Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

میرحسین مهدوی

حکمتیار و جنگ قومی قدرت

 گلبدین حکمتیار سرانجام مجبور شد که حرفش را پس بگیرد و بگوید که جنگ در افغانستان قومی نیست. البته قبلا به صورت بسیار واضحی گفته بود که جنگ قومی است و ریشه های کاملا قومی دارد. فشار جمعی و اعتراض گسترده ی رسانه های اجتماعی و نیز موضع گیری های برخی از سران گروه های سیاسی حکمتیار را به عقب نشینی واداشت. عقب نشینی حکمتیار نشانه ی شکل گیری قدرت تازه ای است که رسانه های احتماعی نام دارد. این رسانه ها در کنار دیگر عوامل سیاسی نقش مهمی در شکل دادن تحولات اجتماعی- سیاسی ایفاء می کنند.

به نظر من اگر حکمتیار یک سخن راست گفته باشد، همین قومی خواندن جنگ در افغانستان است. جنگ در افغانستان درست در اولین روزهای جهاد شکل قومی گرفت وگرایش های قومی تا کنون به صورت جدی ترین مسئله و سرنوشت ساز ترین عامل در گسترش جنگ نقش بازی می کند.

من اما بر خلاف حکمتیار بحران افغانستان را نه جنگ بین دو قوم، که جنگ اقوام می دانم، جنگ بین اقوام و جنگ درون قومی. احزاب از همان روزهای تاسیس شان شکل قومی داشته ولی نام و عنوان ایدئولوژیک را به دنبال خود می کشیدند. حزب اسلامی یک حزب کاملا پشتون محور، جمعیت اسلامی همیشه یک حزب تاجیکی بوده، حزب وحدت یک حزب هزارگی و جنبش نیز بی تردید یک حزب ازبکی بوده است. اسلامی خواندن این احزاب پوششی بود که گرایش ها و حرکت های قوم محور را زیر این نام های گرامی پوشش می دادند. حتی احزاب چپی نیز از این قاعده مستثناء نبودند، دو شعبه شدن حزب خلق صرفا ریشه های قومی داشت و این دو حزب در ایدئولوژی مارکسیستی شان اختلاف جدی نداشتند. جنگ های درون قومی را نیز نباید از نظر دور داشت. جنگ و رقابت دوامدار بین اقوام خردتر در میان اقوام بزرگ یک مسئله ی جدی در شکل دادن جنگ و توسعه ی نفاق به حساب می آید.

در حال حاضر، به باور این قلم در یک سوی جبهه نه آن گونه که داکتر عبدالله می گوید جهل و تاریکی و در طرف دیگر نور و روشنایی، بلکه در یک طرف یک جریان بیرون - درون حکومتی با گرایش های بسیار افراطی پشتونیستی قرار دارد و در طرف دیگرجمع نا موفق و نا متحد اقوام دیگر. افراط گرایان و آرمان گرایان پشتونیست خواب و خیال بازگشت به دوران حکومت های تمامیت خواهانه ی پشتونیستی شاهی ( همانند عبدالرحمن خان) را به سر می پرورانند ودر برابر این خواب شاهانه اقوام دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستند که به دوران برده گی تاریخی شان برگردند. اگر پاکستان طالب می سازد و نقش و نظم جامعه ی ما را بهم می ریزد و اگر ایران گروه های همسو با منافع خود ایجاد می کند و اگر آمریکا چنان می کند و اروپا چنین، همه و همه ریشه در این جنگ قومی قدرت دارد.

..........................................

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 

‏ ‏

احمد یاسین « فرخاری »


               نگاهی به پیشینۀ زبان فارسی

 

به نام خداوند جان و خـرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد

 

پیش از وارد شدن به موضوع مورد بحث، میخواهم به عنوان مقدمه، نظر گذرایی داشته باشیم در مورد امپراتوری پارتها که ارتباط مستقیم با این موضوع دارد ، و بعد ببینیم این واژه های « فارسی» و « دری » از کجا آمده اند و این که میگویند زبان فارسی مال ایران است، زبان دری در افغانستان کاربرد دارد و زبان مردم تاجکستان هم تاجکی است، این مقوله تا چه حد جنبۀ علمی دارد.
بحث خود را با « پارتها » آغاز میکنیم.
تاریخ پیدایش زبان فارسی به سلسله اقوام « پارت » گره میخورد. پارتها، قبیله یی از قوم سکایی آریانا بودند که در ادوار قبل از میلاد، درایالت شرقی آریانای قدیم (منطقۀ مرغاب در ولایت بادغیس افغانستان کنونی) زندگی میکردند. مؤسس این سلسله « اشک » نام داشت و از اهل بلخ ( ولایتی در افغانستان کنونی ) بود. پارتها از همین منطقه به سرزمینهای شمال غربی سرزمین آریانا ( ایران امروزی ) کوچیده و در (۲۵۰ ق م ) امپراتوری مقتدری را اساس گذاشتند که در حدود 470 سال بر مناطق بزرگی ( از آذربایجان تا خلیج فارس و از هندوستان تا سوریه ) حکمروایی کردند. ازینرو امپراتوری آنها را در تاریخ به نام « امپراتوری پارتها » و یا به نام مؤسس آن، به نام « امپراتوری اشکانیان» یاد میکنند.
چون نام این قبایل، « پارت» بود، ازین سبب پایتخت شان به نام « پارتیا » یاد میشد؛ اما به مرور زمان و در اثر ترجمه از آثار یونانی، « پارتیا » به « پارس» ( (Parthia ← Persia)) تغییر شکل یافت.
پارتها از آغاز تأسیس امپراتوری، زبان خویش را تقویت نموده و آن را رسمیت بخشیدند که این زبان در سراسر قلمرو حکومت شان ( از خاور تا سوریه و شام ) به حیث زبان رسمی، علمی و اداری به کار رفته و به نام زبان « پارتی » یاد میشد.
در متون کهن پهلوی، نام پایتخت اقوام پارت ـ که « پارتیا » بوده ـ به شکل « پرثوه » آمده و ترجمه های قدیم عربی آن را به شکل « برثیه » نوشته اند؛ اما در ترجمه های متون عربی بعد از اسلام به ویژه در هنگامۀ نهضت شعوبیه شکل آن تغییر یافته است. یعنی هنگامي كه عربها براين سرزمين تسلط يافتند؛ چون در الفباي زبان عربي حرف {پ = P} وجود نداشت، به جاي آن ازحرف { ف = F } استفاده نمودند، كه ناچار« پارس » به « فارس » تغییر شکل داد و زبان « پارتی » به زبان « فارسی = Farsi » و (Persian) تغییر یافت.
و اما واژۀ « دری » از کجا به میان آمد؟
با مرور زمان و با انتشار زبان پارتی در یک قلمرو وسیع از بلخ تا سوریه وشام، این زبان در پایان سلطنت پارتها به اثر آمیزش با زبانهای سغدی، دهاری و خوارزمی، دو لهجۀ بزرگ زبانی پیدا کرد، که یکی ازانها لهجۀ شرقی بود. این لهجۀ شرقی همان زبان رسمی، نوشتاری و فصیحی است که بعدها در دوره های مختلف زمانی، به دربار پادشاهان و سلاطین سرزمین های مختلف راه یافته و به حیث زبان تشریفاتی، درباری، نوشتاری و اداری مورد استفاده قرار گرفت.
درگذشته ها عده یی زبان دری را منسوب به « دره » و« دربار» میدانستند و مدعی بودند چون این زبان، زبان رسمی دربارها بوده، به این لحاظ « دری» نامیده شده است. چنانکه در روايات ابن المقفع، ياقوت الحموي، حمزة اصفهاني و برخي ديگر از دانشمندان، ازان به عنوان دو زبان جداگانه ياد شده، كه « دري» را زبان مختص دربار و درگاه و« پارسي» يا « فارسي» را زبان موبدان، دانشمندان و اهل فارس خوانده اند؛ چنانکه « ابن النديم» از قول « عبدالله بن المقفع» دركتاب خويش مينويسد :
«
قال عبدالله بن المقفع: لغات الفارسية : الفهلوية والدرية والفارسية والخوزية والسريانية. فأما الفهلوية فمنسوب الي فهلة : اسم يقع علي خمسة بلدان و هي اصفهان والري وهمدان وماه نهاوند واذربيجان؛ واما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة الي حاضرة الباب و الغالب عليها من لغة اهل خراسان والمشرق لغة أهل بلخ؛ واما الفارسية فيتكلم بها الموابذة و العلماء و أشباههم و هي لغة أهل فارس ....»
يعني : « عبدالله فرزند مقفع گفت : زبانهاي فارسي ، عبارتند از : پهلوي ، دري ، فارسي ، خوزي و سرياني . و پهلوي منسوب به ( پهله ) است و اين اسمي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشود ، و آن ( پنچ شهر ) : اصفهان ، ري ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان است . و اما دري زبان شهرهاي مداين است وكساني بدان سخن ميگويند كه در دربار شاه هستند و آن ( دري ) منسوب به مقربان دربار است . كه از ميان زبانهاي مردم خراسان و مشرق ، زبان اهالي بلخ بران غالب است . و اما فارسي زبان موبدان ، دانشمندان و اشباه آنهاست ، كه آن زبان اهالي فارس ميباشد
ازسوی دیگر تحقیقات خاورشناسان از جمله «کریستینسر» دنمارکی و« دینینگ» انگلیسی در این مورد چنین داوری دارند که در اصل کلمة دری، « دهاری» بوده و « دهار » نام اصلی سرزمینی است که ما امروز آن را به نام « تخار» میشناسیم. و « تخار» تعریب شده ازکلمة « دهار» است. زبان این سرزمین هم در نخست « دهاری»، سپس « دهری» و سرانجام « دری» شده است. چنانکه واژه ی « کهن دژ» به مرور زمان « کهندژ ← کندژ ← کندز و قندز» شده است.
با وصف این همه، قابل تذکر میتواند بود که اگر اين زبان در نخست دري بوده و در دربارها ازان به عنوان زبان تشريفاتي استفاده به عمل مي آمده، بعدها به حيث زبان علمي و ادبي در سرزمين پارس ( ایران کنونی) درميان مردم مورد استفاده قرار گرفته، كه ازين لحاظ « پارسي» شده است. و هنگامي كه عربها بر اين سرزمين تسلط يافتند، چون در الفباي زبان عربي حرف {پ} و جود نداشت، به جاي آن ازحرف{ ف} استفاده نمودند، كه ناچار« پارسی» به « فارسي» تغییر شکل یافت. و باز این نکته قابل تأمل است که پس از انتقال مركز سلطنتي پارتها ازخراسان غربي به غرب فلات ايران، زبان ایشان آهسته آهسته درميان مردم راه نفوذي براي خويش گسترده و در اندك زماني در صفحات مركزي و شمالي ايران انتشار يافت. ازانجایی که آنها به نام « پارت » ها شناخته میشدند، پس زبان آنها نیز « پارتی » گفته شد که به مرور زمان واژة « پارتی » به « پارسی» تغییر شکل داد و بالاخره با تسلط اعراب براین سرزمینها واژة « پارسی» ، « فارسی » شد.
چون این زبان از دره ها سرچشمه گرفته، با زبان دهاری آمیخته و به دربارها راه یافته، ازینرو آن را زبان دری گفته اند. و امروز نیز به همین زبان فصیح نوشتاری زبان دری میگویند.
اکنون که ریشه های تاریخی واژه های « فارسی » و « دری » را در یافتیم، به نکتۀ دیگری اشاره میکنیم که چرا به زبان اهالی ایران، فارسی؛ به زبان اهالی افغانستان، دری و به زبان مردم تاجکستان زبان تاجکی میگویند.
در افغانستان پندار ناهمواری در میان بعضی از مردم ما وجود داشت و دارد که « زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است » ؛ اما با نگرشی پژوهشگرانه درمییابیم که این پندار اساس علمی ندارد؛ زیرا هرسه لهجه جزء یک زبان واحد است. اگرما چنین تصنیفی را بپذیریم که زبان دری، زبان تاجیکی و زبان فارسی سه زبان جداگانه اند، پرسشهای بسیاری مطرح بحث قرار میگیرد؛ زیرا عده یی از شاعران ما زبان اشعار خود را زبان فارسی گفته اند؛ مانند: ملک الشعرا قاری عبدالله که در ابیات زیرین این زبان را فارسی خوانده است :


گر بگذری به جـانب لندن صبا      بگوی ايـدن وزيـر خـارجـه ي انكلـيس را
آن بـا خبـر ز لهجـه ي اشعـار فـارسي       آن صـاحب سليـقـه و ذوق نفـيس را
آورده است بـر سر تحـريـر بی گمان         ذوق تـو بـاز خامه ي ندرت نویس را
اینک بـه پیشگاه تـو تقـدیم میکند             کلک من، این سفينه ي شعر نفیس را
ویا « امیرعلیشیر نوایی» آنجا که میگوید:
معنی شیرین و رنگینم به ترکی بیحد است فارسی هم لعل و درهای ثمین گر بنگری
گویـیـا در رستـه بـازار سخن بگشوده ام یک طرف دکان قنادی و یک سو زرگری
و یک عده ازشاعران که از لحاظ جغرافیایی به ازبکستان، قفقاز و ایران کنونی ارتباط دارند، زبانی را که با آن شعر سروده اند یا نثر نوشته اند، آن را « دری» نامیده اند. مثلاً:
«
رشیدی سمرقندی» شاعرقرن ششم ( که اهل سمرقند است و سمرقند در ازبکستان موقعیت دارد ) چنین گفته است:
بهانه هاست به ماندن مرا و یک آن است که هست مردن من مردن زبان دری
نظامی گنجوی، شاعرقرن ششم که از گنجه است و گنجه درقفقاز موقعیت دارد، میگوید:
نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزاوار اوست
و یا حافظ شیرازی (که شیراز درمحدودة جغرافیایی ایران کنونی موقعیت دارد) میگوید:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
و درجایی دیگر میگوید:
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ        تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
و از معاصرین، آنجا که ملک الشعرا « بهار » میگوید:
شعر دری گشت ز من نامجوی       یافت از آن شاعر و شعر آبروی


اینجاست که دیده میشود شعر شاعران محدوده های مختلف جغرافیایی منطقه برای مردمان سرزمینهای مختلف این محدوده قابل فهم است. پس باید زبان شان یکی باشد تا معانی آن اشعار را درک کنند؛ درغیر آن اگر زبان دری و فارسی و تاجیکی سه زبان مختلف میبود، درک معانی این اشعار برای مردمان این محدوده های جغرافیایی جز به کمک ترجمان میسر نبود.
همچنان اگر بپذیریم که زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است، مشکل دیگری نیز عرض وجود خواهد نمود : در مورد نگارندگان و سخنسرایان پارسیگوی که در هندوستان و پاکستان نثر نوشتند یا شعرسرودند، زبان آنها را چه بنامیم؟ مثلاً: بیدل، میرزا غالب، امیرخسرو، علامه اقبال لاهوری و ... به کدام زبان شعرگفته اند ؟ زبانی را که اینها بدان شعر سروده اند، فارسی بدانیم ؟ یا دری ؟ و یا هندی و پاکستانی؟ پس معلوم است که زبان، واحد است. چون این زبان در مقاطع گوناگون تاریخ، زبان رسمی دربارهای طاهریان، سامانیان، فریغونیان، چغانیان، غزنویان و غیره بوده، سرزمینهای بسیار وسیعی را فرا میگرفته است که از خلیج فارس شروع تا تمام ایران و سراسر افغانستان کنونی و ماورای قفقاز و خود قفقاز و آسیای میانه و ترکستان چین را در بر داشته است وگاهی هم زبان رسمی سراسر قارة هند و در دوره هایی زبان رسمی امپراتوری عثمانی بوده است.
نکته ی دیگر این که برخی از دانشمندان عقیده دارند که زبان فارسی یا دری، زبانی است که در روزگارخلافت خلفای راشدین، از بقایای زبان پهلوی ساسانی و اشکانی و بقایایی از فُرس باستان یا زبان اًوِستایی در اثر امتزاج آنها به وجود آمده است. و نخستین بارهم لهجه یی که درتخارستان بوده ( دهاری ) تعمیم یافته و در همة سرزمینهایی که امروز درشمال افغانستان موقعیت دارد و درآسیای میانه گسترش یافته است. اما چنان که تحقیقات نشان داده، زبان دري زباني نيست كه پس از نابودشدن پهلوي ساساني، از بقایای آن به ميان آمده باشد ؛ بلكه هردو موازي هم دريك عصر و زمان يكي درفارس و ديگري درافغانستان پرورش يافته و در سير زمانه هاي معين در قلمرو هاي يكديگر نفوذ حاصل نموده و دامنه ی گسترش گشوده اند. براي مدلل شدن اين نكته ، دلایل فراوانی موجود است ، که جهت اختصار سخن به نمونه هایی ازان اکتفا میورزیم و عبارات و جملاتي را كه از قول شاهنشاهان ساساني و بزرگان آن عهد و اوايل دوره ی اسلامي دركتب عربي نقل شده ، اقتباس مينماييم :
ابن قتيبه در« عيون الأخبار» ازقول علي بن هشام چنين روايت ميكند : « درشهر مرو مردي بود كه براي ما قصه هاي گريه آور نقل ميكرد و مارا ميگريانيد. پس از آستين طنبوري براورد و چنين ميخواند : ابا اين تيمار بايد اندكي شادي . . . . »
از سوي ديگر قول عبدالله بن المقفع كه آن را ابن النديم دركتاب خويش چنین آورده بود : « زبانهاي فارسي ، عبارتند از : پهلوي، دري ، فارسي ، خوزي و سرياني . و پهلوي منسوب به ( پهله ) است و اين اسمي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشود ، و آن ( پنچ شهر ) : اصفهان ، ري ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان است . و اما دري زبان شهرهاي مداين است و كساني بدان سخن ميگويند كه در دربار شاه هستند و آن ( دري ) منسوب به مقربان دربار است . كه از ميان زبانهاي مردم خراسان و مشرق ، زبان اهالي بلخ بران غالب است . و اما فارسي زبان موبدان ، دانشمندان و اشباه آنهاست ، كه آن زبان اهالي فارس ميباشد . »
ازخلال اين گفته ها به صراحت برميايد ، كه دري زبان شهرهاي مداين بوده و زبان دیگری هم در کنار آن موجود بوده که پهلوي نام داشته و منسوب به ( پهله ) بوده است. پس ازین گفته ها چنین نتیجه به دست میاید که زبان فارسی دری و زبان پهلوی دو زباني بوده اند كه هردو موازي هم موجوديت داشته اند نه آن كه پس از نابود شدن پهلوي، زبان فارسي دري به ميان آمده و زاده ی آن پنداشته شود، كه اين نكته را خود زبان پهلوي چنين تأييد مينمايد :
. . .
درنامه ی پهلوي ( خسرو كواتان اريتك وي ) بند ( 50 ) ، آمده :
«
انارگيل كه اپاك شكرخورند ، په هيندوك انارگيل خوانند ، په پارسيك ، گوچ ي هيندوك خوانند . » يعني : نارگيل را – كه با شكر ميخورند - ، به زبان هندي نارگيل خوانند و به پارسيك گوچ ي هيندوك نامند .
بنا به مفاد اين عبارت ، پارسيك به زباني گفته ميشده ، كه « گوچ ي- هيندوك» ازان زبان بوده و بدون شك اين مضاف و مضاف اليه پهلويست ، و پارسي آن « گوز هندي» است .
با اين همه دلايل و شواهد ، نمي توان اشعار و سروده هاي شعرايي را كه در اوايل عهد اسلامي سروده شده و اكنون قديمترين نمونه هاي آن را ما در دست داريم ، ناديده گرفت . هرچند اين اشعار مربوط به دوره هاي آغازين اسلام است و اثر مقدمتري نسبت به آن در دست نيست ؛ ولي براي اثبات اين نكته كافيست كه گفته شود متانت ، ابهت ، برجستگي و پرمايگي اين آثار مبين اين رمز است كه اين زبان در آغاز دور اسلامي و در روزگارخلافت خلفای راشدین به صورت يكبارگي به ميان نيامده ؛ بلكه سابقه ی چندين قرن داشته تا به اين سرحد پختگي ، لطافت و فصاحت رسيده است. منتهی رسم الخط این زبان این رسم الخطی نبوده که ما امروز ازان استفاده میکنیم ؛ بلکه این زبان از رسم الخط پهلوی استفاده میکرده است؛ اما پس ازان که مردمان این مناطق به آیین اسلام گرویدند، استفاده از رسم الخط پهلوی را که از یادگارهای مجوس و دوره های آتش پرستی بود، مکروه پنداشته و برای نوشتار خویش رسم الخط عربی را برگزیدند که تا امروز ادامه دارد.
با یاد آنچه گذشت و نگرشی دیگر درآثار باستاني وكنوني اين زبان، كوچكترين مورد اختلافي را نمي توان دريافت كه روي آن، زبان مورد بحث را به فارسي، دري یا تاجیکی تقسيم نمود. و اين كه از زبان مذكور لهجات وگویشهای متعددي شاخه كشيده، نمي شود آن را دليلي براي انقسام اين زبان به دري، فارسي و تاجیکی انگاشت.
و حال نمونه هایی را از قدیمترین آثار میاوریم، که درانها این زبان را جایی« پارسی» گفته اند، جای دیگری« دری » و در مواقعی دیگر ازآن به نام « پارسی دری» یاد کرده اند:

نخست درمورد اطلاق ( پارسي ) به زبان مورد بحث :
كس بدين منوال پيش از من چنين شعري نگفت
مـر زبـان پارسـي را هست تـا ايـن نـوع بيـن
(
ابوالعباس مروزي/ قرن دوم )
بسي رنج بردم درين سال سي           عجم زنده كردم بدين پارسي
(
فردوسي/ قرن چهارم )
اماصحا بتازيست و من همي به پارسي همي كنم اماصحاي او
(
منوچهري/ قرن پنجم )
پارسی نیکو ندانـی حک آزادی بجـو پیش استاد لغت دعوی زباندانی مکن
(
سنایی غزنوی/ قرن پنجم)
«
مردمان بخارا به اول اسلام در آغاز قرآن بپارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن. تاریخ بخارا » ( ابوبکرمحمد النرشخی/ قرن چهارم )
دو دیگر در مورد اطلاق ( دري ) به همین زبان :
كجا بيـور از پهلواني شمار بـود در زبان دري ده هزار
(
فردوسي/ قرن چهارم )
دل بدان يافتي ازمن كه نكوداني خواند مدحـت خواجه ي آزاده بـه الفاظ دري
(
فرخي سيستاني/ قرن پنجم )
صفات روي وي آسان بود مرا گفتـن گهي به لفظ دري و گهي به شعردري
(
سوزني سمرقندي / قرن پنجم )
(
مثالها زیاد است؛ اما نمیخواهم وقت شما را زیاد بگیرد؛ بناءً به همین دو ـ سه مثال اکتفا میکنم.)

سه ديگر درمورد اطلاق ( پارسي دری ) به همین زبان
بـفـرمـود تا پـارسی دری نبشتند و کوتاه شد داوری
(
فردوسي/ قرن چهارم )دايرة المعارف اسلامی چنين مينگارد : « دري: و معنا ها علي وجه التحديد، لغة البلاط ( در ) وهي تطلق علي اللغة الفارسية الحديثة. و جاء في الترجمة الفارسية المختصرة لرسائل اخوان الصفا أن هذه اللغة قد ترجمت الي لسان « پارسي دري » ‌بأمر تيمور لنك . . . . »
يعني : دري: که معناي آن دقیقاً ( در ) « زبان درباريان» است و به زبان فارسي معاصر اطلاق ميشود . در ترجمه ی فارسي كوتاهي كه از رسايل اخوان صفا ( صورت گرفته ) آمده است : اين زبان به امر تيمورلنگ به پارسي دري ترجمه شده است ، ( كه شايد منظور از مسمي نمودن آن باشد . )و باز در خود « رسايل اخوان الصفا » واژة « پارسی دري» را چنین درمییابیم: « پس رأي مجلس سامي سيد اجل بهاء الدين سيف الملوك شجاع الملك شمس الخواص اميرتيمورگورگان چنين اتفاق افتاد كه اين كتاب (اخوان الصفا) را اين ضعيف بپارسي دري نقل كند و هرچه حشو است ازو دوركند ....» با نظر داشت آنچه گفته آمدیم، ما به این تصنیف علمی دست مییازیم که زبان رایج در افغانستان، تاجیکستان و ایران ، سه شاخه یا سه گویش یا سه لهجه از یک زبان واحد یعنی زبان فارسی- دری است، نه سه زبان جداگانه. همان گونه که زبان عربی در همه کشور های عربی ( عربستان سعودي، عراق، سوریه، اردن، فلسطین، مصر، کشورهای شمال افریقا، الجزاير، تونس، سودان, بحرين، امارات و یمن ) به همان یک نام « اللغة العربية » یاد میشود. یا زبان انگلیسی که درامريكا، كانادا، انگلستان، زیلند جدید، هند، پاکستان، بنگله دیش، استرالیا و ... یگانه زبان رسمی و یا یکی از زبانهای رسمی ایشان است که در همه اطراف و اکناف این کرة خاکی به همان یک نام English یاد میشود و نام بومی به خود نگرفته، زبان فارسی – دری نیز همان یک زبان واحد است با لهجات و گویشهای متعدد. پس نشايد كه آن را به نامهاي دري، فارسي و تاجيكي مسمي نموده، وحدت آن را زیر سوال قرار دهیم؛ زیرا :

سـه نگـردد بـریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند

.........................................................................................................................

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin