Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 

نسیم رهرو

 

 

از کویِ عیاری تا کوره راهِ انقلاب

 

نام کتاب: یک باغ خاطره یک دشت مخاطره

نویسنده: پهلوان آغاشیرین

چاپ: مطبعۀ عمران کابل

طرح روی جلد: پهلوان آغاشیرین

چاپ نخست: سنبلۀ ۱۳۹۲خورشیدی

شمارگان: ۱۰۰۰ جلد

برگ آرایی: محمد شاه فرهود

 

 

سـال هـا بایــد که انــدر آفـتـاب

لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب

                                             (مولوی)

شاید پنج ساله بودم که از بام خانۀ ما روی زمین افتادم. سرم به سنگی خورد و از هوش رفتم. همه گفتند کارش تمام است. والدینم نخواستند به این زودی پیش چشم های شان بمیرم. در آن روز ها از برکتِ خدماتِ نظامِ "بابای ملت" راه های ارتباطی میان دهات و شهر ها ساخته نشده بود. بسیاری از مردمِ روستا نه موتری را دیده بودند و نه سرکی را ؛ از داکتر ، دارو و تداوی که نپرس. پدرِ بزرگوارم ناچار مرا روی شانه های استخوانی اش انداخت و به مقصد مداوا تا شهرِ چاریکار منتقل کرد. آنچه به طور مبهم در ذهنم مانده اینست که روی تختی خوابیده بودم و مردی با چپن سپید بالای سرم ایستاده بود. پدرم از خوشحالی در پیراهن نمی گنجید. از شفاخانه بیرون شدیم. همه چیز برایم تازگی داشت. از بیر و بارِ رهگذران تا دوکان های مملو از کالا های گوناگون و لوکس نما. زندگی دوبارۀ من پدر را هیجانی ساخته بود.  با لبخند شیرینی گفت: "جانِ پدر! برایت چه بخرم؟" بدون معطلی پاسخ دادم:" بوت و شیرینی". پیشروی دوکانی ایستادیم. فروشنده نقل های بادامی را در ترازو انداخت. سفیدی نقل ها هوس کودکانه ام را تحریک کرد. خیال کردم سفیدی تمام عالم در نقل ها جمع شده است. با عجله دامن خود را پیش کردم و نقل ها را در آن جا دادم. این اولین باری بود که شهر را می دیدم. قطار دوکان ها و جَل و بَلِ چراغ ها هوشم را برده بود. تا آنگاه گمان نمی کردم که غیر از دوکانِ کاکا مسجدی ، در دنیا دوکانی وجود داشته باشد. انبوه مردم سرگردان اینطرف و آنطرف می رفتند و من هرکدام را از نظر می گذشتاندم. دلم نمی خواست از این مکانِ پُر جم و جوش دوباره به قریۀ دور افتاده و ساکت مان باز گردم. پس از آن تاریخ همواره دلم هوای شهر می کرد. قطار دوکان ها ، بازارِ دراز و پُر از مردم ، نقل های شیرینِ بادامی ، شرنگ شرنگ بگی های پوپک دار ، چپنِ سپیدِ داکتر و شادمانی پدر و شهرِ چاریکار در ذهنم بیدار می شد. هر وقتی که پدر قصد رفتن شهر می کرد ، التماس کنان می گفتم :"بابه جان مرا با خود به شارِ چاریکار می بری؟" آنگاه که پدر درخواستم را اجابت می کرد ، رخسارم گل می انداخت و از خوشحالی زمین جایم نمی داد. وقتی به بازار می رسیدم تپش قلبم بیشتر می شد. از گوشۀ چپن پدر محکم می گرفتم و در کنارش دوان دوان راه می رفتم. از پدر تقاضا می کردم تا جریانِ از بام افتادنم را قصه کند. او با حوصله مندی داستان را قصه می کرد و می گفت:" وقتی از بام افتادی سرت به سنگ خورد. از حال رفتی. تمام شب را بالای سرت نشستیم. فردای آن به شهر چاریکار بردمت. اتفاقاً داکتر از جملۀ برادران هم طریقت ما بود و به همین سبب در تداوی ات از دل و جان کوشید. . . "

 

از آن حادثه سالها سپری شد اما ، خاطرۀ افتادن از بام ، رفتن به شهر ، داکتر و شفاخانه و شهرِ چاریکار در ذهنم باقی ماند . بار ها و بار ها به تنهایی از شهرِ چاریکار دیدن کردم. دیگر نیازی نبود که از گوشۀ چپن پدر محکم بگیرم و به دنبالش بدوم. خودم برای خود کسی شده بودم. شمیم عطر انگیزِ اندیشه های انسانی ، آزادیبخش و مترقی نیز به مشامم رسیده بود. از خود دوستان شخصی و سیاسی داشتم. هر از گاهی که با اندیوال ها روانۀ شهر چاریکار می شدیم ، سرگذشت از بام افتادن ، داکتر و نقل و بوت های پلاستیکی را برای شان قصه می کردم. باری همراه چند تن از دوستان گذرِ مان به شهر چاریکار افتاد. از کنار شفاخانۀ ملکی شهر عبور کردیم. در کنار دروازۀ آن ایستادم و با خود گفتم :" شاید پدرم مرا اینجا آورده بود". در پهلوی دروازۀ شفاخانه رستورانتی باز شده بود. بالای آن لوحه ای نصب کرده بودند. روی لوحه با خط زیبایی نوشته بودند:"دهقان رستورانت ". این نام گذاری برای من یک ابتکار جالب و در عین حال روشنفکرانه به حساب می آمد. یکی از همراهان گفت: " این رستورانت پهلوان آغاشیرین است." با شنیدن نام پهلوان آغاشیرین از جا تکان خوردم. دمِ دروازۀ رستورانت درنگ کردیم تا قد و قامت پهلوان آغا شیرین را ببینم. دیدن او آرزوی همۀ ما بود. زیرا ، به کثرت از طریق کست ها نام او را شنیده بودیم:

ده دشت قلندر خیل

جمع شدند یاغی خیل

 در میان جوانان

صوفی عنایت سرخیل

د مردم چاریکار

 آغا شیرین اس نامدار . . . (تا آخر)

مردم این سرود را "بیت یاغی ها" می نامیدند که ورد زبان خاص و عام شده بود. بازارِ کست فروشی ها گرم بود. هر کسی خوش داشت تا کستی بخرد و داستان "یاغی ها" را بشنود. در آن روزگار نوعی علایق و احترام در وجود مردم نسبت به جوانان یاغی و خراباتی دیده می شد. حسِ مرموزی مرا نیز به سوی یاغی ها می کشانید. آروزی آشنایی ، همنشینی و رفاقت شان را در سر می پروراندم. دلم نمی خواست پهلوان آغاشیرینِ نامدار را نادیده بروم. از همراهان پرسیدم : "پهلوان کدام است؟" جوان خوش هیکلی با آستین های بر زده ، مست و شاد اینسو و آنسو در حرکت بود. یکی از همراهان گفت: " اونه پهلوان." دلم از دیدنش سیر نمی شد. بعد از آن دیدار ، هر زمانی که گذرم به شهر چاریکار می افتاد ، زیارت رویش را فرض خود می دانستم.

باز هم سال ها گذشت. زمان دیگری و شرایط دیگری در کشور حاکم شد. کودتای خونینی زیرِ نامِ انقلاب ثور بر مردم تحمیل گردید. مردم دسته دسته زیرِ تیغِ ستم کیشان خلقی – پرچمی رفتند و زندان ها از اسیران لبریز شد. فعالیت های تدارکاتی یارانِ ما نیز در راستای مقاومت بر ضد کودتا چیانِ خونریز تشدید یافت. رفقای زیادی زندگی عادی شانرا از دست دادند و جبراً به زندگی مخفی روی آوردند. عبدالمجید کلکانی از همان آغازِ کودتای نگبت بارِ ثور می گفت: " این کودتا مانند کودتای سردار داؤد نیست. قتل عام مخالفین سیاسی در سرلوحۀ کارش قرار دارد. نباید دست زیرِ الاشه نشست و زیر تیغ دشمن رفت. . . "

تجمع مخفی شده ها و کمبود پناهگاه در شهر کابل یکی از معضلات اساسی شمرده می شد. فیصله بر آن شد که آنعده رفقای مخفی که زاد گاه و خاستگاه شان شهر کابل نیست ، شهر را ترک بگویند و به محلات شان بروند. یاران ما مصروف تنظیم رفقای "تازه وارد" بودند. در حلقۀ تشکیلاتی ما نیز روی جا بجایی افرادِ جدید سخن می گفتیم که به یکبارگی نام پهلوان آغاشیرین برده شد. شادمانی ام را پنهان کرده نتوانستم. چیزی به واقعیت پیوسته بود که روزگاری در آرزوی دیدنش دمِ دروازۀ رستورانت دهقان می ایستادم. رهنمود عبدالمجید کلکانی به خاطرم آمد که برای ما می گفت:

" شجاع ترین ، با اخلاق ترین و با استعداد ترین ها را درصفِ مبارزۀ انقلابی جذب کنید."

بازی زندگی باز هم دیدارِ پهلوان را نصیبم کرد. ملاقات ما ، در خانۀ زنده یاد سرمعلم حبیب الله اتفاق افتاد. یاران در اتاق کوچکی دور صندلی حلقه زده بودند. پهلوان آغاشیرین و شهید استاد سید قاسم در جمع آنها حضور داشتند. پهلوان سرگرم کتاب خواندن بود. در پهلویش نشستم. این اولین باری بود که پهلوان را در کنارِ خود می دیدم و گرمی رفاقت او را حس می کردم. رفاقتی که دلیل وجودی اش را همباوری ، همرزمی و همراهی تشکیل می داد. این دوستی و همکاری زمینۀ خوبی شد برای آشنایی بیشتر و راه یافتن با خصوصیات فردی و سیاسی پهلوان.

ماه اکتوبر سال ۲۰۱۳ در زیرِ آسمان وطن با پهلوان دیدار کردم. از چاپ کتابِ خاطراتش گفت. وجودم لبریز از خورسندی گردید. زیرا میدانستم که این شخصیت مبارز و سرشناس و سرد و گرم دنیا چشیده هزاران رازِ مهم و ناگفته در سینه دارد. روز های بازگشتم به اروپا ، چند جلد کتاب خاطراتش را برایم هدیه داد. کتاب خاطراتِ پهلوان آغاشیرین زیر عنوان "یک باغ خاطره یک دشت مخاطره" با مقدمۀ زیبایی به قلم شاعر و نویسندۀ متعهد آقای محمد شاه فرهود در۱۸۰ صفحه به زیور چاپ آراسته شده است. کتاب را خواندم و قدم به قدم با خاطرات نویسندۀ آن منزل زدم. من به عنوان همرزم راه او ، و به عنوان شاهد زندۀ پایمردی ها ، فداکاری ها ، رفاقت ها و مردم دوستی های او ، گناه است اگر راجع به شخصیت پهلوان آغاشیرین و خاطراتش چند جمله ای ننویسم. می دانم و می دانید که این قلم نه قدرتِ بازتاب شخصیت این یارِ ارجمند را دارد ، و نه صلاحیت نوشتن نقدی پیرامون کتاب "یک باغ خاطره یک دشت مخاطره"را. از سویی هم ضرور است که حق به حقدار برسد و اندکی پیرامون شخصیت این انسان آزاده و عیار سخنی بگویم. وقتی می بینم و می شنوم که در بازارِ پُر از تقلب و ریاکاری ، هر بی مقداری را "افتخار افغانستان" و "مرد میدان" معرفی می کنند ، شخصیتی چون پهلوان آغاشیرین که از زمرۀ انسان های نامدار ، مبارز و خوشنام این سرزمین است ، هزاران بار سزاوارِ تجلیل و تکریم است. هنگامی که در بازار مکارۀ سیاست ، هر خرمهره ای را مروارید می نامند ، آنانی که عمرِ عزیز شانرا در راهِ دفاع از آزادی ، استقلال ، عزت و شرافت مردم عاشقانه سپری کرده اند ، حق دارند احترام شوند و از مقام والای آنها در حضور شان بزرگداشت به عمل آید.

پهلوان آغاشیرین مردی است عیار. جوانی پهلوان سرشار است از رفاقت های صادقانه ، همنشینی و دوستی با جوانان دلیر ، کاکه ها و عیارانِ دند شمالی. علایق و تماس های او  با جوانان سلحشور و مخالفتش با زور گویان ، ستم پیشه گان و ارباب قدرت ، او را خارِ چشم متنفذین شریر و حکومت های محلی ساخت. از سلطنت تا جمهوری های قلابی ، برای شکستاندن روحیۀ پرخاشگرانۀ او ، و وادار کردنش به تسلیم ، چندین بار به زندان رفته و زیر شکنجه های سخت رنج کشیده است. برای درهم کوبیدن غرور این جوان بیباک و آزاده ، اربابان قدرت بهانه هایی را  از آستین کین بیرون کشیدند و بر او چسپاندند. خوشبختانه این تهمت های نا روا بر دامنِ پاکِ او ننشست. ارتجاعِ فرومایه گمان می کرد که با جعل کاری ها و افترآت می تواند او را از مردمش جدا سازد ، در حالی که معادله به عکس خود مبدل کشت. مفتریان سنگی را که بالا کرده بودند ، روی پای خود شان افتاد و روز تا روز اعتماد و احترام مردم نسبت به آغاشیرین بیشتر شده رفت.

دوران جوانی پهلوان مصادف است با اوج اعتراضات دانشجویان ، متعلمین مکاتب، استادان و سائر گروه های روشنفکری افغانستان. از طرفی ، هنوز در هر گوشۀ افغانستان ده ها انسان به نام کاکه ، خراباتی ، یاغی ، جوانمرد و عیار زندگی می کرد که نام و آوازۀ هرکدام آنها تا دور دست ها رسیده بود. اکثریت اینها آدم های نترس ، پُرشور ، بغاوتگر و ضد رژیم ستم شاهی بودند. هرکس و ناکسی نمی توانست خود را جوانمرد ، کاکه و عیار بنامد. عیاری از خود معیاری داشت و عیاران صفات خوبی از قبیل نترسی ، راز داری ، عدالت خواهی ، طرفداری از مظلومان ، مخالفت با زورگویان ، وفاداری ، سخاوت ، امانت داری و ناموس داری داشتند.

" یکی از ویژگی های آیین عیاری دفاع از مردم فقیر ، مقاومت و پرخاش در برابر هرنوع استبداد بوده و این مبارزه (یاغیگری) علیه سلطنت های خود کامه و دیکتاتور ، مامورین فاسد ، ملاکین ، سود خواران و شاهان در اشکال مختلف عملی شده است." (یک باغ خاطره یک دشت مخاطره – صفحۀ ۷۶).

فرا دستانِ جامعه مایل نیستند در قلمرو صلاحیت و "دولت خداد داد" شان کس دیگری حق بخواهد و سر بالا کند. همه چیز از آن آنهاست و مردم همه می باید چونان گوسپندان سلیم ، مطیع و فرمانبردار عالی جنابان باشند. هر گونه نا رضایتی ، پرخاش، عصیان، اعتراض و مقاومت گناهیست نابخشودنی که سزاوار کیفر پنداشته می شود. از اینرو، روح سرکش آغاشیرین ، شهرت و محبوبیت او چون تیری در قلب اربابان قدرت فرو می رفت. سرانجام او را روانۀ زندان کردند. دست و پایش را در زنجیر و زولانه بستند ، تا مگر روحیه اش را خورد و خمیر کنند. شکنجه های غیر انسانی بر وی تحمیل شد ولی او صبورانه و شجاعانه مقاومت کرد و آه نکشید.

شکنجه گر خوش دارد شکنجه شونده در برابر هر شلاقی که می خورد ، هزار بار استغفار بگوید ، به دست و پای شکنجه گر بوسه زند و مانند بلبل برگناهان کرده و ناکردۀ خویش اعتراف کند. مقاومتِ متهم در زیر شکنجه جسم شکنجه شونده و غرور ساختگی شکنجه گر را می سوزاند. از همین سبب است که شکنجه گر چون کفتارِ مست با دهن کف کرده می غرد و به شکنجه های سخت تری رو می آورد. در حقیقت شکنجه یک آزمایش است ، آزمایشی سخت اما، سرنوشت ساز. آنانی که اعتراف را راهِ نجات می پندارند و مقاومت را بیهودگی ، چه از تداوم شکنجه و بی شیمگی چه از ترس و فریب خوردگی ، دیگر در میان دوستان و همسلکان خویش مقام و ارزشی ندارند. فردی که در زیرِ شکنجه خم شود ، مردم او را "پوده" ، "بگیل" و "قایلی" می نامند.

پهلوان آغا شیرین با مقاومت عیارانه اش تنِ خود و غرور کاذبانۀ شکنجه گران را آتش زد. او در کتاب خاطراتش از شکنجه هایی چون دندۀ برقی ، چوب زدن ، بیدار خوابی وغیره سخن می گوید.

" لگن پر از آب را زیر پایم گذاشتند. دو پاچۀ زولانه را در گردنم انداختند ، آب را در دولچه گرفته بالای آن می ریختند و دندۀ برقی را در آن وصل می کردند."(یک باغ خاطره - صفحۀ ۱۶)

برخورد پهلوان در مقابل نیکی و بدی یکسان نیست. همانگونه که ظلم و درنده خویی شکنجه گران را از یاد نمی برد ، لطف و نیکی شمس الدین افسر قوماندانی را که پنهانی برایش ادویه رسانده بود ، نیز فراموش نمی کند. او در کتاب خاطراتش سپاسمندانه از او نام می برد و حقش را اداء می کند.

وقتی پهلوانِ زولانه پوش وارد ساحۀ محبسِ ولایت پروان می شود ، زندانیان سرتعظیم به او خم می کنند ، زیرا افسانۀ مقاومتش در برابر بیداد گری شکنجه گران تا درون زندان ولایت رسیده بود. او به زودی با زندانیان انس می گیرد و مورد اعتماد آنها واقع می گردد. دسترخوان فقیرانه اش پهن است و غذای خود را با زندنیان بی بضاعت تقسیم می کند. در مقابل ، زندانیان نیز به نوبت او را مهمان می کنند و محرم راز خود می سازند. از میان زندانیان دوستانی می یابد که تا امروز با آنها تماس دارد و دوستی اش را ادامه داده است. طور نمونه با آغا گل مشهور به خواجه سیاران در زندان آشنا می شود که تا کنون هر دوی شان به این دوستی وفادار مانده اند.

"از آن روزی که من با وی آشنا شدم تا کودتای ثور. . .  و تا به امروز به این دوستی وفادار مانده ایم. یادش بخیر!" ( صفحه ۲۴ کتاب نامبرده)

"زمانی که پای صحبت آنها می نشستم ، بیگناهی و سیه روزی آنها را می دیدم و می شنیدم ، درد ، شکنجه و زندانی شدن خودم را فراموش می کردم." صفحۀ ۳۲ کتاب یک باغ خاطره "

او در کتاب خاطراتش قدرت و توطئه گری متنفذین محلی و ساخت و بافت شان را با دستگاه دولت ، در قصۀ زندانی شدن سردار کل با زیبایی خاصی بیان می کند که چگونه سردار به دلیل مخالفتش با یکی از متنفذین شریرِ قریه ، به دوازده سال حبس محکوم شده بود.

پهلوان در کتاب "یک باغ خاطره . . ." شرایط غیر انسانی و طاقت فرسای زندان مرکزی ولایت پروان را به تصویر می کشد. فساد ، رشوه ستانی و ستمگری زندانبانان را محکوم می کند:

" همه را در یک کوتۀ نمناک ، تنگ و تاریک نگهداری می کردند که اکثر زندانیان مبتلاء به امراض سل ، روماتیزم و اسهال های مداوم بودند. " صفحۀ ۲۶– کتاب یک باغ خاطره)

"برای شش صد زندانی صرف یک نل آب موجود بود که روزِ دو مرتبه صبح و شام برای دو ساعت جاری می شد." (یک باغ خاطره- صفحۀ ۲۷)

مدیر محبس اتاق های مناسب را در بدل پول برای پولدار ها می فروشد و سهم محبوسین بی پول همان بد ترین سلول ها می شود. پهلوان در برابر اینهمه نابرابری ، ظلم و بی عدالتی ساکت نمی ماند، عکس العمل نشان می دهد و دست به اقدام عملی می زند. زندانیان را به حقوق شان آگاه می سازد و آنها را بسیج می نماید. سر انجام این طلسم می شکند  و زندانیان معنای اتفاق و یگانگی را در تجربه در می یابند.

پهلوان آغاشیرین نوزده ماه را در محبس می گذراند. این دوره ، در زندگی او مدرسۀ بزرگی است که فکر او را به شدت تکان می دهد:

" چرا دنیا درین نابرابری و استبداد قرار داشته باشد؟" صفحۀ ۳۲ کتاب موصوف)

" نوزده ماه در زندان رژیم شاهی برایم پربار و پرثمر بود که مرا بیشتر به گوشه های دیگری از واقعیت های تلخ استبداد رژیم و سیاه روزی مردم ما که توسط رژیم استبدادی و مرتجعین کاسه لیس آنها بود ، آشنا ساخت. این تجربه به من آموخت که خود را در وجود انسان های گرسنه ، بی خانه ، توهین شده و بالآخره شکنجه دیده ببینم و در خود سازی شروع نمایم . . . بعد از دشواری ها قدم به قدم به واقعیت ها پی بردم و دانستم که راه خوشبختی و سعادت مردم از ورطۀ آن سیاه روزی ، مبارزه ، استقامت ، پایداری و شرکت فعال در کار های عملی و فکری است." یک باغ خاطره- صفحات ۴۱ و ۴۲)

پس از رهایی از زندان بازهم حکومت محلی او را آرام نمی گذارد. علیه او توطئه می چیند و گروهی از تفنگ داران او را در محاصره می گیرند تا گرفتارش کنند. اینبار از محاصرۀ تفنگچی های حکومتی فرار می کند. او ناچار است بطور مخفی زندگی کند. دروازه های خانه های دوستانش بر رخ او گشوده می شود و او را با رضا و رغبت پناه می دهند. این حالت یک و نیم سال ادامه می یابد. با پیروزی کودتای داوود دوباره به زندگی عادی بر می گردد. هنوز نفس راست نکرده بود که سر و کلۀ میرغضبی به نام میر عبدالرشید پیدا می شود. او که قوماندان امنیۀ ولایت پروان بود ، آشکارا اعلان می کرد :

" من آمده ام تا شاخ جوانان پروان را بشکنم."

این قوماندان سرکوبگر در چهار راه های شهر می ایستاد و عابران را زیر نظر می گرفت. جوانان کاکه ، قوی و خوش اندام را از روی سرک جمع می کرد و ریش و بروت شان را خشکه می تراشید، شف (فش) لنگی جوانان را با قیچی می برید و بعضی ها را بدون موجب به زندان می انداخت و شکنجه می داد.

پهلوان آغاشیرین که یکی از پرآوازه ترین جوانان منطقه بود ، زیر شکنجه های شدید قوماندان قسی القلب - میر عبدالرشید - قرار گرفت. او در مقابل شکنجه های طاقت سوزِ این انسان وحشی چون صخره ای استوار و پابرجا ایستاد .

" زمانی که زیاد فشار می آمد ، آن لحظه گفتار ، کردار و روش عیاری و جوانمردی جلو چشمانم سبز می شد. با خود می گفتم آیا می شود ظالم ها و استبداد پیشه ها به ناحق ترا به زانو در آورند؟ "(یک باغ خاطره – صفحۀ ۴۷ )

"طرز شکنجۀ این فرد ظالم و خود خواه طوری بود که هیچ بوی انسانیت و انسان بودن در وجودش دیده نمی شد. . . . هرکسی که از زیر شکنجه های غیرانسانی وی بر آمده تا به آخرِ حیات معیوب می باشد." ( صفحۀ ۴۸ یک باغ خاطره)

 پهلوان در مقابل هرزه گویی های میر عبدالرشید مبنی بر سوگندش بر اقرار کشیدن از او ، بر زمین زانو نزد و در یک مصاف نابرابر از ایمانِ خود دیوار دفاعی ساخت. همان است که در دلِ شب رو به آسمان نیمه ابری می کند و می بیند که ابر های تکه پاره نمی توانند ماه تابان را برای همیشه بپوشانند.

پس از مدتی از زندان رها می شود و رستورانت دهقان را می گشاید. باز هم کلپ ورزشی و رستورانت او به عنوان سنگری برضد زور گویان و ارتجاع سیاه به کار می رود. دو مرکز برای مقاومت. مانند کافه ها و رستورانت های روشنفکرانه در قرن هژدهم و نزدهم در پاریس ، که روشن فکران پاریس فضای کافه ها و رستورانت ها را به تالار های گفتگو و مبارزه تبدیل کرده بودند. در چاریکار نیز دو نهاد ، به شیوۀ دیگر ، محلِ تجمع متعلمین ، محصلین ، روشنفکران ، جوانان دلیر و خوشنام و مبارزان می شود. بازهم حکومت محلی او را فراموش نکرده است. جاسوسان حقیر او را زیر نظر دارند ، تا بالآخره بر وی هجوم می برند. او می گریزد و دوباره مخفی می شود. دستگاه ستم پیشه ، اقارب و دوستان او را می آزارد. پهلوان مجبور می شود ترک وطن بگوید و راهی کشور ایران شود.

مبارزه و اختفاء برای پهلوان هرگزپایان نمی یابد . با تغییر رژیم ها نوع مبارزه و نوع اختفا تبدیل می گردد.

پس از کودتای بدفرجام ثور ۱۳۵۷ دوباره به وطن برمی گردد. دیری نگذشته بود که دار و دستۀ خلق و پرچم در جای پای اسلاف شان قدم گذاشتند و برای گرفتاری پهلوان سر شانرا به سنگ کوفتند. او با مهارت و چابکی فرار می کند و خود را به خانۀ آته صالح که یک دستفروش فقیر است ، می رساند. وقتی آهنگ بیرون شدن از منزل آته صالح را می کند ، صاحب خانه با محبت و صداقت تمام می گوید:" چهار فرزند دارم قربان سرت."

 این تنها آته صالح نیست که خانه اش مخفی گاه مطمئن پهلوان است ، دوستان زیادی اند که با فداکاری و اخلاص او را جای می دهند و از وی پذیرایی گرم می نمایند.

احترام و پشتیبانی مردم از پهلوان یک احترام آگاهانه و داوطلبانه است. مردم او را عزیز می دارند و می دانند که او سربازِ راستین راه آزادی و رفاه مردمش می باشد. مزدوران روس برای ترساندن مردم و قطع حمایت آنها از پهلوان ، استاد سید محمد حسین یکی از یاران نزدیک او را زندانی می سازند و با اعمال فشار جسمی و روحی از او می خواهند تا محل اختفای پهلوان را نشان دهد. سیدِ فداکار و رفیق دوست ، تن به ذلت نمی دهد و لب نمی گشاید.

حمایت مردم از پهلوان به حدی است که میر احیاء برای او تفنگ چره یی پنج تیرۀ اتومات را به عنوان تحفه می دهد تا در مبارزه برضد رژیم بد نام "خلق " و پرچم از آن کار بگیرد.

پهلوان مردی است انقلابی و مصمم. کسی که در برابر سردارانِ سلطنت و جمهوری سرداری سرخم نکرد ، اینک او ارزش لحظه ها را می داند و با تمام قوت و امکان برضد دولت فاشیستی و مزدورِ به اصطلاح دموکراتیک خلق و باداران روسی اش می رزمد. او می کوشد تا روابط شخصی و دوستانش را بیدار سازد و برای شان پیامِ مقاومت و آزادی را برساند. قدم به قدم و قریه به قریه راه پیمایی را آغاز می کند. هرکجایی که می رسد جوانان و دوستان قدیمی اش به دور او حلقه می زنند و با او پیمان همراهی و همکاری می بندند.

پهلوان در کتاب خاطراتش از نصرالله خان ، دوست دوران زندان دهمزنگش یاد می کند که با فداکاری و علاقۀ فراوان در قریۀ رباط از او پذیرایی کرده بود. آنگاهی که پهلوان آهنگ شهر کابل می کند ، کاکا نصرالله موتر تاکسی طلب می کند تا او را به شهر برساند. پهلوان در کتاب "یک باغ خاطره" آورده است که وقتی از موتر پیاده شدم ، دست به جیب بردم تا کرایۀ موتر را بدهم ، دریور لبخندی زد و گفت: "وظیفۀ من فقط رساندن شما به کابل و اطمینان دادن به کاکا نصرالله می باشد و بس."

در کتاب "یک باغ خاطره " از یاران سیاسی پهلوان نیز یاد شده است. نام هایی چون اخلاص ، ملنگ عمار ، الله محمد (عزیز) ، مجید کلکانی ، پُردل(شاه محمد) ، انجنیرمیرویس فراهی ، گل محمد نیمروزی ، عزیز طغیان ، انجنیر نادرعلی(پویا) ، انجنیر محمد علی ، داکتر فخرالدین ، تیمور ، شفیع ، انیس آزاد ، استاد سید قاسم . . .

رفتن پهلوان در شهر کابل به معنای ختم فعالیت های سیاسی او نیست. او در آنجا با مجید کلکانی و عده ای دیگر از یاران وفاکیش او دیدار می کند. او با شجاعت و حس مسئولیت لستی را که مجید کلکانی برایش سپرده تا آنرا به شهر چاریکار برساند ، می گیرد و راهی چاریکار می شود. در این لست نام چندین تن از روشنفکران ولایت پروان درج است که توسط سازمان جاسوسی "اگسا" نشانی شده تا بعداً گرفتار شان کنند. پهلوان وظیفه دارد تا آنها را از خطری که در پیشرو است، با خبر سازد.

پهلوان در هرحالتی پایبندی به تعهد و رفاقت دارد. وقتی از مسیر راه کابل – پروان می گذرد ، نظرش به قریه ها و قلعه هایی می افتد که از آنها خاطره ها دارد.

" بعد از چند قریه به سرک استالف نزدیک شدیم . چشمانم ناخود آگاه به کوه های غمدار استالف افتاد. دیدن آن دامنۀ زیبا و قلعۀ حاجی قره باغ ، به یاد آشنایی و ملاقاتم با قهرمان افسانوی مجید انداخت." ( صفحۀ ۷۳ یک باغ خاطره)

او که حامل پیام مهمی است ، با لیاقت و نترسی ، شب هنگام پشت دروازه های کسانی می رود که نام شان در لست گرفتاری آمده است. او ضمن رساندن خبر برای آنها اطمینان می دهد که در صورت رو آوردن به زندگی مخفی و نداشتن مخفی گاه ، او حاضر است آنها را کمک رساند.

پهلوان در "یک باغ خاطره" خاطرۀ نخستین دیدارش را با عبدالمجید کلکانی در سال ۱۳۴۵ خورشیدی با زیبایی و صداقت به بیان می گیرد. از همان دم آشنایی اش با مجید زیر تأثیر سخنان اندیشمندانه و جازبۀ شخصیتی او می رود .

" من با شنیدن نام مجید چنان در شگفت شدم که اصلاً نمی دانستم در کجا هستم و چطور حرف می زنم. " (صفحۀ ۷۵ همان کتاب)

" در آن زمان من در دنیای دیگر غرق بودم. تمام فکر و هوشم به طرف کاکه گی ، عیاری و جوانمردی بود. چون در افغانستان سنت جوانمردی و عیاری در طول تاریخ این سرزمین وجود داشت." ( صفحۀ ۷۶ همان کتاب)

"زمانی که با وی آشنا شدم ، آهسته آهسته به عظمت ، بزرگی و شخصیت وی پی بردم. در فکر بودم که با وی بنشینم. وی صحبت نماید و من گوش دهم". یک باغ خاطره- صفحۀ ۷۸)

دیدار با مجید کلکانی دنیای معنوی پهلوان را تسخیر کرد و آنرا دگرگون ساخت. مجید هم انسانی است جوهر شناس که از دریای خروشانِ مردم مروارید دلخواه خود را بر می گزیند . پس از اولین آشنایی نتیجه می گیرد که از پهلوان می تواند انسان نوینی بسازد. همانست که سراغش را می گیرد و تک و تنها وارد خانۀ او می شود. دو کتاب را برای او می دهد و می کوشد پهلوان را در دنیای رنگین سیاست و مبارزۀ انقلابی بکشاند. از آن پس ، پهلوان به گفتۀ خودش به خود سازی رو می آورد ، سروکارش با کتاب است و مطالعه ، چون می داند که بدون عنصر آگاهی راهِ نجات خلق غیر میسر است.

 وقتی پهلوان از مجید نام می برد ، قلمش جز تحسین و حقیقت گویی چیزی نمی نویسد. هنگامی که به فرمان روسهای رهزن و جنایت باند وطنفروش خلق و پرچم مجید تیرباران می شود ، پهلوان سخت اندوهگین است و مرگ او را ضایعۀ جبران ناپذیر می داند. با وجود سوگمندی فراوان ، مرگ مجید را اینگونه به تجلیل می کشد:

" جان باختن در راه آرمان مردم و آزادی ، بزرگتر و ارجمند تر از زنده ماندن در خفت و بردگی است. این چنین مرگ تولدی دیگر است."

 و از شیخ عطار نقل قولی می آورد:

" خاک گورستان را بو کنید مزار راد مردان را از بوی خون بشناسید."

پهلوان آغا شیرین به مثابۀ یک رزمندۀ هوشیار ، مبتکرو دلیر ، در جریان مبارزۀ عملی درخشش ویژه ای داشت. او به مثابۀ یک چریک زبده و کار آگاه مناطق فعالیت خود را به درستی می شناسد. کوچه ها ، پس کوچه ها ، چهار راه ها ، نقاط زیر کنترل دشمن ، دهات و راه های اتصال به شهر ، باغ ها و مزارع ، ساحات پوشیده از جنگل . . . را بلد است. از همه مهمتر واقف است که نیروی اصلی در پیشبرد مبارزه حمایت مردم است. او که مبارزه را در میان مردم و با همکاری و همراهی مردم آغاز کرد، بدین اعتقاد است که بدون حمایت آنها امر مبارزه به جایی نمی رسد. شخصیت محبوبش باعث شد که مردم او را مانند مردمک دیده عزیز بدارند و کلبه های فقیرانه شان پناه گاه مطمئن او باشد. حتی وقتی که شدیداً زیر تعقیب است ، صدای حمایت آنها بلند است.

 " بودن شما برای ما کدام مشکلی نیست. چند روزی نزد ما بمانید. اینجا را مثل خانۀ خود بدانید. . . " صفحۀ ۱۱۳ یک باغ خاطره)

وقتی در یک برخورد مسلحانه زخمی می شود ، خود را به خانۀ حاجی نیاز محمد دهقان می رساند. در چنین موقع حساس و دشوار باز هم به فکر قراری است که با یارانش دارد و به فکر اسلحه خود است که به دست دشمن نیفتد. پهلوان در برابر اصرار حاجی نیاز محمد مبنی بر انتقالش در خانه خود می گوید:

" مرا به منزل خود نبرید . من به حال خود نمی اندیشم. بیشتر به خاطر مصئونیت وی و فامیل وی می اندیشیدم که اگر فردا (لکه های) خون را تعقیب کنند ، مسلما که به منزل حاجی نیاز محمد می رسد." (یک باغ خاطره- صفحۀ ۱۳۹).

پهلوان انسانی است که پاس نیکی و نان و نمک را می شناسد. همکاری کسی از نظرش دور نمی ماند و تا جایی که اجازه دارد نام اشخاصی را که در شرایط سخت او را کمک نموده اند ، در کتاب خاطراتش می آورد. داکترانی که هنگام بیماری او را تداوی کرده اند با سپاسمندی و احترام اسم می برد. از داکتر عثمانی ، داکتر اسد آصفی . . .

پهلوان مردی است که هنوز عادات و ارزش های پسندیدۀ فرهنگ عیاری در خونش جاری است. انسانی است مهذب ، رفیق دوست ، برده بار، نترس و شکیبا. گمان نکنم کسی بگوید که من از زبان پهلوان سخن هرزه شنیده ام.

سال ۲۰۰۸ میلادی برای یک سفر یک ماهه راهی کانادا شدم. پهلوان آغاشیرین از من پذیرایی گرم و رفیقانه کرد. در منزلش نشسته بودیم. هنوز صدایم از پیامگیر تیلفون خانه اش پاک نشده بود. مدت ها پیش برای او زنگ زده بودم. کسی گوشی را بلند نکرده بود. برای او پیامی گذاشتم. پیامگیر تیلفون آوازم را ضبط کرد.علت نگه داشتن آوازم را از همسر گرامی و با وفای او پرسیدم. او در پاسخم گفت" " پهلوان می گوید که من صدای رفیق خوده از بین نمی برم."

از آغاز تا انجامِ کتاب "یک باغ خاطره" سخن از فقراء و مستمندان رفته است. گرایش فکری پهلوان به طبقات محروم جامعه موجب می شود که نام رستوانت خود را نیز از طبقۀ زحمت کش جامعه بر گزیند. در یک کلام، دفاع از فرو دستانِ جامعه بازتاب آن اندیشه هایی است که پهلوان عمیقاً بدان باورمند است و بنمایۀ فکری او را می سازد.

"کودکان با پاهای برهنه و رخسار های خاک آلود معصومانه سرگرم بازی بودند." ( صفحۀ ۱۳ همان کتاب)

"دود غلیظ بر فراز بام های بی نوایان شهر در هوای سرد و خموشی صبحگاهان چرخ می زد. . . .خورشید از پشت کوه ها سربرکشیده و اشعۀ گرمی بخش آن بر تن برهنۀ بی نوایان بوسه می زد." صفحۀ ۱۰– یک باغ خاطره)

" مردم غریبکار با آمدن شب سیاه بساط فقیرانۀ شانرا از روی سرک نا امیدانه جمع می کردند." (صفحۀ ۱۳ یک باغ خاطره)

پهلوان در کتاب خاطراتش قصۀ جالبی را از زبانِ شهید مجید نقل می کند:

در قلعۀ کرنیلِ زندانِ دهمزنگ عده ای از روشنفکران زندانی بودند. کارِ روزانه از قبیل پخت و پز و پاک کاری اتاق وغیره ، را یک یک نفر به نوبت انجام می دادند. روزی یکی از هم سلول ها مسئولیت پختن غذا را بر عهده داشت. در اثر کم توجهی در شستن دال ، ریگی در بین دال باقی مانده و داخل دیگ شده بود. هنگام صرف غذا ، این ریگ زیر دندان یکی از رفقا می رود. وقتی ریگ زیر دندان او می آید ، خشمگین می شود ، گپ به مشاجره ، جر و بحث سیاسی ، دعوا و سرانجام جدایی و انشعاب می رسد.

سنتِ مسلط بر جامعه موجب می گردد که زنان در محضر مردانِ نا محرم حضور نیابند. ولی ، قضیه در موردِ پهلوان تا حدودی فرق می کند.  بسا اوقات زن های مهربان رفقا و دوستانش از او روی نمی گیرند و با او مانند برادر و فرزند رفتار می کنند. این سنت شکنی بخاطر آن اعتمادی است که همه او را به صفت یک مردِ با ناموس ، با عزت ، شریف و با  اخلاق می شناسند.

سال روان من و پهلوان و چند تن از دوستان دیگر ، به قریۀ رباط ولایت پروان رفتیم. به زودی مهمانخانۀ دوست پُر از آدم شد. جوانان با علاقمندی به سوی پهلوان می نگریستند و به حرف های او گوش می دادند. اینها فقط نام و شهرتِ نیکِ پهلوان را از زبان موی سفیدان شنیده بودند. من متوجه شدم که عده ای "تخت پیشانی" او را بوسه می زدند. بوسه زدن بر پیشانی کسی نشانۀ یک نوع احترام روحانی نسبت به او شمرده می شود.

" چشمانم را باز کردم . نظرم به چشمان مردِ بلند قامت آراسته و خوش ضمیر . . . افتاد که پیشانی ام را بوسه دارد ، بعداً بی هوش شدم . زمانی که دوباره به هوش آمدم ، چشمانم به چهرۀ نورانی پدر . . . با ریش ماش و برنج ، مادر بزرگوارش و برادر جوان وی که در شهامت و مردانگی بی نظیر بود ، افتاد. مادر بزرگوارش در یک دست اش چادر داکۀ سفید را عوض بنداژ آورده ، و هر چهار انسان مهربان مانند یک تیم جراح ایستاده . . . در دست مادر بزرگوار شان چادر داکۀ سفید بود . " (یک باغ خاطره- صفحۀ ۱۳۹)

" . . . برای خانمش گفت که به تندور(تنور) خانه برو و شیر و روغن تیار کن. . . . چون هوا سرد بود ، فوراً خانم . . . در یک منقل دندانه های تاک را آتش کرده بود ، پیش رویم گذاشت . . . پس از چند دقیقه دو باره در را باز کرده داخل اتاق شد و دسترخوان پشمی را که از پشم بز بافته شده بود  روی گلیم آقچه ای گسترد و قرص های نان تندوری را همراه دیگچه شیر و روغن آماده کرد." ( صفحۀ ۱۴۲ یک باغ خاطره)

پهلوان کسی است که آگاهانه و عاشقانه در کنار عبدالمجید کلکانی و یارانش ایستاد و در راه پیشبردِ امر مبارزۀ عدالتخواهانه و انقلابی با او همراهی و همرزمی کرد. از آزادی ، استقلال ، شرافت انسان و فقیر ترین طبقات جامعه به دفاع برخاست و به صفت یک سامایی شایسته و استوار هیچگاهی در برابر ستم پیشگان سر خم نکرد. قامت او هنوز مانند سپیدار بلند و ایستاده است.

اوضاع نابسان وطن و بیماری ای که دامنگیرش شده بود ، پهلوان را مجبور به ترک وطنش نمود. او از دوری وطن زجر می کشد و به حالت زارِ افغانستان مویه سر می دهد.

" . . . مرا قهراً و جبراً از سنگر های داغ مبارزه و مقاومت دور ساخت و در دور دست های خاموش پرتاب نمود.. . . امید وار هستم که این خاموشی و کرختی غم انگیز از تمام عرصه های زندگی مردم عزیز مان رخت بربندد. آزادی ، نان و عدالت بر کشور مستقر گردد، تا بار دگر پرستوهای مهاجر و زخمی های تبعیدی در آسمان میهن به پرواز آیند." ( یک باغ خاطره – صفحۀ ۱۸۰)

برای آغا شیرین ، این پهلوانِ میدان های رزم ، مقاومت و عیاری سلامتی و عمر دراز آرزو می کنم و برای حسنِ ختام این نبشته ، دو پارچه شعر او را می آورم:

مغزهای یخ زده

 

فکر می کنم

ارتفاع زمان از حرکت انسانی ایستاده است

در انجماد فصل سرد

آسمان از خنده

هوا از روشنی مانده است

حنجرۀ زمین یخبندان است

نگاه کن

سکون سالیست به گردن خمیدۀ شهر

سکون جامه ایست که تن هلهله را پُت میکند

عقابان رفتند

شقایق خدا حافظ گفتند

درختان برهنگی را گریستند

آدم های برفی

با مغز های یخزده

ازخونِ کاجها بر کله های پوچ خویش تاج نهادند

 

هیهات

هیهات

(ابر های استعاری مسکوت اند – مجموعۀ اشعار آغاشیرین)

 

باور

 

فریاد و خاموشی در دشت های فاجعه با هم میآمیزند

تیر و آتش درکوه پایه های بلند

فریب اهریمن

چنان صدا دار و هولناک است

که از در و پنجرۀ بسته نیز به آسانی میگذرد

از ترس

عشق را در زنجیرۀ شب بستند

برترانه و نجابت خطوط چلیپا زدند

بی آنکه ندانند

پایان شب سیاه سپید است

(مجموعۀ  اشعار -" ابر های استعاری مسکوتند")

 

نسیم رهرو – ۲۱ دیسمبر ۲۰۱۳ / ۳۰قوس(شب یلدا) ۱۳۹۲

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin