان روزگار باری انجمن نویسنده‌گان، به مناسبت انتشار نخستین گزینۀ شعری اش « مقامۀ گل سوری» نشست شعرخوانی او را راه اندازی کرده بود. عاصی کتاب اش را برایم آورد و خواست تا چیزی در پیوند به سروده‌هایش در آن نشست بگویم که برایم دشوار می نمود. سخن گفتن برای من در برابر بزرگان شعر و ادب آن روزگار و شعرهای عاصی با آن همه ویژه‌گی‌های که داشت در آن روزگار برایم دشوار می نمود. شب برق نداشتیم در روشنایی هریکین کتاب را خواندم و یا داشت‌های در حاشیه‌های کتاب نوشتم.  بعد چیزهایی در حد فهم خود گفتم هم‌راه با اشاره‌هایی به برخی از کاستی‌هایی زبانی در شعرهای او؛ اما این وسواس مرا آزار می داد که نکند عاصی از من آزرده خاطر شده باشد، دریافتم که چنین نبود.

در همان نخستین سال‌های آشنایی باری در خانۀ کرایی اسدالله ولوالجی در میکروریان کهنه، که من فکر می کنم که او حق بزرگی  ازنظر زنده‌گی بر عاصی دارد، گفت که می خواهم  یک دورۀ کامل مطالعۀ ادبیات کلاسیک را آغاز کنم! پرسیدم مگر در دانشکدۀ ادبیات کلاسیک نخوانده ای؟ گفت نه، من دانشکدۀ زراعت را خوانده ام.

 گفتۀ محمود فارانی یادم آمد که باری در پیوند به آموزشش پرسیده بودند، گفته بود: من شرعیات خوانده ام، اصلاً ملا هستم؛ اما خود را به در شعر شاعری زده ام. بعدها دیدیم که شماری از شاعران نام آور این کشور نیز از دنیای علوم طبیعی و طبابت راه کج کرده و خود را به در شعر و شاعری زده اند، هرچند من نام آور نیستم؛ ولی از شمار آنانم!

 همیشه شعرهای تازه اش را در ذهن داشت. همیشه شعرتازه‌یی داشت. از منظومه‌هایی یاد آوری می کرد که در ذهن داشت تا بسراید و بعضی را هم سروده بود. یکی هم « باغ‌‌چه‌های تاریک» نام داشت. هربارکه می دیدم اش از این منظومه چیزهایی می گفت. حساسیت ذهنی شاعرانۀ او در اوج بود. اگر فروافتادن سیبی نیوتن را به کشف نیروی جاذبی زمین رساند، حس می کنم که  فرو افتادن برگ زردی از شاخه‌یی نیز شعری را در او پدید می آورد.

زبان اردو می فهمید، فکر می کنم که شعرهایی هم به زبان اردو داشته باشد. یا از خودش شننیده بودم. او از شعرغنایی اردو تاثیر پذیری های دارد که دوستانی به این امر توجه کرده اند.

باری دست نویس‌هایش را در خانه اش برایم نشان داد. دیدم عجب بی نظم می نویسد. روی ورق پاره‌ها، آن هم به گونۀ یک متن، فکری می کنی که نثری این‌جا نویشه شده است نه شعری. گفتم چرا چنین می کنی؟ گفت: اگر همین گونه ننویسم، بسیار چیزها از ذهنم فرار می کنند. نخست این گونه می نویسم، شعرکه  تکمیل شد، آن را به هندسۀ نوشتاری شعر آزاد یا سپید در می آورم.

رغبت چندانی به نثر نویسی نداشت. حتا اگر به مخالفان‌اش هم که پاسخی می داد، آن پاسخ به شعر بود. باری شعری سروده بود به نام « کلتیک» در پاسخ به نقدی که در رابطه به یک شعر او در یکی از نشریه‌ها چاپ شده بود. برایم خواند، گفتم پاسخ آن نقد را اگر نیاز است باید به نثر بنویسی نه شعر! من آن  شعر را در گزینه‌های شعری اش ندیدم. از حال و هوایی کم‌تری از شعر برخوردار بود.  به همین‌گونه به پژوهش‌های ادبی علاقمند نبود. هرچند پس از پیروزی مجاهدین یکی چندبار گفته بود که می خواهم در پیوند به شعر مقاومت در کشور پژوهشی کنم؛ اما بعداً چنین نوشته‌یی از عاصی دیده نشد.

نخستین بار نام عظیم هراتی ( نوذر الیاس) را از زبان او شنیدم. ازعظیم پیوسته دوبیتی‌هایی می خواند. این مصراع هنوز یادم هست: « گل مه گشته پرپر روی دریا» می گفت عظیم آیندۀ شعر افغانستان است. از او سپاس‌گزاری می کرد که در کار شعر و شاعری در نخستین گا‌م‌ها یاری اش کرده است. فکر کنم که عظیم صنفی اش بود یا هم از دوستان دوران دانش‌گاه. عظیم در آن‌سال‌ها کشور را ترک کرده بود و در کانادا زنده‌گی می‌کرد. هنوز همان‌جا زنده‌گی می کند. عظیم ظاهراً در این سال‌ها در پیوند به شعر و شاعری بسیار کوشنده نیست، شاید هم هست؛ اما پژواک کارهایش به کابل نمی رسد، یا شایدهم گوش‌های ما سنگین شده اند.

از عاصی شندیم بودم که نخستین کار دولتی اش در لوگر بوده و می گفت بیشترین دوبیتی‌های عاشقانه ام را همان‌جا سروده ام. می شود گفت که او عمدتاً شعر را با دوبیتی و رباعی آغاز کرده است.

هربار که از دهکده‌ات می‌گذرم

یک باغ‌چه سبز می‌شوی در نظرم

آن‌گاه درخت‌های آن باغ‌چه را

یک یک به خیال قامتت می‌شمرم

هربار که از دهکده‌ات می‌گذرم،1368، ص 67.

 

عاصی می گفت این نخستین دوبتی است که در لوگر سروده ام و یک روز خزانی که از کنار باغ‌چه‌ی می‌گذشتم تا چشمم به  آن درختان جوان با برگ‌های سبز و زرد و سرخ افتاد این دوبیتی را سرودم.

باری پرسیدم اش فکر نمی کنی که آهنگ‌هایی دریا بزرگ‌ترین تاثیر را در شهرت تو داشته و دریا ترا به شهرت بیشتر رسانده است! خیلی خون سردانه گفت: بلی شاید چنین باشد؛ اما این تصنیف‌ها و شعرهای من هم در شهرت فرهاد دریا بی تاثیر نیستند. فکر می کنم عاصی درست می گفت. وقتی دریا می خواند: « که به تارج دل کوچک ما می آید» این مصراع با صدای دریا آن قدر بر من  خیال انگیز بود که حس می کردم که با بالا‌های لذت نا شاخته‌یی پرواز می کنم.

با پیروزی مجاهدین سخت هیجان زده شده بود؛ اما زمان درازی نگذشت که دریافت این همان مدینۀ فاضله‌یی نیست که او پیوسته در هوای آن سروده است. چیزهایی سرود بیشتر شعارگونه در پیوند به این پیروزی؛ اما ین سرودها دیگر نه « اژدهای جهنم  و یل کجکن» بودند، نه هم « اسکند و آریانا»  و نه هم «شهر بی‌قهرمان نمی‌خواهم » و ....

شاید بتوان گفت که قهار عاصی در گزینۀ « از جزیری خون»  سقوط وحشت‌ناکی دارد. همه اش شعاراست وهیجان که ای کاش نمی سرود. تا زنده بود این آخرین گزینۀ او بودکه کاش نشر نمی شد. او در این گزینه، عاصی مقامۀ گل سوری نیست، عاصی دیوان عاشقانه باغ نیست، عاصی تنها، ولی همیشه نیست، عاصی غم من و غزل من نیست؛ بلکه  عاصی است که شعارمی دهد و شعارهایش هم بوی هم افغانستانی ندارد. اگر شعرهای برجای مانده از او بعداً نشر نمی شدند، این گزینه می توانست نقطۀ پایانی بر شاعری او باشد.

من  در دهۀ شست خورشیدی دوبار از کانون حکیم ناصر خسرو بلخی جایزه گرفتم هر دوبار، جایزۀ دوم بود. در هر دوبار عاصی نیز نامزد جایزه بود. باری یادم است عاصی پس از گرفتن جایزۀ به ردیفی که من آن‌جا نشسته بودم، آمد، روی بوسی کرد و گفت: پرتو مبارکت باد که جایزی نخست را گرفتی! گفتم جایزۀ من دوم است، او گفت نگاه کن جایزۀ من هم دوم است که فکر می کردم تو جایزی نخست را گرفته ای، آمدم تا برایت تبریکی دهم.  وقتی فهمید که نه به من و نه هم  به او جایزی نخست را نداده اند ناراحت شد، خیلی  ناراحت شد. حس می کرد که آنان ما را اهانت کرده اند. شعر و شاعری را اهانت کرده اند. می گفت چرا به یکی ما جایزی نخست را نداده اند؟ چرا شعر جایزۀ نخست را ندارد در حالی که بخش‌های دیگر دارد. بعداً بار بارهم  این ناراحتی اش را بیان می کرد. این که چرا داوران چنین کرده بودند من نمی دانم!

*

عاشق بود، سخت شوریده. از خودش شنیده بودم که معشوق ویدا نام داشت. در پشت شعرهای زیاد عاشقانۀ او چهرۀ ویداست که چنان مشعل مقدسی می درخشد. ویدا الهام شاعرانۀ شعرهای عاشقانۀ او نیز بود. اگر به سروده‌های عاشقانۀ ویدا توجه شود، معشوق در شعرهای او جایگاه با شکوهی دارد. حس شهوانی در چنین شعرهای عاصی راه ندارد. این همه از برکت آن عشق شاعرانه‌یی بود که او در سینه داشت. باری می گفت: آن ‌سال‌ها که ویدا دانش‌گاه می خواند و دلم که برای دیدن‌اش تنگ می شد، یکی ویک بار خودم را در دانش‌گاه کابل می یافتم. این سود و آن سو می گشتم تا پیدایش کنم. می کوشیدم که از پشت بته‌های بلند یا از کنار سروی تماشایش کنم. می کوشیدم تا او مرا نبیند و من تماشایش کنم. او را می دیدم، دلم گشاده می شد و بر می‌گشتم، بی آن که بخواهم حرفی و سخنی با او بگویم.

ویدا که از دانش‌گاه فارغ شد بود در یکی از فروش‌گاه‌های تعاونی در بلاک‌های چاپ‌خانۀ دولتی کار می کرد. عاصی می‌گفت می رفتم و از پشت شیشه‌های بزرگ فروش‌گاه نگاه‌اش می کردم و برگشتم. یکی از روزها که رفتم تا تماشایش کنم. مشتریان دور میزش حلقه زده بودن ومن نمی‌توانستم که ببینم‌اش ناگزیر برگشتم و همین‌گونه که بر می گشتم، این شعر در در ذهنم شکل می گرفت:

 

بگذارید تماشا کنم‌اش

او درختان سرگردنه را می‌ماند

بگذارید تماشا کنم‌اش

کولی تار و ترنگ است و سفرنامۀ کوچی‌ها را

دست می‌افشاند

پای می‌کوبد

بگذارید تماشا کنم‌اش

چشم‌های عجب‌اش

جفت آواره کبوترهایی

از دیاران بلوط و گون‌ها

چشم‌های عجب‌اش

کوتلی‌های من اند

بگذارید تماشا کنم‌اش

قامت‌اش همهمۀ آمدن نوروز است

قامت‌اش شرشرۀ جو‌باری ست

که علف‌زار عطش سوخته را

جلگه‌های وطن جان مرا

آب‌یاری می‌کند

بگذارید تماشا کنم‌اش ...

دیوان عاشقانۀ باغ، 1369، ص 77-78.

  جنگ‌ها شدت می‌گیرد. راکت‌های بیشتر بر مناطق پر جمعیت کابل فرود می‌آیند و هرروزه شمار بیشتر شهریان کابل به خاک و خون می افتند. سال‌های کوچ است، سال‌های فرار از سرزمین. سال‌ها اضطراب. آنانی که توان دارند یکی پی دیگر می روند به آن سوی مرزها به آن سوی دریاها.

خانوادۀ ویدا نیز می رود، عاصی چشم به راه آن است که روز بر گردد. این دوبیتی از سروده‌های عاصی در روزگار کوچ ویداست.

 

به سوی کافرستان رفته دختر

مرا مانده پریشان، رفته دختر

نمی‌دانم چه می آید به برگشت

ز پیش من مسلمان رفته دختر

هر بار که از دهکده‌ات می گذرم، ص 13.

ویدا در میکروریان کهنه زنده‌گی می‌کرد. عاصی می‌گفت هرازگاهی شام‌گاهان می‌روم دور بلاک شان چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. می‌پرسیدم چه سود؟ می گفت دگری‌ها ویدا در بالکن می نشیند مجله یا کتابی ورق می‌زند و می داند که من به دیدارش می آیم.

عاصی شعر بلندی دارد زیر نام « سفر به خیر برو» آن گونه که خودش گفته بود، این شعر را نیز برای ویدا سروده بود، پس از آن که او کابل را ترک کرد و کابل برای شاعر عاشق به اندوه خانه‌یی بدل شده بود. من حس می‌کردم عاصی حال و هوای خوبی نداشت. عاصی تصوری آن را نداشت که در این عشق چنین شکست دردناکی بخورد. وقتی این شعر را می‌خوانی در می‌یابی که عشق چه نیرویی دارد!

برو به خیر برو

سپیده‌های بشارت رفیق راه‌ات باد

و راهوار مراد

کمینه‌تر زدل من غلام فرمان‌ات

چراغ‌های بهشتی آرزوهایت

همیشه روشن و

گل‌خانه‌های رویایت همیشه بشگفته

نسیم دورترین رودخانۀ عالم

هوای دست نخورده‌ترین جزیرۀ سرو

سلامتی درختان با شکوه

کلام پاک خداوند

و دست‌های پیمبر

نگاه‌دارت باد

برو به خیر برو

برو ولی مبر از یاد چشم‌هایی را

که خسته خسته ترا

به چارچوب امیدی شکسته از پیش

قاب می‌کردند

برو؛ ولی دل بسیار بومی ما را

که زخم زخم ترا خوانده است و از نامت

ترانه ساخته است

به خاک سرد سپار

خدات با همه خشنود ای زمینی‌ها

آشنا بکناد

و مُهر سلطنت‌ات بر ولایت دل من

درخشان باد

همین که نغمۀ کوتاه تنگ‌دستی را

زبلبل تلخی

پسندیدی

هزارسال بدان فصل تازه خواهم ماند

هزارسال از آن روی

تازه خواهم بود

سفر به خیر

مباد وحشت‌ات از چشم‌های سودایی

گلی به آب دهد 

و عشق پرچم رسوایی عزیز‌اش را

به افتاب کشد!

مباد دست محبت

ز شعر من گل سردی

به کاکلت بزند!

مباد شهره به معشوقی کسی گردی

که سر زحلقۀ درویش‌ها برون نارد

مگر به شیدایی

برو به خیر برو

بهار را به گلی ‌می‌توان معاوضه کرد؟

اگرچه عطر دهان‌ رگان باغ‌چه را

از آتش انگیزد

اگرچه لذت دیدارهای موسمی‌اش

دماغ را به بهشت دریچه بگشاید

بهار را به گلی می‌توان معاوضه کرد؟

برو که شیشۀ اقبال‌ات از شکستن ما

صدا نبردارد...

دیوان عاشقانۀ باغ، ص 62-64.

همۀ شعر را این‌جا نیاوردم، گفتم شعری بلندی است. این سرودۀ عاصی یک استثنای بزرگ است. در شعرپارسی دری آن‌گاه که معشوقه‌ها پشت به معشوق می‌کنند، شاعران کم‌ترین سخن شان تهمت بی‌وفایی است بر معشوق. گاهی هم چه دعاهای بدی که نثار معشوق نمی‌کنند؛ اماعاصی همه آرزوها را برای مشوق می‌خواهد. سپیده‌های بشارت را رفیق راه‌اش آرزو می کند. او را در پناه کلام خدا و دست پیمبر آرزو می‌کند! پند و اندرزاش می‌دهد برای نیک زیستن!

عاصی در بیشترینه گزینه‌هایش در آخرین برگۀ دوبیتی یا رباعی‌هایی دارد که زیر عنوان{ و...} نوشته شده است. باری می‌گفت این دوبیتی‌ها پیام من است به ویدا در آخر هر کتاب. چنان که در آحرین صفۀ « غزل من و غم من » می‌خوانم:

 

آن جا که تویی درخت و دریا آن جاست

شام و سحر همیشه زیبا آن جاست

ای باغ‌چۀ مرادهای دل من

آن جا که تو یی تمام دنیا آن جاست

به همین گونه در صفحۀ آخرین « دیوان عاشقانۀ باغ» آمده است:

دیوانه به یادت نه سحر داشت نه شام

بی‌چاره تمام سوختن بود تمام

نی باد سحرگهی دشی نی مۀ نو

غم‌خانۀ عاش‌ات نه در داشت نه بام

 

چون لاله که فارغ  از چمن می‌سوزد

چون شمع که دور از انجمن می‌سوزد

نام تو بلند، هم‌چو ماهی همه شب

بر بام ترانه‌های من می‌سوزد

  *

 خبر مرگ او یکی از تکان دهنده ترین خبرهای تلخ در زنده‌گی من است. من در آن هنگام در میکروریان سوم درخانۀ پویا فاریابی زنده‌گی می کردم. در آن بامداد سیاه تا رادیو را روشن کردم، خبرهای هفت بامداد بود که زنده‌یاد ارشادی خسرعاصی که در رادیو افغانستان کار می کرد خبرها را می خواند. شتاب‌زده بود و هیجانی! مانند که تفنگداری پشت سر اش ایستاده و تهدید‌اش می‌کند که بخوان! خبرها که تمام شد، خبر شهادت عاصی را خواند. یک لحظه حس کردم که خانه تاریک شد، می گریستم، از اتاق که به دهلیز برآمدم خانمم، پرسید چه شده؟ گفتم عاصی در انفجار یک راکت کشته شده است. دیدم او هم می‌گرید. لحظه‌هایی گریستیم. نستوه هنوز کودک بود و عاصی را که گاه‌گاهی به خانه می آمد، دیده بود. او نیز می گریست، درخانۀ کوچک من همه‌گان گریه می کردند. رفتم به خانۀ استاد واصف باختری تا این خبر دردناک را برای او برسانم. از زینه‌های که پایین می شدم ، این سخن سعدی در ذهنم می گشت: خبری دانی که دلی بیازارد، تو خاموش باشد تا دیگری بیارد؛ اما چاره‌یی نبود باید می‌رفتم. دروازۀ خانۀ واصف را که تک تک کردم، خانم استاد دروازه را گشود، تنها این قدر گفتم استاد خانه است، اشک‌ها هم چنان در چشم هایم بودند، دیدم که او هم می گرید. با صدای اندوهناکی گفت: باختری صاحب شب از این خبر آگاه شدند و رفتند.

عاصی در آن روزها از شدت جنگ‌ها رفته بود به خانۀ خسرش ارشادی که در شهر نو در کنار انجمن نویسنده‌گان قرار داشت. گروهی از شاعران و نویسنده‌گان مانده در کابل گرد آمده بودند. باختری را تکیده تر از هر زمان دیگری دیدم، سرش را پایین انداخت و گفت: شب همه شب دیداری داشتیم با عاصی  و در کنار پیکرش تا بامداد بیدار ماندیم.

در قول آب‌چکان تا به خاک اش که می‌سپردیم، راکت پشت راکت بود که فراز تپۀ تلویزوین فرود می آمد، آتش، خاک و دود بلند می شد.  جنگ بود و آدم کشی و فتح کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها. هراسی بود که راکتی در میان عزادارن عاصی فرو نیاید. تا مراسم پایان یافت، هم‌راه با باختری پیاده راه زدیم تا میکروریان، در راه که می رفتیم سخنی هم برای گفتن نداشتیم. خاموش مانند دو تندیس متحرک یا دو جنازۀ متحرک در کنارهم گام بر می‌داشتیم.

روز دیگر هم‌راه استاد واصف باختری رفتیم به شفاخانه‌‌ی جمهوریت به دیدن رحمت‌الله بیگانه که دراین حادثۀ شوم زخم برداشته بود. روی چپرکتی دراز خوابیده بود. روایت می‌کرد: شام‌گاه بود که عاصی در کارتۀ پروان به خانه آمد. گفتیم بیا خانه بنشینیم! گفت نه دل‌تنگم بیایید که کمی قدم بزنیم، عاصی، ایما و من همین گونه روانه شدیم؛ اما هنوز فاصلۀ دوری نرفته بودیم که صدای انفجار راکتی...  و بعد تا چشم گشودم دیدم  به زمین افتاده‌ام، عاصی و یما نیز. عاصی در همان لحظه‌های نخستین رفته بود.  بیگانه با درد بزرگی می گفت: کاش من به جای عاصی می مردم! چه دردناک بود شنیدن این روایت تلخ. روی دیوار اتاق به خط زیبایی نستعلیق نوشته شده بود: خدا حافظ پرستو‌ها، خدا حافظ گل لاله! تا چشم ما به این نوشته افتاد، بیگانه گفت این نوشته از صبور سیاه‌سنگ است. دیرزو برای درمان بیشتر او را به پاکستان بردند.

 صبور چندی پیش در پل محمودخان در زیر الاشه اش گلوله خورده بود وگلوله از آن سوی بر آمده بود.   معجزه بود که زنده مانده بود. روزی همراه با زنده‌یاد استاد اسد آسمایی به دیدن اش  رفته بودم، به شفاخانۀ جمهوریت.  صبور روی چپرکت دراز افتاده بود با پاهای بیرون زده از چپرکت. به دشواری سخن می گفت؛ اما روحیه‌ی استواری داشت. دل‌اش می خواست بخندد؛ اما نمی‌توانست.

برای استاد اسد گفت که در این حادثه شما پشتوزبان‌ها زیان کردید! برای آن که من زبانم را سه قسمت کرده بودم. پیش روی را برای فارسی دری گذاشته بودم کنار راست را برای انگلیسی و کنار چپ را برای پشتو! حال کنار چپ زبانم بی حس شده است، شاید دیگر نتوانم به پشتو سخن گویم. به پاهای بیرون زده اش از چپرکت که دیدم، گفتم صبور خدا را شکر کن که این‌جا پروکروسی نبود ورنه  پاهایت را بر بنیاد قانون عدالت خود اره می کرد تا با چپرکت برابر شود و عدالت تامین گردد. ما خندیدیم و تنها نشانه‌های خنده در سیمای صبور پدیدار شد، او نمی توانست بخنددد.

عاصی روزی ازمن خواست تا چاشت‌گاه به خانه شان بروم. آن وقت‌ها او در خانۀ کرایی پدر در کنارۀ گورستان قول آب‌چکان می زیست که بعداً  آن گورستان ، خواب‌  گاه همیشه‌گی اش شد. مادر بولانی تندوری پخته بود. بولانی داغ تندوری و ماست تازه و هیجان‌هایی دوستانۀ عاصی خود بزمی بود. هنگام برگشت به انجمن، به مادر گفتم: مادر چرا پای این جوان را به حلقه‌یی بند نمی کنید، مادر خندید و گفت: ای بچیم ای کی گردن به ای کارها میته! شو و روز دنبال کارای خود اس!

 

علی سینا که رفت، درآن روزهای سیاه گریه ومصیبت مادر به خانه ما آمده بود. من آن روزها نمی دانستم که چه کسانی می آیند و چه کسانی می روند،. برایم گفتند مادر قهارعاصی آمده می خواهد ترا ببیند. به اتاق که داخل شدم؛ مادر از جای برخاست دستان‌اش را بلند کرد و گفت: بچیم گریه نکو! بچیم گریه نکو! استوارباش، همه چیز از سوی خداس. نگاه کن من هنوز زنده ام بیست سال اس که عاصی از پیش من رفته ، هنوز زنده ام. سخنان مادر بیشتر مرا به گریه می‌کشید!

مادر همین‌گونه برای تسلی دل من می‌گفت؛ اما من احساس می‌کردم که او چه آتش سوزانی را در این سال‌ها در سینۀ دردناک خود تحمل کرده است. یادم آمد که بیهقی در توصیف مادر حسنک وزیر گفته بود: او مادری داشت سخت جگرآور. با خود گفتم که مادرعاصی همان مادر جگرآور حسنک وزیر روزگار ماست.

نمی دانم چرا دیدن مادر و آن سسخنان تسلی دهندۀ او مرا آرامشی بخشید. مادر که رفت. در دل احساس شرمنده‌گی می کردم. بارها خواسته بودم که روزی بروم خانه اش ببینم اش؛ اما باز می گفتم شاید دیدن من او را بیشتر ناراحت سازد! غم‌های خوابیدۀ عاصی باز در دل اش بیدار شود!

گفتم کاش روزی به دیدار مادر می رفتم. نستوه گفت: من باربار به دیدن‌اش رفته ام و برای من می گفت: ببین! آن فرزندم رفت؛ اما این فرزندم گاهی هم به دیدن من نیامد!  آه خدای من! تا بمیرم، این جمله مرا می سوزد به مانند مرگ علی سینا به مانند مرگ قهار عاصی!

میزان 1395

شهرک قرغه / کابل

......................................................................................................................

 

 

 

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin