Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

نعیم اساس، پاریس

خروج نیروهای امریکایی از افغانستان،

برنده اصلی ای اس ای پاکستان

امریکا یکبار دیگر افغانستان را به مرکز تمام نا امنی های جهان مبدل کرد و بدست گرگان ای اس ای پاکستان تسلیم میکند.  ادارات استخبارات پاکستان که با استفاده از ستون پنجم نظام  افغانستان را  متلاشی کرده، توانست با مهارت خاص یک گروه جاهل و قرون اوستایی را مشروعیت بین المللی دهند وبا هزار نیرنگ و دروغ  جهان را به کمک لا بگری های چند خارجی افغان تبار قوم پرست فریب دهند و این موجودات عصر حجر را بر گرده های مردم مظلوم افغانستان حاکم سازند.

افغانستان وارد یک جنگ داخلی و قومی خواهد شد؟ پرسیدن این سوال چند سال پیش پوچ به نظر می رسید. نه در سال ۲۰۲۱. حادثه بهسود و مسلح شدن هزاران نفر در مناطق مرکزی،  آغاز جنگ های قومی خواهد بود.

موجودیت یک نظام پو شالی، ضعیف و وابسته به امریکا،  نداشتن یک تعریف درست از دشمن، نبود یک الترنتیف سیاسی ملی و تمایلات قومی دولتمردان افغانستان، با خروج نیروی های خارجی از این کشور، خطر از هم پاشیدن رژیم فعلی، گرفتن قدرت توسط طالبان،  و جنگ داخلی را در بر دارد.

جنگ داخلی چیست و چه وقت باوجود می آید؟

جنگ های داخلی معمولاً زمانی بو جود می آیند که بخشی از مردم احساس ظلم جدی را می کنند و وقتی معتقدند که هیچ چیز دیگری جز مبارزه مسلحانه نمی تواند شرایط را اصلاح کند.

چه کسی در افغانستان  احساس ظلم می کند؟ با گرفتن قدرت توسط طالبان، اکثریت جامعه، هم از مرد وزن، اقلیت های قومی و مذهبی، نخبگان، جوانان آزاد اندیش و زنان که بیشتر از ۵۰ فیصد نفوس جامعه را تشکیل میدهند، تحت تظلم طالبان قرار خواهند گرفت. قوم پرستی، زن ستیزی و تبعیضات مذهبی نزد طالبان هنوز یک پدیده عادی و نور مال به نظر میخورد .

آیا خروج نیروی امریکایی از افغانستان نگران کننده است؟

اگر مذاکرات صلح  به پیروزی نرسد، خشونت های قومی ممکن است پس از خروج نیروی های امریکایی بروز کند. اشرف غنی که خود معمار حالت فعلی است، با حامد کرزی و یک حلقه خبیثه  طالبان را به مشروعیت بین المللی رسانده است و امکان دارد قدرت را برایشان به یک شکلی  تسلیم دهد. در این صورت جنگ قومی می تواند به راحتی آغاز شود و از آنجا جنگ داخلی سرتاسری بو جود آید.

برخی از گروه های مسلح از اقلیت های قومی می توانند تلاش های خود را در وجود یک جنبش دموکراتیک ، جبهه متحد ملی، برای مقابله با توسعه طلبی طالبان اغازکنند.

اما اگر یک رژیم وجود میداشت که تصور می شود می تواند این شبح جنگ داخلی را دفع کند ، این دموکراسی است.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

سال ۱۵۰۰ خورشیدی مبارک!

(از بیانات رهبر انقلاب)

«یک بار دیگه نوروز باستانی ره و حلول سال ۱۵۰۰ هجری شمسی ره به تمام افغانا، به تمام مسلمانا و به تمام هه هه همسایای ما از صمیم قلب تبریک می گم»*

این که به عوض سال ۱۴۰۰، سال ۱۵۰۰ تبریک گفته شود می پذیریم که انسان از سهو و خطا خالی نیست و زبان می تواند اشتباه نماید. اما صورت تبریک گفتن و کلمات و جملاتی که بکار برده می شود، مخصوصا" وقتی که از زبان شخص اول مملکت باشد، باید بسیار دقیق و سنجیده باشد.

این را هم می پذیریم که شاید رئیس جمهور بنابر مصروفیت های بیش از حد نتواند بیانیه اش را بنویسد تا از روی آن خط خوانی نماید. اما نمی دانم مصروفیت تعداد کثیری از مشاورین، از جمله مشاورین فرهنگی، چی است تا چند جملۀ که شایستۀ رئیس جمهور است، مخصوصا" در مواقعی که باید آماده گی ها از قبل گرفته شود، بنویسند و در اختیارش بگذارند.

حال بیایید این سخنرانی را در اختیار کشورهای همسایه بگذاریم که رئیس جمهورما، و دومین مغز متفکرجهان، برای آن ها چه پیامی دارد. 

باسواد بودن تنها به خواندن و نوشتن خلاصه نمی شود. متاسفانه کم سوادی و بی سوادی از صدر تا ذیل دولت و احزاب سیاسی ما مشاهده می شود. یک نظر اجمالی کافیست تا دریابیم این رهبران از سواد کافی بی بهره هستند. گاهی عقب تریبون و یا در مصاحبه های شان چنان کلمات و جملاتی به کار می برند که فقط در کوچه و بازار گفته می شود.

عیب دیگر کار این است که همان کلمات و جملات مورد استقبال حاضرین قرار می گیرد و برای شان کف زده می شود.  

     *************************

*از سخنرانی رئیس جمهور به مناسبت سال نو.

..........................................

عتیق الله نایب خیل

نامۀ سرگشاده به حاکمان

 عالیۀ مُلک خداداد افغان!

(طنز)

 

خدمت خادمین مُلک خداداد افغان و دومین مغز متفکرجهان به عرض رسانیده شود که درین ایامی که مهمترین وقایع تاریخ بشریت در بلاد ما اتفاق می افتد، پنجهزار برادر ناراضی که ازبند رها شده اند چنان وظایف محوله را به وجه احسن انجام داده و چنان در برهم زدن آرامش طاغوتیان شهرکابل سهم شان را ادا نموده اند که خواب را ازچشمان فرد فرد این پایتخت طاغوتی ربوده اند. حذف و پاک سازی زنجیره یی فعالین مدنی در روزهای اخیر شاهد این مدعاست. خداوند به شما و جمله مومنینی که در رهایی این برادران ناراضی سهمی داشته اند به زودی اجر اٌخروی نصیب گرداند! زیرا هر مومنی بخوبی می داند که فعالیت های مدنی مخالف نص صریح همۀ ادیان است و رعایای همیشه در صحنۀ ذوات ملوکانه حق دارند در سایۀ فضل و مرحمت خادمین صدیق خویش و مخصوصا" دومین مغز متفکرجهان آسوده بخوابند!

اگر درایت و آینده نگری ذوات محترم و شخص شما نبود اوضاع به سمتی می رفت تا این ارباب رسانه ها با فعالیت های مدنی شان رعیتی را بی ارباب و فرزندانی را بی پدر سازند و شما نه تنها موفق شدید جان خود و نوکران خاص خود را از خطرنجات دهید بلکه تدبیری اتخاذ فومودید تا طالبان کرام کمترین آسیب را ازین بلایا نصیب شوند.

انتظار داریم تا هرچه زودتر فرمان رهایی هفت هزار برادر ناراضی دیگر را که در بندهای طاغوت بسر می برند صادر فرمایید تا تخم هرچه مدنی و فعالیت مدنی است برکنده شود و کشور از وجود آنان پاک سازی گردد تا زمینه برای حکومت عدل الهی مساعد ساخته شود و رعایای شما دوباره زیر سایۀ خلافت و یا دست کم زیر سایۀ امارت اسلامی از مزایای دینی و اخروی بیعت شان در پرتو اوامر و ارشادات امر بالمعروف و نهی از منکر بهره مند و مستفید گردند!

به نوبۀ خویش یک بار دیگر تجدید بیعت خود و هم تباران خود را حضور ذات ملوکانۀ شما پیش کش می نمایم تا باشد در برکندن هرچه مدنی و فعالیت مدنی است موفق باشید!

و السلام علی من اتبع الهدی

..........................................

                         

  عتیق الله نایب خیل

شاعررا ببرید ببندید به

طویله!

روزی فتحعلی شاه قاجار شعری می‌سراید و از ملک‌الشعرای دربار می خواهد در بارۀ آن نظر بدهد. ملک الشعرا همین که شعر را می شنود بی‌تعارف می‌گوید که شعر بی‌پایه و اساسی است و ارزش ادبی ندارد. شاه عصبانی می‌شود و دستور می دهد تا او را ببرند و ببندند به طویله. خدمۀ شاه او را به طویله می بندند.

 ساعتی بعد فتحعلی‌شاه که روی شعرش کار کرده بود و اندک تغییراتی در آن آورده بود دوباره دستور می‌دهد ملک الشعرا را به حضورش بیاورند و این بار شعر اصلاح شده اش را می‌خواند و از او می‌خواهد در مورد نظر بدهد.

ملک الشعرا بدون این که کلمه ی صحبت نماید به سمت دروازه حرکت می کند. شاه می پرسد کجا می روی؟ ملک الشعرا می گوید: به طویله! در حالی که مستحق اصلی طویله فتحلی شاه قاجار بود و نه ملک الشعرا.

در روزهای پسین وقتی اخباری را در رسانه ها خواندم مبنی بر این که تعلیمات ابتدایی از صنف اول تا سوم به مساجد سپرده می شود گفتم این دولت مردان را باید ببریم ببندیم به طویله.

درعصری که دنیا با سرعت چشم گیری پیشرفت می کند دولتمردان ما با سرعت احمقانۀ پسرفت می کنند. این در حالیست که اکثریت ملا امامان ما هم از سواد کافی بی بهره هستند و خود به آموختن ضرورت دارند و هم بیشترین شان همه روزه طالب و انتحاری پرورش می دهند. دولت با این کارش به تروریست پروری رسمیت می بخشند.

طالبان نکتایی پوش، کشور را به آزمایشگاه و لابراتوار تیوری های جهالت آمیز مبدل کرده اند و خود به کرسی های قدرت بی حدو حصر بدون پاسخگویی تکیه زنده اند. جای این ها طویله است.

..........................................

داکترشکرالله کهگدای

سابق استاد دانشگاه کابل

شورای ملی باید رئیس جمهور را عزل

و به دادستانی ودادگاه معرفی نماید

  حمله انتحاری به دانشگاه کابل بدنبال حمله هفته پیش به مرکز آموزشی کوثر دانش درکابل ورشته حملات بی وقفه طالبان شیطان پرست به همه مراکز آموزشی و ملکی که آینده سازان میهن ما اند, چنان غم جانکاهی را درکشور سبب شده که قلب همه را به شدت داغدار ساخته است.

با این که در غم جانسوز قربانیان دانشگاه کابل خود را شریک می دانیم و مقام ارواح شهدای گلگون کفن را در بهشت برین میخواهیم مگر این همدردی وافسوس وغم شریکی به تنهایی خود کافی نیست وباید در بدل این همه جنایات طالبان شیطان پرست, باید نخست خط سرغ ارگ نشینان فاسد به خط زرد شان در رهایی طالبان شیطان پرست, رنگ نمی باخت وحالا که اشرف غنی احمدزی نسبت همنوایی با طالبان تروریست, حدود شش هزار  شیطان پرست را به اثر دستور زلمی خلیلزاد رها کرده, در بدل حملات خونین طالبان به دانشگاه کابل ودیگر مراکز آموزشی چون کوثر دانش وغیره, تقاضا می نمایم بمانند رهبران با وجدان کشورهای عدالت خواه, از رییس جمهور تا وزرای دفاع وداخله وامنیت استعفا بدهند و حکومت بعدی, هرچه طالب شیطان پرست در بند زندان اند بی درنگ به دار آویخته شوند و امرالله صالح, صالح بودن خود رابه اثبات برساند ودر بدل هر حمله انتحاری وانفجاری, هم مراکز طالبان را به شدت از هوا وزمین بکوبد وهم طالبان زندانی را هماندم به دار بیاویزد. طالبان یعنی مزدور آی ای پاکستان اصلا آدم شدنی واصلاح شدنی نیستند وباید مذاکرات قطر همین حالا قطع گردد. دانشگاه کابل که بایست امن ترین ومصؤن ترین مکان کشور می بود باثر بی کفایتی حکومت فاسد به چنین فاجعه جانسوز تبدیل شده است. پس باین وضع موجود هیچ مکانی از شر طالبان شیطان پرست در امان نیست تا که رگ وریشه این جنایت کاران سوزانده نشود

  مسؤل این همه حملات انتحاری وانفجاری وقتل وکشتار بی امان مردم بی گناه ما, در دو دهه اخیر,  درپهلوی طالبان شیطان پرست, حامیان آن ها بمانند:حامد کرزی, اشرف غنی احمدزی, حنیف اتمر, معصوم ستانکزی جمع وزرای بی کفایت فعلی دفاع وداخله وامنیت ملی است. همه این ها باید به دادستانی معرفی و محاکمه ومجازات شوند.

..........................................

اسد شامل

تاملی بر کتاب " اشک قلم و فریاد کفش "

اخیرن کتاب " اشک قلم و فریاد کفش ".نوشته ی نویسنده ی فرزانه و توانا جناب آقای نصیرمهرین با محبت ایشان که بر بنده منت گذاشتند و از ایشان سپاسگزارم بدستم رسید . این کتاب با دقت خاص تهیه شده و از قطع و صحافت خیلی عالی برخوردار است . تصویر روی جلد که خود بیانگر محتوای کتاب است خیلی موزون و با ذوق عالی طراحی شده , کتاب دارای ۵۲ فصل و یا عنوان است, در واقع می توان گفت همه حکایات و زبان حال "قلم" و " کفش "است که از طرف نویسنده به شکل خیلی زیبا و دلچسب برشته تحرر درآمده. از خاطرات ناگوار و دردناک "قلم" در می یابیم که چگونه ضحاکان روزگار و اهل زر و زور با فشردن گردنش فرمان قتل و تاراج انسان های بیگناه ر ارقم زدند, با جوهرش بروی کتاب خدا برای بدام انداختن دیگران سوگند نوشتند و اما دیدیم که چه نامردانه آن را زیر پا گذاشتند و امثال این نامرادی ها, همچنان است حکایت "کفش" که چه گونه زمانی چاپلوسان روزگار گرد و خاکش را پاک می کردند و در بسا مواقع صاحبانش را سر می بریدند و اما باز هم همین کفش های باهمت با پرواز شان به سوی دروغ گویان و یاوه سرایان دهان شان را         می بستند. 

این کتاب واقعن از ارزش والای فرهنگی و ادبی برخوردار است, این است که مطالعه ی آنرا به همه فرهنگیان و دوستان اهل کتاب صمیمانه توصیه می کنم . اینک شما را به مطالعه ی متن مختصری از این کتاب ذیلن دعوت می نمایم :

من در دست دشمن

انسان ها !

کسی از جمع شما " اشرف المخلوقات "، روزی مرا ارزان خرید، در روی میز نهاد . شب که تاریک شده بود، با چشمان مست، خرامان سوی من آمد. در آغاز پنداشتم که مرا با معشوقه ی خویش اشتباه گرفته است. چراغی را روشن کرد و دست بسوی من و کاغذ برد . گلویم را چندین بار فشرد، من همچنان بی زبان و خاموش گریان می نگریستم و شکنجه می شدم . دقایقی گذشت " اشرف مخلوقات " تبسم های رضایت آمیز نمود، سر در بالین گذاشت. سخنان دل برخاسته ی من و کاغذ و آن شب، فریادی بود که می گفت :

" که ای نیکبخت این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است"

..........................................

 

نصیرمهرین                  

      آیا جنایت نیست؟

در ادامۀ انتشار سلسله یی از خبرهای فضیحت بار از دستگاه حکومتی افغانستان، آنچه که مقامات مسؤول در برابر زنان ودختران معیوب ومعلول انجام داده اند، حکومت افغانستان را در این زمینه و نیزخرابی نظام صحی، در سطح جهان مقام نخست بخشید.

به نقل از آژانس خبررسانی آلمان Dpa، دیده بان حقوق بشر، شام دوشنبه( 27 آپریل 2020) در نیویارک (همجنان درکابل) اعلام داشت که "در افغانستان، زنان معیوب در سطوح گوناگون در معرض استفادۀ سؤ مقامات مسؤول قرار گرفته اند."

در این گزارش درحالی که از بی مسؤولیتی مقامات حکومتی افغانستان در برابر همه معیوبین یادآوری شده، اما اشارۀ ویژه بر رفتارهای دارد که در برابر دختران و زنان چهره نموده است.

بی اعتنایی درامورصحی، آموزشی ونیازهای اجتماعی معیوبین را عمل وحشیانۀ استفادۀ سؤ جنسی نیز به نمایش نهاده است که هنگام مراجعه برای رفع نیازها از طرف مقامات مسؤول حکومتی مواجه شده اند.

مظلومان و دردمندانی را در نظر آوریم که با تأثیر پذیری از ناهنجای های گوناگون در جامعه، از نظر بدنی ویا روحی معیوب شده و ملیونها دالر برای آنها اختصاص داده شده است، اما حکومتی های فاسد، آنرا نه در خدمت معیبوبین، بلکه معیوبین را در خدمت اغراض بیشرمانۀ خود قرار داده اند.

نمی گویم که شنیدن رفتارسؤ با زنان و دختران معلول ومعیوب و ظلم در حق آنها برایم تکاندهنده بود. حتا نمی گویم که آزاردهنده بود. زیرا شنیدن چنین خبری دور از تصور وانتظارنبود ونیست. امتیازگیران و گرداننده گان حکومتهای خائن، دست نشانده وپوشالی از جمله مافیایی که اشرف غنی گردآورده است، چنان لگام گسیخته برجان و مال و ناموس مردم تاخته و آزارها رسانیده اند که من و مایی با آن آزارها زیسته وشب را به یاد آزار دیده گان به سحر برده، به قدر کافی رنج نویس  و درد سرا شده ایم. شنیدن چنین خبرها به دامنۀ نفرت واندیشیدن به نیازگم شدن روی این دارودسته های فاقد احساس انسانی و بی اعتنا به حد اقل وظایفی که در محافظت حتا انسان معیوب و معلول دارند، می انجامد.                                     ***

یادآوری: عکس از متن انگلیسی گزارش  Human Rights Watch گرفته شده است. برای مراجعه به این منابع: https://www.hrw.org/video-photos/video/2020/04/27/afghanistan-women-disabilities-face-systemic-abuse.

 

.................................................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

استاد رهنورد  زریاب  ـ  کابل

 

این اســــــــلام سنتی عزیز مــــا

 

جان اندرسن، پژوهشگر امریکایی، هنگامی که به برسی جوامع پشتون افغانستان می پردازد، نکتهء دلانگیز و ارزشمندی را برجسته می سازد. این دانشی مرد امریکایی می گوید: در میان مردمان قبیلهء غلزایی، زمانی که ملاّ ها ـ بر بنیاد دستور های قرآنی ـ برای حل و فصل کشمکش ها و منازعات، به داوری و میانجگری می پردازند، در باب این داوری ها و میانجیگری ها، غالباً، اختلاف و ناسازگاری پدید می آید و مناقشه یی آغاز می شود. و امّا، در میان همین مردمان، می توان دید که میانجیگری و داوری پیران و میان ها ـ که فنا فی الله هستند ـ از ارزش و اعتبار بیشتری برخوردار است. حتا، در بسیاری از موارد، در حل منازعات بین قبایل و حکومت، پیر ها نقش چشمگیر و تعیین کننده داشته اند تا ملا ها (۱).

همین دانشمند، در جای دیگری، می نویسد که در میان غلزاییان ـ غالباً ـ ارزش های سنتی «پختونولی» از ارج و بهای بیشتری برخوردار است تا احکام شریعت و نصوص معتبر دینی. به گونهء مثال، در شریعت اسلامی، گرفتن طلاق و بهره بردن از میراث و داشتن ملکیت، به حیث بخش هایی از حقوق زن شناخته شده است. و اما، در میان مردمان قبیلهء غلزایی، این حقوق ـ عملاً ـ نادیده گرفته می شود. چنان که زنان از حق طلاق، گرفتن میراث و داشتن ملکیت، محروم هستند (۲).

من گفته های این پژوهشگر امریکایی را، از آن رو در آغاز نبشتهء خودم جا دادم که این گفته ها، در روشن ساختن مقصود من از «اسلام سنتی» ـ که اندکی بعد به آن خواهم پرداخت ـ یاور و مددگار خوبی می توانند بود.

                                               * * *

امروز، روی همرفته همه دست اندرکاران تاریخ مسیحیت، بدین باور هستند که دین مسیح، پس از گذشتن از پرویزن اصلاحات مذهبی در سدهء شانزدهم میلادی، و نیز پس از پشت سر گذاشتن عصر روشنگری، انقلاب های سیاسی ـ اجتماعی و انقلاب صنعتی سده های هژدهم و نزدهم، دیگر آن مسیحیتیی نیست که در گذشته ها بود. یعنی مسیحیت، نفوذ و سلطهء آهنین و بی چون و چرایش را هم بر فرد و هم بر جامعه از دست داده است و نیز نیرو های سیاسی و نظامی، دیگر بازیچه های کلیسا و روحانیون وابسته به آن، نیستند.

به سخن دیگر، کلیسای امروز، کلیسای آن زمانه های گذشته نیست. یعنی کلیسا دیگر نمی تواند شاهان و فرمانروایان را تقدیس یا تکفیر کند؛ نمی تواند در زندگی فرد و جامعه دخالت ورزد و از آزار و شکنجه کار بگیرد؛ نمی تواند آدمیان را به جرم جادوگری یا ارتداد زنده زنده در آتش بسوزاند؛ و نمی تواند در مسایل و موضوعات علمی و فرهنگی، نقش نخست و دست بالا را داشته باشد.

فشرده تر که سخن گویم، می توانم گفت که مسیحیت و کلیسای امروز، هم از رهگذرنگرش ها و آموزه ها و هم از رهگذر کنش ها و رفتار ها، بیخی دگرگون شده است. چنان که، کلیسای امروز در باختر زمین، بیشتر همچون یک مددگار اجتماعی و یک نهاد آرامش بخش روانی و یک رهنما و مشوق اعتقادی کار می کند و بس. این سرشت و این جایگاه مسیحیت و کلیسا، در باختر زمین امروز، با سرشت و جایگاهی که کلیسا و مسیحیت در گذشته های باختر زمین داشت، به هیچ روی شباهت و همانندی ندارد. و در مجموع، گفته می شود که مسیحیت و کلیسا، خودشان را با اوضاع کنونی جهان همنوا و هماهنگ ساخته اند و یا بسیار کوشیده اند که این کار را بکنند.

                                                            * * *

در همین حال، شماری از دانشمندان و پژوهشگران ـ به ویژه در باختر زمین ـ بدین باور هستند که دین اسلام، برخلاف دین مسیح، در درازای هزار و چار صد سال گذشته، از اصلاحات لازم برخوردار نشده است و در نتیجه، با دستاورد های کنونی آدمیان ـ در زمینه های گونه گون دانش و فرهنگ ـ همراهی و همنوایی نمی تواند کرد و حتا، در بسیاری از موارد، در برابر این دستاورد ها ایستاده گی هم می کند و به ستیزه هم بر می خیزد. و از همین رو، جای شگفتی نیست اگر می بینیم که «پیم فورتاین» رهبر راست های افراطی کشور هالند ـ که در آغازین هفتهء ماه می کشته شد ـ دین اسلام را یک دین پسمانده و ارتجاعی می گفت. به همین گونه، دو تن از نظریه پردازان باختر زمین، یعنی برنارد لویس و سامویل هنتنگتون، انگیزه های پسمانده گی کشور های مسلمان را، در سرشت و چگونه گی دین اسلام جستجو می کنند (۳).

                                              * * *

من در این جا، بی آن که به درست بودن یا درست نبودن عقاید و باور های این گروه از دانشمندان بپردازم، می خواهم بدین نکته اشارتی بکنم که مسیحیت در بخشی از گسترهء امپراتوری روم پدید آمد. در این حوزه، قوانین رومی شناخته شده بودند و نیز در این حوزه، نماینده گان دولت نیرومندی ـ با همه اصول و فروع یک دولت رومی ـ حضور نمایان و چشمگیر داشتند. در نتیجه، سیاست و پدیده ها و نمود های سیاسی، در دست سیاستگران حرفه یی بود. از همین رو، مسحیت نخستین، در سیمای یک راه و روش معنوی ناب جلوه گر شد و از برخورد و درگیر شدن با مسایل و قضایای سیاسی پرهیز کرد (۴).

و اما، هنگامی که مسحیت گسترش یافت، توانمند گشت و به پایتخت امپراتوری رومیته الکبری رسید، آرام آرام، به یک نیروی سیاسی مبدل گشت و با آرایش ها و ساز و برگ سیاسی به میدان آمد. چنان که پس از آن، در درازای نزدیک به هزار سال، سراسر اروپا را زیر نگین خودش داشت و از رهگذر سیاسی و عقیدتی، بر این سرزمین های فرمانروایی می کرد. سرانجام، رویداد های رُنسانس و اصلاحات مذهبی، عصر روشنگری، انقلاب های سیاسی و انقلاب صنعتی پدیدار گشتند و بساط تسلط و سیطرهء مسحیت را برچیدند. در نتیجه، قدرت سیاسی از دست مسحیت و کلیسا بیرون شد و به دولت های نوین اروپایی تعلق گرفت.

                                                * * *

از سوی دیگر، می بینیم که اسلام راه دیگری را پیمو د. بدین معنی که، اسلام ـ برخلاف مسحیت ـ در گستره یی پدید آمد که در این گستره، از دولت نشانی نبود. به سخن دیگر، اسلام در میان قبایل بسیار ابتدایی و پسمانده ظهور کرد و در اوضاع ویژه یی که مهمترین خصلت آن را نبود دولت می توان به شمار آورد، پا گرفت، نیرومند شد و گسترش یافت. این اوضاع را اسلام خود، «جاهلیه» نامیده است.

در چنین وضعیتی، اسلام ناگزیر بود که وظیفهء سیاستگری و دولت را نیز انجام بدهد. از همین رو، دیده می شود که اسلام ـ برخلاف مسحیت ـ از همان آغاز، به صورت نمایان و روشن، رنگ و بوی تند سیاسی داشت. اسلام دینی بود سیاسی و رهبران آن ـ از جمله، حضور پیامبر اسلام ـ رهبران سیاسی نیز بودند و فرماندهی نظامی را نیز در دست داشتند(۵).

و اما، این وضعیت دیر دوام نکرد، با پدید آمدن نظام های پادشاهی ـ که نام خلافت را داشتند ـ همه چیز دگرگون شد. بدین معنی، که با پیدایی و قوام یافتن خلافت اموی و خلافت عباسی، خلیفه و عناصر گرد و پیش او، در پی آن شدند تا قدرت های سیاسی و نظامی را، یک سره، در دست خویش گیرند و چنان که دل های شان می خواهند، فرمانروایی بکنند. و در این کار، نمونه و الگوی شان، دولت های روم شرقی و شهنشاهی ساسانی بودند.

در جریان این روندِ دشوار، ترفند ها و حیله ها به کار گرفته شدند و خون های فراوانی، خاک های دشت ها و بیابان ها را رنگین ساختند. چنان که جنگ صفین ـ در سال سی و هفتم هجری قمری ـ نمونه یی از این ترفند ها و حیله گری ها بود و نیز رویداد غم انگیز کربلا ـ در سال شصت و یکم هجری قمری ـ نمونه یی از این خونریزی ها به شمار می تواند رفت.

پس از این، هر چند خلفا و سلاطین اسلام، جهان گشایی های شان را به نام اسلام و در پرتو شعار های اسلامی انجام می دادند، اما ـ عملاً ـ مقصود و آرمان شان، همانا به دست آوردن سرزمین ها، غنایم، برده گان و کنیزکان می بود تا چیز دیگری. از جمله، تاریخ گواه آن است که لشکر کشی های محمود غزنوی و احمد شاه ابدالی خود مان به هندوستان، اگر چه ظاهراً بخاطر اسلام و نام غزاه صورت می گرفت، در واقع، این هر دو فرمانروا، بیشتر از همه چیز دیگر، به ثروت های افسانه یی آن سرزمین چشم دوخته بودند.

قضیه را که فشرده تر سازیم، می توانیم گفت که از پیدایی دولت های اسلامی به بعد، هر چند عناصر و پیشوایان مذهبی ـ غالباً ـ از احترام و تکریم برخوردار می بودند، با این هم ـ و باز هم غالباً ـ نظر به چشم و ابروی خلفا و سلاطین می داشتند و به خواست و ارادهء آنان گردن می نهادند. و اگر کسی در این راه سرکشی می کرد، جان و مالش را به خطر رو به رو می ساخت.

در نتیجه، دیده می شود که روحانیون و عناصر مذهبی، بیشتر به کنج ها و زاویه های مساجد، مدرسه ها و خانقاه ها پناه می برند و از برخورد و درگیر شدن با مسایل و پدیده های سیاسی پرهیز می کنند و نیز آموزه های اسلامی ـ در مجموع ـ غیر سیاسی می شوند و آرام آرام، نمود ها و جلوه های سیاسی را از دست می دهند. و این، سرگذشت عام و عمومی دین ماست ـ از یک رهگذر مشخص و معین ـ که می شود گفت در کشور ما تا دههء چهل هجری خورشیدی، به همین گونه دنباله یافت.

                                                 * * *

پس از ورود اسلام در گستره یی که افغانستان امروز بخشی از آن است، در پیوند با دین اسلام، ما دو رویداد مهم و ارزشمند را گواه بوده ایم:

 

الف) یکی این که، اسلام با عناصر و نمود های فرهنگ های محلی و بومی درآمیخت. به سخن دیگر، اسلام این نمود ها و عناصر فرهنگ های محلی و بومی را پذیرفت و از آن خود ساخت و نیز ـ در پاره یی از موارد ـ به عناصر و نمود های فرهنگ های محلی و بومی، رنگ و بوی اسلامی داد و برای وجود و بقای آن ها، توجیهات دینی و مذهبی به میان آورد. در برخی از موارد هم، اسلام این عناصر و پدیده های فرهنگی عصیانگر و سرکش را با آرامی تحمل کرد و با آن ها از در تساهُـل و سازش درآمد. و ما، یکی از این گونه موارد را، در گفته های پژوهشگر امریکایی ـ که در آغاز این نبشته آورده شد ـ دیدیم.

ب) دیگر این که در اثر تماس و آمیزش آموزه ها و دیدگاه های اسلامی، با عقاید و باور ها و ارزش های موجود در این گستره، پدیده یی به نام «عرفان خراسانی» به میان آمد، بالنده گشت، نیرو گرفت و بر شعر و ادبیات و دیگر کنش ها و رفتار های مردمان این حوزه، سخت اثر گذاشت و چیره و مسلط شد. این چیره گی و تسلط چنان سنگین و ژرف و فراگیر بوده است که پس از سدهء ششم هجری، کمتر شاعر و سخنور و خامه زنی را سراغ می توانیم کرد که از کوچهء تصوف گذر نکرده باشد و در میکدهء عرفان، جامی چند بر نداشته باشد.

در واقع، می شود گفت که عرفان خراسـانی، در پایان سدهء دوم هجری، در این حوزه پدیدار گشت و بسیار زود توانمند گردید و شتابان گسترش یافت. چنان که در سدهء سوم هجری، عدهء بزرگی از مشایخ تصوف، در خراسان می زیستند(۶). و پسانتر، به گفتهء علی بن عثمان هجویری ـ نویسندهء کشف المحجوب ـ در عهد او یعنی در میانهء سدهء پنجم ـ سه صد تن از بزرگان عرصهء تصوف در خراسان زنده گی می کردند(۷).

اثر گذاری تصوف و عرفان، بر فرهنگ عمومی جوامع خراسانی، چنان ژرف و سنگین بود که دانشمندی چون بوعلی سینای بلخی ( ۳۷۰ ـ ۴۲۸) را می یابیم که در کتاب «اشارات» خودش، به مسألهء عرفان و عارف از دیدگاه فلسفی می پردازد واز جمله، در پی اثبات حقیقت «کشف» و «شهود» می براید و نیز، پیر هرات خواجه عبدالله انصاری (۳۹۹ ـ ۴۸۱) را می بینیم که قرآن مجید را با نگرش های عرفانی تفسیر می کند(۸).

                                                            * * *

پدیده ها و نمود های فرهنگی محلی و بومی ـ غالباً ـ چنان با مقوله ها، باور ها و دیدگاه های اسلامی گره خورده اند که آدمی تصور می کند این ها از آغاز با هم زاده شده بوده اند. به گونهء مثال، شب پانزدهم ماه شعبان المعظم ـ که شب برات نامیده می شود ـ از رهگذر معتقدات اسلامی، شبی است مبارک و ارجمند و گرامی. و اما این شب، در کابل با مراسم ویژه یی برگذار می شد: جشن «شب برات»، در واقع، یک هفته یا ده روز پیش از شب پانزدهم ماه شعبان، آغاز می گردید. در تمام این یک هفته یا ده روز، بازار آتشبازی فروشان سخت گرم و پر رونق می بود. کودکان و جوانان و نوجوانان، در کوچه و میدان ها گرد می آمدند و آتشبازی های رنگارنگ به راه می انداختند و توپچه ها می زدند.

همین که «شب برات» فرا می رسید، آن شب، مردمان کابل، در سینی ها و پتنوس های زیبا، نقل و شیرنی و میوه های خشک می گذاشتند و در میان آن نقل و شیرینی و خشکبار، به شمار اعضای خانواده، شمع می افروختند. این شمع ها را، بر شمعدان هایی می نهادند که ویژهء همین شب می بودند. این شمعدان ها را از گل ـ و غالباً به شکل جانوران ـ می ساختند و با رنگ های سرخ و زرد و آبی ـ بر زمینهء سپید ـ می آراستند.

هنگامی که تاریکی فرا می رسید، مردمان شهر ـ از خرد و بزرگ و جوان و پیر ـ در خانه های شان و یا در کوچه ها، آتشبازی ها را آغاز می کردند. کوچه ها و خانه ها، پر از روشنایی های رنگین و چشم نواز می شدند و هلهله و فریاد های شادمانه، همه جا طنین انداز می بودند.

چنان که با روشنی دیده می شود، این مراسم جشن «شب برات» در کابل، با مراسم جشن «دیوالی» در هندوستان، شباهت ها و همانندی های فراوان دارد. و می شود پنداشت که جشن «دیوالی» یا مظاهری از آن، در کابل وجود داشت و با ورود اسلام، این جشن هندویی، در آغوش شب پانزدهم ماه شعبان پناه برد و بدین گونه، هستی آن دنباله یافت و، در واقع، با مفهوم اسلامی شب پانزدهم شعبان المعظم در هم آمیخت و هر دو یکی شدند(۶).

                                                * * *

و اما، تصوف اسلامی و نیز عرفان خراسانی را ـ از یک رهگذر ـ می شود همچون گونه یی از واکنش و عکس العمل، در برابر سطح گرایی ها، تنگ نظری ها، محدودیت ها و در فرجامین تحلیل، در برابر ترکتازی ها و خودکامه گی های جزمگرایان و متشرعان به شمار آورد. عرفان و عارفان بزرگ ما، بر خلاف جزمگرایان مذهبی و متشرعان خشک مغز، قید ها را گسسته اند و آدمی را رها ساخته اند تا پرواز کند و نیز، در برابر او، گونه یی از لایتناهی را به تصویر کشیده اند. به سخن دیگر ـ و با کاربرد مصطلحات امروزی ـ شاید بشود گفت که عرفان ما، در واقع، زمینه یی بوده است برای دگرگون اندیشی و گریزگاهی بوده است برای دگرگون اندیشان و برای کسانی که از تنگنا ها و محدویت ها به جان می رسیدند(۱۰).

                                                * * *

بدین صورت ـ به باور بنده ـ ارزش ها و انگاره های اسلامی، همراه و همگام با رفتار ها، کردار ها و آموزه های عرفان خراسانی، و نیز در پیوند نزدیک و تنگاتنگ، با عناصر و پدیده های فرهنگی محلی و بومی، یک کلیت معنوی را به وجود آورده اند که من فکر می کنم می شود به همین کلیت معنوی، نام «اسلام سنتی» را داد. اسلامی که مردمان ما، کم از کم از هزار سال بدین سو، با آن انس گرفته اند و در پرتو و گرمای آن زنده گی کرده اند.

                                                       * * *

در کشور ما، در دههء چهل هجری خورشیدی، تلاش های آشکارا، منظم و سازمان یافته یی صورت گرفت تا اسلام سنتی از میان برده شود و اسلام مکتبی یا اسلام سیاسی جای آن را بگیرد. این تلاش ها، در واقع، برای آن صورت گرفتند تا جامعه را برگردانند به هزار و چار صد سال پیش، به زمانی که مهد دین اسلام یعنی جزیره العرب، فاقد دولت و سیاستگران حرفه یی بود و رهبران دینی، ناگزیر بودند که خود نقش دولتمردان و سیاستگران و فرماندهان نظامی را نیز بازی کنند.

اسلام سیاسی یا اسلام مکتبی، نمی تواند جانشین اسلام سنتی شود، مگر اینکه داعیه داران این اسلام سیاسی، خود بر اورنگ قدرت تکیه زنند. بر همین بنیاد، می شود گفت: کوشش هایی که برای به کرسی نشاندن اسلام سیاسی در کشور مان صورت می گرفتند، در اصل، کوشش هایی بودند که برای رسیدن به کاخ قدرت، از سوی داعیه داران و هواخواهان اسلام سیاسی، به کار می رفتند.

این کوشش ها، سرانجام به ثمر رسیدند و ما، در درازای ده سال گذشته، گواه آن بودیم که داعیه داران و هواخواهان اسلام سیاسی، دوبار در سرزمین ما بر سریر قدرت دست یافتند: بار نخست، در سیمای مجاهدین؛ و بار دوم، در سیمای طالبان. و در فرجام هر دو مورد، دیدیم که یک گفتهء اولیه روا، پژوهشگر فرانسه یی، درست از آب بر آمد. یعنی محدویت های سیاسی ساختن دین آشکار گردید(۱۱). و نیز روشن شد که شماری از مقوله های اسلام سیاسی، چون انقلاب اسلامی، دولت اسلامی، اقتصاد اسلامی و … جز افسانه ها چیز دیگری نمی توانند بود(۱۲).

سده های درازی می شود که افغانستان یک کشور اسلامی بوده است. پس از این نیز، یک کشور اسلامی خواهد بود. در درازای بیشتر از هزار سال، مردمان سرزمین ما، با اسلامی ا نس گرفته اند و بدان مهر ورزیده اند که می شود گفت این اسلام، همان اسلام سنتی ماست.

این اسلام سنتی ـ چنان که گفته آمد ـ در پیوند و همراهی با عرفان خراسانی و با پذیرش بسیاری از نمود ها و مظاهر فرهنگ های محلی و بومی، شکل گرفته و تبلور یافته است. این اسلام سنتی، ابعاد و عناصر سیاسی را به دور افگنده و، در واقع، به یک پدیدهء ناب اعتقادی ـ فرهنگی مبدل شده است.

حضور این اسلام سنتی در جامعهء آیندهء ما، از ارج و بهای بسیار برخوردار می تواند بود؛ زیرا این اسلام، از روحیهء اغماض و تساهل برخوردار است و برای پذیرش دستاورد های فرهنگی و مدنی، آغوش باز و پر محبتی دارد و ـ حتا ـ سخن ها و اندیشه های تند و عصیانگرانه نیز، برای این اسلام، پذیرفتنی به نظر می رسد. پس جای شگفتی نیست اگر ـ به گونهء مشال ـ خواجهء شیراز، حافظ، با لحن و نوای رندانهء خودش می گوید:

پیر ما گفت که خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش بــــاد!

و با این طنز تلخ و کوبنده، دستگاه خلقت و آفرینش را به تازیانهء نکوهش و انتقاد می بندد، اسلام سنتی ما، با لبخند بزرگوارانه یی، این طنز بیباکانه و بنیاد برانداز را تحمل می کند و در نتیجه، مردمان ما ـ پیروان همین اسلام سنتی ـ دیوان های حافظ را، در پارچه های نفیس و پاکیزه می پیچند و بر تاقچه های بلند خانه های شان نگه می دارند.

                                                          * * *

نبود گرایش های سیاسی و وجود نگرش های عارفانه و باور ها و رفتار های بومی و محلی، در اسلام سنتی ما، راه را برای هرگونه اصلاحات اقتصادی ـ اجتماعی باز گذاشته است. از همین رو، ما گواه آن بودیم که درعصر داودی ـ یعنی از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۲ هجری خورشیدی ـ دور افتاده ترین و پسمانده ترین بخش ها و گوشه های سرزمین ما، از اصلاحات و دستاورد هایی که سیمای کشور مان را تا اندازهء زیادی دگرگون ساختند، شادمانه و با آغوش باز استقبال کردند و واکنش های ناگوار و ناخوشایند مهم و چشمگیری در برابر این اصلاحات و دستاورد ها، دیده نشدند.

به باور بنده، اسلام سنتی ما ـ در درازای سده ها ـ به پدیدهء اعتقادی ناب و ویژه یی مبدل شده است و این پدیدهء اعتقادی ناب و ویژه، بیشتر به فضایل و خصلت های والای انسانی چشم داشته است تا بر هر چیز دیگری؛ به رفتار ها و کردار های آدمی وار ارج گذاشته است تا به مقوله ها و ظواهر مجلل و فریبنده. و همین اسلام است که بابا افضل کاشانی ـ عارف سدهء هفتنم ـ به خاطر نرسیدن به آن، دل خودش را سرزنش و ملامت می کند و می گوید:

ای دل، تو دمی مطیع سبحان نشدی

از کـــــردهء بد، هیچ پشیمان نشدی

قاضــی و فقیـــه و مفتی و دانشــمند

این جمله شدی، ولی مسلمان نشدی!

و نیز عارف سده های چارم و پنجم هجری ـ شیخ ابوسعید ابوالخیر ـ «دل کافر» و نامسلمان را در پشت پردهء ظواهر شرعی نیز باز می شناسد و این «دل کافر» را نکوهش می کند و می گوید:

گیرم که هزار مصحف از بر داری

با آن چــــه کنی دل کــــــــافر داری

سر را به زمین چه می نهی بهر نماز

آن را به زمین بنه که در سر داری!

و من فکر می کنم که ما باید در پی همین گونه مسلمانی باشیم. و رسیدن بدین گونه مسلمانی، با حضور و در فضای اسلام سنتی ما امکان پذیر می تواند بود. از همین رو، بر ماست که ـ در افغانستان آینده ـ همین اسلام سنتی خودمان را ارج گذاریم و گرامی بداریم؛ همان گونه که نیاکان ما بدان ارج گذاشته بودند و بدان مهر ورزیده بودند. و از سویی هم، اسلام مکتبی و سیاسی را نیز که تجربه کردیم و از طعم و بوی آن نیک آگاهی یافتیم. به سخن دیگر، این مرحله را هم پیمودیم تا به نگرش واقع بینانه تری برسیم.

رویکرد هـــــا

۱ ـ دیده شود: فصلنامهء «روشنی»، ش ۷ ـ ۸، ص ۹، گوتن گن، آلمان.

۲ ـ دیده شود: همان، ص ۱۲٫

۳ ـ دیده شود: «مهرگان»، شمارهء پاییزو زمستان سال ۱۳۸۰، ص ص ۷۰ ـ ۸۱، واشنگتن.

۴ ـ از سوی دیگر، مسحیت چون تورات (عهد عتیق) را نیز به صورت دربست پذیرفت، بر مجموعه یی از احکام و دستور های اخلاقی ـ رفتاری موجود در جامعه، نیز گردن نهاد.

 

۵ ـ دکتور ذبیح الله صفا هم می گوید که نخستین اختلافات مذهبی در اسلام، در آغاز، بیشتر رنگ سیاسی داشتند. سپس ـ اندک اندک ـ این جنبهء سیاسی از میان رفت و جنبهء ناب مذهبی آن برجای ماند. (دیده شود: «تاریخ ادبیات در ایران»، ج اول، ص ۴۳، انتشارات فردوس، تهران، ۱۳۶۸)

۶ ـ دیده شود: «تاریخ ادبیات در ایران»، ص ۲۵۵

۷ـ به نقل از« تاریخ ادبیات در ایران»، ص ۲۵۶٫

۸ ـ این کار را، پسانتر ـ در سدهء ششم هجری ـ ابوالفضل رشید الدین میبدی، به گونهء گسترده تری انجام داد و تفسیر پرآوازهء «کشف الاسرار و عده الابرار» خودش را در بیشتر از دو هزار صفحه نوشت.

۹ ـ هنگامی که استاد شفیعی کدکنی می گوید: “در نقاشی های نا ایو ( Naive ) ما ـ که نمایندهء کامل روحیهء ماست ـ سیاوش با پرچم «نصر من الله و فتح قریب»، از میان آتش عبور می کند.” به عقیدهء من، آشکارا، همین نکتهء آمیزش اسلام با عناصر فرهنگی محلی و بومی را در نظر دارد. (دیده شود: دکتور شفیعی کدکنی، «عقل ورزیدم و عشق به ملامت برخاست»، فصلنامهء هستی، بهار ۱۳۸۰، ص ۴۳، تهران.

استاد جاوید نیز می نویسد که در ولایت وردگ… جوانان به پیواز ماه و رویت هلال، به کوه بر می شوند. هیزم جمع می کنند و آتش می افروزند. بدین ترتیب، جشن سوری و جشن سده، به جشن آتش که برای حلول ماه رمضان و عید مختص شده، بدل گردیده است. (دیده شود: دکتور احمد جاوید، »نوروز خوش آیین « ، انجمن فرهنگ افغانستان، لیموژ، فرانسه، ۱۳۷۸، ص ۶۷) جاوید اشاره های دیگری نیز بدین پدیده ها دارد. از جمله، در باب حرمت آتش و روشنایی و آفتاب، در کابل و بدخشان افغانستان که می توانند یادگار هایِی از زردشتیگری و مهرپرستی باشند (ص ص ۷۵ ـ ۷۶).

دانشی مرد نامدار روس، برتلس، نیز می گوید: ” مراسم »شب دعوت « یا شب »چراغ گیراندن« (در بدخشان تاجیکستان) ممکن است خیلی قدیمی باشد و یک نوع »سنتز« حقایق پیش از اسلامی و اسلامی، شبیه مقایسهء انوار و امشاسپندان، در آثار شهاب الدین مهروردی باشد.“ (اندری یوگنیویچ برتلس، »جاویدان خرد« ، زیر نظر دکتور سید حسین نصر، شمارهء اول، بهار ۱۳۵۴، ص ۳۸٫)

۱۰ ـ از همین رو، دیده می شود که شماری از بزرگان و ره گشایان عرفان، در این راه آزار ها دیده اند و ـ حتا ـ سر باخته اند. از جمله، عین القصاه همدانی به اتهام الحاد کشته شد؛ شیخ شهاب الدین سهروردی به همین اتهام کشته شد؛ حسین بن منصور حلاج را به اتهام آموزش های بدعت آمیز بر دار کردند؛ و حتی حافظ را ـ به گفتهء شاملو ـ به محاکمه کشانیدند.

عرفان و عارفان، در میان فقها و متکلمان، مخالفان سرسختی داشته اند. چنان که ابن الجوزی بغدادی، سنی مذهب، سدهء ششم، در کتاب ” تلبیسِ ابلیسِِ“ خودش، شواهد بسیار در کفر و زندقه و الحاد بزرگان تصوف و عرفان می آورد. و نیز سید مرتضی داعی حسینی، شیعی مذهب، سدهء هفتم، منصور حلاج را ساحر و جادوگر می خواند و بر شبلی و بایزید نسبت کفر و الحاد می داد و بر کسان دیگری از همین فرقه، "صد هزار لعنت " می فرستاد.

۱۱ ـ " شکست اسلامِ سیاسی" ، اولیویه روا، ترجمهء عبدالکریم خرم، ص ۳۶، پشاور، ۱۹۹۰٫

۱۲ ـ " شکست اسلامِ سیاسی" ، ص ۴۱٫

................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin