Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تـحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

پرتو نادری

 

 تفاهم طالب و داعش   در شمال 

در رویداد خونین میرزاولنگ؛ داعش و طالب در کنار هم به کشتار مردم می پردازند. در حالی که در رویدادهای زیادی دیدیم که داعشیان طالبان را سر بریدند؛ اما در شمال کشور چگونه در تفاهم باهم انسان کشی یا می شود گفت نسل کشی می کنند!

فکر نمی کنید داعیش در شمال همان استحاله ی طالب است در چارچوب یک برنامه ی بزرگ که در یک جهت برای درهم کوبی مردمان شمال و در جهت دیگر برای بی ثبات سازی ودر نهایت نفوذ به آسیای میانه !

فکر نمی کنید که این داعش در شمال بر نامه مشترک استخبارات همین حوزه است. یعنی داعشی با ماهیت متفاوت تری از داعش عربی! فکر نمی کنید که داعش و طالب در شمال یک پروژه است به دو نام.

فکر نمی کنید که متفکران طالب ساز می خواهند برای رسیدن به اهداف کوچک قومی خود هستی افغانستان را روی میز قمار گذارند؟

یاوه گویان یاوه می گویند، هیچ کسی انتقام خون شهیدان میرزاولنگ را نخواهد گرفت!

آنانی که سکان این کشتی شکسته را در دست دارند، در این رابطه چنان واکنش نشان دادند که گویی آب آز آب تکان نخورده است!

مردم خود باید برخیزند. هر زن باید یک قومندان کفتر شود و هر مرد یک آرش کمان دار. گاهی این تفنگ است که آزادی را تضمین می کند!

.........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

پرتو نادری

                   پرسش و پاسخ 

پرسش: از بدخشان تا کابل، کندز، بغلان، فاریاب، غور، هلمند

دریای خون جاری شده است، شما چه هوایی در سر دارید؟

پاسخ: هیچ هوای در سر ندارم، مرا از انسان متکبر بدم می آید!

پرسش : هدفم این است که در برابر این کشتار مردم چه پاسخی دارید؟

پاسخ: هیچ از قدیم گفته اند: جهان را آب بگیرد مرغابی را تا به زانو است!

پرسش: جناب این دریای خون است نه دریای آب!

پاسخ: خوب در هردو یش می شود شنا کرد!

پرسش: هدف این است که تا چه وقت مردم کشور کشته شوند!

پاسخ: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست. آن که می کشد خود نیز کشته می شود؛ در همین فاریاب داعش 50 طالب را کشته است، حالا طالبان خون نداشتند، جان نداشتند، داشتند، داعش هم همان طالب، مردم می گویند خر همان خر است ،پالان اش عوض شده است ! ما به سوی دموکراسی روانیم ، وقتی طالبان کشته می شوند؛ اگر طالبان نکشند، اعتدال جامعه از بین می رود، ما باید جامعه متعادل داشته باشیم! آیا متعادل است که از یک مردم کشته شود و از مردم دیگر نه ؟

این اعتدال ماست که سبب می شو تا هر ساله پنج ملیون گردشگر به افغانستان بیاید!

پرسش: مخالفان شما می گویند که اینان گردشگران نیستند، هراس افگنان اند، شما چه می گویید؟

پاسخ: این گز و این میدان، من به یک مناظره حاضر هستم، مگر هراس افگنان گردشگری نمی کنند، شما فکر کنید آنان برای اجرای کار خود هزاران کیلومتر راه را گردشگری می کنند، مسافرت می کنند ، از شهری به شهری می روند. پس آنان گردشگران نیز هستند! گردشگران اند !

ما باید از گردشگری تعریفی افغانی خود را داشته باشیم!

پرسش: باوجود که شما 16 ساعت کار می کنید چرا یک ذره هم کار ها به سامان نمی شود!

پاسخ: کار می کنم یا نمی کنم باشد به جای خود، اما من بیماری بیدار خوابی هم دارم، این یک نعمت خدایی است برای مردم افغانستان . من بیدار می مانم، تا ملت خاطر جمع بخوابد! خوب یگان انتحاری منتظری می شود ، در آمریکا و پاریس هم می شود!

می خواستم چیز دیگری بپرسم که آسمان بر سرم فرو ریخت، فکر کردم در نزدیکی ها انفجاری رخ داده است؛ متوجه شدم که چنین نیست؛ بلکه جناب شان با حنجره ی پنج هزار ساله ی تاریخی فریاد می زند:

گر نداری غیرت افغانی ام

چون به میدان آمدی می دانیم

..........................................

:

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

میرحسین مهدوی

چــیز بـــــــازی

قضیه ی ایشچی نشان داد که برای دولت وحدت ملی و شرکای بین المللی اش همه چیز نقش ابزاری دارد، حتی آبروی یک پیرمرد افغان. ایشچی که سال ها به عنوان یکی از فرماندهان طالبان علیه دولت مبارزه کرده و در افراط گرایی دینی دست داعشیان را نیز از پشت بسته، اسیر این توطئه ی سیاه شد. بیایید اصلا فرض را بر این بگذارید که همه ی ادعا های ایشچی درست باشد. پیرمردی که مخالف ماست و علیه امنیت و ارزش های مدنی ما سال ها جنگیده اما حالا برای اعاده ی آبروی خود به ما پناه آورده است. وظیفه ی ما چیست؟ اصلا فرض را بر این بگذارید که ادعای ایشچی کاملا درست باشد و معاون اول رئیس جمهور آن کار سیاه را با این پیرمرد محاسن سفید کرده است، وظیفه ی رئیس جمهور و نهاد های قضایی چیست؟

ما می دانیم که رئیس جمهور اول مدتی صبر کرد و بعد اولین اقدامش رسانه ای کردن این ماجرای شرم آور بود (نه اقدام جدی قضایی) و بعد هم چند خانه جنگی نمایشی، و بعد هم ظاهراهیچ. ظاهرا شرکای بین المللی آقای غنی نیز در آن زمان تمایلی به اجرای عدالت و یافتن حقیقت ماجرا نداشتند. البته خانه نشینی معاون رئیس جمهور ربط چندانی به این ماجرا نداشت، چون دوستم تقریبا از همان روزهای اول خانه نشین بود و اقتدار سیاسی اش به عنوان معاون رئیس جمهور از سوی غنی به رسمیت شناخته نشده بود. این ماجرا وقتی روشن تر می شود که شما موقعیت مرحوم مارشال فهیم در زمان کرزی را در نظر بگیرید، آن وقت به درستی خانه نشینی دوستم برای تان روشن خواهد شد.

دوستم به ترکیه می رود و بعد از مدتی اتئلاف نجات افغانستان شکل می گیرد. بعد ازاین ائتلاف است که آبروی رفته ی ایشچی هم برای غنی و هم برای شرکای بین المللی اش یک بار دیگر مهم می شود. آمریکا و اتحادیه ی اروپا حالا مسئله ی ایشچی را بسیار جدی گرفته و ظاهرا قصد دارند که این مسئله ی از یاد رفته بازهم بر سر بازار بکشانند. در شرایط فعلی نه تنها     ( وبه ادعای غنی) ایزار ایشچی توسط دوستم و سربازانش پایین کشیده شده، بلکه غنی و شرکای بین المللی اش نیز این ایزار را پایین کشیده و از آن بیرقی برای بازی قدرت ساخته اند.

..........................................

محمد نصیر مهرین

 

عامل پیوند تنی وحکمتیار*

نتایج تأمل و پژوهش روی بسا تنش ها، بحران ها و پیوند یابی های سیاسی ویا بحران آفرین در کشورما، نقش عامل قومی را برجسته نشان می دهد. رویکرد جامعه شناسانۀ داشتن برای تحلیل مسائل افغانستان، چنین نتایجی را در دست ما می گذارد. متأسفانه مشتی عناصر سانسورگر و یا سیاست بازانی که ادعای روشنفکری هم دارند، چنین رویکرد ونتایج آن را موزیانه"قوم ستیزی" تبلیغ می کنند.

من در خلال جمع آوری نسبی مدارک برای جلد دوم کتاب قتل ها واعدام های سیاسی،(کاری که هنوز پایان نیافته است) توجه یافتم که بیشترین قربانیان انسان کشی حزب اسلامی را پشتون ها (افغان ها) تشکیل داده اند. اما در اوضاعی که نقش عامل قومی برجسته تر در جامعه سربلند نمود و رژیم وابسته به شوروی را نیز می تکاند، حزب اسلامی ومشخص، شخص حکمتیار به استفاده از آن، تمایل قوم باوری را بر دین باوری ترجیح داد.   شایان یادآوری است که چنان عاملی تنها شامل حال حزب اسلامی حکمتیار نبود ونیست، بلکه بیشترین نیروهای سیاسی- نظامی را نیز به سوی خویش کشانید.

دیدارهایی را که نماینده گان حزب اسلامی با خلقی های تحت رهبری شاهنوار تنی دایر نموده بودند وبه کودتای ناموفق 16 حوت سال 1368 انجامید، پاسخگوی جهل آمیز به جنگ قدرت و بهره گیری از عامل قومی بود.

در کتاب "جنگ قدرت(وقایع سه دهۀ اخیرافغانستان" (تألیف "لعلستانی" در 710 صفحه) که از طرف یک تن از آرایشگران حکمتیار نوشته و انتشار یافته، توجیـــه چنان پیوند یابی چنین مطرح شده است:

" تنی با دور انداختن پیوندهای نژادی وقومی، عملاً تنفر خود را در برابر نجیب الله اعلان داشته و او را مانعی در راه ایجاد صلح وامنیت در افغانستان معرفی نمود."

در حالی که تنی و حکمتیار با چنگ زدن به عامل قومی و دور انداختن پیوند های عقید یی خویش آن وحدت عمل را پاسخ گفته بودند.

• این کوتاه نوشت را از یادداشت های برداشتم که زیر "عنوان کودتاها درافغانستان معاصر کودتاهای ناموفق - کودتای تنی- حکمتیار" در آینده انتشار می یابد.

..........................................

داکتر شکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

 

بازهم جنایت وبازهم جنایت

درغم کابلیان عزیزم شریکم

 

کرزی غنی وگلبدین غرغره شوند

ای وای از این جنایات نابخشودنی

تا کی مردم بیچاره ما قربانی حکومتداری

غدر وخیانت اشرف غنی ، حامدکرزی شوند

  روز 5 ماه مبارک رمضان بازهم شرکای جرم حامدکرزی , اشرف غنی وگلبیدین با انفجار مهیبی درشهر کابل عزیر ما, مرتکب جنایات نابخشودنی شده وصدهاتن ازشهریان هردم شهید کابل عزیز ما را به خاک وخون کشانیدند.

این جنایت نابخشودنی درحال حاضر بیش از 100 کشته و500 زخمی بجا گذاشته است که تعدادی از کارمندان رسانه های داخلی وخارجی نیز درجمع کشته شدگان اند وشاید رقم آن بیشترشود ومسؤلیت آن مستقیما برمیگردد به حامد کرزی واشرف غنی که هزاران جنایتکار طالب وگلبیدین را از زندانها رها کردند تا بروند وبازهم مرتکب چنین جنایات نابخشودنی شوند.

نتیجه رهایی زندانیان طالب وگلبیدین وآوردن گلبیدین شیطانیار وهزاران پاکستانی وجابجایی آنها در اطرف شهرکابل وشمال کشور, همین حملات انفجاری وانتحاری است که بازهم ادامه خواهد داشت. در روز اول ماه مبارک رمضان طالبان تبهکار در خوست هموطنان عزیز مارابه خاک وخون کشانیدند وحالا نوبت کابل عزیز ما بود.

اگر اشرف غنی وحامدکرزی وگلبیدین یک زره وجدان وشرافت وانسانیت و آنچه بدورغ ننگ اوغانی(پشتونوالی) داشته باشند, بروند در پل باغ عمومی کابل دار بزنند و خودشان را خود غرغره نمایند, درغیر آن فورا استعفا بدهند ورییس شورای ملی حکومت موقت را تشکیل بدهد ویا هم مردم انقلاب نمایند واین انسان نماهای بی وجدان را با همه شرکای جرم شان بدار بزنند. این انسان نماهای بی وجدان بجز چور وچپاول دارایی عامه وامداد های جهانی کار دیگر ندارند که مثال آن سرمایه 900 میلیون پوند انگلیسی حامدکرزی در دوبی وفرستادن 120 میلیون دالر از طرف اشرف غنی به دختر وپسرش در امریکا است.

  برای قیضه زدن به دهن حیوانات وحشی طالب وگلبیدین,  شدیدا به (شخصیت های ضد طالب) نیاز است تا از ریشه طالبان+ گلبیدین + شبکه حقانی ودیگر  تروریست های تبهکار را خشک نماید.  حالا وقت آن است تا داکتر طالب کُش (دوستم پادشاه) بیایید ودست بکار شود وثابت نماید که واقعا داکتر طالب کُش است.

   اگر یک حکومت با وجدان در کشور وجود داشته باشد که نیست, ساده ترین راه بمانند پاکستان این خواهد بود که با هر حمله انتحاری وانفجاری, آنعده از تروریست های تبهکار راکه در زندان دارد, بی هیچ معطلی, به دار بزند.

 

  رهبران کشورها وهمچنان سازمان های بین المللی این انفجار را محکوم کرده اند. این محکوم کردن ها جای را نمی گیرد تا اینکه حکومت غدر وخیانت اشرف غنی- حامدکرزی جایش را به یک حکومت ضد طالبان خالی نکند. دست طالبان- گلبیدین وهمه گروه های تروریستی وحامیان شان در داخل حکومت غدروخیانت  اشرف غنی- حامدکرزی دراین جنایت خونین دخیل است.

     بی هیچ تردیدی طالبان خاین در داخل ارگ کابل زیر حمایت اشرف غنی وحامدکرزی بمانند عبدالحکیم مجاهد, عبدالسلام ضعیپ, عبئدالوکیل متوکل و گلبیدینی ها در همه حملات انتحاری وانفجاری در داخل شهرکابل دست قوی دارند.

  تا کی مردم ما خاموش بمانند  تا یکی پی دیگری بدست شرکای جرم حامدکری واشرف غنی کشته شوند؟

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

نویسنده : طاهر پرسپویان

 

نقدی بر کتاب

 

تاریخ، فرهنگ و مبارزه مردم پنجشیر

 

نوشتۀ غلام دستگیر پنجشیری

 

ای رفته با گذشت زمان آبروی تو!

 آن آب رفته باز نیاید به جوی تو.

 دنبال دشمن این سو آن سو عبث مگرد:

ای خودستا! تو بوده ای و بس عدوی تو...

در دل هزار توبه ای از ناز و نخوتی:

پرکده لاف و لاغ و دغا تو به توی تو.

سی سال شد گناه بزرگ تو و هنوز

 سرخای شرم باز نتابد ز روی تو!

                       اسماعیل خویی

                                      

  این کتاب "اکادمیسن" از طریق یک هموطنم در اختیارم قرار گرفت. با آن که چهره ی معلوم الحال دستگیر پنجشیری برای من و مردمان آزاده ی کشورما به خوبی آشنا و هویداست و همگان سرشت معامله گرانۀ او را می شناسند ولی به هر رو، من پیش از اینکه این کتاب را برگ گردانی کنم، راستش عبارت درشت مردم پنجشیر در عنوان زرد رنگ همین کتاب توجه ام را جلب کرد. البته به زردی چهره ی "مردم پنجشیر" و شعرواره ای که در پشتی این کتاب حک شده؛ پسان تر خواهم پرداخت.

اما این عنوان مرا بر آن داشت تا فزون بر شناخت دیرینه ام از این یکی از بنیاد گذاران برجسته ی باند "خلق" یعنی اکادمیسن دستگیر پنجشیری که از همان زاد روز شومش به مثابه موجود ناگواری قد راست نموده و تا این دم پسین حیاتش؛ هیچگاهی از قدرت طلبی های نامشروع خود فارغ نبوده است، روی این کتاب ضخیم او به قدر حوصله ی خویش درنگ گذرائی داشته باشم. به باورمن بدون توجه به روحیه حزبی گری درازمدت اکادمیسن چنانچه تمام تلاش متمرکزتوجیه گرانه ی وی، حتی برجسته ساختن کاروایی های نفرت آور باند "جمعیت دموکراتیک خلق" و شخص خود این "پژوهشگر بی بدیل؟إ در سراسر همین کتابش نیز مشخص است؛ نمی توان از کنار آن با بی تفاوتی گذشت.

پیش از آنکه به این کتاب پُر ازاراجیف بپردازم؛ در ابتدأ لازم میدانم روی موج قدرت طلبی این موجود خود فروخته اگر چه تکراری به نظر خواهد آمد، مکثی کنم تا یک بار دیگر همان روز های قدرت خواهی، نظامی گری و سرکوب حتی حریفان شان به یادمان آید. جدا از این سیاه نویسی بی آزرم؛ اگر باچشمان باز این معجون مخدر وی را بنگریم که بنام "تاریخ، فرهنگ و مبارزه"؛ آنهم به استناد چند روز انتخابات حزبی اش به خورد دیگران وبویژه نسل نو پنجشیر میدهد، در واقعیت این مجعولات سرهمبندی شده چیزی از شناسنامه ی خود ایشان دیده نمی شود. بر عکس وی در جولانگاه مرگ خود؛ خویشتن را از خانواده والاگهر و از نخستین شخصیت های گویا مبارز پنجشیر برای ما معرفی نموده و برای فرزند این مرز و بوم پند و اندرز ارزانی میکند. از این رو ناگزیر هستم سخنان خود را از آغازین روز هایی که با چیره شدن کودتای روسی در سیاه روز هفت ثور 1357 شروع کنم:

آنگاه که غلام دستگیر این موجود تشنه ی قدرت را همراه با کودتاچیان دیگرهفت ثوری؛ توسط تانک های روس ازتوقیف خانه ی ولایت کابل کشیدند. در آن نیمه روز رو به روی ولایت کابل درساحه ی "ده افغانان" کنار مارکیت آریانا سیل مردم به شکل برآشفته و وحشت زده ایستاده بودند. آنان برخلاف میل شان این وضعیت تعجب انگیز و ناگوار را بی باورانه تماشا می کردند.

از همانگاهی که دستگیر دست های غلامی خود را به سوی مردمی که عواقب این اسارت را حدس میزدند تکان داده و از طرف جنوب غرب ولایت؛ به وسیله ی جیپ ها و بدرقه ی تانک های روسی به صوب رادیو تلویزیون کابل برده شدند. از همین جاست که به قول نویسنده ی "هیجدهم برومر لویی بناپارت" : این کشور احساس کرد "دامن عفت اش را لکه دار کرده اند". من آن روز سیاه و سر آغاز فاجعه ای وحشتناک را تا پایان آن در جمع مردم هیجان زده؛ یکجا و اندوهگینانه نگریستیم. در شامگاه هفت ثور 57 کودتاچیان که به رادیو برده شده بودند؛ این چند نکته را آشکارا بدون نگرانی از پی آمد های آن ابلاغ می کردند:

ـ هر عنصر ضد انقلابی که بخواهد از هدایت و مقررات شورای انقلابی سربیپیچد به زود ترین فرصت به مراکز نظامی انقلابی سپرده خواهد شد.(1)

در آن روزها که نمی توان آنها را از یاد برد، هر چند لحظه ای جملات بالا را در لابلای نفیر نغمه های کریه با دو زبان رسمی کشور اعلان و روی امواج رادیو تلویزیون گذاشته پخش می کردند. از مقر رادیو تلویزیون بجای یک صدای خوش؛ اعلامیه های عوامفریبانه و نفرت آور "حزب خلق" نشخوار شده و به بیرون میریخت. یکی از سیه نویسان مشغول در همان جایگاه و جریان "اکادمیسن" دستگیر بود که مسلماً پذیرفتن این ذلت خود یکی ازنشانه های عملی غلامی او بود. از اینرو وقایعی که در آن روزگار اتفاق افتاد؛ در حافظه ی تاریخ برای همیشه به یاد ماندنیست و مردم این سرزمین نیز آنقدر فراموش کار نیستند که فجایع و جنایات ضد بشری جنایتکارانی چون دستگیر را از یاد ببرند.

 البته جملات بالا به این معنا نیست که باند "دموکراتیک خلق" به صورت کل چنین نیت شوم را قبلاً در سر نه پرورانیده بود. این حزب مزدور و منادی انقیاد ملی از سال 1344 خورشیدی بدین سو در پی توطئه گری بود. یعنی این "حزب" از همان آوان پیدایش نکبت بار خود؛ وابستگی کامل عرصه های مختلف زندگی ما را به روس غارتگر بنام "دوستی" و لاطائلات بیشرمانه ی دیگری تبلیغ میکرد. آیا شما جناب "اکادمیسن" در یک روز اول ماه می نگفته بودید که: "می گویند؛ ما را اتحاد شوروی غارت می کند. ما چه داشتیم؟ شکم های ما در کمر های ما چسپیده بود. اتحاد شوروی چی نداده است؟..." (2)

اکادمیسن دست پرورده ی شوروی؛ آیا شما واقعاً نمی دانید که لکه های جنایت در دامان حزب منفور تان همانند لکه های دامن قصاب مشهود و ماندگار است؟ یا منحیث یک نویسنده و آنهم عضو بیروی سیاسی "حزب دموکراتیک خلق" میدانید که این باند بدنام بذر جنایت خود را با خون ده ها هزار انسان بیگناه آبیاری کرده است و شما خود را به اصطلاح درکوچه ی حسن چپ میزنید و در تبرئه ی حزب خویش لجوجانه پای فشاری می کنید. مسخره تر اینکه با وجودی که دست "دستگیر" از قدرت لغزیده و از مقام وزارت بیرون افتیده، با آنهم برف جنایات سازمان یافته ی خود را با چنان وقاحتی در بام "احزاب" دیگری میریزد که تو گویی آب از آب تکان نخورده است.

در حالیکه جنایاتی را که پنجشیری منحیث شخص "هفتم" بانی "جمعیت دموکراتیک خلق" و دستگیران دیگر وی در این حزب مرتکب شده اند هرگز و با هیچ ترفندی از دامان آنان پاک شده نمی تواند. این بنیان گزار حزب بیش از سی سال می شود روی این میراث شوم حزب دموکراتیک خلق مصر و مفتخر بوده است.

به روایت از نوشته ی آقای محمد نصیر"مهرین" تاریخ نویس معروف و معاصر کشور ما که از زبان یک هموطن ما نقل قول می کند: "حوادث سال های پسین، خون یک ملیون انسان را به زمین ریخت، که جمعاً هفت ملیون وپنجصد هزار لیتر خون انسان سرزمین ما به خاک رفته است...." (3) ایشان همچنان می افزایند: طی دهه حضور قوای نظامی شوروی در افغانستان، روزانه 8 نفر سرباز شوروی و به طور اوسط 418 نفر افغان به قتل می رسیدند. یعنی 30 تن نظامیان دولت 100تن مجاهد 288 تن افراد ملکی تلف می شده اند. طبق همین ارزیابی روزانه 200 زن بیوه میشد و 475 طفل یتیم شده و از نعمت داشتن پدر محروم میشده اند.(4) این رویداد دلخراش در بسا جاهای دیگربکار رفته.

  اما اکادمیسن که در عرصه ی تحقق  این خونریزی و احیای اسارت صریح کشور ما زیر لوای "همکاری برادرانه" سال های درازی تلاش کرده است؛ در کشتار بیرحمانه ی مردم و فرزندان معصوم این سرزمین چنان صریح و بی پرده دست داشته است که آنرا با هیچ حیله ای نمی تواند کتمان کند. او به همین لحاظ است که همسان با سایر مجریان کودتای ثور نه تنها هیچگاهی به جنایات انجام یافته در زیر سیطره ی ننگین شان اعتراف نمی کند بلکه بر خلاف با دیده درایی مضحکی خود را بار دیگر در این کتابش برای نسل پسین این دیار پیوسته به گونه ی زور گویی های زمان وزارت شان مطرح می نماید. وی رویهم رفته مثل موسیچه ی بی گناهی جنایات حزبی و دولتی خود را ماستمالی کرده است. از اینرو "چقدر اهمیت دارد که بحیث پژوهنده بفهمیم که در اجلاس بیروی سیاسی و کمیته مرکزی در پشت در های بسته، چه کسانی با چی عاطفه هایی در باره ی صدور حکم اعدام  زندانیان رای قاطع یارای نرم داده اند؟ دست های رهبری چگونه بالا وپایین می شده است".(5) اما این جنایتکاران تاریخ از پروژه ی مخدوش کردن واقعیات سه دهه ای که گذشت دست بر نمیدارند. اکادمیسن ما که از این بابت دچارعذاب وجدان است چالش های ضد استبدادی امروزی کشور را که هم اکنون جریان دارد عامل اصلی به میان آوردن رویدادی با ریخت و گستره ی کودتای هفت ثور وانمود میکند. گویا اینان بودند که " لشکری از سرخپوشان هورا گوی را به جاده های جهالت و بردگی سوق دادند". غلام دستگیر به ویژه در این کتاب همانند سیاه نوشته های دیگرش رندانه می خواهد خود را گناهکار و روسیاه نشان ندهد. وی مردمان و فرزندان این سرزمین را به فراموش کاری وامیدارد تا بدین طریق تمامی خیانت ها و جنایات "حزب دموکراتیک" را به گردن یک نفر و آنهم نفری بارکند که در درازنای حزبی بودن اش حتی عضویت بیروی سیاسی را نیز نداشت. زهی ساده لوحی یا منطق رندانه؟!

به قول نویسنده ی کتاب جنایات حزبی:"اگر "پنجشیری" در زمان داودخان وزیرمعارف یا فوایدعامه می بود و خود را پرزه ای از یک قدرت غیرحزبی و چند لایه احساس می کرد به هیچوجه نه به قهرمان چند مداله تبدیل می شد و نه به درجه ثوریه و شورویه ای به این تندی و تیزی می رویید".(6) آیا ایشان آن روزهای نظم سرایی و وابستگی خود را به سرعت فراموش کرده اند که یک وقتی می گفت:

"نازم چو موج سرکش بر خاین و ستمگر         در پیش چشم دشمن چون خشگین پلنگم

  نسل جوان کشور گیرد به سینه تنگم            در حفظ اینچنین حزب چون کوه صخره سنگم"

 اگر از کلمه ی اخیر مصرع دوم این شعرواره ی "اکادمیسن" یعنی واژه ی "پلنگم" که در همان روزگار بکار برده، بگذریم؛ ایشان بار ها واژه های همانند: "پلنگینه"، "پلنگ پوش" و سایر واژگان دوست داشتنی وحامل تمایلات تهاجمی درونی خود را درهمین کتاب مورد نظر نیز آورده اند. دلبستگی این نظم سرا نتنها در چنین کلمات بلکه درتعلق خاطرش به حزب مزدوری که از زاد روز نخستین به دور "میخ طویله سایبریایی" درندگی را تمرین و اعمال کرده؛ مشخص می شود. اینگونه نظم ها و نوشته هائی از همین قبیل؛ ضمیر و نهاد "اکادمیسن" را با دیدگاه اسارت وقیحانه ی ملی با صراحت تمام نشان میدهد. چنانچه این نماد چاکری، بردگی و تفکر انقیاد طلبی با این چهارمصرع بارها مردم ما را شلاق زده است. اما جالب و تهوع آور اینست که چنین برده ی خوی گرفته با اسارت و بندگی به بیگانه؛ پس ازمرگ سیاسی اش؛ طوری دو باره زنده شود که ترک عادت نموده و بجای تداوم غلامی با ادا و ادعای آزادی و آزادگی قد راست نماید. هدفی که در بطن این کتاب به اصطلاح "پیک دوستی" حمل می شود؛ اثرگذاری و سایه انداختن بر گستره ی همان مزدوری ای است که به درازای عمر خود مرتکب آن شده اند.

 بنابر این دستگیر با دیده درایی ویژه ی کلیه مزدوران اجنبی؛ روی جلد کتاب مورد نظر با سیاه نویسی شاعر نمایانه کلماتی را نگاشته است که همین نکات مرا واداشت تا این مجموعه ی اراجیف را ورق گردانی کنم:

"از قریه ی قابضان پنجشیر منم

از دیدن رنج آدمی سیر منم

آزاده ام و غلام دنیا نه شوم

یار قلم و کتاب و شمشیر منم"

آقای گونتر گراس نویسنده ی توانمند و مطرح آلمانی که در عنفوان جوانی (15 ـ 17) سالگی در خدمت نازیسم یا حزب "ناسیونال سوسیالیست آلمان" قرار گرفته بود. اگر چه وی هم به این امر اعتراف کرده و هم به خاطر زدودن زشتی های همین مقطع حیات خود زمان درازی را درعرصه ی مبارزه علیه بیداد گری حزب نازی ها طی سخنرانی ها، متون و اشعارش قلم زده است و با آنکه این امر به زندگی پسین او چندان لطمه نمیزند ولی با آنهم در نظر مردمان آماج فاشیسم، داغ سیاه همان دوران در جبین گراس نقش بسته است. چه حتی برخی از نگارندگان؛ همان دوره ی جوانی وی را جداً در نظر دارند.

اما اکادمیسن دستگیر با این دوبیتی بالا چه چیزی را درخور عرضه کردن به مردم دیده است؟ آیا وی مفهوم و تفاوت آزادگی و بردگی را می فهمد و باور دارد؟ آیا یک "اکادمیسن" دست پرورده ی روس که عمری را با سرافگندگی زبونانه ای سر در آخور دستگاه های جاسوسی روس داشته است، حالاکه در آخر عمر ننگین خود قرار دارد، حداقل به همان سیاه کاری های خویش اعتراف کرده و از بابت آن از مردم و بویژه وارثین قربانیان خویش عذرخواهی کرده است؟ و در هرصورت مگر وی چه رابطه ای میتواند با آزادی و استقلال داشته باشد؟

برعکس آوردن مسخره آمیز این چهار مصرع بالا روی پشتی کتاب "اکادمیسن" که درحالت عادی میتواند به بلوف زنی و بلند پروازی

کودکانه ای شباهت داشته باشد؛ حالا و توسط "دستگیر"، به باورمن مایه ی شرمساری دهکده ی "قابضان" و حتی دیار پنجشیر میباشد.

به قول نویسنده ی "درحاشیه فرهنگ اعتراف": "لکه های جنایت آمیز و خونین هنگامی باقی میمانند که جنایتکاران و قلم بدستان همکار ایشان در تبرئه و توجیه جنایات پای فشرده اند. لکه هایی که نه از دامن آنها و نه از دل تاریخ فروشسته تواند شد". (7)

بنابر قول مشهور "نرود میخ آهنین در سنگ"؛ آدم هائی مانند غلام دستگیر هر قدر گسترده تر به فرهنگ جنایت دست می برند، باز هم گویا نمی دانند که کار بدی کرده اند. وی که به قول خودش از آوان پیش آمدن کودتای ثور 1357 به برداشتن پیشوند با مسمای "غلام" از نام نفرت انگیزش مباهات میکند، درعمل این غلام روس ها ازهمان آوانی که به منظور استقرار رژیم کودتا مردم کوهستان و شمالی را حسب فرمان بادار خویش درساحه ی فابریکه گل بهار جمع کرده بود، مردمی را که به استقبال تظاهر محیلانه ی این غلام اجنبی به حسن نیت؛ به طرف این فرزند ناخلف خویش پناه آورده بودند، روانه ی باستیل پلچرخی ساخت که از چگونگی کشته شدن شان و اینکه آیا کدام کسی از آنان از زیر ساطور جلادان "اکسا و کام" جان به سلامت بردند یا نه، تا هنوز هم معلوماتی در دست نیست.

همانگونه که "در حاشیه فرهنگ اعتراف" آمده است: "برخی از قلم زنان وقت طلب حزب دموکراتیک خلق افغانستان، با توجه به تغییر اوضاع، زود موضع و موقف عوض می کنند. گاهی برای جای پیدا کردن در میان گروهی از تنظیم های اسلامی، به مدح و صفت آنان پرداخته و گمان می برند که نقش و یا همکاری پیشینه خویش را انتقاد کرده اند".(8) هکذا چاپلوسی هائی که "اکادمسین" در دوره های گوناگون وزارت شان روی کاغذ بعمل آورده اند، مسلماً منحیث عبرت تاریخی باقی میماند. همچنان"مدیحه هائی که به پای سرگین های بت شده یا بت های سرگینی ریخته شده است، سندیت خود را در حوزه شناخت تفکر جنایت حفظ می کند".(9)

اما اینکه اکادمیسن غلام دستگیر شب سقوط حفیظ الله "امین" را بخاطر خواهد داشت که خود نیز درهمان موقع تازه از "اتحاد شوروی" برگشته بود ولی از اشتراک در محفل صرف سوپ روسی مخصوص امین و حواریونش خود داری کرد. بنابر این پرسشی که تا هنوز هم پا بر جا است؛ چگونگی و منبع الهام و پیش آگهی ایست که دسترسی "اکادمیسن" به آن سبب نجات وی از افتادن در این تله گردید.  این امر احتمال درج و افشأ شدن نام مستعار "دستگیر" را نیز بالاخره دیر یا زود در یکی از کتاب های حاوی لست جواسیس جنایتکار دستگاه جهنمی "ک.گ.ب." همراه با مقدار معاش ماهوارش؛ در کنار دیگر رفقای همکار و تاریخ مصرف گذشته ی شان بوجود آورده است. البته در آن صورت چهره و شخصیت اصلی "اکادمیسن" پرده از اینگونه رازها و ابهامات برداشته و همچنان ثابت می کند که آیا هیاهوی سه دهه پیش دستگیر پیرامون داعیه ی حقانیت جنگ تحمیلی تجاوزگران روسی درست بوده یاجنگ مردم بیدفاع افغانستان حق به جانب بود.

همان طور که کارل مارکس در قبال بورژوازی زمان "جنگ داخلی در فرانسه" می گفت: "هر سلاحی را که در دست خودش بر ضد عوام الناس بود سلاحی عادلانه می دانست در حالی که همان سلاح اگر به دست مردم می افتاد فی نفسه نوعی جنایت بود". مسلماً عین همین گونه تعبیرات توسط "حزب دموکراتیک خلق" و "پنجشیری"؛ فرد شماره هفتم این "حزب" لومپن ها و مزدوران که در واقع "قوز بالای قوز بود"، مردم این سرزمین را خانه خراب و تباه ساخت.

برداشت من اینست که "غلام دستگیر" دراین کتاب خود هم به ادامه ی تحمیل بزرگ ترین فاجعه ی خونبار تاریخی توسط همین شیادان محزب بر تمامی مردم کشورما اعم از ازبیک، پشتون، تاجیک، بلوچ، ترکمن، هزاره وغیره؛ اینک با تقلید از سلاطین ممدوح خویش، غرض پیچانیدن خود در لحاف قوم، زبان یا منطقه ی معین، ادای محیلانه ی قومگرایی درآورده است. مثلاً ایشان برتری "رخه زمین" را ادعا کرده و یا به جعل کاری در "تاریخ، فرهنگ و مبارزه ی مردم پنجشیر" متوسل می شود. ولی هدف وی از پناه بردن به اسطوره های مشکوک بنام فرهنگ مردم پنجشیر و وانمود کردن کارزار انتخاباتی دوره ی سیزدهم شورا بعنوان تاریخ مبارزات آن سرزمین، اینست تا مگر به این ترتیب جای پائی برای خودش بدست آورد.

غلام دستگیر که بخاطر حفظ و تحمیل کرسماتیک شخصیت منفور خویش بر نسل های بعدی؛ حتی به اندازه ی ببرک نیز از مزدوری گذشته اش جرأت اعتراف و ابراز ندامت نمی کند، یقیناً مجازات عادلانه ی وی را مردم "قابضان"، "رخه" و یا پنجشیر به مردم مناطق دیگر کشورنیز نخواهند گذاشت. از این رو اعتراف "اکادمیسن" احمقانه تر از کارکرد های جنایتبار گذشته اش خواهد بود.

من در این رابطه بار دیگر قولی را از کتاب "جنایات حزبی" نقل میکنم: "برای یک تحقیق جدی این پرسش مطرح می شود که چرا در زیر یک سیطره حزبی عملیه کشتن مخالف سیاسی صورت میگیرد؟چرا با تاکید برصحت اندیشه خود عقاید دیگران انکار وگلوله باران می گردد؟ چرا در میان هزاران صدا فقط از یک صدا آن هم صدای حاکم حمایت می شود؟ پرسش ها اگر به مقام پرسش ارتقا نکنند از یک سو حثیت پرسش لطمه می بیند و از سوی دیگر مانند زمان پرسش ها بی آنکه پاسخ بیابند منسوخ می گردند!"(10)

  "دستگیر" که در حد سرسپردگی با غلامی خو کرده است؛ در لفافه ی حرف های بسیار بزرگتر از دهنش در این کتاب خود را پاسدار اصلی و آریایی پنجشیر وانمود میکند. در حالیکه وی به اندازه ی "دره یی"؛ خواهرزاده ی پنجشیری ها هم شهامت افشای حداقل بخشی از جنایات "حزب دموکراتیک خلق" را نداشته است تا اعتماد جوانان آن دیار را کسب نماید. "به یاد داشته باشیم تازمانیکه آلودگی ناشی از جنجال ... اندیشه هایی که ما نمی پسندیم، از فرهنگ روزمره گی و روزمرگی حذف و پاک نشده باشد، هیچ یک از شهروندان چنین دنیایی به ما خیرمقدم نخواهد گفت".(قراگوزلو)

دستگیر حتی از رفیق همپنجشیری اش "فرید مزدک" که از زمان طولانی یی از خوان "حزب دموکراتیک خلق"  نان می خورد، نیاموخته است که حد اقل در حین افتادگی و ناتوانی؛ مأیوس از ولینعمت خویش چنین نادمانه اعتراف کند که:

" یک؛ "من کاملا متاسف و شرمنده هستم که در آن جریان دست یا شرکت داشتم. جریان های سیاسی و اجتماعی آن سال ها منتج به حوادثی شد که شما (گوینده ی رادیوی "بی. بی. سی.") نام بردید.

دو؛ حزب دموکراتیک خلق افغانستان، یک حزب بومی نبود. یک حزب ساخته شده بر اساس نظریه ها و استراتیژی های کلانتر منطقه ای و جهانی بود و یک حزب غیر مستقل.

سه؛ اختلافات نابسامانی و توطئه گری چیزی بود که از نخستین گنگره ی موسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان در این حزب راه یافته بود.

چهار؛ الگو و مدل هایی که توسط جریان های ـ لنینیستی آن زمان از جانب اتحاد شوروی به کشور های مثل افغانستان تحمیل میشد..."

اگر در ضمیر و وجدان اکادمیسن آزادگی چه که حتی شمه ای از صداقت وجود می داشت؛ این چنین در روز روشن با "دو صد مقاله و کتاب"! به چشم مردم خاک نمیزد و جعل نامه هائی از کارکرد های پیشین خود را با این دیده درایی بنام "فرهنگ، تاریخ ومبارزه مردم پنجشیر" به خورد نسل های پسین نمیداد. چنانچه: "اگر تمام سخنرانی ها، اعلامیه ها و "تزس" ها و پروتوکل ها و فرامین و مقالات ... رهبران حزب دموکرا تیک خلق را مورد بازخوانی و تاویل قراربدهیم، از بند بند آن فاشیسم، زورگویی، بردگی، انقیاد تسلیم طلبی ملی و ریختاندن خون بنی آدم میچکد".(11)

بناءً "دستگیر" با چنین گذشته ی نفرتبار و باوجود رسیدن به پایان عمر ننگین خود هنوز هم با کلماتی مانند دوستی، وطن و حتی هویت منطقه ی زادگاهش بازی نموده و آنرا منحیث پرده ی استتاری بر"غلامی" خود و حزبش بکار می برد. به قول امانوئل کانت:"این زبان بسته های مطیع سر به راه، بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهد داشت".

  اینان گویی فراموش کرده اند که چگونه اراجیف عوامفریبانه ی راه رشد غیر سرمایه داری، انترناسیونالیسم، سویتیسم و دوستی افغان شوروی را موعظه می کردند تا از یکطرف خیزش های توده یی وجنبش های کارگری را با زباله های ایدئولوژی سرمایه داری دولتی روسی مسموم کنند و از جانب دیگر در طریقت روسی کودتا های رهزنانه؛ تعبیه و تدارک لازم را غرض تصاحب قدرت دولتی ممکن سازند. بالاخره نه تنها به دستور وشرکت مستقیم روس ها کودتا کردند، بلکه کودتا را انقلاب و مضحک تر ازآن برگشت ناپذیر خوانده و در پیشگاه آن بیش از دو ملیون هموطن بیگناه و شرافتمند ما را قربانی کردند و ملیون ها نفر دیگر آنان را آواره نموده و به خاک یأس نشاندند.

ازتوصیه های کنونی اکادمیسن شیاد چنین معلوم می شود که گویا ایشان طی بیشتر ازسه دهه جنایت در برابر مردمان آزاده ی این دیار یا در اغمأ ویا در نشئه ی ودکا قرار داشتند. اما بیشرمانه تر از آن اینست که غلام دستگیر در این کتابش؛ خود را برای نسل کنونی، از نخستین و سرامد مبارزان منطقه ی پنجشیر وانمود می کند. به قول نویسنده ی کتاب "جنایات حزبی": "ثوریه و شورویه و منثوریه های حزبی ازهر زاویه ای که بازخوانی شود به حیث حک جاودانگی جنایت بروی کتیبه های منقرض پدیدار می گردد". "معیار انسان افغان نزد ما سویتیست بودن آنست" "دوستی شوروی است ثروت افغانستان"

با چنین الهامی"اکادمیسن" لجوج درمکتب جنایت از اساتید ماکیاولیست روسی خود آموخته است که نه از ریختاندن خون انسان های بی گناه دست بردارد و نه از انکار عوام فریبانه ی آن شرم داشته باشد. برای وی که کاربرد هزاران نوعی دروغ رزیلانه ساده تر از یک اعتراف ساده است؛ دلخوش کردن به یاد آوری از کارزار انتخاباتی دوره های دوازدهم و سیزدهم پارلمان، در حالی که ازعذاب وجدان هم که فارغ بال هست، شاید تلاشی باشد برای ترسیم تابلوی کودک پسندانه ای به جای سیمای پلشت هفتم ثور1357 و فاجعه ی خونبار محصول آن که مایه ی شرمساری حتی نسل های بعدی شان می باشد.

دستگیر وغلامان دیگر روس که موعظه گر پارلمانتاریسم بودند؛ به انتخابات و پارلمان چنان برخورد افزاری و اغواگرانه داشتند که با رسیدن به قدرت؛ همین روزنه را نیزهمانند دیگر منافذ سیاسی، اجتماعی وحقوقی "دهه ی دموکراسی" کاملاً بستند. به قول صباح الدین کشککی: "... رهبران کمونیست افغانستان (باند "حزب خلق" ـ ن) از طرف عناصر کی.جی.بی. سفارت شوروی در کابل مسقیما اداره تمویل و هدایت میشدند و به آنها هدایت داده شده بود که چگونه پروگرام هائی که برای به میان آوردن دموکراسی طرح شده بود تخریب کنند و حکومت را غضب نمایند."(12)

محمد اکرام اندیشمند از زبان "هنری برادشر"؛ خبرنگار و چهره ی مشهور امریکایی در هند که در آن زمان های دور (دهه ی هشتاد) در آنجا به عنوان متخصص شوروی موظف بود، به تداوم گفته های شان در مورد تشکیل حزب دموکراتیک خلق می آورد"...الی سال 1964 وی (نور محمدتره کی) یک حلقه ارتباطی را باسفارت شوروی درکابل تشکیل داده بود. درچاپخانه مورد پسندش نشسته جوانان افغان رابه مامورین سفارت شوروی که فکر می شد کی. جی. بی. بودند معرفی می کرد. بعد از انفاذ قانون اساسی جدید حینی که برای انتخابات پارلمانی ترتیبات گرفته میشد، ولی احزاب سیاسی هنوز شکل قانونی را به خود نگرفته بود... شوروی ها از مدت های مدیدی به این طرف یک حزب کمونیست خارجی را برای نظارت و کمک یک حزب کمتر انکشاف یافته دیگر بکار می بردند..."(13)

شاید نخستین "اکادمیسن" حزب "دموکراتیک خلق" نسبت به همقطاران دیگرش؛ در باره ی "حزب نازی" معلومات بیشتری داشته باشد، یعنی در باره ی ناسیونال سوسیالیسم آلمان، گشتاپو و آشویتس به روایت منتقدین و نویسندگان مختلف که از همان زمان تاکنون در جهت جنایت شناسی این مقطع تاریخ آلمان ادامه دارد و منحیث رویداد ننگین تاریخ، هیچگاهی فراموش نویسندگان و مردم آلمان و جهان نمی گردد. چنانچه "شرودر" صدراعظم وقت آلمان فقط چند سال پیش، درشصتمین سال روز یادبود اردوگاه آدم سوزی "آشویتس" به پیشگاه بشریت اعتراف کرد که: "من شرم خودم را در مقابل آنهایی که کشته شده اند و بیشتر از آن در مقابل شما که زنده مانده اید بیان میکنم، خاطره نسل کشی نازی ها بخشی از هویت ملی ماست، اعتر اف به این شرمندگی نه فقط به احترام قربانیان، بازماندگان و خانواده های آنان بلکه بیشتر برای خودمان است."(14)

اما کشتاری که "حزب دموکراتیک خلق" طی بیشتر از سه دهه چه به صورت مستقیم و چه غیر مستقیم مرتکب شده است؛ اگر گسترده تر و وحشیانه تر از آدم سوزی و قتل عام های نازی ها نبوده، کمتر هم نمی باشد. بر علاوه کشتار سیل آسای سال های آغازین و پیامد خونین فاجعه ی7 ثور مستقیماً وثیقه ی دست یازیدن هیئت رهبری حزبی و دولتی در این جنایات می باشد. غلام دستگیر شیاد باید بداند که لااقل: "مسوٌلیت خون های ابتدایی، مسوٌلیت خون های سه چار ماه اول کودتا به عهده اعضای سی نفره کمیته مرکزی و کابینه (خلق و پرچم) و فرماندهان ذیدخل استخباراتی و نظامی است."(15)

 اگر چه "اکادمیسن" هنوز هم با رویای کاخ وزارت تعلیم و تربیه و هم رکابی "نابغه ی شرق"؛ در افق صبح کاذب صحنه های نخستین درامه ی رسوای روسی 7 ثور را می بیند و عذاب وجدان کاوش اکادمیک در قبال جنایات هم قلاده ها و بادارانش را تحمل نمی تواند، حتی سرمشق گیری از نویسندگان منتقد آلمانی جهت یک اعتراف صادقانه به جرم گسترانیدن بزرگ ترین فاجعه ی تاریخی بر مردم ما را خالی ازخطر مرگ نمی بیند. از اینجاست که هیستری دستگیر در سرائیدن چرند پشت چرند بازتاب یافته و درهمخوانی با همین ذلت و حالت درماندگی است که مدیحه ی تهوع آور دیگری اندر باب گذشته ی سیاه شان را این بار در قالب کتاب "تاریخ، فرهنگ و مبارزه مردم پنجشیر" به  خورد مردم ما می دهد.

بنابر این با توجه به همین تلاش مذبوحانه ی مکتوب در"تاریخ، فرهنگ ومبارزه مردم پنجشیر" مسئولیت خود میدانم که بررسی اجمالی این دیده درایی زالو صفتانه را منحیث پادزهری منصفانه، مستند و مستدلل در برابر تلاش های بی آزرمی از این دست آماده سازم. این چشم انداز، نقد یا هر نامی را که به خود میگیرد:

 یک؛ در عرصه ی ساختار، دو؛ در عرصه ی محتوا متمرکز می باشد.

 

 

معرفی کتاب:

در ابتدأ لازم میبینم که یک شناسنامه ی فشرده از کتاب مورد بحث داشته باشیم. نام این کتاب؛ "تاریخ، فرهنگ و مبارزه مردم پنجشیر" است که ناشر چاب اول آن، انتشارات خیام کابل جوی شیر، مرکز کتاب فروشان در تیراژ 1000 جلد درسال 1390خورشیدی به نشر رسیده است. در فوکس یا تمرکز اصلی بررسی کتاب؛ ساحه ی رخه زمین، هزارخانه ی پایین، بازارک، منطقه ی حصه ی اول (بالای پنجشیر) و حصه ی دوم (دره پنجشیر) قرار دارد. درآن از آغازین بخش یا در واقع دروازه ی پنجشیر(شتل) خبری نیست و به جای آن "دفاعیه ..." غیر مؤجه ی خود را که منظور ایشان بوده است، آورده اند. این کتاب در چهارصد و سی دو صفحه به چاب رسیده است.

 

الف ـ بررسی کتاب از نگاه شکل و ساختار:

1ـ شناسنامه تکراری کتاب؛ غیرمعیاری بوده و با شناسنامه ی یک کتاب تحقیقی و پژوهشی هیچ شباهت ندارد. اگرچه در پیشانی کتاب "پژوهش اکادمسین" رقم خورده ولی متن آن فقط یادداشت های اوقات بیکاری زمان وزارت نویسنده را منعکس می کند. با آنکه به قول خود آن "پژوهنده"، ایشان پسانتر مجال یافته اند به این نوشته ها نگاه مجدد و بازنگری داشته باشند. اما با وجود آنهم گویا ویرایش کتاب را از یاد برده اند. منابعی که برای فصول نهم و دهم کتاب داده شده اند از شماره های 52، 65 و 67 آغاز می یابد. شماره های پیشین آن دیده نمی شود که مسلماً این یکی از نقایص ساختاری کتاب است. اصلاً واضیح نیست که نویسنده و ناشر؛ کتاب را چگونه آراسته اند و یا شایدهم کدام عجله ی سیاسی گونه ای در کار بوده، چه در غیر آن هر چند اندک ولی کتابی تا اندازه ای متفاوت ترتیب میشد.

2 ـ ساختار کتاب در کل ازچنان آشفتگی و بی سر و سامانی رنج میبرد که درنخستین نگاه؛ عدم آشنایی نویسنده را با ساختار یک کتاب پژوهشی گواهی میدهد. کتاب در ده فصل تنظیم شده و تذکار رویکرد ها یا مآخذ آن در اخیر هر فصل کتاب درج شده که اگر یک کتاب تحقیقی و علمی باشد؛ به تسلسل و تمرکز خواننده روی مطلب اصلی صدمه وارد میکند و به یک پژوهنده ی اکادمیسن! نیز لطمه میزند.

از جانب دیگر تکرار مطالب مشابه و بدون مورد ضروری چنان بر حجم کتاب افزوده که اگر این زواید و اضافات حذف و متن کتاب درست تنظیم میشد؛ حجم کتاب به نصف تقلیل پیدا می کرد. در آنصورت هزینه ی چاپ کمترشده و وقت خواننده کمتر ضایع می گردید ولی فقط ذوق و بزرگ نمایی میان تهی "اکادمیسن" آسیب میدید.

3 ـ این کتاب ازنگاه روش شناسی وسیاق نگارش، املاء ونقطه گذاری، فصل بندی و پراگراف ها، گویایی جملات، اغلاط چاپی و حتی سلیقه ی تخنیکی چاپ درمقایسه با تکنالوژی مدرن امروزی بسیار نازیبا و آگنده از عیوب است. موارد خسته کن مطالب تکراری مانند درازی و پهنای منطقه ی پنجشیر در صفحات (29 و30) که بیشتر از اهمیت معلوماتی شاخص شتاب و ناقراری نگارنده می باشد.

4 ـ در فهرست فوتوکاپی اسناد وتصاویر تاریخی علاوه برعلامت (قوسین) برای شماره ها وعلامت تشریح درپهلوی آنها همچنان تذکر اضافی واژگان "اسند" و "تاریخ"ی؛ در این فهرست به استثنای "نشان معارف" بقیه تمام تصاویر اشخاصی که با خود ایشان سر و کار  داشته اند، هیچ کدام اهمیت تاریخی ندارند.

5 ـ در صفحه ی 124 فهرست مدارک و مراجع از شماره 14 تا 28 درج شده در حالیکه شماره های 1 تا 13 از قلم افتاده است. هم چنان در صفحه ی 154 از شماره 29 شروع شده و در37 زیر مراجع فصل سوم بار دیگردر صفحه 338 آمده است.

6 ـ در صفحه 313 کتاب بدون این که مطالب فصل نهم تکمیل شود؛ مطلبی را بین علامت قوسین شرح میدهد و مدارک و مآخذ فصل نهم در صفحه 360 تکرار می گردد. هکذا اغلاط تایپی و املائی مانند: "خورد رتبه" (خرد رتبه) و "نمبر" (نمره) در صفحات 3، 4، 54 و 337. مهمتر از آن وجود عبارات و جملات نامربوط، حتی متن پر از تناقض، کلی گویی غیرلازم و نامرتبط با عنوان اصلی که همانند درازی خسته کن مطلب، اعتبار نگارنده را زیر سوال می برد.

 

ب ـ بررسی کتاب از لحاظ محتوایی

1ـ بی توجهی نگارنده (اکادمیسن):

 در صفحه ی اول پیش از فهرست عناوین فصول کتاب زیر عنوان "کار مبارزه و زندگینامه ی مولف بقلم خودش" در حدود سه صفحه ای که به سیاق غلام دستگیر نگارش یافته؛ اصلاً به زندگی، کار و مبارزه ی وی ارتباط ندارد و مطالب آن ضرورت جزوه ی جداگانه ای را می نماید. آنچه در اینجا به نام زندگی نامه نویسنده، کار و مبارزه ی اوشان رقم خورده این گونه است: "طبیعت و تاریخ در دل و دامان سرزمین باستانی، اساطیری و تاریخی ما ثروت های مادی وفرهنگی بیکرانی ریخته است...اقوام و مردمان این سرزمین هریکی زبان، دین، روایات، داستان ها، اساطیر، سنن، هنرها ادبیات و فرهنگ های پر از شگفتی خود را پرورش داده..." ایشان ادامه میدهند: "مردم زحمتکش پنجشیر نیز یکی ازشاخه های روینده و ریشه دار اقوام آریایی است که به گروه قومی تاجیکان افغانستان و جهان پیوند ناگسستنی زبانی ادبی و فرهنگی دارد. درچنین میهنی و در دل چنین دره سرسبز و شادابی در16عقرب 1312خورشیدی و در خانوادهٌ یک افسر خورد رتبهٌ اردو بدنیا آمدم"(ص ـ 3) سپس در این صفحه می نگارد که همراه با پدر و پدرکلانش عازم هرات می گردند و با آن که در آنجا به بیماری استخوان پای گرفتار می شود؛ کتاب صنف اول "پشتو" را نزد معلمی می آموزد و چندی نمی گذرد که در این مکتب نیز اول "نمبر" خود شده و همواره "شاگرد ممتاز" صنف اش می بود. وی می افزاید که:"گهگاه در غیاب معلمان صنوف اول یا دوم به دستور اداره مکتب وظیفه ی معلمان را انجام میدادم". اینکه آیا ایشان از این نوع زندگی نامه نویسی می خواهد همانند پناه بردن به راسیسم "غرور آفرینی اقوام آریایی" بدنبال یک اصالت ذاتی است تا با این شگرد مضحک خواننده رابه قابلیت های فراموش شده ی خویش معطوف دارد یا می خواهد با این "کارمعتبر" سایه و تأثیر همرکابی "نابغه ی شرق" و برکات لیسیدن دروازه های سفارت روس را در رسیدنش به پست های بلند دولتی کم رنگ نشان دهند.

نویسنده پس برگشت به زادگاهش (رخه زمین) و سپری کردن دوره لیسه "دارلمعلمین"؛ چهارده سال را در "موسسات نشراتی روزنامهٌ انیس" وزارت اطلاعات کلتور فعالیت فرهنگی میکند. وی ازسال 1343 در مبارزات سیاسی سهم می گیرد. دیری نمی گذرد که "برای نخستین و آخرین بار؛ به شیوه دموکراتیک آزاد و سری به عضویت کمیته مرکزی هفت عضوی "جمعیت دموکراتیک خلق" انتخاب می شوند که تا هنوز هم حسرت آن روز ها را می خورد.

2 ـ "اکادمیسن" زیر همان عنوان بالا (زندگینامه به قلم خودش) می نگارد:"ولی امتیاز زندان مجرد "دموکراسی تاجدار" این بود که هر زندانی سیاسی می توانست در سلول مجرد خود رادیوی شخصی داشته باشد هرگونه آثار علمی، فلسفی، سیاسی، تاریخی و اجتماعی را بدون تفتیش عقاید قرون وسطایی مطالعه کند. پژوهش و تالیف کند، نامه بنویسد و نامه بگیرد." آری، درهمین جاست که دستگیر درسال اول و دوم زندان دست به پژوهش کم نظیری! زده به تالیف کتاب های متعددی دست برد، منجمله:"به سوی گارگران بروید"، "کارگران جوان" و "پیدایش و رشد سرمایه داری در افغانستان". وی کتاب سومش را که به دوران شیرعلی می پردازد، در سال سوم به پایان می برند. سپس "اکادمیسن" درصفحات (5 و6) کتابش از زندان "کهن و فقیرانه" و مار و گژدم آن یاد میکند. یک خواننده ی منصف و غیر حزبی حتماً توجه دارد که هرگاه وجدان این عضو بیروی سیاسی حزب خود فروختگان همانند بقیه همکسوتان شان نمرده باشد حتماً به خاطر می آورند که از آغازین روز های کودتا ایشان چنان با تبختر وغرور کاذب قلقله سر میدادند که استبداد سیاه "خاندان اهل یحیی" را نابود کردیم و دیگر آن دوره ی تاریک پایان یافته است. اما اگر وی فقط برای یک لحظه سر در گریبان خود ببرد و به یاد آورد که پس ازخلع ید اهل خاندان یحیی و در اوج "انقلاب ثور"! در زندان های قرون وسطایی خود شان چی می گذشت. آیا ازسلول های زندان های "اکسا، کام، خاد و واد" تا آن همه مردمی که زیر ساطور کودتاچیان هفت ثور دسته دسته به دیار نیستی رفتند؛ دستگیر بعنوان یک نظم سرای "خلقی"، شایستگی نوشتن چند سطر نظم و یا نثر را نمیدیدند؟ در حالی که خود ایشان در درون زندان اهل خاندان یحیی گویا هرسال یک کتاب می نوشت. اگر دستگیر بر همین اعترافش لجوجانه پا نگذارد؛ می تواند به راحتی رژیم نکبت بار مزدوران روس را حتی با رژیم قرون وسطایی سلطنتی مقایسه کند.

  آیا زندانی که یک زندانی در آن بتواند از نامه ها و سروده هایش در مدت چهار سال زندان "به مثابه قاصد راستین با خانواده، طبقات زحمتکش ... وطن، منطقه و جهان پرآشوب ما تأمین کند." بگذریم از اینکه محصول فعالیت"آفرینشی" وی به سطح "جهان"! همان مواد تبلیغاتی عوام فریبانه ای بود که از فردای سیاه روز هفت ثور با کلمات: "کارگر خروشان شو وقت انقلاب است این ـ خیز چشم خود وا کن کی زمان خواب است این"؛ از روزنه ی رادیوی افغانستان به خورد مردم ما داده می شد و علاوه برآن "موج پیش آهنگ" که طوق لعنت دیگری در کنار لاطائلات فراوان درج شده در "زندگینامه ی مؤلف بقلم خودش" بود. اما چه در "زندگینامه"ی مشبوع از اراجیف مؤلف و یا در یک محصول دیده درایی دیگر ایشان ضروری بود که به عنوان یک "اکادمیسن" به جای طفره رفتن؛ شرایط جهنمی هر دو دوره زندان، زندانی و زندانبان را به شکل عادلانه مقایسه می نمودند تا جایگاه ننگین خود را بهتر در می یافتند.

3 ـ نا هم آهنگی مطالب در این کتاب به گونه ایست که غلام دستگیر با آنکه طی عمر گرانبهایش! علاوه بر زبان فارسی، از زبان های "پشتو و انگلیسی" نیز استفاده ی علمی کرده اند، ولی ایشان پس از "مدرک و مأخذ" ناقص فصل دهم بلا فاصله شاید به غرض بزرگی حجم کتاب "فهرست مدارک و مراجع به ترتیب الفبأ" را بر آن افزوده اند و به طور نمونه:"اسمان"، "استا"، "ب"... که من مورد و دلیل چنین مردم فریبی را نمی دانم. جالب تر اینکه در قسمت پایانی کتاب، بار دیگر "زندگی نامه به قلم خودش" را تکراراً درج کرده است. گویی کارکرد ها و مشاغل ذلتبارش برای خواننده؛ از زوایای دید قبل و بعد از "اکادمیسن" شدن ایشان به گونه های متفاوتی دیده شده و همه ی آنها حالا قابل توجیه و اغماض می باشد.

به هر صورت چون زندگی اکادمیک دستگیر وقت زیاد نیاز دارد! بناءً وی هر چتل نویسی را بدون بازنگری و تصحیح اغلاط عدیده و گوناگون آن؛ در این کتاب زیرعنوان بلند بالای "تاریخ، فرهنگ ومبارزه مردم پنجشیر" به زیور چاپ آراسته است. حال آنکه این کتاب "اکادمیسن" که گویا نماد "فرهنگ و مبارزه مردم پنجشیر"است؛ تاحدی تأسف انگیز میباشد که در روایات آن ها بازتاب توفانی نهفته از همین ویژگی ها را در آثار کمیاب حاوی سلسله مضامین نامربوط نوشته شده در دهه ی شصت ایشان مانند:"ترانه ها درگزینه شعری"، "بهار جاودان"، "پیک دوستی" و " آینده جهانیم"، می توان دید.  
به نظر من اگرنام این کتاب بجای "تاریخ، فرهنگ ومبارزه مردم پنجشیر"، "فراسوی خاطره ها" گذاشته میشد، به محتوای آن همخوانی بهتر داشته و درست تر می بود. زیرا که در این سروده های مالیخولیایی؛ هر چیز دیگر وجود دارد بغیر از "تاریخ، فرهنگ و مبارزه مردم پنجشیر" و به نکاتی چند از این یادداشت ها در زیر اشاراتی داریم:

 

برنامه عمل "افغانستان نوین"

"اکادمیسن" به ادامه ی "زندگی نامه مؤلف"، از جای دیگری سر بیرون میکشد. اینبار پس از گویا درهم شکستگی "حزب وطن" توسط فعالان "حزب دموکراتیک خلق" در گرما گرم قدرت گیر جناح های معینی از "مجاهدین" آرام نمی نشیند. وی در منطقه ی "خیرخانه" شهر کابل؛ با گروه هفت نفری از سه ولایت (پروان، پنجشیر و کاپیسا) "افغانستان نوین" را انسجام میدهد و ازتنظیم برنامه ی آن تشکل به وسیله ی قلم مبارک شان حرف میزند. ولی اینبار خودش در راس آن قرار ند ارد. وی بازهم با همان دیده درایی همیشگی می افزاید که این تشکل نیز "بدون هیچ گونه مخالفتی از سوی توده های مردم استقبال میشد." دقیق نمی دانم که منظور ایشان از "مردم" کی و چه است. آیا چند سردسته ی تنظیم های جهادی که به زورتفنگ؛ خود را تیکه دار قومش پنداشته و شاید بسوی غلام دستگیر وهفت شریک دیگرش تبسمی کرده اند، توسط ایشان مردم تلقی می شود؟

در این کلی گویی بی ارتباط به موضوع؛ "افغانستان نوین" هم به حال خودش گذاشته می شود و "دستگیر" از دستگیری دو فرزندش به نام های "جیحون و عقاب کوهی" و از نظمیه ی خود یاد آوری میکند. وی برحسب سیاق ویژه ی نگارش خویش؛ زیر همین عنوان بالا از شورای "حل وعقد" صحبت می کند. در نیمه ی صفحه ی 17 باز به شاخ دیگر پریده و می نویسد: "ولی هنگامی که در رسانه های بین المللی (بی. بی. سی.) خبر تأسیس تشکیل حزب "افغانستان نوین" را شنیدم دچار شگفتی شدم." وی اضافه می کند: "زیرا افغانستان نوینی را که من در طرح و تنظیم آن نقش فعال داشته ام طرفدار جدایی دین از دولت بود."

غلام دستگیر در ادامه ی همین جفنگ سرایی بار دیگر در اخیر این صفحه تذکر میدهد که: "اگر محترم م. یونس قانونی (رخه زمین) با شناخت سمت اساسی حرکت پیشرونده ی تاریخ معاصر، در خاورمیانه عربی، آسیای میانه، منطقه وجهان کنونی، طرح چاپی برنامه ی عمل افغانستان نوین برای مرحله... افغانستان بسوی رشد مستقل و دموکراتیک..." ومقوله ی وطنی را می آورد (کور چه میخواهد بجز دو دیده روشن) زی وقاف (اگر نگویم کودکانه) ساده لوحانه و عجیب!  وی با این شیرین زبانی از شاخه ی قدرت خواهی پریده و وارد روزنه ی بی ارتباط دیگری می شود و در اختتام صفحه می نویسد: "همچنین در سرزمین همیشه بهار ایالت واشنگتن ... دو صد مقالت تاریخی، اجتماعی، سیاسی و انتقادی مستقلی نوشته ... به ویژه در دسترس نیرو های نو ظهور و رشد یابنده ی داخل کشور قرار دادم."

مسلماً برای یک مداح حرفه یی "کشور شوراها" یاوه سرایی با همین بی شرمی هم غیر عادی یا غیر معمول نیست ولی مضحک تر از آن یاوه سرایی ای میباشد که گویا از "سرزمین همیشه بهار" واشنگتن نیز همانند هر جای دیگر "دو صد اثر و مقالت مستقل اکادمیک" در دسترس نیرو های جامعه قرار داده اند.

 "اکادمسین" در ادامه می افزاید که من: "درس های از مبارزات انتخاباتی حوزه پنجشیر" نوشته بودم ولی پس از ... تدویر کنفرانس بن همان رساله ی دوران زندان شاه مخلوع را در اوضاع و شرایط ملی و بین المللی کنونی با آرایش، پیرایش و غنای تاریخی نو، با نام و عنوان نوین (تاریخ، فرهنگ ومبارزه ًمردم پنجشیر) در دیاران غربت بدون هیچ دستیار و مددگاری، طبع نشر و توزیع تنظیم کرده ام."

اگرچه ترک عادت را موجب مرض میدانند ولی آدمی که به امراض روانی و اخلاقی عادت داشته باشد ترک این امراض؛ مسلماً ناقوس مرگ وی را به صدا می آورد. بناءً باید پذیرفت که چنین آدم هائی تا مرگ نیز از چاپلوسی، جاسوسی و جنایت دست بر نمی دارند.

"دستگیر" درصفحه ی 20 کتاب زیر همان عنوان برنامه عمل "افغانستان نوین" اینطور می نگارد:"لازم بیاد آوری است که آقای حفیظ منصور و یکی از فعالان شورای نظار قبلاً کتاب مستقلی را به نام "پنجشیر در دوران جهاد" نوشته، طبع و نشر کرده اند و خود شاهد عینی سنگر های نبرد و گزارشگر رویداد های این پایگاه آتشین می باشند برای حفظ تداوم مبارزه ی نسل های دیروز و امروز..."

نمی دانم اکادمیسین از این یاد آوری صرفاً از هر چمن سمنی بر میدارند یا شاید در یک خط راهبردی باز کدام بازی اوپراتیفی را اجرأ می دارند. چنانچه تذکار زیر نیز ازهمین نوع گزاره هاست: ... بویژه در زمینه ی فکری و عملی که سریع انجام دادند "... اعضای این گروپ به سرعت از جانب مجاهدین دستگیر و به زندا ن انداخته شدند بیش از سی تن آنها به حکم محکمه قبل از حمله چهارم روس ها اعدام گردیدند..."(گفته ی بین گیومه ها گرفته شده از صفحه 75 همان کتاب حفیظ منصور است.) و منظور از این گفته هم تعداد زیادی از روشنفکران و آزاد اندیشان ملسپه (ساحه بازارک)، تاواخ و دره است که گمان بیشتر میرود آنان در "چاه آهو" و اغلب مناطق دیگر پنجشیر به فرمان "محکمه"ی اخیر سال 59 خورشیدی تیرباران شدند.

اما غلام دستگیر از آن نسل های "دیروز، امروز" چنین مقطع کسان دیگری را مد نظر دارند و بسیار طبیعی است که منظور وی همان نسل "پلنگینه پوش" و تفنگ بدوشان مزدور آن دوران می باشد؛ نه نسل های سازنده ی و به درد خور دیروز که زیر چکمه های هر دو نیروی وابسته به بیگانه و  متهاجمین بیرحم، معصومانه جان باختند.

"اکادمیسن" در ادامه از افراد دور و بر شان (رخه زمین) یاد می کند که؛ در راستای تداوم و حفظ آثار "دوصد جلد" کتاب های گرانبها! و "خبر گیری فرزندانش توجه داشته اند و نیز از لقب "پولاد"ی که بانوی ایشان حمل کرده اند. بحق این کتاب همانند زمین بایری است که هر نوع گیاه هرزه و زباله های فکری مغز فرتوت دستگیر؛ بویژه در صفحات 12 تا 22 آن روئیده است.

 لطفاً در اینجا به "زیر نویس های  زندگینامه ی مولف بقلم خودش" که با تأکید نوشته اند، توجه فرمایید: وی (1) شماره میدهد و عنوان بغلی "گژدم و مار" را همسان متن می آورد. در این صفحه از این که در زندان قلعه ی کرنیل انگشت پایش را گژدم "سیاه" زخم میزند می نالد و می افزاید هرگاه همسایه های مهربان نمی بودند به خطر عظیمی مواجه میشدند. بار دوم در گرماگرم سقوط سلطنتی برحسب تصادف نگران تلاش های "مذبوحانه"ی مار کفچه ای در دهلیز خود میگردد که در تلک موش افتاده بود. ادامه میدهند که: "مار استبداد را یکجا با تلک موش در بیرون سلول بردم. در آن روز ها انضباط حاکم در بند سست شده بود، هر یکی از 12 زندانی بیشترین قسمت دوران حبس خود راسپری کرده بودند... به این مبارزان انقلابی دوران زوال سلطنت من گفتم که این نشانهً زوال نظام سلطنتی است که مار کفچه ی آن در تلک موش گرفتارشده ..." در ادامه ی آن می افزاید:"پس از نگارش مؤجز این زندگینامه؛ پیشگفتار کتاب... تا نسل های فردای ما به روشنی آگاهی یابند که راه تنگ وتاریک نیل به آزادی، دموکراسی، ترقی، صلح و استقرار یک دولت دموکراتیک در افغانستان تا چه حد دشوار ... و کدام نیرو ها بخاطر سست کردن بیخ و ریشه ی خاندان طلایی و سرکوب مار های موذی این سلاله ی ستمگر رنج های طولانی زندان را سپری کردند"

البته نباید تصور کرد که "اکادمیسن" بخاطر کبر سن به هزیان گویی افتاده است؛ بلکه ایشان از همان آغازین روز هائی که شامل مکتب شد و نمره اول! همان دوره گردید، به این یاوه سرایی خو گرفته اند. دقیقاً پس از"سست کردن بیخ و ریشه ی خاندان طلایی" به شیوه ی روسی آن بود که مردم ما تا هنوز هم از مقایسه ی رنج و ستم همان "مار های موذی"، با اژدهای روسی و توحش مزدوران بومی اش به "کفن کش قدیم" شکر گفته، دعا و درود می فرستند. بیزاری مردم ما از اذیت، آزار، شکنجه و کشتار های فجیع و بی سرانجام؛ آن واقعیت هائی هستند که جلادان بی آزرم غلام دستگیر تبار و باند متشکل از مزدوران روس بر سرزمین ما مستولی ساخته اند. بناءً این افزار تحقق پلان های جیواستراتیژیک امپراتوری تزار های نوین نه بر اساس نشانه های معجزه آسا یا(خرافاتی) زوال سلطنت بلکه بر اساس گزارشات، اوامر و دستورات "ک. گ. ب." راه اندازی کودتای محصول سال ها تعبیه و تدارک انجام یافته در داخل دولت بویژه در ارتش توسط همان ولینعمتان روسی شان؛ آگاهی یافته، منتظر و امیدوار بودند.

در صفحه ی بیست و پنج کتاب؛ "اکادمیسن" به ادامه ی تناقض گویی های معمولش، زیر عنوان دور و درازی از "وظیفۀ پژوهشی" که در گذشته (1337) به عمل آورده بود، یاد آوری می کند. در حالی که مونوگراف مورد نظر وی کاملاً متکی بر نوشته ی دکتور حسین یمین است.

ایشان در صفحه 28 کتاب در یک جمله به اختصار می نگارند: "و پس ازسقوط طالبان بولایت ارتقا کرد و مقام تاریخی خود را پس از چندین قرن بازیافت." در اینجا دستگیر که واژگان "تاریخ، فرهنگ، زبان و اساطیر"سرزمین پنجشیر را به هم پیوسته، یک مرتبه ازنام های کهن پنجشیر و مناطق آن صحبت میکند و از "مقام تاریخی" پنجشیر با گذشت سده ها حرف میزند. اما روشن نمی سازد که چگونه این مناطق که روی اسم های کهن آن درهمان مونوگراف پیشین وی حرف زده میشد، ناگهانی با ناپدید شدن طالبان مقام تاریخی خود را می یابد؟ و یا اینکه همه موضوعات اسطوره ای و تاریخی پنجشیر در نفس ولایت شدن آن خلاصه می شود؟!

"اکادمسین"نمیداند که لطف مقامات حاکم در ارزانی عنوان ولایت؛ به هیچوجه حلال مشکلات این خطه ی تاریخی کهن نیست. دشواری جانکاه این مناطق؛ بالاتر از این دوستی های "خاله خرسه"هست. هکذا آن چیزی که از لای کتاب های پیشین به دست می آید، هنوز به معنی "دانش پژوهی" راستین و قناعت بخش نمی باشد. بویژه که اگر روش پژوهش غیرعلمی و نیت آن هم عوامفریبی باشد؛ صفحات انباشته از جملات فاقد محتوای با اهمیت خواهد شد. چنانچه در صفحه ی 29 و 30 کتاب که با تفاوت دو سه واژه یک جمله در مورد جغرافیای پنجشیر دوبار تکرار می شود:"هندوکش بیدار با درازی 120 کیلومتر و پهنای 20 کیلو متر پلنگی خفته..." و باز در صفحه بعدی می آید که: "ولایت پنجشیر در حدود 120 کیلو متر درازا (طول) و20 کیلومتر پهنا (عرض) دارد".

روش کار دستگیر طوری است که حاصل گشت وگزار چند روزه اش را هنگام انتخابات پارلمانی و آنهم صرفاً به دو منطقه ی پنجشیر همانند سنتزهای یک پژوهش معجزه آسا قابل اتکاء و تعمیم می پندارد. چنانچه ذوق زدگی ناشی همین سفر سرکاری در سراسر کتابش موج میزند.

همچنان از نغز ترین سخنان این "سخنگوی مردمان زحمتکش"؛ بویژه در صفحات 29 و 30 کتاب، چنان تعفن نژادباوری راسیستی به مشام میرسد که گویی در بهبوهه ی جنگ دوم جهانی از تربیون حزب نازی آلمان سخن می گوید. ایشان پیرامون"اقوام آریایی" با تفاخر یک کاشف گمنام وارد معرکه شده و به گونه ی پیشگامان "هیتلر" تبارش در جستجوی "هویت اصیل" خویش می باشد. این نواختن طبل تو خالی برتری جویی اگرچه در عقب مانده ترین طیف ها و مجریان مزدور پروژه های استعماری هنوز هم هواخواهانی دارد ولی امر مضحک این است که "اکادمیسن" بازی با کلمات؛ می نگارد: "مردم زحمتکش پنجشیر نیز یکی از شاخه های روینده و ریشه دار اقوام آریایی است." نگفته پیداست که عبارت "مردم زحمتکش" حرفی میان تهی است. چه از یکطرف مقوله ی قوم گسترده تر از مردم بوده و از جانب دیگر تنها مردم پنجشیر، زحمتکش نیست بلکه از نظر بار معنایی؛ "مردم"، به هر قومی که متعلق باشند، زحمتکش هستند.

هذیان گویی "پنجشیری" درصفحات 31 و 32 کتاب ادامه یافته و آنچه را زیر عنوان "نفوس و مردم پنجشیر" آورده اصل مطلب را گم کرده است. وی پیشنهاد گونه ی رمانتیک ارائه میدهد: "دریای وحشی و عصیانگر ... به بازوان توانای کارگران بپا خاسته کشورما در آینده ... بهره برداری همه جانبه و سازنده تر صورت بگیرد." به ادامه ی آن می نویسد: "با شادمانی باید نوشت که راه تاریخی پنجشیر پس از حضور و نفوذ جامعه ی جهانی و سرکوب بن لادن و طالبان ظلمت، به همکاری اقتصادی و تخنیکی نیرو های مجهز راه سازی امریکا و ناتو بصورت اساسی و پخته ساخته و اسفالت شد."

ظاهراً چنین معلوم می شود که گویا "اکادمیسن" در ذوق زدگی یک برخوردی عامیانه به درازنای برنامه های استراتیژیک "پنتاگون" و

"ناتو" توجه و یا آگاهی نداشته است. ولی چون "دستگیر" به غلامی اشغالگران خو گرفته است؛ مصلحت را در خوش خدمتی و استقبال

مزورانه از نمود ها و ظواهر پروژه های غارتگرانه ی هر امپراتوری استعماری می بیند. وی در رابطه با عواقب جنایتبار این پروژه ها و پی آمد های مسلم سرکوب خونین مردم این دیار که همانند تقدیس تهاجم شوروی؛ بر پایه ی برنامه و نیاز ابر قدرت ها قابل توجیه پنداشته می شود، حرف و علاقه ای ندارد.

"دستگیر" علاوه بر تذکار محدودی از سنت ها و واژه های متداول در شماری از دهکده های پنجشیر؛ به این اکتفأ نکرده و طبق عادت همیشگی اش نشخوار حرف های خود خواسته ای را از زبان مردم عنوان می کند: "مردم ما آرزو دارند که پس از سر شماری نفوس و احصائیه گیری... بر تقسیمات ملکی و تشکیلات اداری بی درنگ تجدید نظر اساسی و قانونی صورت بگیرد؛ هیچ ولایتی کمتر از یک ملیون وهیچ ولسوالی و ناحیه شهری کمتر از یک صد هزار نفوس نداشته باشد"، حرفی که نه موضوعیت مناسب داشته و نه در جایگاه لازم آن آمده است.

 در صفحات37 تا 40 کتاب پیرامون داستان "پنج پیران" پنجشیر؛ دستگیر از زبان محمد کبیر بابا، یادآوری او را "حافظ و راوی شور انگیز ترین میراث های فرهنگی مردم سیستان و خراسان" می نمایاند. چه آنگاه که پنجشیری 13 ساله بود؛ اسطوره ی پنج پیران یا پنج نفر پنجشیری تنومندی را که در وقت سلطان محمود در شهر غزنه بندی بنأ کردند، شنیده بود. او از قول آن مرد محاسن سفید می آورد که: "در آن روزگار این پنج تن مرد نیرومند با کار خارق العاده و اعجاب برانگیز خویش کوهی را در یک شب واژگون و آب دریا را مهار کردند." در صورتی که مردم سراسر پنجشیر بدون این گزاره ی اکادمیسن؛ روایت مذکور را بهتر میدانند، پس قلم فرسایی بیهوده در چنین موردی به غیر از ذوق افزودن مردم فریبانه ی حجم کتاب، مگر کدام مشکل دیگر را حل خواهد کرد؟

از تذکرات فیلسوفانه ی "دستگیر" بر می آید که ایشان فرق بین تَل و تُل را نیز نمی داند. چه ایشان در صفحات سی و هشت و سی و نه کتابش از واژه تل (پشته) یاد کرده اند.

حالان که از پنج پیران پنجشیر از کتاب روان شاد کهزاد در مناطق مختلف نام بردید و در شماره (3) این پنج پیران به کل ولیان که در تُل داکتر حسین یمین در کتابش درج کرده، با آنهم این نکته را نادیده گرفته واژه پشته را در بین قوسین گرفته اید.

تُل منطقه ی مشخص و روشنی است در دامنه ی پریان بالاتر ازساحه سپید چیر(سپید شی به زبان سانسگرت معنای دریای سفید را می دهد مثل "دوشی" منوط منطقه ی پل خمری)

اهداف غرض آلود: دیگر این درقسمت پنجم (5)خواجه احمد بشار در آستانه یک قوسک () باز کرده اید، طوری بعنوان یک نویسنده ی بیگانه آورده اید "مراد آستانه کلان هزاره و مرز بین پنجشیر و نورستان باشد" درهمین صفحه. نمیدانید زیارتگاه ویا یکی از پنج پیران پنجشیر، هر آنگاه از پنج مناطق گونه گون این دیاران کهن زنجیر های کرامت خویش را در وقت خطر به اهتزاز می آوردند، در کجا های پنجشیر قرار دارند. از ده و دهکده های رخه تا اندازه ای بازارک و هزارخانه ی پایین چندبار شاید در وقتیکه خرد سن بودند، سر زده باشند. اما از مناطق گسترده ی چهار قریه(چار پایه یا بالا) و دره به هیچ وجه درست نمی دانید و آنهم فقط یک بار در وقت وکالت خدا بیامرز هادی کریم سر زده بودند و سلام. بدین لحاظ تذکار آن جمله ی گنگ و نا مشخص تان نمایانگر این ادعاست. یک فردی به اصطلاح چهار صبا درپنجشیر گذاره کرده باشد، بالخاصه آن چنانی ساحه های مشهور وتاریخی و اسطوره ای پنجشیر راصریح میداند. همه ساحه ی رخه زمین به اندازه کوچک دره نمی آید، ناگفته پیداست این را میدانید در درازنای تاریخ معاصر پنجشیر هر بار که مردم چهار قریه و دره اراده کرده اند؛ وکالت را بردند. و دستان منافع حسود خان های پایین را از سر خود کوتاه ساختند. پس وقتی دهکده مشخص دره را نمی شناسید، در صورت نیت برتر جوی نداشته باشید. چرا به نام عامی که در درازی تاریخ تلقین و دیکته شده است، نا خاسته و یا خواسته رد پای تعصب می گذارید؟ آیا این مناطق "آستانه ی کلان هزاره" نام مشخص وهویت ندارند و اگر دارند و شما شناخت ندارید، جای تاسف است اکادمسین قطبی نیز هستید. شناخت از آن مرز و بوم ندارید. به منظورچی هدف شیونیستی ابراز سخن می نمایید، مگر دلباخته ی "اقوام آریایی" نیستید. می شود به لطف پروردگار رب آن مناطق در منظره زیبای آریایی نِه گنجند و از آن عظمت محروم مانده باشند؟! دستگیر اکادمسین همینطور نیست. گمان میرود ثواب در آن بود این کتاب را روشن و مشخص تر به رخه زمین و آنهم برای هواداران تان تقدیم می کردید، از دیدگاه من برازندگی لااقل میداشت؛ نی بنام مردمان تمامی مسکونی پنجشیر. (زیرا من به عنوان فردعادی پنجشیر، هیچ برای من تفاوت ندارد که ار کجای پنجشیر می آیم. برای اینکه همه پنجشیریان را با درنظرداشت شخصیت شان همسان مد نظر داشته ام.)

پنجشیری سپس ازاین اسطوره و تبصره ی تاریخی آن درصفحه ی41 از روستای"بهادرخیل" رخه یاد میکند ونیز واژه بهادر را ترکی میداند ومی افزاید پژوهش های معاصر شاید ثابت کند که "مردم بهادرخیل نیزاز وارثان حاکمان امپراتوری مغول(ترکتباران) هندوستان باشند به یک سخن مردم سرزمین پنجشیر تا دوران تیمور شاه درانی هنوز هم خود را بخشی از قلمرو خراسان میدانست زمرد شاه یکی شیران پنجشیر و نیاکان احمد شاه مسعود در دوران تیمور شاه درانی از فرماندهان این مقاومت ملی بوده است" اکادمسین در تملق گویی و چاپلوسی ناوقت خود که هیچ جوره ندارد و سر دیگر آستان بوسان را خاریده و حرف به این می رساند که "زمردشاه" را نیاکان احمد شاه مسعود معرفی می کند. نمی دانم از این برچسب زدن خویش که هیچ موخذ ارایه نمی دارد، چی هدفی را کمایی می کند؟ حالانکه احمد شاه مسعود از این افسانه سازی های پسین چندان خبر نبود. اینرا میدانیم او خود را گه گاه "نوروزخیل" اززمره ی ناقلین سر سبد سمرقند میدانست و بدان احساس غرور می کرد. (ساحه ی نوروزخیل از آن بغل پل بازاراک خاص و مرز "ساتا" شروع تا جنگلک را دربر می گیرد و نوه لیچ شامل آن نمی گردد، همه می دانیم.) بنابر ان "کرزمردشاه" که در بین قوسک ()پایگاه مقاومت زمرد و "ولنگ زمرد" در این صفحه آورده اند، منوط ساحه ی نوروزخیل (یا سرکرده خیل) نمی شود. اکنون معتقدم بازنگری های پسین برداشت های غرض آلود و سطحی پنجشیری را همسان تبار"حسین علیخان" که از هزار خانه ی پایین شتاب زده به معرفی گرفتند درست نمی دانند. صرف نظر از این که یک بدعت تاریخی سیاه درحزب دموکراتیک خلق بخاطر درهم شکستن اراده ی مردم پنجشیر و کل کشور انجام داده اند. اکنون بی شرمانه مساله منطقوی و زبانی را چارچ نموده در دامان: یونس قانونی، حفیظ منصور،  بسم الله محمدی، قره بیگ درخیلی، سارنوال مشتاق (ناف گیر)، داکترعبدالله هیلمندی خواهرزاده ی سران "دشتک" و بالاخره برادران مسعود بجای خود او و ملا عبدالمتین پدرفهیم غلتیده و به زاویه 180درجه سرچپه چرخیده ااند، بی آنکه ازعمل کرد گذشته خود شرم درجبین آورد. چنان دیده درا گشته اند، به این جمله چاپلوسانه وی دقت کند "وهنوز مردم فرهیخته پنجشیر از این میراث های فرهنگی آریاییان و خراسانیان پاسداری می کنند" نازنین کدام "پاسداری" و"هندوکش بیدار" که تکیه کلام تان شده است امروزآن کسانی که مدافع چنان میراث های فرهنگی می باشند، راستی کی هاهستند؟ نشود بجای همان افراد نامبرده که تمعطع ازآنان دارید خودتان نبا شید؟!! چون بمثابه نیازمندی قدرت جهانی یک بار دیگردر وقت مرگ ازقطب شمال پرت شده اید، معصومانه در تن بریده و آراسته ی غرب به پیشزی نمی پزیرد، رومی آورید.

باز در صفحات 42 و43 حرف های نیمچه تاریخی را رها، درپی نام هایی که پیشتر معمول بود گردیده. به گونه ی صفحه ی 36 زیر عنوان "سنت های پسندیده" این بار تکراری از فرزندهمان محمدکبیر بابا و شهنامه خوانی هایش یاد میکند. اسم تاریخی "پنجهیر" ناپدید می گردد، یک سلسله جملات پیشنهادی برای هنرمندان "رخه زمین" تذکر میدهد. سپس بار دیگر دل آشاق "شاعر بلند پرواز" اکادمسین آرام نمی گیرد در تبانی انگلیس به کومک ملاها و "مبلغان" از پیشوند نام های بنده گی(غلام) در زمان عرب ها بخش هایی ازنام ها را آورده، جالب این که "با شناخت این میراث های دوران استبدا استعماری و برده گی با آنکه مادر فرزند مرده ام در چهار ساله گی و در روز چهار شنبه حلقه ی غلامی غوث اعظم دستگیر را در گوشم کرد" هر مادر مهربان و دوست داشتنی هست، در این شکی نیست. به حق مادر تان در روز "چهار شنبه" قریب برابر شامگاه جمعه ( روز کودتای هفت ثور) واقعن برای نخستین پسر بزرگ خویش درست تشخیص داد همان "حلقه ی غلامی" نزدیک هشتاد سال پیش از امروز حس ششم او یاری نمود، حلقه غلامی را به جای گردن در گوش شما آویخت. چنین تشخیص مادر که این حلقه را درگوش پزیرای غلامی تان ضرب زد و پیش از پیش که دیری نگشته بود، نام شما را غلام گذاشته بودند. چی اسم بامسمایی! پس از 45 سال نتیجه ی این غلامی را نتنها خانواده بل که تمامی کشور آشکارا دیدند. اکادمسین ما درپایان برگ 44 بار دیگر واژه "غلام" را آراسته. در واپسین این صفحات عنوان"پیشنهاد" را بالای ورق کتاب میگنجاند، مضحکه وار برای وزارت کشور پند و نصحیت ارایه می کند "پیشوند های "غلام و بنده" را از نام فرزندان وطن بیدرنگ حزف کنند" هم مانند پیشین از زمین و آسمان هر چه جولانگاه قریحه شان خواست گز و پل کرده. پیداست گفتن ندارد، این اکادمسین (غلام) با گذشت سی و چند سال نمی داند. این جمله ی او به صطلاح به این می ماند که "لیلی زن بود یا مرد" قصه کودتای هفت ثور به پایان رسیده و کورس های "سواد آموزی" در شرف رنگ باختن از اذهان مردم هست و... به یک دمی "ملتی گشن بیخ بسیار شاخ" در دنیای پریشان فکری به یاد شان می آید و "بیدرنگ" برای وزارت داخله حکم صادر می کند. نام فرزندان خلق دریک شب خواب آلود حذف گردد؟! زهی از این درجه ی اکادمیک! در لای کاغذ پیشوند نام شان را بکار نبرده، فکر میکند هنوز همه چیز به سادگی مضمحل می گردد. آنگاه نامی در پیشانی انسان حک شد تا دم فرسایش استخوان از ذهن هایی که او را می شناسند، از یاد نمی رود. چی رسد با چلیپا خوردن پیشوند یک اسم و آن هم در روی برگ های کاغذ. در این جا غلام دستگیر به دنبال القای مفاهیم خاص برای خواننده می باشد. چنین موضوع با هدف عنوان مذبور هم خوانی ندارد.

 

 

خلط مباحث به رنگ پیشین

پنجشیری گذرا در صفه ی 57 از تقسیمات ملکی و تشکیلات اداری پنجشیر اشاره و آن را به سه ی بخش زیر یاد آوری می کند: 1)_ ولسوالی (یا شهرداری) پنجشیر2)_ علاقه داری حصهً اول (چهار قریه). 3)_ علاقه داری حصهً دوم (دره)  سپس در صفحه مابعد آن می نویسد "این بخش های سه گانه از گلوکاه "نیلاب" تا "دوآب" عبارت بوده است از هزار خانهً پایین" این را درشت عنوان میدهد. در زیر آن در یک جمله نه بیشتر ذکر می کند "که در حال حاضر بنام "اعنابه" نامیده می شود" خواننده یی که از دیگر مناطق پنجشیر می باشد، هیچ نمی داند. آن واژه ی "دواب" را نویسنده (سیه نویس) بکاربرده کجا است؟ زیرا این منطقه نامشخص است. همه پنجشیری ها تنها یک ساحه ی معین که بین مرز و آغازین رود دره موقعیت دارد چون دو دریای  رودخانه باهم گره می خورند، می شناسند. اما دو آبی که منظور اکادمسین هست نظر به عنوان داده شده آن جانیست و منطقه پایین تر از "تندی خوجه" می باشد .بویژه دریاچه ای که از آبدره فرود میریزد و به دریای اصل پنج شیر یکجا می شود، محتملن باشد. در این عرصه منطقه جغرافیایی هزارخانه پایین را به رنگ گذشته خلط و گنک یاد آوری نموده اند. او باید در این رابطه اندک بیشتر توضیح میداد که از این کار ساده نیزعاجز مانده است. این که اکنون به چی نامی یاد می گردد، در صورتی انسان دقیق تر پیشینه ی یک پدیده را نداد، چندان گیرا نیست.

و در همین صفحه "اسپیانا" را بدون موخذ و از گوشه ی شکم خود به نام واژه "اسپ" معنا کرده "یانا" را پسوند آن دانسته اضافه بر ان جالب تر اینکه "واژه های کهن آریایی و چرا خوار اسپها" معرفی کرده. این تنگی که نی فراخنای اسپ چرانی آن نگریسته می شود و، نه نشانه ی ضرورت پای خیز نظامی آن. فورن مهر حدس شیونیستی آریا گرایی روی این ساحه کوبیده می شود. تو گویی پیش از این هیچ رویدادهای که نماد تشکل اجتماعی باشد، اصلن اتفاق نیافتاده. به باورم منتها درجه  برترجویی نا روای اکادمسین را نشان می دهد. روی هم رفته این خلط، بدون پیش زمینه در جایش می ماند، فقط در یک جمله روی صنعت و ریسندگی پسین این منطقه "مردم اعنابه به بافت شال های پشمی مهارت داشته اند." اکتفامی کند. غلام دستگیر پنجشیری، که در رکاب قدرت رهبر ی حزب حاکم دموکراتیک خلق زانو زده بودند، باور نمی کردند. حالا در گوشه ی خلوت نشسته اند بپذیرید که از آغازین روز های کودتا و حاکمیت تان گپ های یک نواخت کلی و حزبی هر آن چی معتقد بودند، گفتند. اما به ویژه تحت نام "مردم پنجشیر" آن سیاهی های پیشین صرف نظر که باب روز اند، در کتاب باز تکرار کردند. ازصفحه 179 الی صفحات 276 به شمول "دفاعیه دستگیر پنجشیری درمحکمه ی استیناف دولت پادشاهی" چندی پیشتر جدا از این کتاب نشر کرده بودند. چون به مذاق کسی راه نیافت، بار دیگر بسیاری مضوعات پراگنده را در بیشه ای سیه کرده بودند، ماهرانه زیر اسم که در بالا یادآوری کردم، گنجاندند.

قربان!این کارهای مفت هیچ خریداراکنون ندارد،برای این که برداشت مردم وبه خصوص جوانان پنجشیرخیلی بلندازبر داشت منسوخ و زنگ زده ی جناب اوشان است. بنابران پرگراف پراگنی همانند "جنگ عمومی دوم سیمای جهان..بارشد سرمایه داری تجاری.. شکست فاشیسم... ویش زلمیان(جوانان بیدار)... تاریخ مبارزات ملل و مردمان ازبند رسته آسیا و افریقا...تاریخ ونقش دورانساز گارگران جوان ..." پس از چرند گویی درجایی صفحه 198که جالب است دقت شود که کودکی او روشن میگردد"تصادفاً 46 سال پس ازپیدایی نخستین جوانه های مبادله پولی توسط خالقداد پهلوان و خانواده ی او در قابضان رخه پنجشیر باز در سال 1966م یکی از نوه های او پس پایان بخشیدن پیروزمندانه دانشکده ی ادبیات دانشگاه کابل استقرار ملی و رشد مستقل ملی ضامن پیروزی و رهایی توده ها از چنگال خونین فیودالیسم استثمارگران داخلی و انحصارات خارجی توصیف نمود..." به این آدم لجوج چی توان گفت. خواننده گرامی خود شما قضاوت فرمایید "مقاومت عادلانه نماینده گان جبهه متحد مقاومت در کنفرانس "بن" (بخوان همسان شماغلامی) بویژه پایه دار و پیگیری روشن فکران و تحصیل کرده گان پنجشیر در لویه جرگه ها. . ." ص. 202 فزون بر آن در صفحه ی 214 با دیده درایی عجیبی می نویسد

"تمامی کاندیدان رخه مرکز پنجشیر با سفارش خط های استاد خلیلی و اعضای خاندان سلطنتی وارد صحنه سازی های انتخاباتی شده بودند هدف اساسی محافل حاکمه از جمله حزب در باری "جبهه ملی" استاد خلیلی از تعیین کاندید های فراوان پراگنده ساختن آرای ..." کاش آن حزب "درباری" بدون تعارف سر جایش می ماند تا جامعه به رشد طبیعی خود پیش می رفت. تا این اتفاقات پتیاره شوم کودتا

های پی درپی خاصتن هفت ثور متکی بر پزیری مزدوری روس به وقع نمی پیوست. خواننده ی عزیز، ازاین رقم چرندیات مختلط بی سر و سامان در کتاب قطور پنجشیری زیاد به چشم می خورد، کجاست حوصله ای که روی آن بیشتر مکث کنیم. متن اساسی (دفاعیه) عمده ی کتاب که هدف اصلی سیه نویس است، ارزش خوانش حتا یک بار آن را ندارد. جز ضایع وقت چیز دیگری از این سیاهی دست یاب نمی گردد. جز شرمندگی نویسنده.

 

ترسیم عناوین فزون ازحدوناپیوستگی موضوعات

همان گونه در نوشته های پیشینه پنجشیری دیدیم، عنوانی میدهد در مورد یک موضوع صرف نظر از این که در لا به لای پایانی و یا وسط متن از حرف های نا مرتبط فیلسوف مآبانه خود را میزند. عناوینی درشتی را مثلا زیر "پیشنهاد" در میان سایر عنوان زدن های بغلی آورده که به منتها درجه پریشان حالی و شتاب زده سیه نویس را از ته ی دل شان برملا می سازد. به راستی نتوانسته جلوی شتاب زده گی گویا مطرح اکادمیک خود را درهمه زمانه ها بگیرد. طورنمونه صفحات 45 و66 کتاب سرزده شود. اضافه بر آن ناپیوستگی مطالب چیزی است که در سراسر کتاب موج می زند. پنجشیری به واقعیت به هیچ وجه مطالب کتاب خود را دسته بندی نکرده که، از منظر ساختاری ومحتوایی آشفتگی بی خیال او رامیرساند. تحت فصل اول عنوان داده "تاریخ، فرهنگ، زبان و اساطیر" با آنکه مطالب را گونه ی قتمچی (خلط) بیان کرده از واژه "زبان" هیچ صحبت به میان نیآورده است. نمیدانم منظور او چی بوده، هم چنان زیر فصل دوم در وسط صفحه عنوان داده "تقسیمات ملکی پنجشیر" و در بالای صفحه 59 کتاب عنوان "شفاعت خان و لنگر خان" رسم کرده، پیداست این موضوع بر می گردد تقریبن به تاریخ معاصر پنجشیر. این عنوان یک مبحت جداگانه را دربر میگیرد. باید از دیدگاه انتقادی روی این چنین پدیده های شخصیتی تاریخی پنجشیر منصفانه بررسی و هر آن چی در گذشته آن دو خان مستبد انجام دادند، ملاحظه و ضرورت یک رساله ی علیحده غیر از این دارد. در آن صفحات عناوین بیشتر می دهد، ولی زیر آن ها از یک پروگراف زیاد تر ورق را سیاه نمی کند. اصل موضوع را می گذارد روی یک چیز دیگر دق الباب می نماید.

ولی پنجشیری با یاد آوری از فیض محمد کاتب نویسنده ی سراج التواریخ و در پهلوی ان سنجاق کردن شخصیت تاریخی "حسین علی خان" به طور نا مکمل و بدون نتیجه از زبان گفتاری مشروطه خواه باقی مانده "آصف آهنگ" نقل قولی را آورده، و این نکات را در جایش گنگ گذاشته.بی آنکه مروری گذرای درست سر آن دو خان داشته باشند، کار روایی آنها را به روی گلی "فرزندان و نبیره لنگر خان" و "نبیره های تحصیل کرده شفاعت خان" درطاق نسیان سپرده اند. از اینروهدفی جزتملق گویی چاپلوسانه که همه ادعای دروغین و مسخره ی دوران چند روزه ی "مبارزه انتخاباتی" شان را ریش خند میزنند. صرف اینکه با گلوی لرزان می افزایند "اشتباه تاریخی بزرگان خانواده ی لنگرخان این بوده است که درساحه ی نفوذ خود درپایه گذاری مکاتب اعمار پلها راه ها و در بیداری شعور فرزندان مردم سهل انگاری میکردند" خواننده ی منصف نتیجه راخواهد گرفت، این"لنگرخان" درگذشته های نه چندان دور چی کارهای ناروایی را بالای این مرز و بوم رانده که هیچ.فقط خانواده ی لنگر خان شاید منظور اکادمسین "عبدالرووف خان و عبدالرزاق خان" باشد، مانع ایجاد مکاتب و یک سلسله کار های سطحی شده بودند. و اما بسیار گنگ و هر اسان درمتن صفحه ی 168 می فرماید که لنگر خان در دوران امیر عبدالرحمان خان دو هزار و یک صد روپیه معاش مستمری مثل سایرین می گرفت. منظور از سایرین کی ها بودند، تشریح نمی کند. و یکی دو جمله از آن زد و بند پسین این سلسله بیان می دارد و سلام.

نازنین، این کارروایی آشکار ممانعت فراهم آوری مکاتب در دوران "من و تو" یعنی به باورم بیش ازپنجا و شست سال را در بر نمی گیرد. نه تنها پایین پنجشیر از آن گذشته سر تا سر این دیاران موج می زد. به ویژه ساحه ی دره و از همه بیشتر چهار قریه. بدین لحاظ مردمان و فرزندان کنونی پنجشیر می دانند تا سه ی دهه پیشتر از پژغور و بعدتر سفید چیر بالا نرفت. و همه خوانین همین روستاها به صراحت سنگ اندازی میکردند. حرف سر این پدیده ی جگر خراش پسین نیست. سخن روی این است آن چی که عنوان بلند بالایی داده بودند، مکث نشده است. از صفحه 59 تا قسمت 64 بدون هم آهنگی که دیگر  عنوانی دیده نمی شود، نا مرتبط و جفنگ گفته شده. غلام دستگیر پنجشیری حرف را در اینجا میرساند "خاندان لنگر خان با خانواده های سرشناس تاشقرغان پروان کوهدامن هیلمند... و با خیل و تباراحمد شاه مسعود (سرکرده خیل بازارک) خویشاوندی نزدیک داشته اند"(منظوراین تاریخ نویس بی بدیل از"هیلمند" نخستین وزیر خارجه حامد کرزی است.) گمان میرود ازاین بیشترنمی شود فردی به آن عظمت پوشالی بیروی سیاسی حزبی ساخت روس تملق گویی کند. ضرب المثلی است می گویند انسانی بوده است "مگس هر دوغ"، عنوان داده به نام شفاعت خان و لنگر خان در قات آن صحبت می کند ازمهره های دولت. در این گت و تی وبزن بهادری اکادمسین پا افتاده مانیتی این را دارد، مگر در واپسین دم مرگ ایشان بار دیگر صاحب پست و مقامی گردند. در غیر آن چی ضرورتی می رفت روی یک نکته ی تاریخی بدین موضوع شرم آور متوسل شوند؟!

در صفحه ی 63 پایین آن عنوان بالا از خلیفه صاحب زمانکور، نیبیره و فرزندان آنان و ازشخصیت روحانی تاواخ و فرزندان شان به گونه ای تعریف و تمجید و اینان را "ثروت گرانبها و سرشار"هزارخانه ی پایین می آورد وسپس از پدر دکترم محی الدین چنین یاد می کند "ایشان مانند استاد غلامی خط خوش مینوشت عالم صیقل شده دینی بوده اند این دانشمند فرهیخته دیار خود را طرف دار... تحولات اجتماعی و...بی تعصب دوست مظلومان و ستمدیده گان یافته بودم" در این دوسه جمله می بینیم در اینجا یادآوری خاصی منظور دارند. برای اینکه آنگاه اکادمسین دراوج قدرت و رهبری بودآن خانواده "دوست مظلومان" باوجودی که شناختی ازشخصیت های ایشان داشته اند، در این گرم جوشی به دیار نیستی گراییدند و مظلومانه از یک سر جام شهادت را نوشیدند. چون غلام دستگیر در تاریکی ذره ای نا آرامی وجدان شان به شور آمده به جا ی اعتراف برف بام خود را در جایی دیگری پرتاب می کند، در اخیر آن جملات می نویسد "ولی افراط کاری مستبدانه ی چاووشان(پیشقراولان)حفیظ الله امین درحق فرزندان بیگناه خانواده خلیفه صاحب تاواخ مایه خجلت وشرمساری تاریخ است هر چند من بهنگام این عمل ضد خلقی در بیرون وطن بیمار بوده ام" نازنین نازنین ها، لطف نموده دقت نمایید چی دلیلی آورده، در وقت انجام این عمل کرد نابودی این خانواده و امثالهم "در بیرون وطن بیمار بوده" هیچ تقصیری نداشته هر آن چی در این سرزمین صورت گرفته باند خلق و سرانجام حزب دموکراتیک خلق مسوول کشتار و به خاک سیه سپردن این همه بدبختی حفیظ الله امین و "چاووشان" او بوده است، عجیب استناد اکادمیک؟! این که از همو روز هایی به بعد حلقه ی غلامی را به ویژه در راستای دوره دموکراسی"تاجدار" پذیرفتی همراه هادی کریم در ده و دیارپنجشیر سفر کردند ازآن روزها نطفه ی اسارت و بردگی را ارمغان آوردند. "خجلت شرمساری" ننگ تاریخی را بی باکانه به دوش پرورانده بودند. آنگاه تحت نماینده های شاهی یعنی وکیل اختر محمد و حاکم آن جا قرار گرفتند، خدا بیامرز هادی کریم شتابان نزد سران همسویی فکری شان پناه برد، به جای دست معاونت از آن سو، روان زندان گردید. او درآن مقطع همه قضایا را در کرد، فورن استعفاده دادند. پرسش در اینجاست وقتی که سرتاپای حزب خلق در گستره جنایات غرق بود؛ در بستر بیماری و یا برعکس آن قرار داشتند، چی کردند؟ هیچ فقط تحکیم جوی های روان خون باره گی، همان طور نیست؟ قطعن چیزی را به نام شرم و حیا نمی پزیرند. همه بار جنایات شان را در گردن حفیظ الله امین پرتاب می کنند؟!

بگذریم از عبارت و یا واژه های غیرمعمولی «پرشاخ و برگ و رگ و ریشه» و «گشن بیخ» که بیش از ده ها بار در کتاب که خوش خودشان آمده تکرارکرده اند، چندان ضرورت نمیرود جاهای صفحات آنها را تذکر بدهم. تکرارخودستایی پنجشیری اما جالب اینجاست آن گاه از خدابیامرز خالقداد پهلوان پدر کلان شان حرف زده و بعدن می آورد «چهار تن از فرزندانش به سوی مکاتب دانشگاه ها در خارج و به سیاست رو آوردند و به استادی دانشگاه کابل پولی تخنیک حقوق و اداره و سیاست به مقامات وزارت سفار ت ... عضویت اکادمی علوم جمهوری دموکراتیک افغانستان و ریاست انجمن نویسنده گان ج.د.ا. راه خود را باز کردند» قربان، هنوز کم گفتند. باید از آن بیشتر به «مقامات و جا های مهم همه شما(برادر ها) می رسیدند. برای این که قرب و منزلتی اعتماد نزد حزب دموکراتیک خلق و مشاورین روس داشتند. به مستثنای داوود پنجشیری در آن روز گاران پیش از کودتای ثور و آنهم بیشترینه به رنگ تیب روسی و دیگر برادر های کوچکتر از شما بوی از سیاست نمی بردند، در این رابطه ضرب المثلی است «از زور کاکاست که انگور در تاک هاست» داوود پنجشیری پس از رفتن روس آن گپ های پیشین را پشت پا زد در زمان شورای نظار سفیر تاجیکستان و امثالهم در این دم شد. فزون بر آن در مورد ریاست اداره ی نویسنده گان جمهوری و چی گونگی مقام با عظمت وزارت تان فکر می کنم حرف ام اضافه به نظر می آید، چون سایرین در آن موقف درست تر از من سیمای زعفرانی شما را می شناسند. بدین لحاظ روی سخن این جانب در این است در این جا چنین یاد آوری آن پشت و تبار «پهلوان» چی را برای ما پنجشیری هامی رساند؟ و در یک کلام شاید نوید فتح شبستان پذیرش گویا غلامی را به گونه ی «عضویت» اکادمیک بازخوانی می کند؟ نه چیز دیگر. چون عرضه نیست موضوع را همانند پای بلندک جوانان نو بالغ خوش باور شخصی طول میدهند. این چی معیاری است روی آوردن چنین خانواده ی خود را به سیاست و حرف های دانشگاهی بر مردم بویژه پنجشیر می کشند. آن دو ویژه گی بچه گانه را برجسته می سازند. بنا بر آن بار دیگر بی طاقت می شوند «تصادفا 46 سال پس از پیدایی نخستین جوانه های مبا دله پولی توسط خالقداد پهلوان و خانواده ی او را در قابضان رخه پنجشیر باز در سال 1966م. یکی از نوه های او (غلام دستگیر) پس پایان بخشیدن پیروزمندانه دانشکده ادبیات دانشگاه کابل استقرار دموکراسی و رشد مستقل ملی (بخوان اسارت کشوری)... به زحمتکشان پنجشیر تبلیغ گسترده کرد» صفات 170، 200 و شروع و201. نمی دانم خواننده از این جملات آشفته و درهم ریخته چی برداشت خواهد کرد. نازنین، کدام تبلیغ «گسترده» همان باری که در زمان انتخابات به خصوص دوره سیزدهم خود را هم راه هادی کریم نشان دادند، در آن عرصه مردم پنجشیر تا اندازه ای ظاهری از وکیل منتخب مورد نظر تا اندازه ای معلومات از شیوه ی بیان اوشان پیدا کردند، نه از شما. سخت به یاد دارم در آن روزگار که درگیر فریفته های خوش باوری های خویش شده بودند. اصلن شما (اکادمسین) را مردم بنا به برداشت آن زمان چندان مثل هادی کریم فقید واری مبلغ نبودند که از آن طریق می شناختند. همو بود پس از کودتای ثور چهره ی وابسته گی تان را به شد و مد آن ها دریافتند. به زعم من تبلیغ گسترده معنای این را می دهد فردی برای مدتی درازی در جا های معین درفشانی کند، و کارش اثر گزار باشد. راستش به یاد دارند بعد از آن چند روز کوتاهی دیگر روی پنجشیر را ندیدند، شرم است اسم آن حرکت خوش باورانه ی شاهی را «تبلیغ گسترده» بگذارند پسان ها اگر در تاریکی شب تا رخه زمین آمده باشند، نمی دانم. و جسارت این را هیچ گاه بار دیگر پیدا نکردند میان مردم آن دیاران برگردند. این خود خواهی «نبیره» پهلوان کنون هیچ جایی ندارد، جز این که طومار کنند روی یک رفک خانه یی دست ناخورده که می شناسند، نگهدارند. و سپس بازهم در صفحه 141 به یک باره گی بدون کوچکترین اندیشه ای به عنوان نسل همه جوانان پنجشیر توسط چند تا دانشجوی معدودی آن هم از منطقه ی مشخص (پایین پنجشیر)همان دوران که در انتخابات خوش نمای دوروزه ی باند خلق در پنجشیر سهم سیاحت و تفریح گونه داشته بودند بی باکانه خود نمایی دروغین می کند. «با افتخار باید گفت که نسل جوان پنجشیر برای نخستین بار در جریان مبارزات انتخاباتی 1344-1348 خورشیدی علیه سد های کهن به مبارزه افشاگرانه آغاز کرد مرزهای کهن «دوستم» و «بیگه راه» را درهم شکست و همه مردم زیر مشی سیاسی و سنگر زمان نو، بار دیگر با کیفیت نو متحد شد» گیریم در منطقه ی فراج عده ی مردم و یا شماری جوانان درـن جا باهم برای بار نخست عمدتن گپ های هادی کریم و تا اندازه ای از شما به مذاق آنان جور درآمده بود، بدین معنا به هیچ وجه نبوده که بسیاری مردم مناطق پنجشیر زیر درفشانی های تان خم ابرو نموده بودند. نازنین، هنوز نمی دانند اتفاق و اتحاد، ببپزیریم که در گذشته میان مردم خلا هایی بوده، در یک روز شب ناپدید گشته بود. آن چی در این صفحه ی متذکره و صحاف 142 و143 از نوک گویا قلم مبارک تان سیه کرده اید، بلوف بیش نیست. دیگر واژه های «دوستم» و «بیگه راه» آن چیزی نیست که از گوشه ی شکم خود برای آن ها معنا بخشیده اند. به احتمال بیشتر اینان و امثال آن نام های تاریخی استند که با گذشت زمان این نام ها را کنون حفظ کرده اند از این رو شنیدیم و دیدیم «دوستم» (شاید هم بیگرا) نامی یا تباری هست در ترکستان شمالی. همسان «بازارک» در جلال آباد، «عبدالله خیل» در استان هیرمند. و «ده بالی » به اصطلاح ده باب علی در قندهار، جلال آباد و کاپیسا. این چی تغییراتی روی زبان و لهجه و مذهب این مردم در درازنای تاریخ آمده مساله ی جداست. به باور من این بزنگاه های جبر مهاجرت چنین فاصله هایی را به میان آورده اند.

 

سیمای منطقه و بخش مردم حصه ی دوم(دره)

این دره از شاخه و شاخچه های متعددی جغرافیایی جنوب شرقی و تشکیلاتی بنا یافته، و درگذشته و حتا هم اکنون گاه گاهی در مجموع این دره را عده ای از قلم بدست ها وعناصر نا آشنا بنام دره ی هزاره یادمیکنند. این بدان معنی است بیشترینه هویت زیست باهمی سایر اقوام تاجیک ها را که سالیان درازی با مردمان هزاره یا دقیق تر بگویم نیمه هزاره سنی زیسته اند، و حال به هر رنگی که بوده جهت سیاسی را مدنظر داشتند. جفای آشکاری است در حق زیاد تر قریه و قصبات تاجیک نشین بنابر عدم شناخت نادرست انجام می داده اند.

این دره ی سرسبز از «دوآب» شروع تا آخرین دهکده آن که قلعه تری نام دارد، در کنار راست شهر «غلغله» موقعیت داشته بالا تر از آستانه کلان در دامنه ی دو کوتل یی که به نورستان منتهی می شود. (کوتل خرجگیری و شهرغلغله) پای خیز این مناطق بوده است.

این حصه دوم پنجشیر به هیچ وجه از «سه دره فرعی» خلاف گفته ی اکادمسین تشکیل نیافته بلکه از چندین شاخه و دره های گونه گون بوجود آمده، اگر «نوجه» را جای گاه تلاقی عمده تن دو دره و یک شاخچه ی کوچک (که گوشه ی کرامان با شد) مدنظر بگیریم تا اندازه ای درست می آید. اما هیچ گاه «عبدالله خیل»، «دره ی هزاره» و «کرامان» میان مردمان این دیاران به مفهوم واقعی زبان زد مردم، دره بکار برده نمی شود. فقط راسن بنام قریه های مشخص یاد می گردند. بنابر ان پنجشیری بدون در نظر داشت «تشکیلات ملکی» پزگران و تندخورا درقطار دهکده های عبدالله خیل شمرده اندکه از اینرو نادانسته هستی مستقل آن دو قریه را زیرپا می گذارد، مصداق به حقیقت نیست. چون هیچ وقت همان دو اسم در جع عبدالله خیل نامیده نشدند. ص.116 کتاب.این منطقه (دره) به چند شاخه یا دره های پر نفوس دیگر تقسیما ت شده، و همه آنها سوی راست افتیده اند. طور نمونه دره «عبدالله خیل» به ابتدای نجراب کوهستان و حصارک منوط است. ساحه قریه جیرعلی به نجراب. و «پرنگال» به بلندای منطقه ی نجراب و لغمان و دره قولندور و هم چنان آستانه کلان نیز به استان لغمان مرتبط استند. و دو سوی قلعه تری (راست و چب) به کوتل نورستان (بلورستان). ولی شاخچه های کوچکی جانب دست چپ همسان پوجاوه، سرپر گوشه ی کرامان. و قسمتی سنگی خان و دوست علی. در دست چپ، که چندان درازنا نیستند. گرچه از طریق «سرپر» و «قول آب تو» بیشه ی ده باب علی (یاده بالایی) و آستانه ی کلان دوباره از راه کوه ها به منطقه ی خنج  و سفید چیر حصه ی اول پنجشیر پیوست می یابند. پس از این رو پنجشیری هر آن چی از دور شنیده، طورعام و نادقیق سیاه کرده اند. با زبردستی عجیبی برتری جویانه پیرامون این مردمان نیمه هزاره (یا گیریم دربست هزاره) تذکرمی دهد «از نظر ساختمان جمجمه و ویژه گی های دیگر فرهنگی با دیگر دره های حصه دوم تفاوت آشکار دارند...ولی ویژه گی های فرهنگی این قوم رزمنده دستخوش تحولات تند زمانه نشده است...به اساس تقسیمات دهه هشتاد قرن 19م. پنجصد خانه وار از مردمان زحمتکش تاجیک هزاره تبار ما زندگی میکند...به زبان فارسی دری و لهجه ی ویژه خود سخن میگویند» ص.119در این صفحه از نویسنده ج. دبلیوبلیو و از «بقایای لشکر امیر تیمور» متن صفحه ی 72 «توزک تیمور» وهم چنان از تنبه ی کفار کوه «کتور» گذرا جسته و گریخته حرف می زند.

 

همچنان تاریخ باستانی هزارها ازعباس دلجودیری ست به نشررسیده است.ازمجموع آن کتاب های تاریخ درموردهزاره ها من تنها قسمتی ازکتاب عباس دلجورا پیرامون هزاره های پنجشیرخوانده ام.وی درکتابش می نویسد:هزاره ها نه تنها دردره ی پنجشیر،بلکه درتل و رخه ی پنجشیربه سرمی برند.امابرعکس گفته یا ادعای پنجشیری دلجومعتقداست هزاره های دره ی پنجشیرپیش ازاسلام درآنجازندگی میکردند.اکثریت هزاره هاپیرومذهب زردشتی بودندوآتشگاه نیاکان آنهابه نام «پی گرمک»و«پرستو» وهمچنان زیارتگاه های اینان به نام «کنده مزاریا پیش مزار»هنوزدرهمانجاموجوداست.تاکنون شاخهای بزکوهی وآهودرسرآن آویزان است ومردم هزاره طبق رسوم قبل ازاسلام یعنی دوره ی زردشتی دراولین بهارنخستین لبنی بزوگاوگوسفندشان رادرهمین جاآورده باهم صرف میکنند.بعدهمه به شادی وخوشی می پردازند.این مزارمنوط زردشتی بوده ویکی ازآتشگاه های هزاره زرتشی می باشد.

 این مردم از بقایای هر مهاجمی گیریم باشند، در این مرز و بوم آمدند و رفتند. طبعی است از خود چیزی به جای می گذارند.به باورم چندان مهم نیست. گرچی این نکات به پایه ی مقصود واکمال نرسیده است. اما بخصوص چنین ابراز نظرپنجشیری «ساختمان جمجمه» و «ویژه گیهای فرهنگی» آن مردمان در حقیقت چی تفاوتی همراه سایر اهالی این مناطق دارند؟ دراین موارد هیچ بحثی نکرده و نشان به وضوح نداده اند. آیا یاوه سرایی پنجشیری به این حرف عام نمی ماند که هزاره دربست از دیدگاه ساختار شکل و فرهنگی با سایر اقوام و ملیت های کشور فرق دارند؟ آری، جملات سیاه شده ی کتاب او آشکارا این برداشت را بیان میکند. حالانکه هر فرد این مناطق می داند همانا مردم این قریه ها نه از نگره ساختارهای شکل و قواره حتا نیز فرهنگی همراه دیگر مردم پنجشیر تفاوت ندارند. اگر تک افرادی گیریم کله و کاپوس و بینی های پچقی دارند، این چنین تمایزی درهرجای این مرز و بوم پنجشیر طورخاصی نگریسته می شود. و ضرورتی این نمی رود که نام بگیرم. ولی از دید فرهنگی به استثنای لهجه های زبانی من تفاوتی در همه سطوح پنجشیر نه می بینم. از همین رو رفتن شنگری دختر ها، بیت گویی (قرصکی)، خوانش سنگردی، طوی و طویانه، تفنگ زنی حلقوی و به ویژه در گذشته در وقت زمستان که «شلک » می گفتند، توسط تفنگ های دهن پر یعنی بکاربرد دارو های غوربندی. ریختاندن شکریز از بام و کوچه و امثالهم اینان چیز هایی در سر تا سر پنجشیر مانده اند، حتی گیریم پیش از تهاجم آریایی ها بنابه برداشت این جانب در زمان زردشتی ها و بودایی ها در این مناطق برخلاف خواست برتری گرانه اکادمسین وجود اشته اند. به هیچوجه مختص به یک قوم این دیارها نبوده است. فزون بر آن دیگر فرق آن چنانی همان «ساختمان جمجمه» ها این است که از زمانه های درازی بدین سو همسان بر خی نقاط پنجشیر شوربختانه هر چی که نام می گذارند هیچ گاه جنبه ی تمایزی ندارد، به اصطلاح شغل های دلاک، سقاو  چوکی دار نداشته اند. و اگر تک افرادی پیاده و چوکی دار بوده در شمار فیصدی و قشر کوچکی نمی آیند.

اکادمسین ماهنوز درخم و پیچ همان کوچه ی "دسته های هزارنفری" است. و به اصطلاح گاه به میخ میزند وگاهی به نعل صرف کوتاه از چنگیز نام برده، "کوه کتور" امیر تیمور تشخیص نکرده اند. فقط این را آموخته اند که "مردم آستانه بازارک غالبا دارای چشمان آبی (چشم های سبز شان را فراموش کرده اند) مو های طلایی و چهره های سپید و از لحاظ رنگ و چهره و چشم و موی به مردم نورستان شباهت فراوان دارند» ص.120 عجب قضاوتی اکادمیک؟! ما وقتی که متعلم مکتب بودیم هم راه هر "چشم آبی" و چشم سبز ندرتن بر می خوردیم فکر می کردیم  اوشان آریایی استند!!! پنجشیری بی آنکه کوچک برگه و کتیبه ای بیاورد، علی الحساب برداشت می کند. خلق آشتانه بازارک از دامنه ی این سوی نور ستان (آستانه کلان) به این دیار سرازیر شدند. چورت انداز ویک دم تمام قریه  و قصبات به اصطلاح دره هزاره را به این نزدیک می داند، در آنجا از سوی امیر تیمور برده شدند. بدون آن که تفاوت موج های آوازی و بلندای زیر و بمبی و تا اندازه ای واژه گانی آنان را مد نظر بگیرند. به گونه نمونه در دهی باب علی طرف دست چپ آن در دامنه ی کوهی دهکده ای به نام "قوبی" گمان میرود شاید همانند سایر جاها اوبی یا اوبه بوده با گذشت دیرین چرخش مهاجرت ها وضعیت آن ها تغییر کرده است. هنوزآهنگ آوزی خاص خود را به صراحت دارند. از نگاه کاربرد واژه ها مردم این قریه خارخشک (نوعی هیزم)و اهالی قصبه سنگی خان سرخکنه، و زینه را بانو های پیچه سفید و موسفیدان آن دیار دم دمه می نامند. آن چنان تمایز امواج فزیکی آوازی نا هم خوانی کلمات گذرا نشان می دهد اینان هم زمان در آن مناطق در یک زمان معیین متوطن نشده بودند.

 

درصفه ی 60 کتاب پنجشیری پیش ازاین فرآورده ی وی که درفوق تذکارفت، می خوانیم«پدرحسین علیخان ازخیل وتباربانفوذشفاعت خان وازطرفداران باوفای امیرشیرعلیخان ومادرش دختریکی ازبرآوردگان خیل وتبارمشهور«شاه سون»معروف به(شاه سمندان)چندول بوده است.محترم آصف آهنگ فرزندمهدی خان چنداولی سرمنشی شاه امان الله،روایت کردندکه سپهسالارحسین علیخان وصفدرعلیخان ودیگرنزدیکان ایشان درگذرشاهسون مشهوربه شاسمندان چندول زنده گی میکرده اند.منزل وقلعه ی آنان تاویرانی هنوزهم پابرجابود.محمدابراهیم ساعت سازمشروطه خواه اول معروف به مامای دکتراسماعیل چنداولی،ازنزدیکان مادری سپهسالارحسین علیخان وزیردفاع حکومت امیرشیرعلیخان بوده اند».

پنجشیری نه به عنوان آدم عادی،بلکه کاندیدای مطرح اکادمسین وفرددرجه هفت بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق وازهمتایان شاگردان ورهروان لجوج«اعجوزه ی هزارداماد» برژنف،یک بارازخودنپرسیداین حسین علیخانی که درچنداول زندگی میکرد،چه مناسبات گروهی تباری وخونی باشفاعت خان پنجشیری تاجیک تبارداشتند.درچنداولی که ازیک سرهزاره بوده اند،اوشان زندگی میکردند؟به خصوص هموشفاعت خان جیره خوارومعاش خوارمستمری دایمی زمان عبدالرحمان  قاتل ددمنش عمدتن هزاره هابود.شخصیت های تاریخی وفرهنگی پنجشیری هابه کنار.سرتاپای این کتاب به مجموعه ی چلندیات وتومار(طومار)ی می ماندهرچیزی که دستگیرشنیده وبه ذهن اکادمی اش رسیده دراین جاثبت کرده است

زیر عنوان کرامان که تعریف و تمجیدی کوتاهی از طبیعت این جا می کند. ناگهان گپ را می آورد سر مناسبات قومی و شباهت این مردم با نورستان و سپس غیر باورانه روی نام های تاریخی و یاد آوری زنده یادان وکیل قچار و پسردلیرآن فتاح (یا شریف) که او را به اسم «سازا» معرفی میدارند. بار دیگرشرم حیا را دور انداخته اند«فرزند انقلابی ایشان بنام عبدالفتاح به دلیل روشن اندیشی...قربانی سیاست نسل کشی حفیظ الله امین شدند» قربان، دفعه ی پیشتر گفتند در اتحاد شوروی بستری بودند، اعضای خانواده های پایین پنجشیر یک سره ناپدید گردیدند. در این زمان کجا بودند؟ جالب است هذیان گفتن حد و اندازه دارد. وقتی که وکیل قچار را بردند، بار اول از رخه برگشت بار دوم بسیاری کسان خبر کرده بودند، جایی سرنزد. آن گاه از زادگاه اش ربودند شما در میخ وزارت معارف تکیه زده بودند. چند صباهی بیشتر از کودتای ثور نگذشته بود. و فتاح شهید را چندی بعد تر که هنوز سرحال در پایه ی قدرت بودند، در رابطه ی خدا بیامرز گروه مولا باعث بردند. نه به نام سازا، اکادمسین (یک لحظه سر در گریبان تان ببرید، در آن روزگار کجا سازایی وجود داشت) بدین مناسبت از دیگاه من مقصر اصلی آن دو نفر و گروهی به اسم مولانا به شمول حفیظ آهنگرپور که در صفحه ی 123همین کتاب «کاوه زمان ما» می خوانید. و ایوب امیری، خود شما بودند. برای آن که در آن وقت روز های آغازین بعد از هفت ثور فقط از این دو نفر (وکیل قچقار و زنده یاد ایوب معلم) در این ساحه ی علاقه داری دره حضور داشتند. همان گاه علاقه دار این منطقه یکی از همین خلقی های سر سپرده و وفادار تان (اسم نمی برم چون می شناسید) چنین عمل پلیدی را زیر سایه تحکیم «انقلاب برگشت ناپذیر کبیرهفت ثور» انجام داد. این آدم خلقی وابسته شما بود، نه کسی دیگر. از این رو بخاطر لطف رهبری بیروی سیاسی این گرفتاری و کشتار را پیاده می ساختند. روی هم رفته در پنجشیر در آن روزگار غیر از خلقی کدام دستگاه جهنمی دیگردر آن بود؟! آن کودتای ثور بر مسند قدرت نشست در زندان قلعه ی جدید دهمزنگ بمثابه میانجی و نماینده ی والای حزب دموکراتیک خلق در آن روز های تحکیم «انقلاب ثور» در آن جا در رفت و آمد بودند، وقت کشی می کردند شما نبودند؟حالا که مدعی استید خاندان سلطنتی را پس از «شش هزار سال» برای نخستین بار درهم شکستید. اگر شمه ای چیزی بنام وجدان نزد شما وجود داشته باشد. همین داوود خان که نماد همانا خانواده شاهی مستبد بود، افرادی دوازده نفری (باعث، حفیظ و نعمت) که در برارش مسلحانه به پا ایستادند، قید های هر یک اینان را تعیین و چهار سال از آن دوران معیاد می گذشت در زندان قلعه جدید زندانی بودند. وقتی قدرت را گرفتند، به جای شرم ساری بدان می بالند. در این بزنگاه چی رمز و رازی بود آن گروه را رها نساختند آیا به عنوان فرد درجه «هفتم» عضو «انتخابی» بیروی سیاسی و وزیر تعلیم و تربیه هیچ حق نداشتند نظر بدهند؟!!! پس در آن روز ها در زندان دهمزنگ چی می کردند تشریف می آوردند. در آخر از تخته خیز ماندند؛ همه بار جنایت تان را باز در رابطه ی وکیل قچقار و فرزند نازنین و نایابش به دوش نخست وزیر منتخب خویش در اینجا می ریزید.؟! جنایت اعتراضی علیه ی شرایط بدخلقی هی دلیل و علت دیگری پزیر فتنی نیست که توجیه گردد. هیچ چیز! سپس بادیده درایی تحت کاربردعنوان دره ی کرامان این چنین سیاه می کنید «حصه دوم تا هفتم ثور 1357 خورشیدی (منظور کودتای ثور است) از پنجشیر وجهان جدا افتاده بود» زهی از این یاد آوری و ابراز نظر؟! فکر می کنیم پیش از هفت ثور این منطقه در جزیره دیگری افتیده بود. صرف این که این مناطق دوسه و چهار ساعتی و بیشتر درآن وقت فاصله از سرک موتر رو داشتند، دیگر چی گونه توانسته بود از «پنجشیر و جهان» دور افتاده بود. آیا خوشبختی مردم این جا با آمدن پلشتی «هفتم ثور» رقم خورده بود؟ برعکس لته ی سرخ این رژیم نامانوس که تازه این دیاران درپی موزون رشد طبعی خویش گام می گذاشت. بنابر آن پرش این کودتا موجب ناگهانی و تباهی مردم و فرزندان اینان برق آسا گردید. این وادی دیگر روی آرامی لازم و به تری را ندید.

این آدم (پنجشیری) مثل هفتم ثور پرش فکری دارد، در این متن نامرتبط بار دیگر روی پدیده دوره انتخابات می آید و بی تاب می شود از نظام سلطتنی و گرفتاری و زندانی شدن خود در این ساحه تکیه می کند. به اصل شکل عنوان داده شده سر نمی خورد. یگانه چیزی را در این صفحات و زیرعناوین می آورد، تکرار اسم هایی که از دور و نزدیک می شناسد وبه هم گره زدن پراگراف های ناهم گون.

 

پنجشیری اشک تمساح می ریزد

اوشان باز درصفحه 282 زیرعنوان «رنجهای بیکران مردم» ازمبارزات انتخاباتی دور دوازهم گویا شورای ملی همراه ی دانشجویان پایین پنجشیر جهت آشنایی به ده و دیار به اصطلاح دور افتاده این مناطق غرض «مبارزات انتخاباتی» بویژه در ساحه ی عبدالله خیل سفر کرده بودند. بدین مفهوم از «رنجهای بیکران» آن چنانی مردم سر تا سر دره معرفت حاصل نمایند. از این رهگذر بالاخره به آن جای که یاد شد، پس از مشقات زیاد رسیدند. جریان این سفر را که جز تفریحی  و نظاره ای برای آن ها نبود، با فخر  فروشی و خود بینی شایانی ذکر می کند «خورشید تازه از پس کوه ها و از خراسان (شرق) اندک اندک بلند میشد و روشنی خود را به پیر جوان زن مرد باسواد و بی سواد کم زمین و بی زمین بدون تبیض و امتیازی می پاشید» دراین عرصه متوجه گروهی از نوجوانان و فرزندا ن آن دیار شدند که، از بلندای کوه «شاه دریابار» فرود می آمدند. و هیزمی را بر سر و دوش خویش حمل می کردند. بعد اکادمسین رنج برده ناآرام می گردد و بی تابی از خود نشان می دهد، می پرسد «از کجا آمده اید؟ گفتند از اغیل و گفتیم که بسوی ده وروستای خود چی وقت حرکت کردید؟ گفتند: صبحدم...در چهره فرزندان سخت کوش این مردم دلیر آشکار بود از سر و روی آنان عرق ژاله ژاله میریخت گفتم پدران و برادران شما چه کار می کنند؟ یکی از فرزندان دردمند این دره ها که زیر بار رنج زنده گی سخت رنجیده بود نفس عمیقی کشید و گفت: «پدران ما شرکت ها را نگهداری میکنند و چوکی دار میباشند» این آه سوزان فرزندان زحمتکشان...سخت دلدوز و جگرسوز بود اشک از چشمانم بی اختیار جاری شد لحظه ً در کنار جویبار گریستم»

پنجشیری، شارلتان بازی و به دکان رنگ سرزدن هم حدی و اندازه ای دارد. این که از هر گوشه ی پنجشیری به مثابه ی یک کتله نی بل به شکل پراگنده افرادی خلاف امیال ما چوکی دار استند. دور از دور و بر رخه پایین و بالاتر آن نروید، چند تا عنصر چوکی دار نبودند، و نیستند؟ و حتی کسانی سخت و مشقت بارتر از کار های آن چنانی دشوار انگیزتر انجام نداده اند، و نمی دهند؟ چرا روی این قشر ویژه ی کوچک اشک نریختاند؟ سرانجام آمدند در دره و آن هم دردهکده ی عبدالله خیل اشک ظاهری تان را روی این خاک گوارا ریختند؟! آیا فکر نمودید باعده ی نا چیز عناصر تحصیل کرده و کارمند دولتی و امثالهم در قابضان و پیرامون آن معضله ی  مشکلات طاقت فرسای آن مردم به گونه آسان حل شده بود؟ متیقن استم به هیچ وجه نی. پس در این ساحه ی که تذکر رفت موضوع حدت طبقاتی وتظلم سرمایه رخت بسته بود که، احساس نمی گردید؟! ناگفته پیداست درجامعه طبقاتی«چوکی داری» بدون ریخت انرژی فراوان ساده ترین شغلی است که انجام می یابد. بنابر آن از مجموع «قطار»ی که «چون پلنگان» از کوه ها که جزعادات روزمره کوهنوردی آنان بوده، از یک سر همه «پدران» شان چوکی دار بودند؟ چی منطق عجیبی؟!!! راستی هیچ فرزندی از این زمره پیدا نمی شد که پدرش در دیار خودش دهقان بوده. سپس این کاروایی شما در حقیقت به باور راسخ من برای نشان دادن آن دانشجویانی که به پاس دیدار دو روزه ی این مناطق بیشترینه آمده بودند، تلقی می شد، نه چیزدیگر. از همین رو هیچ جای دیگر در یاد تان نیامد، صرف گویا آن پدیده تازه سبب گردید «دردل دامان همان دره ها تعهد و سوگند یاد کردیم که از راه مردم بر نگردیم»

نازنین، چی شد؟ پس از چندی به جای آن اشک ها و «سوگند» بستن های دروغین در این مناطق کوهسار بمب خوشه یی و ناپالم در همسویی ارباب اتحاد شوروی وقت تان ریختند؟! هی چی اشک تمساحی برای پدران این فرزندان سردادید!!! سرانجام به این هم اکتفا نکردند مردم این دیاران را در آن وقت از هر گوشه و برزن کابل دریافته و سر بریدند، خانواده آنان را به کام تباهی و نیستی کشاندند. باز به این چنین عمل کرد های تان بسنده نه نمودند مضحک وار بدون خم ابرو روی پیشانی فراخ نای تان بیاورید، صفحات کتاب از خزعبلات آن روز ها سیاه کرده اید.

 

نا آشنایی پنجشیری روی ایجاد نخستین مکتب دبستان دره

به اندازه ای پژوهش اکادمسین یکتای ما سطحی و بی پایه است، با آن که از طبعیت بخشی دره و دوره ی انتخابات زمان خویش حرف می زند. هنوز نمی داند از آن وقت ها زمان زیادی گذشته نخستین مکتب ابتدایه دره در کدام منطقه ی آن جا قرار داشت. بخاطری که مرکز علاقه داری همان وقت در ساحه ی «نویژه» منوط کرامان استقرار یافته بود، او بدون اندک بررسی فکر می کند. در آن روزگاران آن مکتب در این دیار پا برجا بود. پنجشیری در صفحه 283 و284 باز هم زیر عنوان «آرزوی فرزندان مردم» به نحوی از «آبله پایان» شاگردان دور افتاده دره هزاره و رندانه به سان دایی مهربان تر از مادر و «استعداد ها درخشان» آنان با تبختر ویژه ای که «تیزهوش» بودند، صحبت می کند. و سپس در یک جمله اصل مطلب خود را در این نکات می گنجاند «یک یک قلم پنسل بخشیدم و به ایشان گفتم با این قلم ها مبارزه کنید تیغ قلم ازتیغ شمشیر تیزتر است» فزون بر آن ازیک سلسله گپ های عامیانه «گوسفند نر برای قربانی است» گویا به زعم شان تبارز والای خویشتن را نشان داده اند. آن طوری که «با خوشبینی تاریخی پیشبینی کرده بودم پس از پنج سال و اند ماه حبس، زنجیر و قفل های ما، توسط افسران رزمنده ده و دیارما...شکسته شد» در این جا بار دیگر به رنگ پیشین عنوان میانی صفحه یک چیزی پس از یکی دو پروگراف بعدن همان مرغ شان که یک لنگ دارد تکرار بر می گردد. جز خود ستایی مسخ شده ای نکته ی دیگری را عرضه نمی دارد. آن قدر در اخیر عمر به مثابه یک زنده جان یک دنده می نازد، که خواننده را به تفکر ناگوار عجیبی می اندازد. تو گویی این انسان از آوان آویز حلقه ی گوش شان تا همین دم شخصیت بی بدیل مملکت بوده است. نازنین نازنینان، پژوهشگر درجه یک اکادمسین سرزمین همه زمانه های پنجشیر. به اطلاع تان عرض گردد: نخست این که مکتب نخستین ابتداییه دره در «نوجه» مرکز آن «چله پوی» نامیده می شود، هرگز ایجاد نگردید. اضافه بر پزیرش یا ناپزیرش این دهی کرامان مساله ی مهمتر از آن جای بازسازی و عشق فراوان، گرچی خیلی ناوقت این پروسه مطرح بود. هر جنبنده مردم دره می داند برای بار نخست این مکتب را وکیل اختر محمد خان (جهت معلومات بیشتر، همان کسی که شما را به حکومت ظاهر شاهی سپرد) به میان آورد. اما پسان آشکارا پشیمان شد. همین دبستان بیش از نیم ساعت بالاتر از نوجه یعنی ساحه ی سرپل دهی باب علی در آن روزگاران منطقه ی زیبا تر دره ایجاد گردید. بنابر آن همین قریه برای نخستین بار بنیاد گذار مکتب ابتداییه گردید. به خاطر بیشتر روشنی این روند لطفن از فرزند حاجی عبدالخالق قابضانی هم تبار شما استند پرسش بیآورید. در آن زمانه ها برعکس فرموده نگرش اکادمیکی «آبله پایان» فرزندان آن قومی که برگه کاغذ را سیه کردند، نبودند. زیرا در آن وقت از ساحه قصبه ی دوست علی بلندتر دانش آموزی وجود نداشت. این فاصله با منطقه ی مکتب متذکره چندان موقعیت دوری را در برنمی گرفت. بلی، بیشترین دانش آموز های همان جا از مناطق پایین این قریه می آمدند یعنی از دیاران تنبنه، گیوج، ملیمه، عبدالله خیل و کرامان. برای این مکتب نو تشکیل دورترین ساحه عبدالله خیل، تنبنه و ملیمه بودند. من از زمره نخستین همین دوران بودم که بسیار خیره به یادم می آید، در مرحله سیزده هم ولسی جرگه دوره انتخابات افراد وابسته ی شما در این مکتب قلم مداد (پنسل) برای ما شاگردان نوجوانکی بیش نبودیم، تقسیم کردند. ولی منصفانه باید بگویم صرف همانا چهره پزیرش ایدولوژی یک طرفه (یعنی وابستگی روسی) تان به یادم می آید. اما این که در آن صنوف گویا گفته باشند «با این قلم ها مبارزه کنید»بی آنکه غشی را مدنظر بگیرم بلوف و زیاده روی چیز دیگری نیست.از این رو در همان آوای نوجوانی در پی گپ های مفت تا اندازه ای برنگشته بودیم. در آن عرصه اسم تان هم راه زد و بند جاده ی یک راهه برای مان کم کمک روشن بود. در آن روز های مکتب نوجوانک هایی بیش نبودیم خود مان بلوغ تندتری داشتیم.

مرغ پنجشیری یک لنگه است

پنجشیری، بالای صفحه ی 273 کتاب از «کینه مقدس «عبدل» سلمان پسر» از زبان پدرشان وقت امان الله خان و کسانی که در آن مقطع مانع آموزش عبدل سلمان در مکتب می شدند، با در نظرداشت صدور فرمان شاه جایی را نگرفت. پیداست این حرکت یک نماد قشر تحقیرشده ی در آغازین آن دوره شاهی بود، به کرسی نشست. ولی هرگز بدین معنا نبود در زمان قدرت نا به هنگام خلقی ها خاصتن پیاده می شد. باروی کار شدن رژیم کودتای ثور در تبانی بخش دیگرآن دیدیم همه این مردم کشور مسلن در بست ناپدید نشده اند، و طبیعی است بیاددارند؛ فورن در برابر حزب دموکراتیک خلق به پاخیستند. در این جولانگاه در رخه علی الحساب غرض همسانی لایه قشر «دلاک»خلقی های خانه زاد محیط پنجشیرساده لوحانه دست بکار شدند. و فکر نمودند همه چیزحل گردیده است، علاوه بر آن قدرت دولتی و سیاسی در نزد شان محکم گره خورده یعنی در این راستا همه چیز به رنگ خلقی پیش می رود. در این صورت چهار و پنج تن از فرزندان تبار آن سلمان را در پست های حکومت داری بیشترینه رخه نصب کردند. نه تنها این لایه (دلاک) به سان سیال های یک دمی قرار گرفتند، یکی از اینان چند تنی که بودند. یکی شان احمد نام داشت (فکر می کنم که او هنوز زنده است) در صورتی اشتباه نکرده باشم منشی سیاسی شهرداری (ولسوالی) یا مکتب لیسه ی رخه تعیین شده بود.

مردم پایین از زبان باشی سعدالدین بازارکی نقل می کردند: او مردم شما ببینید قیامت نشده پس خیر چی شده است دلاک یی که موهای سر ما را یعنی دقیق تر چرک های کله ی ماره می تراشید. امروز منشی است بالای سرمان حکومت می کند. بلی همین بود که به مثابه غده سرطانی یک دم به پا خاستند. پس می بینیم این مقوله های مردم را با گذشت سه ده اکادمسین ما به هیچ وجه درک نکرده اند. و هنوز هم سر خر چوبی خود در رویا سوار استند. از موضوع بر حق «عبدل» و تبار او از صفحات 273 و تا 275 را سیاه نموده اند. چون عادت به مرگ  اوست گنگ در این جامی نویسد «و با دریغ و درد که چهار تن از فرزندان تبارعبدل دلاک در راس «خلیفه ایشان» این بار به گناه دفاع از تحولات دموکراتیک هفتم ثور از سوی بنیاد گرا با دستان بسته به دریا پنجشیر پرتاب شدند» خواننده این بار قضاوت خواهند فرمود که مرغ غلام دستگیر چند لنگ داشته است. آیا روی پاهایش هنوز استوار است؟ یا به سر حتا به جای یک پای؟ هیچ جرات این را در نیافته اند که اصل مساله را واضح و پوست کنده بیان فرماید. عبارت «به گناه دفاع از تحولات دموکراتیک هفتم ثور» و «بنیادگرا» روشن و گسترده برای کسانی که تعویذ نوشته، نشده است. همین طور نیز در مورد سرمعلم ودان که قبلن یکی از هوادارن خلقی شان از همان منطقه در مکتب متو سطه ی دره بود. و پسان ها پس از همان کودتا که در بالا تذکار یافت منشی سیاسی مکتب لیسه ی جبل سراج شد. پیرامون ترور او در صفحه 119 صرف در یک جمله ی روی عبارت «تعصبات کور تنظیمی» اکتفا کرده، از آن بیشتر نتوانستند اضافه نمایند. هم چنان در صفحه بعد تر (123) به جای جنرال رجب (اکنون آمر سالنگ ها) برادر بدروز، خود بدروز را جنرال خوانده که عجیب به نظر می خورد هر چیزی را شنیده قتمچی و خمیر ساخته اند.

چند نکته ای پیرامون ترور جنرال عبدالودوود پنجشیری

میدانیم، ودوود خان خدابیامرز ازپایین پنجشیر بود، ارکان حربی خود را از اتحاد شوروی سابق با درجه وبلند دریافته بود. اما وابستگی به بخش خلق حزب دموکراتیک داشت. مدتی را در قطعات مختلف نظامی بادنظرداشت مسلکی اش به پایان برد. تا اندازه ای به سان تورن جنرال غلام علی خان آستانه یی خود را سرفراز ومیهن دوست می دانست. هر توده ی پنجشیری و سایر مردم این کشور از اینان بنابر کارکرد ویژه شان به نیکویی یاد می کنند. اما بعدتر ارکان حرب ودوود خان در زمان داغ همین کودتای آغازین هفت ثور وظایف خطیری را برای او سپرده بودند. دیری نگذشت شاید درگیر تنش های گروهی در آن بخشی که منوط بود، شد. در آن مقطع یا موضوع مردم به پاخاسته را میگرفت؛ یا این که دستور و فرمان سرکوب کامل این چنین خلق مصوم را اجرا میکرد. چون خصلت ذاتی استعمار آنست همان مهره شان سرانجام مطیع نگردید سر انجام به گونه ای برمیدارد. دریک کلام نگریستیم همانند دیگرهمدیارانش به هر رنگی که بود، سر سپرده شوروی آن زمان نگردید. از این رو در آن چارچوب عمری درازی نیافت، سپس برخلاف گفته ی اکادمسین در یک توطیه ی مطرح شده از میان برداشتند.

 اکادمسین که نقل قول از زبان سرهنگ یوسف نویسندی کتاب "تلک خرس" درصفحه ی 336 کتاب می کند که توسط گماشته گان آی. اس. آی. پاکستان گویا وی ترور گردیده چندان صحت نداشته و مدار اعتبار نیست. همان ارکان حرب تحصیل یافته ی روسی نه در جایی دیگری فقط در قول اردوی مرکزی هنگامی که مشاورین ایشان از ساحه دورتر در گفتگوی تلیفونی بنابر گفته ی راننده او مصروف نگهداشته بودند؛ ترورشد. چون درب دفتر ودووخان حین صحبتی با آن وسیله می کردند، بازبود. در این اثنا فرد نظامی از درون همین قول اردوی مرکزی وارد درب دفتر وی شده، فورن به زمین می اندازد یعنی آشکارا ترور میکند.(متکی برگپ های متین برادر جنرال خلیل خواهرزاده ی ودوودخان) درآن موقعیت راننده ی جنرال که اصلاً از دره پنجشیر بوده، بیرون دفترکه موتر او راپاک داشته، چشم دید خود را به گونه ای گزارش داده بود. پس نیتجه می گیریم این درست "تلک خرس" کتاب معتبری است. ولی بدین معنا نیست همه فرموده آن از یک سر صحت دارد. پنجشیری بی آن که کشمکش درونی باند خلق را در آن رابطه دست داشتن ابرقدرت پیشین روس را افشا کند، به منظور این که دامن قبله گاه آ روزی اوشان لکه دار نگردد، حاشیه روی می کنند.

خوانندگان عزیز! آن چی گفته شد، مروری بود دربخش های کتاب نامبرده که به صورت اجمال مورد نقد قرارگرفت و قسمت دفاعیه ی مولف و به شول فصل دهم آن کتاب صرف نظر از یکی دو فرد، ربطی به شکل و مضمون داده شده، ندارد. و نمونه های نوشتار بالا برای اثبات این موضوع کافی به نظر می رسد. در اخیر پنجشیری آدم محلی گرایی بیش نبوده و نیست. لاغیر!

 

2014

آلمان

 

پانوشت های پیشگفتار:

1)کتاب جنایات حزبی نبشته ی م.شاه فرهودص _31

2)درحاشیه ی فرهنگ اعتراف نوشته نصیرمهرین ص_11برگرفته ازکتاب بازگشت شوروی

3)همان کتاب فرهنگ اعتراف ص،2

4)همان جا

5)جنایات حزبی ص_248

6)همانجاص_268

7)ص 27 درحاشیه فرهنگ اعتراف

8)همانجا ص_7

9)جنایات حزبی ص_297

10)همانجاص183

11)همانجاص-352

12)کشکی،صباح الدین دهه قانون اساسی.برگرفته از«کتاب کابوس سرخ»صفحات 9و10محمداکرام اندیشمند.

13)همان کتاب اندیشمندص_10به نقل هنری اردشر،افغانستان تجاوزشوروی ومقاومت مجاهدین.

14)کتاب جنایات حزبی ص_308

15)همانجاص_370

....................................................................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin