Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

 

شنیدم ازینجا سفر

می کنی...!

 

وقتی آهنگِ «شنیدم ازین جا سفر می کنی» با هر صدایی زمزمه می شود، ناخودآگاه به یاد هنرمند همیشه جاویدان، ظاهرهویدا، می افتم. آهنگی که از اعماق دل او برمی خاست و براعماق دل شنونده می نشست.

این آهنگ اما، تنها یک سروده نیست که با ریتم موسیقی و صدای مانده گار ظاهرهویدا گوش شنونده را نوازش می دهد. قصه ی است از اتفاقاتی که شاید ملیون ها بار در کشورما اتفاق افتاده و تکرار شده است. قصه یی که مسافرِ آن به انتخاب خودش عزم سفر و آهنگ شهر دیگر نکرده و حتی حق انتخاب شهری را که عزم سفر کرده، نداشته است. بلکه سیر حوادث و جبر زمان او را به گوشۀ از گیتی پرتاب کرده و این آمد و شد در یک دَور و تسلسل خسته کننده ی ادامه یافته است. سوگمندانه که سیر ناگوار حوادث عده ی بی شماری را هم روانۀ سفری کرد که دیگر هرگز برنگشتند. هشت سال قبل ظاهرهویدا هم به کاروانی پیوست که راه بازگشت نداشت.

طبعا" سفری از آن گونه که ظاهر هویدا می سرود، برای آن هایی که درعقب می مانند و گاهی دست تکان می دهند ناگوار است.

وقتی به گذشته می نگرم، نمی دانم چند صد بار زمزمه کرده ام که: «شنیدم ازینجا سفر می کنی...»

........................................

 

 

 

         عتیق الله نایب خیل

چرا تنبان کشی؟!

 

همین که به خود جراًت دادم عنوان فوق را برای نگاشتن چند سطر پائین انتخاب نمایم عرق شرم بر جبینم نشست. زیرا بکاربرد بعضی کلمات و جملات عبور از خط قرمزهای ادب نگارش و عفت قلم است. اما، همزمان با آن یادم آمد این پرسش را مطرح نمایم که چه گونه کسی به خودش حق داده است از خط قرمزهای اخلاقی جامعه عبور نماید و در محضرعام پیراهن و تنبانش را بکشد و نیکر زرد رنگش را در معرض دید همه گان قرار دهد؟ شاید طرح این پرسش بتواند انتخاب این عنوان را هم توجیه نماید.

اما جالبتر ازین حرکت، به گوش رسیدن نعره هایی بود که ندانستم چه ربطی به لُخت شدن سخنران داشت و چرا عده یی برای خودشان حق می دهند عظمت خداوند را آن قدر کوچک بسازند که حتی یک چنین عمل منفی را نیز با نعره های تکبیر استقبال نمایند.

به باور من انتخاب شخص سخنران و این حرکتش کاملا" حساب شده و از قبل پلان شده بوده و تحریک آمیز ترین عمل برای تحریک آنانی بوده که آن جا حضور داشتند. زیرا لُخت شدن در محضر عام جای صد دلیل و استدلال را برای آن هایی می گیرد که مانند سخنران از نبود عقل و درایت کافی و قدرت استدلال و ارائه دلایل منطقی به دورند. زیرا وقتی پای منطق کسی می لنگد برای به کرسی نشاندن سخنش به راه های غیرمنطقی متوسل می شود.

آنانی که از تبلیغ و دامن زدن به مسایل قومی نفع می برند، برای دستیابی به مقاصد شان کاملا" به همین گونه افراد جاهل ضرورت دارند و حرکاتی ازین نوع برای تحریک احساسات گروه های جاهل هم جای صد دلیل و برهان را می گیرد. افرادی با این حدی از تنزل اخلاقی عقب تریبون سخنرانی قرار نمی گیرند، قرار داده می شوند.

دلیل این تنبان کشیدن هرچه باشد، تشویش من این است که این حرکت به یک نماد دایمی اعتراض مبدل نشود. فردا شاهد خواهیم بود که کسی در اعتراض به بلند رفتن نرخ ها تنبانش را کشیده است و کسی در اعتراض به تقسیم قدرت و کسی هم به دلیل رئیس و یا وزیر نشدن، کسی هم با نگرفتن رتبۀ جنرالی ... و طبعا" دلایل اعتراض درین مملکت بسیار است.

ما از جهات بسیاری در جهان در صف اول قرار داریم. از جهت تولید مواد مخدر، از ناحیۀ فساد و بسیار چیزهای دیگر. نشود که از جهت تنبان کشی هم در صف اول ملل قرار گیریم!

.........................................  

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

 

پرتونادری

 

اسدالله ولوالجی و آن عروج ابدی

 

 

اسدالله ولوالجی این روزها دو کتاب نشر کرد. یکی سروده های خودش بود به نام « سپییدۀ سر زده» که سروده های شاعراست و دیگر « طلا خاکستری» دل نوسته‌هایی التن آی دختر از دست رفتۀ شاعر است. به این مناسبت در انجمن نوسنده‌گان قلم نشستی بر گذار شده بود. گویی زهر غم و شکر باهم آمیخته بودند. چاپ کتاب پدر با کتاب غمنامۀ دختر. من در پیوند به طلای خاکستری باید چیزی هایی بنوسم؛ اما این جا می‌خوام در بارۀ شاعری ولوالجی بنویسم.

 

 ولوالجی دانشگاه نظامی را خوانده است. از همان دوران آموزش دل‌بستۀ شعر و ادبیات بود و علاقمند به مبارزۀ سیاسی. چنین بود که فعالیت‌های سازمانی و سیاسی پای او را به زندان کشید.

 در دوران استبداد سرخ تره‌کی، امین، ببرک و نجیب باربار به زندان افتاد و سال‌های درازی را در پشت میله‌های زندان پلچرخی به سر برد. در زندان بیش‌تر به شعر و ادبیات پرداخت. من همان ‌جا با او آشنا شدم. پاییز 1363 خورشیدی بود. سال‌های که ببرک در کشور تخم آتش می‌افشاند و گرسنه‌گان را با گلوله‌های انترناسیونالیسم پرولتری! از رنج گرسنه‌گی نجات می‌داد!

 

 در « مثلث» جای‌گاهی که زندانیان را روزانه یک ساعت اجازۀ گردش می‌دادند، باهم می‌دیدیم. شعرهایش را برای من می‌‌‌‌‌خواند و من هنوز تجربه‌های شاعری‌اش بسیار گسترده نبود. شعر شاعران دیگر را نمی‌‌‌‌‌خواند نه از گذشته‌گان را، نه هم از معاصران را. باور داشت که اگر چنین کند او زیر تاثیر زبان، بیان و اندیشۀ شاعران دیگر قرار خواهد گرفت!

 

در این پیوند گفت‌وگوهای زیادی داشتیم. دوستان دیگر نیز با این دیدگاه او مخالفت می‌‌کردند. برای آن که شاعری نمی‌‌تواند بدون شناخت و آشنایی با ادبیات کلاسیک زبانی که به آن شعر می‌سراید، به‌ کامیابی برسد.

در آغاز به چهارپاره سرایی رغبت بیش‌تری داشت و بعدها رسید به نیمایی با تجربه‌های خوب و قابل توجه؛ اما زبان شعرش گاهی با روایت‌های تاریخی و اسطوره‌ها در می آمیخت با اضافۀ سایۀ اندیشه‌های سیاسی که همیشه شعرهای او را دنبال کرده‌اند.

 

هنوز آوای سبز چاوشان نور

که از نای گلوی ذره‌های خاک می‌خیزد

به گوش ما پیام فتح می‌‌‌‌‌خواند

و نقش‌گام‌های استوار رهروان راه پاک معبد خورشید

به روی سینۀ هرسنگ

به لوح خاطر هرذره‌یی از خاک ره پیداست

و من با دیده‌گان بی‌غبار خویش می‌بینم

که از خون هزاران رهرو گم‌نام بی‌برگشت

مسیر راه گل‌گون است

و دست لاله‌های سرخ

فراز سبزه‌زار شاهراه سرزمین روشنایی‌ها

چراغ  خویش افرازد!

 

(با تو بهار می‌رسد، ص 53.)

 

 بخش بیش‌تر سروده‌های ولوالجی در زندان در خط  شعر مقاومت هستی یافته اند که در چنان سروده‌هایی مخالف با وضعیت و نظام حاکم بازتاب گسترده‌یی دارد.

با این حال گاهی شعرهای او در آغاز با رنگ و بوی نا امیدی می آمیزد؛ اما در پایان می‌رسد به آن امیدی که شاعر در هوای آن می‌سراید.

 

 نمی‌جوشد به چشم چشمه‌ساران

به جز خوناب چشم مام سهراب

میان بستر دریای هستی

ز خون چشم رستم می‌رود آب

 

ولی تو بی‌خبر از رسم « شغاد»

عطوفت از دل جلاد خواهی

ز کیش شحنه چیزی می‌ندانی

که از بیدادگستر داد‌خواهی

 

تو غرق ورطۀ دریای خونی

ز امداد خس و خاشاک بگذر

چو توفان سرکش و موج آشنا شو

ز پیچاپیچ ره بی‌باک بگذر

 

 

غرور موج دریا را بیاموز

که ره سوی دل توفان سپارد

به پای سرد ساحل سر نساید

به دامان تلاطم جان سپارد

 

(همان، ص 24-25.)

 

سروده‌های ولوالجی در زندان که آمیزه‌های از عناصر مقاومت را درخود دارند، بیش‌تر با دو تصویر کلی شکل می‌گیرند. یکی تصویر وضعیت که شاعر در آن می زید که با نمادهای شب، شب تاریک، شب هول‌ناک و توفان و چیز های از این دست هم‌راه است. دو دیگر تصویرهایی است از فردای روشن، بامداد ،گشودن پنجره به سوی بامداد و در نهایت رسیدن به سرزمین روشنایی‌ها، پیروزی و شکست دشمن.

 

 

وه چه بی‌نور شب تیره دلی

که ز قیرینه‌فضای دل آن

جرس قافلۀ شهر سرور

ننوازد به نوای خوش خویش

روح آزرده ز یلدای مرا

 

 

کاروان ره دشوارگذر

نتواند که رسد زود به سرمنزل خود

نبود روشنی‌‌یی در نگه سرد سفر ساخته‌گان

 دیده بی‌نور و ز دل تیره بود قافله‌ران

و من از اهل ز پا ماندۀ این قافلۀ خسته نی‌ام

که سر سجده به درگاه شبستان بنهم

آخر از خاور شب افگن این مهد غرور

نور خورشید فتد در رۀ من

تا از این شام  و شب‌ستان سیاه

ببرم راه به سرمنزل نور

 

(همان، ص 48-49.)

 

در یکی از روزها در « مثلث» زندان داکتر اسدالله شعور حکایت عقابی را برای ولوالجی و من بیان کرد. در آن مثلث شوم ماهم یک مثلث کوچک دوستی بودیم.  آن روز وقتی ااسدالله شعور حکایت خود را به پایان آورد، من فکر کردم که او داستانی را از یکی از داستان نویسان امروزین بیان کرده است.

 می‌اندیشیدم که روایت این عقاب پیام امروزین و روشنفکرانه دارد؛ اما او برای ما گفت نه، آن چه را که گفتم داستانی نیست که نویسنده‌یی آن را حادثه افرینی کرده باشد؛ بلکه اساس این حکایت استوار بر ادبیات فلکلور است!

او انتظار داشت تا من و ولوالجی این روایت را به شعر در آوریم.

 ولوالجی پیشگام شد. روزی هنگام تفریح در مثلث گفت: آن روایت را به شعر در آوردم.  هر سه تن رفتیم گوشه‌یی و او شعرش را برای ما خواند. سرطان 1365 خورشیدی بود. نام شعر را هم گذاشته بود « عروج ابدی».

 

 

عروق جاری خورشید، شامی

وجوه صخره‌ها را رنگ می‌زد

ونقاش شفق با کلک زرین

چه رنگین نقش روی سنگ می‌زد

 

عقاب با غرور و سالمندی

که اوج قله‌ها را زیر پر داشت

نشسته برفراز خاره سنگی

زمان رفته را زیر نظر داشت

 

چراغ پرفروغ زنده‌گایش

دمادم زرد و زار و خیره می‌شد

به باغستان سبز هستی او

خزان ره می‌گشود و چیره می‌شد

 

و خیلی از عقابان فلک‌تاز

که هم‌خون عقاب پیر بودند

سراپا گوش بردورش نشسته

غمین و خسته و دل‌گیر بودند

 

فضای تیرۀ پروازگه شان

پر از ابر و غبار و غضه‌‌ها بود

و جغد غم به قلب کوه‌ساران

ز قید روشنایی‌ها رها بود

 

 

افق سرخ و دو چشم مهر خونین

تو گویی از هوا غم می‌تراوید

فضای قله‌ها دلگیر و خاموش

ز چشم دره‌ها نم می‌تراوید

 

عقابی نوجوانی از عقابان

سکوت قلۀ خاموش بشکست

زبان سوی عقاب پیر بگشود

به اوج تیغۀ تدبیر بنشست

 

بگفتش، ای شکوه کوه‌ساران

خضرسان‌جاودان خواهم حیاتت

نهال هستی‌ات را سبز و شاداب

بهار بی‌خزان خواهم حیاتت

 

ترا تدبیر دفع مرگ باید

که جز تو رهنمایی نیست ما را

اگر ترک جهان ما نمایی

پر و بال رسایی نیست ما را

 

جهان‌دیده عقاب اوج پیما

نگاهی بر نشیب دره افگند

کشید آهی زدل پرسوز و آن‌گاه

ز روی کهنه رازی پرده برکند

 

بگفتش تو به عمق دره بنگر

در آن‌جا چشمه‌یی از آب جاری‌ست

درون رگ رگ هر جرعۀ آن

حیات جاودان سرمست و ساری‌ست

 

 

 

زمانی از تبار ما عقابی

ز بیم مرگ سوی چشمه بشتافت

ز آب سرد و صاف چشمه نوشید

حیات جاودان از فیض او یافت

 

 

پس از نوشیدن آن آب حیوان

به عمق دره‌ها پرواز می‌کرد

همی‌زد پر پی خیل کلاغان

سرود بی‌پناهی ساز می‌کرد

 

نه او را بد شکوه اوج پرواز

نه سامان غرور آسمانی

ازین هستی دمادم مرگ می‌جست

نه این سان عمر تلخ جاودانی

 

اگر من هم ز آب خضر نوشم

چنان زاغی توانم زنده‌گی کرد

و اما از برای زنده‌گانی

نباید طرح زشت بنده‌گی کرد

 

عقاب پیر این سان گفت و جان داد

ولی مضمون استغناش باقی‌ست

قدح نوشان بزم اوج‌ها را

فلک خم‌خانه و مهتاب ساقی‌ست

( مُهر و مصحف، انجمن نویسنده‌گان بلخ، ص4-9.)

 

همان گونه که گفته شد، ولوالجی، اسدالله شعور و من در آن مثلث شوم یک مثلث کوچک، اما استوار دوستی  بویم. من از داکتر شعور زیاد آموخته بودم.  این روایت او هیشه چنان امانتی در نزد من بود که چگونه باید آن را  بنویسم. راسش نمی توانستم تا این که آن روایت  خود مرا رامی‌نوشت.

سال 1389 خورشیدی داکتر اسدالله شعور، دوست مشترک من و ولوالجی، پای به شست ساله‌گذاشت یادم  همان امانت او آمد، همان روایت عقاب پیر، چیزی به ام« پرواز آخرین» نوشتم و آن را برای دوستان روزگار تلخ زندان، اسدالله شعور  و اسدالله ولوالجی هدیه کردم. این هم قسمت‌هایی از آن نوشته:

یاد دهانی کوتاه

دهۀ شست خورشیدی بود و من به جرم ضدیت با تجاوز اتحادشوروی سابق و ضدیت با نظام دست نشاندۀ آن، سه سال (1365-1367) را که چنان سه سده‌یی بود، در زندان خونین پل‌چرخی در پشت میله‌ها سپری کردم. زندان با همه بدی‌ها و با همه شکنجه‌های جسمی و روانی‌اش، برای من چنان آموزش‌گاه بزرگی بود. آن‌جا هر چیز درسی بود.

می‌دیدی تو در بندی و خانواده‌ات گرسنه. زندان ‌جای‌گاه برگشت به خویشتن خویش است، برگشتی که ترا به ناشناخته‌ترین گوشه‌های زنده‌گی درونی تو آشنا می‌سازد. جای‌گاه برگشت به خاطره‌ها،به خاطره‌های تلخ، خاطره‌های شیرین. آن کی در زندان خاطره‌های بیش‌تری دارد، بیش‌تر می‌تواند تنهایی زندان را تحمل کند و با بیان چنین خاطره‌های بیش‌تر می‌تواند در میان زندانیان به تعبیری به شمع اصحاب بدل گردد!

 یکی از آن دوستانی که در زندان پیوسته انبان خاطره‌هایش را می‌گشود و بعد من و دوستان دیگر سراپا گوش می‌شدیم، داکتر اسدالله شعور بود. من و او در یک پنجره بودیم و در ساعت‌های تفریح می‌رفتم به جای‌گاهی که در میان زندانیان به نام « مثلث» یاد می‌شد. در این مثلث آسمان نیز به اندازۀ یک مثلث دیده می‌شد.

 به آسمان که نگاه می‌کردیم و به ابر های سپید که آرام در آسمان می‌خرامیدند، خیره می‌شدیم، دل‌تنگ می‌شدیم و گاهی آرزو می‌کردیم کاش پاره ابری می‌بودیم آزاد تا بر بال‌های بادها در پهنای آسمان به آزادی راه می‌زنم؛ اما گاهی می اندیشیدیم که این ابرها خود نیز در مثلث آسمان زندانی اند.

زندانیان «پنجرۀ» دیگر که دوست ارجمند اسدالله ولوالجی نیز در آن «پنجره» زندانی بود، یک جا با ما برای تفریح به این مثلث می‌آمدند. ما همه‌گان به مثلث می‌آمدیم و مثلث پر می‌شد از هیاهوی زندانیان.

 کسانی شطرنج می‌زدند، کسانی پشت و پهلوی خود را روغن زیتون می‌مالیدند، کسانی والیبال می‌کردند و اما شمار بیش‌تر در این مثلت تنها و یا هم، هم‌راه با دوستانی گام می‌زدند و از هر دری سخن می‌گفتند.

آنانی که کتاب می‌خواندند، مثلث در ساعت‌های تفریج نه تنها جای‌گاه تبادل کتاب بود؛ بلکه هرکسی از کتاب تازه خواندۀ خویش چیزی می‌گفت. غیر این بحث‌های سیاسی نیز در میان می‌بود.

ولوالجی که می‌آمد با ما می‌پیوست و بعد سخنانی بود از شعر، از نویسنده گی از سیاست از تاریخ و بیان خاطره‌هایی روزهای بیرون از زندان.

در یکی از روزها داکتر اسدالله شعور روایت عقابی را برای ما بیان کرد. وقتی روایت به پایان رسید، من فکر کردم که او داستانی را از یکی از داستان نویسان امروز بیان کرده است. من می‌اندیشیدم که روایت این عقاب پیام امروزین و روشنفکرانه دارد؛ اما او برایم گفت نه، آن چه را که گفتم داستانی نیست که نویسنده‌یی آن را حادثه آفرینی کرده باشد؛ بلکه اساس این حکایت استوار بر ادبیات فلکلور است!

حکایتی است از مردم. با این وجود نمی‌دانم چرا من نمی‌توانستم که با شعور موافقت کنم. او انتظار داشت تا من و ولوالجی این روایت را به شعر در آوریم.

 ولوالجی پیش‌گام شد. روزی هنگام تفریح در مثلث گفت: آن روایت را به شعر در آوردم. رفتیم هر سه تن به گوشه‌یی رفتم و ولوالجی شعرش را برای ما خواند. سرطان 1365 بود. نام شعر را هم گذاشته بود « عروج ابدی».

عروق جاری خورشید، شامی

وجوه صخره‌ها را زنگ می‌زد

و نقاش شفق با کلک زرین

چه رنگین نقش روی سنگ می‌زد

 

عقاب با غرور و سال‌مندی

که اوج قله‌ها را زیر پر داشت

نشسته برفراز خاره سنگی

زمان رفته را زیر نظر داشت

چراغ پرفروغ زنده‌گایش

دمادم زرد و زار و خیره می‌شد

به باغ‌ستان سبز هستی او

خزان ره می‌گشود و چیره می‌شد

و خیلی از عقابان فلک‌تاز

که هم‌خون عقاب پیر بودند

سراپا گوش بر دورش نشسته

غمین و خسته و دل‌گیر بودند

فضای تیرۀ پروازگه شان

پر از ابر و غبار و غضه‌‌ها بود

و جغد غم به قلب کوه‌ساران

ز قید روشنایی‌ها رها بود

افق سرخ و دو چشم مهر خونین

تو گویی از هوا غم می‌تراوید

فضای قله‌ها دل‌گیر و خاموش

ز چشم دره‌ها نم می‌تراوید

 

عقابی نوجوانی از عقابان

سکوت قلۀ خاموش بشکست

زبان سوی عقاب پیر بگشود

به اوج تیغۀ تدبیر بنشست

بگفتش، ای شکوه کوه‌ساران

خضرسان جاودان خواهم حیاتت

نهال هستی‌ات را سبز و شاداب

بهار بی‌خزان خواهم حیاتت

ترا تدبیر دفع مرگ باید

که جز تو رهنمایی نیست ما را

اگر ترک جهان ما نمایی

پر و بال رسایی نیست ما را

جهان دیده عقاب اوج پیما

نگاهی بر نشیب دره افگند

کشید آهی زدل پرسوز و آن‌گاه

ز روی کهنه رازی پرده برکند

بگفتش تو به عمق دره بنگر

در آن ‌جا چشمه‌یی از آب جاری‌ست

درون رگ رگ هر جرعۀ آن

حیات جاودان سرمست و ساری‌است

زمانی از تبار ما، عقابی

ز بیم مرگ سوی چشمه بشتافت

ز آب سرد و صاف چشمه نوشید

حیات جاودان از فیض او یافت

 

پس از نوشیدن آن آب حیوان

به عمق دره‌ها پرواز می‌کرد

همی‌زد پر پی خیل کلاغان

سرود بی‌پناهی ساز می‌کرد

نه او را بد شکوه اوج پرواز

نه سامان غرور آسمانی

ازین هستی دمادم مرگ می‌جست

نه این سان عمر تلخ جاودانی

اگر من هم ز آب خضر نوشم

چنان زاغی توانم زنده‌گی کرد

و اما از برای زنده‌گانی

نباید طرح زشت بنده‌گی کرد

عقاب پیر این سان گفت و جان داد

ولی مضمون استغناش باقی‌ست

قدح نوشان بزم اوج‌ها را

فلک خم‌خانه و مهتاب ساقی‌ست

مُهر و مصحف، انجمن نویسنده‌گان بلخ، ص4-9.

 

نمی‌دانم چرا هیچ‌وقتی نخواستم تا این حکایت را به نظم در آورم، گاهی هم که در این باره م‌اندیشیدم، یک منظومۀ شعر سپید در ذهن من رنگ می‌گرفت. این وسواس همیشه با من بود که که شاید نتوانم در بک شعر بلند این مضمون بزرگ را به گونه‌یی که شایستۀ آن است پرورش دهم.

چندی پیش که شست‌ساله‌گی دوست عزیز داکتر اسدالله شعور در سایت کابل‌نات تجلیل می‌شد، به یاد این حکایت افتادم و دلم می‌شد که این حکایت را به گونۀ نثر بنویسم و به دوستم اسدالله شعور اهدا کنم.

حال که چیزی نوشته‌ام، می‌دانم که به هیچ‌صورت نتوانسته‌ام حق این مضمون بزرگ را به گونۀ درست و تاثیر بر انگیز آن ادا کنم. با این‌حال می‌خواهم این نوشته را که «پرواز آخرین» نام نهاده‌ام به دو ستان دانش‌مند و یه یاران روزگار تلخ زندان، داکتراسدالله شعور و اسدالله ولوالجی اهدا ‌کنم، این هم پرواز آخرین.

پرواز آخرین

فراز یکی از قله‌های بلند کوهی، عقاب پیر و بیماری به سختی نفس می‌کشید! بال‌های نیرومندش که روزگاری چنان شمشیرهایی سینۀ آسمان را می‌دریدند، روی صخره‌هایی که در زیر روشنایی غروب به مس گداخته‌یی می‌ماندند، پهن شده بود. عقاب گاهی سر بر می‌افراشت و با دل‌تنگی رو به سوی آسمان نگاه می‌کرد. آسمانی که تا دیروز پروازگاه او بود.

عقاب از تماشای آسمان دل‌تنگ می‌شد. چشم فرو می‌بست و خویشتن را می‌دید که در آن اوج‌های کبود در پرواز است. باز چشم می گشود و خاموشانه نگاهایش با نگاه‌های جوجه‌هایی که هنوز هنر پرواز را نیاموخته بودند،گره می‌خوردند.

جوجه‌ها نیز پرپر می‌زدند، شاید می‌اندیشیدند که مادر می‌خواهد هنر پرواز را به آن‌ها یاد دهد؛ اما در پرپر زدن مادر دیگر آن شور و غرور پیشین دیده نمی‌شد. عقاب پیر تا در چشم جوجه‌گان می‌دید، گلو را از هوا پرمی‌کرد تا چیزی بگوید که سرش از اندوهی روی سینه خم می‌شد و منقارش در لای پرهای سینه‌اش فرو می‌رفت.

 

جوجه‌ها همه‌گان نگران بودند که مادر چگونه این همه اندوه‌گین و بی نشاط پرپر می‌زند؛ اما چیزی از پرواز نمی‌گوید! آن‌ها انتظار داشتند که تا چند روز دیگر مادر یک یک آنان را با هنر پرواز آشنا سازد و راه آسمان را برای شان نشان دهد.

عقاب پیر باز چشم فرو بست و سرش روی سینه‌اش خم شد. گویی این بار می‌خواست تا منقار در جگر فرو برد. جوجه‌گان صبر از دست دادند و همه‌گان از دل فریاد کشیدند مادر! مادر!

  •  مگر امروز ترا چه شده است؟

عقاب پیر سر برداشت و در چشم جوجه‌گان نگاه کرد. جوجه‌گان فریاد بر کشیدند:

  •  این چه اندوهی است که ترا می‌سوزد؟ این چه دردی‌ است که بال‌های ترا از پرواز مانده است؟ مادر! بال‌هایت را می‌بینیم که روی صخره‌ها هموار شده و سرت روی سینه‌ات فرود آمده است؟ خاموشی تو ما را می سوزاند! چیزی برای ما بگو تا شاید غم ما اندکی‌ کم شود!

عقاب پیر سر برداشت و رو به سوی غروب نگاه کرد. جوجه‌گان هم رو به سوی غروب برگشتاندند!

عقاب پرسید:

  •  در افق چه می‌بینید؟

جوجه‌گان گفتند:

  •  خورشید را می‌بینیم که گویی از میان دریای خون می‌گذرد تا در آن سوی قله‌ها غروب کند.

عقاب پیر پرسید:

  • چاشت‌گاهان چگونه بود؟

جوجه‌گان گفتند:

  •  چاشت‌گاهان به عقاب زرینی می‌ماند که تمام آسمان را زیر پر داشت؟

عقاب پیر پرسید:

  •  هم اکنون چگونه است؟

گفتند:

  •  مانند یک عقاب بیمار که کمان کشی تیری برسینه‌اش زده است و از آن سینه خون می‌چکد و پرپر می‌زند و با هر پرپر زدن او، افق ها بیش‌تر و بیش‌تر خونین می‌شوند.

عقاب پیر گفت :

  • تاچند دقیقۀ دیگر خورشید چه خواهد شد؟

جوجه‌گان گفتند:

  • می‌افتد در آن سوی قله‌ها، در کام غروب و خاموش می‌شود.

عقاب سر بر گشتاند و در چشمان جوجه‌گان خیره شد. برای لحطه‌یی سخنی نگفت. سکوت سنگینی فراز آشیانۀ عقابان سایه افگند که دیگر هیچ یک از جوجه‌گان نخواستند چیزی بگویند. آن‌ها همه‌گان چشم به سوی مادر دوخته بودند که دیگر چه می‌گوید. عقاب پیر نفس درازی کشید و آن گاه گفت:

  •  بدانید که من نیز مانند همان خورشیدم، شاید تا چند دقیقۀ دیگر آخرین لحظه‌های زنده‌گی من به مانند آخرین لحظه‌های این خورشید به سر آید و من نیز خاموش شوم!

تا جوجه‌گان چنین شنیدند، پرها روی سینه‌ها کوبیدند و فریاد بر کشیدند مادر! مادر! شیون جوجه‌گان به تلخی در آسمان می‌پیچید! عقاب هم‌چنان خاموش بود. در چشم‌هایش سکوتی داشت که گویی در اندیشۀ بزرگی فرو رفته است! جوجه‌گان از آشیان پای به بیرون نهادند و به دور عقاب حلقه زدند با شیون و زاری. سر و روی بر بال‌های مادر می‌سایدند و آرزو می‌کردند تا مادر با آن‌ها بماند.

فکر می‌کردند که مادر می‌تواند از توان هر کاری به در آید. چنین بود که پیوسته از مادر می پرسیدند: مادر! مادر!

  • مگر چاره‌یی آن نیست که زنده بمانی و ما را تنها نگذاری!

عقاب پیر باز سری بر افراشت و جوجه‌گان نیز چنین کردند؛ اما این‌بار عقاب به ژرفای دره نگاه می‌کرد. جوجه‌گان نیز نگاه‌های شان را به ژرفای دره دوختند.

عقاب پیر پرسید:

  • آن‌جا در ژرفای دره چه چیزی را می‌بینید؟

جوجه‌گان گفتند:

  •  آن‌جا انبوه کلاغان است که پرواز می‌کنند و اما ندانستیم، آن پرندۀ بزرگ، چگونه پرنده‌یی است که به دنبال کلاغان پرواز می‌کند.

عقاب پیر گفت:

  •  آن پرندۀ بزرگ که به دنبال کلاغان در آن پستی‌ها پرواز می‌کند یک عقاب است.

جوجه‌گان همه با نا باوری گفتند:

  •  این چگونه است که عقابی در آن پستی به دنبال کلاغان پرواز کند. این ننگ عقابان است. ما تا دیده‌ایم، عقابان همیشه در اوج‌ها پرواز کرده اند و همیشه بر بلندترین قله‌ها آشیان داشته اند! پس این چگونه عقابی‌ است که به دنیال کلاغان پرواز می‌کند!

عقاب پیر گفت:

  • شما نمی‌دنید که این عقاب افسانۀ درازی دارد!

 هیجانی تمام هستی جوجه‌گان را در بر گرفته بود که گویی مرگ مادر را از یاد برده بودند و خواهش می‌کردند تا مادر افسانۀ آن عقاب را بیان کند! عقاب‌پیر نفسی تازه کرد و گفت:

  • به آن دره نگاه کنید آن‌جا در پایین دره چشمه‌یی است گوارا و شفاف، سر زده از دل سنگ‌های سخت، رازناک که گویی از سرزمین افسانه‌های آن سوی دنبا می‌آید. 

جوجه‌گان یک بار دیگر به ژرفای دره چشم دوختند تا شاید بتوانند آن چشمه را ببینند! عقاب پیر گفت:

  •  مگر می‌دانید که آن چشمه چه خاصیتی دارد؟

جوجه‌گان گفتند:

  • ما از آن چشمه چیزی نمی‌دانیم!

عقاب پیر گفت:

  • آن چشمه خاصیتی دارد که اگر عقابی در هنگام مرگ از آن آب بنوشد به زنده‌گی جاودانه می‌رسد!

جوجه‌گان همه فریاد کشیدند:

  •  مادر! پس چرا با یک پرواز از این اوج به ژرفای دره نمی روی تا از آن چشمه بنوشی و همیشه در کنار ما بمانی!

عقاب بی آن که نگاهی به جوجه‌گان افگند، یک بار دیگر به ژرفای دره خیره شد، جوجه‌گان پنداشتند که مادر می‌خواهد جهت نوشیدن آب به سوی آن چشمه پرواز کند؛ اما در بال‌های او جنبشی برای پرواز دیده نمی‌شد.

جوجه‌گان خاموش شدند. لحطه‌‌هایی همه‌گان سکوت کردند تا این که عقاب پیر گفت:

  • هنوز افسانۀ این عقاب را تمام نکرده ام، وقتی افسانه تمام شد، آن گاه به من گویید که چه کاری کنم!

 می‌دانید! من از مادر خود شنیده‌ام که روزی در یک چنین غروبی این عقاب به مانند من در کنار جوجه‌هایش بود. مرگ روی بال‌هایش سنگینی می‌کرد و آسمان در نظرش تنگ شده بود. او به سختی پرهایش را روی صخره هموار کرده بود. جوجه‌هایش که چنین دیدند به فریاد و فغان در آمدند و از مادر خواستند،چاره اندیشی کند تا از مرگ رهایی یابد و درکنار آنان بماند.

 او حکایت این چشمه به جوجه‌گان خود گفت. تا جوجه‌گانش آگاه شدند که چنین چشمه‌یی در این دره وجود دارد، همه‌گان فریاد بر کشیدند که مادر! برو و از آن چشمه بنوش تا دوباره به کنار ما برگردی و به زنده‌گی جاودانه برسی.

 

 این عقاب که امروز به این سر نوشت گرفتار آمده است، سینۀ از روی صخره برداشت و بال‌هایش را تکان داد. نفسی تازه کرد، به آسمان‌ها نگاه کرد و به جوجه‌گانش دید، به سوی دره نگاهی انداخت و دید که آن چشمه در ژرفای دره چنان آیینه‌یی می‌درخشد. با دو پای استوار روی صخره ایستاد و تمام نیرویش را در بال‌هایش گرد آورد و به پرواز در آمد؛ اما این بار نه به سوی اوج‌؛ بلکه به سوی ژرفا، به سوی تاریکی.

او رو به به پایین رفت و رفت و خود را به آن چشمه رساند و نوشید و نوشید! نگاهی به آسمان‌ها افگند. چشمانش برقراز قله‌ها لغزید و در دلش گذشت که باز هم می‌تواندکه این قله‌ها را تسخیر کند و آسمان‌ها را زیر پر گیرد، لذت ناشناخته‌یی در رگ‌هایش دوید و او را لبریز از هیجان ساخت.

 

یادش آمد که جوجه‌گان در انتظارش هستند و باید زودتر خود را فراز قلۀ به آشیان برساند. نیرویش را در بال‌هایش جمع کرد و رو به سوی اوج بال و پر گشود؛ اما هنوز بلندای زیادی را نه پیموده بود که با خیل کلاغان سر خورد و تا خواست که راهش را از آن‌ها جدا کند و رو به اوج بال و پر بگشاید، متوجه شد که دیگر نمی‌تواند که بالاتر از پرواز کلاغان پرواز کند و حتا نمی‌تواند پیشاپیش کلاغان بال و پر زند. او به زنده‌گی جاودانه دست یافته بود؛ اما جدا از خیل عقابان. در زرفای دره‌ها به دنبال کلاغان. دیگر برای او نه آسمانی بود، نه اوجی و نه هم قله‌یی! سرنوشتش با پرواز همیشه‌گی به دنبال کلاغان در آن پستی‌های تاریک پیوند خورد!

 

حالا او دیگر نمی‌تواند، آن سو تر از دره بیندیشد و از اوج قله‌ها و از اوج آسمان، شکوه کوه‌ستاران را تما شاکند. حال دیگر این کلاغان است که برای او اوج و خط پرواز نشان می‌دهند. او دیگر عقابی است که همیشه به دنبال کلاغان بال و پر می‌زند!

عقاب لحطه‌یی خاموش ماند. جوجه‌گان نیز در خاموشی سنگینی فرو رفتند. سکوت و خاموشی هم‌چنان از دل دره‌ها رو به سوی قله‌ها به پیش می‌آمد و روشنایی اندک اندک از فراز قله‌ها می‌کوچید.

جوجه‌گان ساکت و آرام به سوی مادر پیر نگاه می‌کردند؛ شاید فکر می‌کردند که سخنان مادر هنوز به پایان نرسیده است؛ اما عقاب پیر دیگر سخنی برای گفتن نداشت. نگاهش را به سوی آسمان دوخت و بی آن که به جوجه‌ها نگاهی کند از آن‌ها پرسید:

  •  حال برای من بگویید، آیا از این قلۀ بلند بروم در تاریکی‌های این دره و از آن چشمه بنوشم و بعد همیشه در آن پستی‌ها به دنبال کلاغان پرواز کنم، یا این که سری بگذارم روی این سنگ سرخ و در این اوج که خورشید بر بال‌هایم بوسه می‌زند، بمیرم!

جوجه‌گان بال‌های به هم کوبیند به هم کوبیدند و منقارها در سینه‌ها فرو بردند و فریاد زدند:

  •  های مادر! مادر! ما نمی‌خواهیم که تو تمام عمر در آن تاریکی، در آن پستی‌ها به دنبال کلاغان پرواز کنی! ما نمی‌خواهیم که تو ننگ خیل عقابان باشی!

 

مانند آن بود که روزنه‌یی برای عقاب رو به سوی آسمان‌ها گشوده شده است. کنار آشیان سر روی سنگی گذاشت و خاموش شد. خورشید نیز در آن سوی قله‌ها غروب کرد. آخرین جلوه‌های نورخورشید از روی بال‌های عقاب رو به سوی آسمان برمی‌خاستند، گویی این روح بزرگ و آزادۀ عقاب بود که پرواز می‌کرد و می‌رفت تا آسمان‌های آزادی و جاودانه‌گی را تسخیر کند!

پرتونادری

اول حوت 1389

شهرک قرغه /  کابل

..........................................................................................................................................................................

 

 

 

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin