Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

میرحسین مهدوی

حکمتیار و جنگ قومی قدرت

 گلبدین حکمتیار سرانجام مجبور شد که حرفش را پس بگیرد و بگوید که جنگ در افغانستان قومی نیست. البته قبلا به صورت بسیار واضحی گفته بود که جنگ قومی است و ریشه های کاملا قومی دارد. فشار جمعی و اعتراض گسترده ی رسانه های اجتماعی و نیز موضع گیری های برخی از سران گروه های سیاسی حکمتیار را به عقب نشینی واداشت. عقب نشینی حکمتیار نشانه ی شکل گیری قدرت تازه ای است که رسانه های احتماعی نام دارد. این رسانه ها در کنار دیگر عوامل سیاسی نقش مهمی در شکل دادن تحولات اجتماعی- سیاسی ایفاء می کنند.

به نظر من اگر حکمتیار یک سخن راست گفته باشد، همین قومی خواندن جنگ در افغانستان است. جنگ در افغانستان درست در اولین روزهای جهاد شکل قومی گرفت وگرایش های قومی تا کنون به صورت جدی ترین مسئله و سرنوشت ساز ترین عامل در گسترش جنگ نقش بازی می کند.

من اما بر خلاف حکمتیار بحران افغانستان را نه جنگ بین دو قوم، که جنگ اقوام می دانم، جنگ بین اقوام و جنگ درون قومی. احزاب از همان روزهای تاسیس شان شکل قومی داشته ولی نام و عنوان ایدئولوژیک را به دنبال خود می کشیدند. حزب اسلامی یک حزب کاملا پشتون محور، جمعیت اسلامی همیشه یک حزب تاجیکی بوده، حزب وحدت یک حزب هزارگی و جنبش نیز بی تردید یک حزب ازبکی بوده است. اسلامی خواندن این احزاب پوششی بود که گرایش ها و حرکت های قوم محور را زیر این نام های گرامی پوشش می دادند. حتی احزاب چپی نیز از این قاعده مستثناء نبودند، دو شعبه شدن حزب خلق صرفا ریشه های قومی داشت و این دو حزب در ایدئولوژی مارکسیستی شان اختلاف جدی نداشتند. جنگ های درون قومی را نیز نباید از نظر دور داشت. جنگ و رقابت دوامدار بین اقوام خردتر در میان اقوام بزرگ یک مسئله ی جدی در شکل دادن جنگ و توسعه ی نفاق به حساب می آید.

در حال حاضر، به باور این قلم در یک سوی جبهه نه آن گونه که داکتر عبدالله می گوید جهل و تاریکی و در طرف دیگر نور و روشنایی، بلکه در یک طرف یک جریان بیرون - درون حکومتی با گرایش های بسیار افراطی پشتونیستی قرار دارد و در طرف دیگرجمع نا موفق و نا متحد اقوام دیگر. افراط گرایان و آرمان گرایان پشتونیست خواب و خیال بازگشت به دوران حکومت های تمامیت خواهانه ی پشتونیستی شاهی ( همانند عبدالرحمن خان) را به سر می پرورانند ودر برابر این خواب شاهانه اقوام دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستند که به دوران برده گی تاریخی شان برگردند. اگر پاکستان طالب می سازد و نقش و نظم جامعه ی ما را بهم می ریزد و اگر ایران گروه های همسو با منافع خود ایجاد می کند و اگر آمریکا چنان می کند و اروپا چنین، همه و همه ریشه در این جنگ قومی قدرت دارد.

..........................................

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 

   نعمت حسینی                داستان  کو تا ه                                                                 

 

دروگرها با داسهای سرخ

 

خزان بود. باد که می وزید، عالم عالم برگ، برگ زرد، برگ نارنجی وسبز وشاید هم برگهایی به رنگهای دیگر، می بارید. وقتی باد خشم می گرفت وهو می زد، برگها رااز این سوی حویلی به آن سوی حویلی پُفمی کرد، شماری از آنها را می برد و محکم می زد به دیوار. نور ضعیف و کمرنگی که از پنجره اتاق به حویلی می تابید، بازی باد با برگ ها را به تصویر می کشید.  آنسوی پنجره در داخل اتاق، سه نفر بودند.دو زن ویک کودک. زنی که پیر بود بالای جای نماز نشسته درحال دعا خواندن بود . کودک آن طرفتر نشسته بود. او فردا امتحان داشت. امتحان رسم داشت، برای امتحان رسم کاردستی می ساخت. او یک خانه می ساخت. سه دیوار خانه را ساخته بود وسرگرم ساختن دیوار چهارمی آن بود. هرقدر می کوشید، دیوار چهارمی را سر جایش نصب نماید نمی توانست. آب بینی اش جمع شده بود در نوک بینی اش و در حال چکیدن بود. کودک از دل تنگی یا بی دلتنگی، سرش را که بلند کرد، چشمش افتاد به زن پیر . با شتاب آب بینی اش را با پشت دست پاک کردو بلند صدا زد:

ـــ بی بی جان! بی بی جان! پدرم را دعاکنید ... دعا کنید که بخیر احوالش بیاید. بی بی جان با اشاره سر به کودک جواب مثبت داده ، درحالی که چشمانش را بسته گرفته است ، به دعا کردن ادامه می دهد .

 بی بی جان که  دعایش راکه تمام کرد، از جایش بلند شد. بسیار به مشکل بلندشد. پشت بی بی جان کُپ شده  و سرش پاک سپید. دستان بی بی جان لرزه پیداکرده بود. وقتی شربت دوایش را می خواست  بخورد، ازرشعه زیاد دستانش، نرسیده به دهانش نیمی ازشربت از قاشق می ریخت به زمین. بی بی جان از جایش که بلند می شود،نفسک زنان وپاور چین پاورچین می رود کنار ارسی. مدتی بود که بی بی جان ، همانجان کنار ارسی می نشست. او می گفت :

ــ جای دیگر که بنشینم، دل تنگ می شوم! در گور پیری!

همین که دروازه ای حویلی صدامی نمود، دل بی بی جان گرُپ می کرد، وارخطا دستانش را مانند دوربین ساخته واز پس آیینه ارسی، دروازه کوچه را نگاه می کرد. بی بی جان که در جایش می نشیند، کودک می پرسد:

ــ بی بی جان پدرم را دعا کردید؟

آن بچه ام ! تمام جوانها را دعاکردم و پدرتراهم. خداوند تمام جوانها را درحفظ وامانش نگهدارد واز خیرات آنها پدر ترا هم!

از جواب  بی بی جان کودک حیرت زده می شود. پس از لحظه یی می پرسد:

بی بی جان چرا از خیرات سر آنها!؟

ــ بسیار پُرنگو، حوصله بی بی ات را سربردی! کارت رابکن که ناوقت شب شد. آخر توفردا امتحان داری یا نه!؟

این را زن جوان گفت و خودش دوباره مصروف کارش شد. او در گوشه ی اتاق چهار زانو نشسته ودر بین قطی تار وسوزن، تار فولادی می پالید تا شاریده گیها ودرزهای کرتی کودک را بدوزد. او تار فولادی نیافت، تاری را با رنگ دیگری گرفت و شروع کردبه دوختن. کودک که کاردستی را تمام کرد، شادمانه از جایش بلندشد، در حالی که خوشی از چهره اش زبانه می کشید، رفت پیش بی بی جان وگفت:

ــ بی بی جان! کاردستی ام خلاص شد.

بی بی جان باچشمهای کم فروغش کار دستی را نگریست:

ــ نام خداچقدرمقبول! درست مثل خانه ای راستی !

این را بی بی جان گفت وبا دست استخوانی و لاغرش که رگهای سبز ورم کرده ازجلدش بیرون زده بود، چند بار بر سر کودک دست کشید. زن جوان سرش را بلند نمودبار دیگر بالای کودک صدازد:

ــ بی بی ات را بگذارآرام. دستهایت رابشوی و خواب کن، که ناوقت شد! یک بار طرف کالایت سیل کن که چه کردی؟

 

کودک که به پیراهنش نگاه کرد، شادی از چهره اش پس زد.او تاخواست از جایش بلند شود، زن جوان باز صدا زد:

ــ اول رادیو را روشن کن.

مادر کلان رو به زن جوان گفت :

ــ بچیم بسیار کم حوصله گی می کنی ! گفته گفته هم دل طفلک را خوردی هم دل خود را! یک بار برو پیش حاجی بابه،که دَم وعایت کند ویا برویک بار پیش داکترمقدر. می گویند او، همین ناجوری های کم حوصله گیو دل خوری را خوب درمان می کند.وبعد آهسته وآرام با خود زمزه کرد:

ــ آخ من ترا نصحیت می کنم، خودم از تو بد تر شده ام.

رادیو در تاقچه بود وبرسرش دستمال ِسپید ِگل سیب ِ گلدروزی شده هموار.کودک رادیو را روشن کرد. از رادیو آهنگهای انقلابی و میهنی یکی پس از دیگری نشر می گردید. با شنیدن چنان آهنگها، زن جوان سوی رادیو تری تری نگریست:

ــ باز چه گپ است؟

ــ البته باز کدام پادشاه گردشی است ، چه بلا؟

این را مادر کلان می گوید و خود انده بار به رادیوخیره می ماند. زن جوان سوزن را درکرتی فرو می برد:

ــ بی گپ نیست، که دراین وقت شب، این طور بیتها را مانده اند!

ــ من می گوییم زودتر! زودتر خدا تخت و بخت شان راچپه کند. جوان گفتنی برای مردم نماند. چیزی رابندی کرند وکشتند؛ وچیزدیگرراعسکری گفته بردند و نیست و نابودکرند!

مادر کلان به سوی حویلی اشاره نموده افزود:

ــ تو خوب ببین! چله رسید، شور خوردنی چله خورد می رسد، از غفار مادر مُرده ، غیر از همان خط هیچ احوالش نشد!

مادر کلان از صندق سینه اش ، که به گفته ی خودش غمخانه شده بود، آهی بیرون داد:

ــ به هزار خواری و پریشانی اولاد کلان کن! غم نان و کالا و سبقش را بکش، آخر عسکری ببرند و سر شان را زیر بال شان کنند!

مادر کلان با گوشه ی چادرش آب چشم و بینی اش را پاک می نماید و اضافه می کند:

ــ غفار مادر مَرده در سینه ام بود، که پدرخدابیامرزش، سینه بغل شد وسرتپ افتید. آب ودانه اش از این دنیای دون کنده شده بود.جنتها جایش غیر از همین خانه، خس خدا ازش نمانده بود. چیزی هم که مانده بود، فروختم وخرچ دارو ودرمانش را کردم. به خداقسم ، که روز ها غفار مادر مَرده در سینه ام، دربه بدر می رفتم خانه های مردم، کالا شویی می کردم ویا کالای لیلامی رااز دکان آشنای پدر غفار می گرفتم وتا نیمه های شب اتو می کردم. قَول به قَولم نمی ماند.

ــ غفار می گفت ، اوهم کار می کرد.

ــ آن، او بیچاره همین که نیمچه شد، همرایم بازو داد. نیم روز مکتب می رفت ونیم روز کار می کرد.غم ، بیشتر به دل مادر کلان راه یافت نیافت، اما اشک که کاسه ی چشمهایش را پَرنموده بود شرزد واز دوطرف بینی اش پایین ریخت. مادرکلان خواست به حرفش ادامه دهد، اما زن جوان با بر آشفته گی حرف او را قطع نمود:

ــ غفارگناه خودش است. خودکرده را نه درد است نه درمان! صددفعه برایش گفتم، عذر وزاری کردم، که کارت معلمها را جمع می کنند می برندشان عسکری . بلند شو که یک طرف برویم. به دهنم زد که کجا؟ به کدام ملک خودرا آواره و دربدر بسازیم! دردبی وطنی وآواره گی از این درد کمتر نیست! برایش گفتم:  پس بگیر یک آشنارا پیداکن وخودرایک جای خوب چهره کن.

ــ غفار مادر مُرده را مدیر بازی داد. مگر خودش در خط خود نوشته نکرده بود؟ او مدیر نامدیر بازی دادش.او نمک ناشنا، که شورمی خورد می گفت : « غفار برادرقرآنی ام است!» آخر نه پاس برادرقرآنی را دانست نه پاس آب ونمک را !

ــ هی بابا، حالا کجاپاس آن گپها مانده است! حالابسیارکم پیدامی شود، که کسی پاس آب و نمک رادراشته باشد.دنیا را رندی گرفته وچالاکی . دنیای به جان زدن است!

این را راست می گویی! آن گپها ، آن صداقت وراستی را دیگر خواب ببینی بچیم!

* * *                                                            

آن روز ساعت دوم درسی تازه شروع شده بود. غفار در صنف بود و مصروف درس دادن، که  ملازم آمد  ترامدیرکاردارد.

مدیر در اتاقش به میان دودسگرت تنها بود. اودر پشت میزش نشسته و پیهم سگرت دود می کرد. دود سگرت که از سوراخهای بینی و دهنش بیرون می زد، لحظه یی جلوصورتش معلق وی ماند، آن گاه شمال باد پکه دود را به سر وصورتش پُف می کردو می برد لای موهای سر و بروتش.

غفار که داخل اتاق گردید، مدیر، به نزدیک ترین چوکی اشاره نمود، که او بنشیند. غفار به ساعتش نگرست وگفت :

ــ با من کار داشتید؟

مدیر خودرا به غفار نزدیکتر ساخته گفت:

راستش را بگویم، غفار جان، چند روز پیش آمده بودند که ترا ببرند!

غفار، حیرت زده می پرسد:

ــ کجا؟

معلومدار که کجا ...خاد.

ــ خاد برای چه؟

ــ می گفتند: بالایت اشتباهی هستند.

وسواس وتشویش نرم نرمک به دل غفار راه یافت، تعجب آمیز از مدیر پرسید:

ــ اشتباهی چه؟ آخر چرا؟

ــ نمی فهمم درست، می گفتند: اشتباهی هستند. چند روز ی می برندت برای تحقیق.

غفار لبهایش راکه خشکیده بودبا نوک زبان ترمی نماید ومی پرسد:

ــ چرا برای تحقیق ببرند!؟ چه کاری کرده ام!؟ آخر شما مرا خوبتر می شناسید.

مدیرکه پیهم به سگرتش کش می نمود به حواب می گوید:

 

ــ می دانم، برای شان زیاد از خودت گفتم. از پاکی وصداقتت گفتم . آنها قبول نمی کرند. بالاخره به این راضی شدند که بروی سربازی . باتاءسف که سر ازفردا، ازاین جا منفک هستی.

با شنیدن این خبر غفار منگ می شود.اصلاً باورش نمی شود که چنین خبری را اززبان مدیربشنود. اوبه چرتهایش اندراست، که دروازه ی اتاق به شدت باز می شود، دونفر همراه با یک سرباز تنفگ به دست داخل اتاق می گردند.بادیدن آنها رنگ از چهره ای غفار کاملاً می پرد ، تنش می لرزد وبرآسمان چهره اش ابرغم می نشیند.آنها بعد ار گفت وشنود کوتاهی غفار راباخود می برند سربازی .

* * *                                                                          

کودک که سرش راگذاشت به بالشت، لحظه ای بعد خرخرش بلند شدو مثل خرگوش کوچکی به خواب رفت . زن هنوز بخیه می زد و می دوخت. مادرکلان که دانه های تسبیح راآرام آرام می انداخت به فکر غرق بود. چرتهایش او راکلاوه کرده بود. در رادیو، پس ازنشرآنهمه آهنگهای انقلابی ومیهنی،  صدای یک گویندهمی براید که می گوید: « طوری که درخبرهاهم شنیدید، منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ورییس شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان،  امروزدر بیست و ششمین کنگره حزب کمونیست شوروی بیانیه ی پُرشورو انقلابی ایرادکردند، که حال توجه تان را به شنیدن آن جلب می کنم .» به دنبال صدای گوینده صدای کف زدنهای پیهم و هورا هورا بلند گردید. باشنیدن آن خبر مادرکلان گفت :

ــ باز پُرگفتن شروع شد!

ــ بلی غیر از پُرگفتن چی کار دارند؟!

نشر بیانیه در رادیو ادامه داشت ، بیانیه دهنده در قسمتی از گفتارش گفت : « جوانان ما، دیگربه ماهیت انقلاب شان پی برده اند. دیگر جوانان ما دسته دسته و گروه گروه برای انقلاب شان سلاح می گیرند. قرارگزارش قوای مسلح ما، دراین سه ماه اخیر صدها جوان داوطلبانه به صفوف قوای مسلح کشور پیوسته اند

مادر کلان، به زن جوان که تازه از دوختن وبخیه زدن خلاص شده بود رو نمود:

ــ چی گفت؟ درست نفهمیدم ، این گوشهای بلازده ام بنگس پیداکرده اند ، درست گپ را شنیده نمی توانم.

زن جوان چین برپیشانی انداخته به جواب گفت :

می گوید جوانها به دل خود وبه شوق خود، میروند عسکری!

ــ وای چرا دروغ می گویند ؟  روی دروغ گوی سیاه! به غیر از ملحدهای خودشان کی به شوق وبه دل خود به عسکری می رود وخودرا به کشتن می دهد؟ دور نمی رویم نزدیک، پیش چشم خود ما، قاسم، به زن و چهارطفل صغیرش رحم نکردند، بیچاره رابا ریش سفیدش به زور بردندعسکری، آخرهم، یگان بخیل آوازه انداخت که، آی قاسم حزبی شده است، آی قاسم مخبر شده است، که دراین سرسفید رفته است عسکری.

ــ مرا ازهمان اول باورم نمی شد که قاسم حزبی شده باشد.

ــ بچیم، قاسم آنطور آدم نبود که مخبر می شد. راست بگویم، همین مخبری ومخبرشدن کار مردم اصل وپدرکرده نیست. قاسم بسیار آدم پدرکرده بود. خدا بیامرزد کاکای غفار را، در وقت امانی ، در ارگ شاهی کار می کرد. او می گفت ، یک روز درشعبه نشسته بودم که خود اعلیحضرت آمد. همان روز هایی بوده که نوشورش وشک شکه سقوی تیت شده بود. اعلیحضرت پس از این که شعبه را معاینه و تفتیش می کند، روی خود راطرف کاکای غفاردورداده می گوید: « سرکاتب صاحب! خبررسیده که دراین روزها، آدمهای غیر ، دراین شعبه می آیند ، بعد ازاین به من احوال بدهید که کیها دراین شعبه رفت وآمد دارند. »

کاکای غفار قصه می کرد که : ا این گپ اعلیحضرت بسیاربه دماغم بد خورد واز گپش خونم به جوش آمد.

خلاصه کاکای غفار روئ خودرا طرف اعلیحضرت دور می دهد و می گوید:

ــ حضور اعلیحضرت درست است که من خدمت گذار هستم ، امااین کار از من پوره نیست. خواهش می کنم که این وظیفه را به کدام آدم اوباش بدهید!

ــ باز امان الله خان کاکای غفار راچیزی نگفت ؟

ــ نی، کاکای غفار می گفت که: اعلیحضرت پس ازاین که گپهایم را شنید، سر خودرا شورداده، شورداده ازشعبه برآمد.

بچیم، قاسم هم، آدم اوباش نبود که می رفت ومخبر می شد و خبرچینی می کرد. تو خودت دیدی وقتی بیچاره در عسکری شهید شد، روپیه خدارانداشتند که خرچ گوروکفنش را کنند. اگراو مخبر می بود، یک چهار قران و روپیه حرام حتماً می داشت.

ــ آن را چی می کنی چند روز پیش درشهر، زن قاسم را دیدم. بیچاره ، گدایی می کرد. از چادری ماشی رنگش شناختمش. همین که مرا دید تیر خود را آوردولشم کرده در یک دکان بالاشد. دلم برای مسکین پاره پاره شد.

زن جوان، هنوزحرفش را تمام نکرده بود، که ازحویلی صدایی به گوشش رسید. صدایی شبیه پرزدن پرنده. نگاه زن جوان، از چهره ای مادر کلان پرید به حویلی، که در تاریکی شب خفته بود. مادرکلان پرسید:

ــ چه گپ شد بچیم ؟ چرا یکی و یکبار وارخطا شدی ؟

ــ ازحویلی یک صدا به گوشم آمد.

ــ تو بلندشو ببین، البته باز آمدندمجاهدینها. از دست آنها هم روز نداریم. برای شان بگو، یکبار برای تان گفتم، که امروز نوبت خمیرما نبود. فرداتنور می کنیم، فرداشب بیایند. به خیالم که هیچ گپ را نمی فهمند!

زن جوان چرتی و پریشان، درحالی که ترس در وجودش ریشه دوانیده بود، از چایش دل نادل بلندشد. لب چادرش را به پشت گوشش جا به جاکرد ورفت به سوی دهلیز. نرسیده به دهلیز بازهمان صدابه گوشش رسیدو به دنبال آن بع بع یگانه گوسفند شان نیزازحویلی بلند گردید. زن باشنیدن صدای گوسفند، با شتاب یا بی شتاب خود رابه حویلی رسانید. با صدای لرزان وترسیده پرسید:

ــ کیست؟ کیست درحویلی؟

صدای زن جوان در تاریکی شب گُم شدو بی جواب ماند. ترس بیشتر در وجودش خانه کرد. او باردیگر صدازد:

ــ کیست در حویلی ؟ گفتم کیست؟

ابن بار از گوشه یی صدا آمد:

ــ استی ... استی. *

با شنیدن آن صدا، لرزه بر اندام زن جوان افتاد. بدنش سرد شد . تمام بدنش سرد شد. اوبه سوی دهلیز دویده فریاد زد:

ــ دزد! ... وای دزد! ...روسها!... وای از برای خدا...

زن جوان که داخل اتاق شد، یکراست رفت پهلوی بی بی جان . بی بی جان را بغل زد:

ــ وای برای خدا ، روسها آمده اند! روسها! در حویلی روسها آمده اند!

بی بی جان تا خواست چیزی بگوید، دومرد روسی، یکی افسر ودیگری سرباز درچوکات در، ظاهر شدند. زن سردش بود. می لرزید. ازسردی بود ویا ازترس ، می لرزید. تمام بدنش می لرزید. حالت عجیبی، حالتی شبیه تشنج برایش دست داده بود. خواست بلند فریاد بزند وهمه همسایه ها راخبر کند . اما به نظرش رسید، دستی گلویش را می فشارد و نمی گذارد صدایش را بلندکند. دیگر صدا در گلویش مُرده بود. خواست از جایش بلند شودو به سوی حویلی برود، اما نتوانست. شیمه از وجودش رفته وپاهایش توانش را از دست داده بود. عینکهای زانوهایش، چون فانوسی که بلرزد در باد، می لرزیدند. مادر کلان چون شاهین پیر، از جایش کنده شدوبه سوی دوتفنگدار پَرید وداد زد:

ــ او کافرهای بی دین، چی می خواهید ازما؟ دراین ناوقت شب به خانه دوسیاه سر تک وتنهاچرا آمده اید. برآیید، برآیید، که حالی همراه زن جانم دوتکه تان می کنم!

دو تفنگدارروسی ندانستند، که مادر کلان چه گفت. آنها بی توجه به مادر کلان وحرفهایش ، این سو و آن سوی اتاق را پالیدند. چشم آنی که افسر بوداز گوشه ای اتاق، بار دیگر کشانیده شد به سوی زن جوان. گوشه ای چادر زن جوان، کمی کنارشده بود وقدری اززلفان او حایل گردیده بود بین چشمهای میشی و سرمه کرده اش و آن افسر. این بار از نگریستن به زن جوان افسر راحالت دیگری دست داد وبرآن شد از خیر گوسفند بگذرد.

* * *

افسر که هنوز از سوراخ میله ی تفنگش، حرارت بیرون می زد، روبه سرباز، با زبان خودشان گفت:

ــ اوخرس، گفتم : زود شو تیل بیاور.

سرباز گویی، که حرف افسر را نشنیده بود باز پرسید:

ــ کارت راکردی ، مگر چراآنها راکُشتی؟ پیر زن راکُشتی که به جانت حمله کرد، مگرچرا کودک را کُشتی؟

چرا زن جوان را کُشتی ، بی رحم!

افسر که همانند مار زخم خورده به پیچ و تاب افتاده بود، میله ی تفنگش را سوی سربازدور داده صدازد:

ــ رفیق سرباز بالایت امر می نمایم ، که گیلنه تیل را زوذ بیاور!

* * *

شعله های آتش به تندی از این سوی خانه به آن سوی خانه راه می رفت و اسباب و لوازم خانه را در بغل می گرفت. شعله آتش به سوی تاقچه کشانیده شد و سیل آسا به رادیو هجوم برد. رادیو هنوز روشن بود. بیانیه دهنده ، هنوز بیانیه می داد. صدای اوکه در میان صدای سوختن ودر گرفتن وسایل خانه یه مشکل شنیده می شد؛ می گفت :

« من به نماینده گی از دفتر بیروی سیاسی، اعضای کمیته مرکزی وتمامی صفوف حزب دموکراتیک خلق افغانستان، به پیشگاه شما رفیقای عزیز، از افسران، خوردضابطان وسربازان قطعات معدودکشورشوروی کبیر، اظهار سپاس می دارم، که دراین مرحله ی حساس، وظیفه ای انترناسیونالیستی خویش رادر کشور انقلابی ما، بسیار صادقانه و شجاعانه انجام می دهند...»

دیگر اتش رادیو را بلعید و صدای آن خاموش شد.

* استی به زبان معنای ایستاد

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin