Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

محمد عارف  عباسی

وحدت ملی و همبسته گی

ای فرزندان غیور و نامور کوه پایه های پرهیبت و حماسه ساز تأریخ، ای دلیر مردان هزاره، تاجک، پشتون، ازبک، ترکمن نورستانی و بلوچ که همه در آزمون های گوناگون پیروز و سربلند برآمدید!

من منادی ام که از بستر مریضی با درد و سوز و گداز می گویم که من به شهامت، شجاعت، خرد و فراست شما ایمان دارم، و یقین کامل دارم که نیروی خلاقۀ ملی شما مثل هر ملت جهان توان مندی تغییر بهبود حال داشته و ممثل واقعی حاکمیت ملی و رهایی از جمیع اسارت ها است.

این ندای من شعار نیست، هورا نیست و نعرۀ تکبیرهم نیست بلکه فریاد قلب افگاریست که با تمام بیچارگی شاهد فروپاشی سقفی ام که نیاکان ما به قیمت خون های پاک خود آن را اعمار و افتخار آزادگی به آن بخشیدند. و من و تو به نام ملت افغان در زیر آن تا حال به افتخار و سربلندی زیستیم.

ندای من توأم به تضرع برخاستن، شکستن، ریختن، ویرانی و قتل و قتال نیست، که همه را تجربه کردیم، ندای من قیام و به پا خیزی است بر بنیاد وحدت ملی و هم بستگی صادقانه و بی شایبه که فراموش کردن خود به خاطر افغانستان عزیز باشد.

خرد و فراست، تعقل و دانش باید انگیزه های مقدم این تحرک باشد. مگذار که دشمنان، نفاق و شقاق و متلاشی شدن خانۀ مشترک ترا جشن گیرند و سگان پروردۀ دم درب شان از این حال اسفناک برای بقای قدرت خود بهره برداری نمایند و لو که از قوم خودت باشد.

من برایت می گویم که وطن به سوی تباهی و نابودی قهقرایی روان است. این صلح پالی و بحث های این جا و آن جا دام های تزویری بیش نیست و بر حلقه های زنجیر اسارت دور گردن من و تو می افزاید.

برخیز و بیدار شو و چشمانت با دستان تعقل بمال و روشنی واقعیت ها بنگر.

والله که هیچ خارجی مسلمان و غیر مسلمان در فکر رهایی تو از این منجلاب باشد. تو استی و فقط تو استی، ای دختر و پسر افغان که توان درهم شکستن این طلسم ننگین اسارت داری.

از خواب غفلت برخیز و راه آزاده گان خردمند پیشه کن و بی تفاوتی را کنار بزن ودر حلقۀ کثیف تفرقه ها که دسایس دشمنان است مه پیوند و وطنت نجات ده.

این است ندای کهن سال عاشق دل سوختۀ وطن از بستر ناجوری.

..........................................

محمد عارف منصوری

 

چرا از گذشته عبرت  نمى گيريم ؟

 

سقوط حكومت داكتر نجيب، از اقدام قومگرايانه و تعصب آلودى آغاز شد كه بقول فريد مزدك از اعضاى رهبرى حزب وطن، نجيب مى خواست يك جنرال پشتون را روى سينه اقوام غير پشتون بنشاند و توسط جمعه اسك، شمال را كه آبستن بحران بود، مهار كند. اما علاوه بر آن كه مهار نشد. وخامت روزافزون وضعيت، منجر به سقوط رژيم و برچيده شدن حاكميت چهارده ساله چپ در افغانستان گرديد.

حالا نيز اشرف غنى احمدزى، سلاله نجيب احمدزى، يكى ديگر از هم قبيله هايش را بنام جنرال ولى احمدزى قوماندان قول اردوى ٢٠٩ شاهين در شمال تؤظيف نموده تا زهر چشمى باشد به سه محورقدرت محلى يعنى جنرال عبدالرشيد دوستم، استاد عطاء محمد نور و حاجى محمد محقق كه هر يكى از نفوذ گسترده ىدرشمال برخوردارند.

بى ترديد اين گونه اقدامات قومگرايانه، آن هم در آستانه خروج احتمالى سربازان خارجى و ورود احتمالى طالبان در ساختار قدرت كه امكان بروز مجدد تقابل هاى قومى و استخوان شكنى هاى دهه نود را بعيد نمى نماياند، نه تنها به ضرر حاكميت نيمبند و فاقد مشروعيت ارگ است بلكه هرگز با منافع و مصالح كل افغانستان مطابقت ندارد.

شايد غنى چنين محاسبه نموده باشد كه جنرال دوستم مهره ى منزوى صحنه سياسى افغانستان است كه ديگر توان مانور هاى قبلى را ندارد و خطرى از ناحيه وى متصور نيست. اما تاريخ نشان داده كه بزرگترين بحرانات سياسى و اجتماعى از جرقه ى حوادث كوچكى مشتعل گرديده.

همان طور كه زوال حكومت كمونيستى از اختلاف درون حزبى و سركشى و بغاوت جنرال مومن اندرابى كه خود عضو حزب وطن بود، آغاز و دامنه ى آن با مخالفت هاى ديگران وسعت پيدا كرد تا منجر به دو پارچگى رهبرى حزب و دولت و فروپاشى كامل آن شد.

نمي دانم چرا سياستمردان بى درايت و بى كفايت افغانستان هيچ گاهى از گذر زمان و وقايع تلخ آن نمى آموزند و عبرت نمى گيرند.

..........................................

نصیر مهرین

مژدۀ دیگر به

علاقمندان تاریخ

کتاب "چهرۀ پنهان امیر دوست محمد خان در صفحۀ تاریخ"، تألیف مؤرخ سختکوش و پرتلاش، جناب کریم پیکار پامیر ارجمند، انتشار یافته است.

این کتاب را که درواقع گام پیشرونده تر و تکمیلی کتاب "امیران دست نشانده در افغانستان" میتوان ارزیابی نمود، با درمیان نهادن و طرف توجه قرار دادن دوست محمد خان، به نیاز تاریخنگاری دقیقتر ومشخص تر نیز پاسخدۀ در خور اعتنا، محل ستایش و مراجعه است. کاری که مطالعه کننده گان تاریخ و به ویژه آنانی را که میخواهند امیر دوست محمد خان را نه از روی آن تاریخ سرکاری وکسالت آور وجعل آمیز، بلکه بربنیاد مدارک واسناد موثق چنانکه بوده است، بشناسند، کمک شایانی می نماید.

جناب کریم پیکار پامیر در مقدمۀ این کتاب، نخست برداشت های دقیق از آموزش دهی های غلط تاریخ را، با رویکرد انتقادی نشان میدهد. از تدریس آن "تاریخی" می گوید که برای آموزگار و شاگرد، نه سخنی ار تاریخ داشت و نه کمکی برای فهم تاریخ می نمود. این برداشت همراه با دلسوزی برای تاریخ واقعی ونشان دادن نمونه های آن، امروز برای آن انسانهای جوان وپیر که تشنۀ آگاهی از تاریخ واقعی استند، سخنی است دلنشین و گامی است در راستای زدودن جعل وتحریف دیرپای.

مؤرخ گرامی، برای تبیین موضوع، کتاب را طی نه (۹) فصل انسجام بخشیده است.

اینجانب که نظر به پارۀ مشغولیت های دیگر، مطالعۀ کتاب را روز های پسین به پایان رسانیدم و از تۀ دل برای دوست گرامی و این فراووردۀ قلمی- پژوهشی ایشان، تحسین ها فرستاده ام، آرزو دارم هموطنان این کتاب ۱۵۰ صفحه یی را بخوانند و از آن چهرۀ پنهان نگهداشته شدۀ امیر دوست محمد خان آگاهی حاصل نمایند. امیری که نماد دست نشانده گی و ستمگری ها و حیله گری های بسیار بود و پیروان او نیز مصیبت های فزاینده یی را بر مردم افغانستان تحمیل نموده اند.

قلم جناب کریم پیکار پامیر را همواره صفاترو درخشنده تر میخواهم.

 این کتاب از سوی انجمن دانش نشر شده است.

..........................................

 حسین مهدوی

ملیشه های غنی از چه کسی انتقام می گیرند؟

ما می دانیم که گروه های مسلح غیر مسئول ، مسئول بسیاری از شکنجه ها، قتل ها و ویرانی های کشور است. این گروه ها برای رسیدن به اهداف شان به بسیاری از ارزش های انسانی و مدنی پشت پا زده اند. اما زمانی که حکومت دقیقا مانند همین گروه ها رفتار می کند و درست مثل گروه های غیر مسئول، دست به شکنجه و کشتار مردم می زند، نام آن را باید فاجعه قانون و مسلخ مدنیت نهاد. ملیشه های غنی به بهانه ی تعمیم و گسترش حوزه ی اقتدار قانون و تعمیم نظم عامه بسی بیشتر از ملیشه های بدنام تاریخ کشور به شکنجه و کشتار سربازان قیصاری پرداختند. به گزارش بی بی سی حتی چند نفر غیر نظامی نیز پیش از مرگ آن قدر توسط ملیشه های بد نام غنی شکنجه شده اند که صورت شان قابل شناسایی نیست. به راستی چه کسی پشت این کشتار کور و شکنجه ی قرون وسطایی قرار دارد؟ آیا کسانی از وابستگی های قومی این مردم نفرت دارند و می خواهند بدین وسیله خشم شان را فروکش کنند؟ و یا این که مشکل شخصی با تک تک این کشته شدگان دارند؟

هرچه باشد، ملیشه های آدم کش غنی بیرحم تر و درنده خو تر از دیگر ملیشه های بی رحم این سرزمین اند. زور ملیشه های غنی به طالب و داعش نمی رسد، تنها می توانند دست کسانی را که علیه طالب و داعش جنگیده اند بسته و با شکنجه های قرون وسطایی به قتل برسانند.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

استاد رهنورد  زریاب  ـ  کابل

 

این اســــــــلام سنتی عزیز مــــا

 

جان اندرسن، پژوهشگر امریکایی، هنگامی که به برسی جوامع پشتون افغانستان می پردازد، نکتهء دلانگیز و ارزشمندی را برجسته می سازد. این دانشی مرد امریکایی می گوید: در میان مردمان قبیلهء غلزایی، زمانی که ملاّ ها ـ بر بنیاد دستور های قرآنی ـ برای حل و فصل کشمکش ها و منازعات، به داوری و میانجگری می پردازند، در باب این داوری ها و میانجیگری ها، غالباً، اختلاف و ناسازگاری پدید می آید و مناقشه یی آغاز می شود. و امّا، در میان همین مردمان، می توان دید که میانجیگری و داوری پیران و میان ها ـ که فنا فی الله هستند ـ از ارزش و اعتبار بیشتری برخوردار است. حتا، در بسیاری از موارد، در حل منازعات بین قبایل و حکومت، پیر ها نقش چشمگیر و تعیین کننده داشته اند تا ملا ها (۱).

همین دانشمند، در جای دیگری، می نویسد که در میان غلزاییان ـ غالباً ـ ارزش های سنتی «پختونولی» از ارج و بهای بیشتری برخوردار است تا احکام شریعت و نصوص معتبر دینی. به گونهء مثال، در شریعت اسلامی، گرفتن طلاق و بهره بردن از میراث و داشتن ملکیت، به حیث بخش هایی از حقوق زن شناخته شده است. و اما، در میان مردمان قبیلهء غلزایی، این حقوق ـ عملاً ـ نادیده گرفته می شود. چنان که زنان از حق طلاق، گرفتن میراث و داشتن ملکیت، محروم هستند (۲).

من گفته های این پژوهشگر امریکایی را، از آن رو در آغاز نبشتهء خودم جا دادم که این گفته ها، در روشن ساختن مقصود من از «اسلام سنتی» ـ که اندکی بعد به آن خواهم پرداخت ـ یاور و مددگار خوبی می توانند بود.

                                               * * *

امروز، روی همرفته همه دست اندرکاران تاریخ مسیحیت، بدین باور هستند که دین مسیح، پس از گذشتن از پرویزن اصلاحات مذهبی در سدهء شانزدهم میلادی، و نیز پس از پشت سر گذاشتن عصر روشنگری، انقلاب های سیاسی ـ اجتماعی و انقلاب صنعتی سده های هژدهم و نزدهم، دیگر آن مسیحیتیی نیست که در گذشته ها بود. یعنی مسیحیت، نفوذ و سلطهء آهنین و بی چون و چرایش را هم بر فرد و هم بر جامعه از دست داده است و نیز نیرو های سیاسی و نظامی، دیگر بازیچه های کلیسا و روحانیون وابسته به آن، نیستند.

به سخن دیگر، کلیسای امروز، کلیسای آن زمانه های گذشته نیست. یعنی کلیسا دیگر نمی تواند شاهان و فرمانروایان را تقدیس یا تکفیر کند؛ نمی تواند در زندگی فرد و جامعه دخالت ورزد و از آزار و شکنجه کار بگیرد؛ نمی تواند آدمیان را به جرم جادوگری یا ارتداد زنده زنده در آتش بسوزاند؛ و نمی تواند در مسایل و موضوعات علمی و فرهنگی، نقش نخست و دست بالا را داشته باشد.

فشرده تر که سخن گویم، می توانم گفت که مسیحیت و کلیسای امروز، هم از رهگذرنگرش ها و آموزه ها و هم از رهگذر کنش ها و رفتار ها، بیخی دگرگون شده است. چنان که، کلیسای امروز در باختر زمین، بیشتر همچون یک مددگار اجتماعی و یک نهاد آرامش بخش روانی و یک رهنما و مشوق اعتقادی کار می کند و بس. این سرشت و این جایگاه مسیحیت و کلیسا، در باختر زمین امروز، با سرشت و جایگاهی که کلیسا و مسیحیت در گذشته های باختر زمین داشت، به هیچ روی شباهت و همانندی ندارد. و در مجموع، گفته می شود که مسیحیت و کلیسا، خودشان را با اوضاع کنونی جهان همنوا و هماهنگ ساخته اند و یا بسیار کوشیده اند که این کار را بکنند.

                                                            * * *

در همین حال، شماری از دانشمندان و پژوهشگران ـ به ویژه در باختر زمین ـ بدین باور هستند که دین اسلام، برخلاف دین مسیح، در درازای هزار و چار صد سال گذشته، از اصلاحات لازم برخوردار نشده است و در نتیجه، با دستاورد های کنونی آدمیان ـ در زمینه های گونه گون دانش و فرهنگ ـ همراهی و همنوایی نمی تواند کرد و حتا، در بسیاری از موارد، در برابر این دستاورد ها ایستاده گی هم می کند و به ستیزه هم بر می خیزد. و از همین رو، جای شگفتی نیست اگر می بینیم که «پیم فورتاین» رهبر راست های افراطی کشور هالند ـ که در آغازین هفتهء ماه می کشته شد ـ دین اسلام را یک دین پسمانده و ارتجاعی می گفت. به همین گونه، دو تن از نظریه پردازان باختر زمین، یعنی برنارد لویس و سامویل هنتنگتون، انگیزه های پسمانده گی کشور های مسلمان را، در سرشت و چگونه گی دین اسلام جستجو می کنند (۳).

                                              * * *

من در این جا، بی آن که به درست بودن یا درست نبودن عقاید و باور های این گروه از دانشمندان بپردازم، می خواهم بدین نکته اشارتی بکنم که مسیحیت در بخشی از گسترهء امپراتوری روم پدید آمد. در این حوزه، قوانین رومی شناخته شده بودند و نیز در این حوزه، نماینده گان دولت نیرومندی ـ با همه اصول و فروع یک دولت رومی ـ حضور نمایان و چشمگیر داشتند. در نتیجه، سیاست و پدیده ها و نمود های سیاسی، در دست سیاستگران حرفه یی بود. از همین رو، مسحیت نخستین، در سیمای یک راه و روش معنوی ناب جلوه گر شد و از برخورد و درگیر شدن با مسایل و قضایای سیاسی پرهیز کرد (۴).

و اما، هنگامی که مسحیت گسترش یافت، توانمند گشت و به پایتخت امپراتوری رومیته الکبری رسید، آرام آرام، به یک نیروی سیاسی مبدل گشت و با آرایش ها و ساز و برگ سیاسی به میدان آمد. چنان که پس از آن، در درازای نزدیک به هزار سال، سراسر اروپا را زیر نگین خودش داشت و از رهگذر سیاسی و عقیدتی، بر این سرزمین های فرمانروایی می کرد. سرانجام، رویداد های رُنسانس و اصلاحات مذهبی، عصر روشنگری، انقلاب های سیاسی و انقلاب صنعتی پدیدار گشتند و بساط تسلط و سیطرهء مسحیت را برچیدند. در نتیجه، قدرت سیاسی از دست مسحیت و کلیسا بیرون شد و به دولت های نوین اروپایی تعلق گرفت.

                                                * * *

از سوی دیگر، می بینیم که اسلام راه دیگری را پیمو د. بدین معنی که، اسلام ـ برخلاف مسحیت ـ در گستره یی پدید آمد که در این گستره، از دولت نشانی نبود. به سخن دیگر، اسلام در میان قبایل بسیار ابتدایی و پسمانده ظهور کرد و در اوضاع ویژه یی که مهمترین خصلت آن را نبود دولت می توان به شمار آورد، پا گرفت، نیرومند شد و گسترش یافت. این اوضاع را اسلام خود، «جاهلیه» نامیده است.

در چنین وضعیتی، اسلام ناگزیر بود که وظیفهء سیاستگری و دولت را نیز انجام بدهد. از همین رو، دیده می شود که اسلام ـ برخلاف مسحیت ـ از همان آغاز، به صورت نمایان و روشن، رنگ و بوی تند سیاسی داشت. اسلام دینی بود سیاسی و رهبران آن ـ از جمله، حضور پیامبر اسلام ـ رهبران سیاسی نیز بودند و فرماندهی نظامی را نیز در دست داشتند(۵).

و اما، این وضعیت دیر دوام نکرد، با پدید آمدن نظام های پادشاهی ـ که نام خلافت را داشتند ـ همه چیز دگرگون شد. بدین معنی، که با پیدایی و قوام یافتن خلافت اموی و خلافت عباسی، خلیفه و عناصر گرد و پیش او، در پی آن شدند تا قدرت های سیاسی و نظامی را، یک سره، در دست خویش گیرند و چنان که دل های شان می خواهند، فرمانروایی بکنند. و در این کار، نمونه و الگوی شان، دولت های روم شرقی و شهنشاهی ساسانی بودند.

در جریان این روندِ دشوار، ترفند ها و حیله ها به کار گرفته شدند و خون های فراوانی، خاک های دشت ها و بیابان ها را رنگین ساختند. چنان که جنگ صفین ـ در سال سی و هفتم هجری قمری ـ نمونه یی از این ترفند ها و حیله گری ها بود و نیز رویداد غم انگیز کربلا ـ در سال شصت و یکم هجری قمری ـ نمونه یی از این خونریزی ها به شمار می تواند رفت.

پس از این، هر چند خلفا و سلاطین اسلام، جهان گشایی های شان را به نام اسلام و در پرتو شعار های اسلامی انجام می دادند، اما ـ عملاً ـ مقصود و آرمان شان، همانا به دست آوردن سرزمین ها، غنایم، برده گان و کنیزکان می بود تا چیز دیگری. از جمله، تاریخ گواه آن است که لشکر کشی های محمود غزنوی و احمد شاه ابدالی خود مان به هندوستان، اگر چه ظاهراً بخاطر اسلام و نام غزاه صورت می گرفت، در واقع، این هر دو فرمانروا، بیشتر از همه چیز دیگر، به ثروت های افسانه یی آن سرزمین چشم دوخته بودند.

قضیه را که فشرده تر سازیم، می توانیم گفت که از پیدایی دولت های اسلامی به بعد، هر چند عناصر و پیشوایان مذهبی ـ غالباً ـ از احترام و تکریم برخوردار می بودند، با این هم ـ و باز هم غالباً ـ نظر به چشم و ابروی خلفا و سلاطین می داشتند و به خواست و ارادهء آنان گردن می نهادند. و اگر کسی در این راه سرکشی می کرد، جان و مالش را به خطر رو به رو می ساخت.

در نتیجه، دیده می شود که روحانیون و عناصر مذهبی، بیشتر به کنج ها و زاویه های مساجد، مدرسه ها و خانقاه ها پناه می برند و از برخورد و درگیر شدن با مسایل و پدیده های سیاسی پرهیز می کنند و نیز آموزه های اسلامی ـ در مجموع ـ غیر سیاسی می شوند و آرام آرام، نمود ها و جلوه های سیاسی را از دست می دهند. و این، سرگذشت عام و عمومی دین ماست ـ از یک رهگذر مشخص و معین ـ که می شود گفت در کشور ما تا دههء چهل هجری خورشیدی، به همین گونه دنباله یافت.

                                                 * * *

پس از ورود اسلام در گستره یی که افغانستان امروز بخشی از آن است، در پیوند با دین اسلام، ما دو رویداد مهم و ارزشمند را گواه بوده ایم:

 

الف) یکی این که، اسلام با عناصر و نمود های فرهنگ های محلی و بومی درآمیخت. به سخن دیگر، اسلام این نمود ها و عناصر فرهنگ های محلی و بومی را پذیرفت و از آن خود ساخت و نیز ـ در پاره یی از موارد ـ به عناصر و نمود های فرهنگ های محلی و بومی، رنگ و بوی اسلامی داد و برای وجود و بقای آن ها، توجیهات دینی و مذهبی به میان آورد. در برخی از موارد هم، اسلام این عناصر و پدیده های فرهنگی عصیانگر و سرکش را با آرامی تحمل کرد و با آن ها از در تساهُـل و سازش درآمد. و ما، یکی از این گونه موارد را، در گفته های پژوهشگر امریکایی ـ که در آغاز این نبشته آورده شد ـ دیدیم.

ب) دیگر این که در اثر تماس و آمیزش آموزه ها و دیدگاه های اسلامی، با عقاید و باور ها و ارزش های موجود در این گستره، پدیده یی به نام «عرفان خراسانی» به میان آمد، بالنده گشت، نیرو گرفت و بر شعر و ادبیات و دیگر کنش ها و رفتار های مردمان این حوزه، سخت اثر گذاشت و چیره و مسلط شد. این چیره گی و تسلط چنان سنگین و ژرف و فراگیر بوده است که پس از سدهء ششم هجری، کمتر شاعر و سخنور و خامه زنی را سراغ می توانیم کرد که از کوچهء تصوف گذر نکرده باشد و در میکدهء عرفان، جامی چند بر نداشته باشد.

در واقع، می شود گفت که عرفان خراسـانی، در پایان سدهء دوم هجری، در این حوزه پدیدار گشت و بسیار زود توانمند گردید و شتابان گسترش یافت. چنان که در سدهء سوم هجری، عدهء بزرگی از مشایخ تصوف، در خراسان می زیستند(۶). و پسانتر، به گفتهء علی بن عثمان هجویری ـ نویسندهء کشف المحجوب ـ در عهد او یعنی در میانهء سدهء پنجم ـ سه صد تن از بزرگان عرصهء تصوف در خراسان زنده گی می کردند(۷).

اثر گذاری تصوف و عرفان، بر فرهنگ عمومی جوامع خراسانی، چنان ژرف و سنگین بود که دانشمندی چون بوعلی سینای بلخی ( ۳۷۰ ـ ۴۲۸) را می یابیم که در کتاب «اشارات» خودش، به مسألهء عرفان و عارف از دیدگاه فلسفی می پردازد واز جمله، در پی اثبات حقیقت «کشف» و «شهود» می براید و نیز، پیر هرات خواجه عبدالله انصاری (۳۹۹ ـ ۴۸۱) را می بینیم که قرآن مجید را با نگرش های عرفانی تفسیر می کند(۸).

                                                            * * *

پدیده ها و نمود های فرهنگی محلی و بومی ـ غالباً ـ چنان با مقوله ها، باور ها و دیدگاه های اسلامی گره خورده اند که آدمی تصور می کند این ها از آغاز با هم زاده شده بوده اند. به گونهء مثال، شب پانزدهم ماه شعبان المعظم ـ که شب برات نامیده می شود ـ از رهگذر معتقدات اسلامی، شبی است مبارک و ارجمند و گرامی. و اما این شب، در کابل با مراسم ویژه یی برگذار می شد: جشن «شب برات»، در واقع، یک هفته یا ده روز پیش از شب پانزدهم ماه شعبان، آغاز می گردید. در تمام این یک هفته یا ده روز، بازار آتشبازی فروشان سخت گرم و پر رونق می بود. کودکان و جوانان و نوجوانان، در کوچه و میدان ها گرد می آمدند و آتشبازی های رنگارنگ به راه می انداختند و توپچه ها می زدند.

همین که «شب برات» فرا می رسید، آن شب، مردمان کابل، در سینی ها و پتنوس های زیبا، نقل و شیرنی و میوه های خشک می گذاشتند و در میان آن نقل و شیرینی و خشکبار، به شمار اعضای خانواده، شمع می افروختند. این شمع ها را، بر شمعدان هایی می نهادند که ویژهء همین شب می بودند. این شمعدان ها را از گل ـ و غالباً به شکل جانوران ـ می ساختند و با رنگ های سرخ و زرد و آبی ـ بر زمینهء سپید ـ می آراستند.

هنگامی که تاریکی فرا می رسید، مردمان شهر ـ از خرد و بزرگ و جوان و پیر ـ در خانه های شان و یا در کوچه ها، آتشبازی ها را آغاز می کردند. کوچه ها و خانه ها، پر از روشنایی های رنگین و چشم نواز می شدند و هلهله و فریاد های شادمانه، همه جا طنین انداز می بودند.

چنان که با روشنی دیده می شود، این مراسم جشن «شب برات» در کابل، با مراسم جشن «دیوالی» در هندوستان، شباهت ها و همانندی های فراوان دارد. و می شود پنداشت که جشن «دیوالی» یا مظاهری از آن، در کابل وجود داشت و با ورود اسلام، این جشن هندویی، در آغوش شب پانزدهم ماه شعبان پناه برد و بدین گونه، هستی آن دنباله یافت و، در واقع، با مفهوم اسلامی شب پانزدهم شعبان المعظم در هم آمیخت و هر دو یکی شدند(۶).

                                                * * *

و اما، تصوف اسلامی و نیز عرفان خراسانی را ـ از یک رهگذر ـ می شود همچون گونه یی از واکنش و عکس العمل، در برابر سطح گرایی ها، تنگ نظری ها، محدودیت ها و در فرجامین تحلیل، در برابر ترکتازی ها و خودکامه گی های جزمگرایان و متشرعان به شمار آورد. عرفان و عارفان بزرگ ما، بر خلاف جزمگرایان مذهبی و متشرعان خشک مغز، قید ها را گسسته اند و آدمی را رها ساخته اند تا پرواز کند و نیز، در برابر او، گونه یی از لایتناهی را به تصویر کشیده اند. به سخن دیگر ـ و با کاربرد مصطلحات امروزی ـ شاید بشود گفت که عرفان ما، در واقع، زمینه یی بوده است برای دگرگون اندیشی و گریزگاهی بوده است برای دگرگون اندیشان و برای کسانی که از تنگنا ها و محدویت ها به جان می رسیدند(۱۰).

                                                * * *

بدین صورت ـ به باور بنده ـ ارزش ها و انگاره های اسلامی، همراه و همگام با رفتار ها، کردار ها و آموزه های عرفان خراسانی، و نیز در پیوند نزدیک و تنگاتنگ، با عناصر و پدیده های فرهنگی محلی و بومی، یک کلیت معنوی را به وجود آورده اند که من فکر می کنم می شود به همین کلیت معنوی، نام «اسلام سنتی» را داد. اسلامی که مردمان ما، کم از کم از هزار سال بدین سو، با آن انس گرفته اند و در پرتو و گرمای آن زنده گی کرده اند.

                                                       * * *

در کشور ما، در دههء چهل هجری خورشیدی، تلاش های آشکارا، منظم و سازمان یافته یی صورت گرفت تا اسلام سنتی از میان برده شود و اسلام مکتبی یا اسلام سیاسی جای آن را بگیرد. این تلاش ها، در واقع، برای آن صورت گرفتند تا جامعه را برگردانند به هزار و چار صد سال پیش، به زمانی که مهد دین اسلام یعنی جزیره العرب، فاقد دولت و سیاستگران حرفه یی بود و رهبران دینی، ناگزیر بودند که خود نقش دولتمردان و سیاستگران و فرماندهان نظامی را نیز بازی کنند.

اسلام سیاسی یا اسلام مکتبی، نمی تواند جانشین اسلام سنتی شود، مگر اینکه داعیه داران این اسلام سیاسی، خود بر اورنگ قدرت تکیه زنند. بر همین بنیاد، می شود گفت: کوشش هایی که برای به کرسی نشاندن اسلام سیاسی در کشور مان صورت می گرفتند، در اصل، کوشش هایی بودند که برای رسیدن به کاخ قدرت، از سوی داعیه داران و هواخواهان اسلام سیاسی، به کار می رفتند.

این کوشش ها، سرانجام به ثمر رسیدند و ما، در درازای ده سال گذشته، گواه آن بودیم که داعیه داران و هواخواهان اسلام سیاسی، دوبار در سرزمین ما بر سریر قدرت دست یافتند: بار نخست، در سیمای مجاهدین؛ و بار دوم، در سیمای طالبان. و در فرجام هر دو مورد، دیدیم که یک گفتهء اولیه روا، پژوهشگر فرانسه یی، درست از آب بر آمد. یعنی محدویت های سیاسی ساختن دین آشکار گردید(۱۱). و نیز روشن شد که شماری از مقوله های اسلام سیاسی، چون انقلاب اسلامی، دولت اسلامی، اقتصاد اسلامی و … جز افسانه ها چیز دیگری نمی توانند بود(۱۲).

سده های درازی می شود که افغانستان یک کشور اسلامی بوده است. پس از این نیز، یک کشور اسلامی خواهد بود. در درازای بیشتر از هزار سال، مردمان سرزمین ما، با اسلامی ا نس گرفته اند و بدان مهر ورزیده اند که می شود گفت این اسلام، همان اسلام سنتی ماست.

این اسلام سنتی ـ چنان که گفته آمد ـ در پیوند و همراهی با عرفان خراسانی و با پذیرش بسیاری از نمود ها و مظاهر فرهنگ های محلی و بومی، شکل گرفته و تبلور یافته است. این اسلام سنتی، ابعاد و عناصر سیاسی را به دور افگنده و، در واقع، به یک پدیدهء ناب اعتقادی ـ فرهنگی مبدل شده است.

حضور این اسلام سنتی در جامعهء آیندهء ما، از ارج و بهای بسیار برخوردار می تواند بود؛ زیرا این اسلام، از روحیهء اغماض و تساهل برخوردار است و برای پذیرش دستاورد های فرهنگی و مدنی، آغوش باز و پر محبتی دارد و ـ حتا ـ سخن ها و اندیشه های تند و عصیانگرانه نیز، برای این اسلام، پذیرفتنی به نظر می رسد. پس جای شگفتی نیست اگر ـ به گونهء مشال ـ خواجهء شیراز، حافظ، با لحن و نوای رندانهء خودش می گوید:

پیر ما گفت که خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش بــــاد!

و با این طنز تلخ و کوبنده، دستگاه خلقت و آفرینش را به تازیانهء نکوهش و انتقاد می بندد، اسلام سنتی ما، با لبخند بزرگوارانه یی، این طنز بیباکانه و بنیاد برانداز را تحمل می کند و در نتیجه، مردمان ما ـ پیروان همین اسلام سنتی ـ دیوان های حافظ را، در پارچه های نفیس و پاکیزه می پیچند و بر تاقچه های بلند خانه های شان نگه می دارند.

                                                          * * *

نبود گرایش های سیاسی و وجود نگرش های عارفانه و باور ها و رفتار های بومی و محلی، در اسلام سنتی ما، راه را برای هرگونه اصلاحات اقتصادی ـ اجتماعی باز گذاشته است. از همین رو، ما گواه آن بودیم که درعصر داودی ـ یعنی از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۲ هجری خورشیدی ـ دور افتاده ترین و پسمانده ترین بخش ها و گوشه های سرزمین ما، از اصلاحات و دستاورد هایی که سیمای کشور مان را تا اندازهء زیادی دگرگون ساختند، شادمانه و با آغوش باز استقبال کردند و واکنش های ناگوار و ناخوشایند مهم و چشمگیری در برابر این اصلاحات و دستاورد ها، دیده نشدند.

به باور بنده، اسلام سنتی ما ـ در درازای سده ها ـ به پدیدهء اعتقادی ناب و ویژه یی مبدل شده است و این پدیدهء اعتقادی ناب و ویژه، بیشتر به فضایل و خصلت های والای انسانی چشم داشته است تا بر هر چیز دیگری؛ به رفتار ها و کردار های آدمی وار ارج گذاشته است تا به مقوله ها و ظواهر مجلل و فریبنده. و همین اسلام است که بابا افضل کاشانی ـ عارف سدهء هفتنم ـ به خاطر نرسیدن به آن، دل خودش را سرزنش و ملامت می کند و می گوید:

ای دل، تو دمی مطیع سبحان نشدی

از کـــــردهء بد، هیچ پشیمان نشدی

قاضــی و فقیـــه و مفتی و دانشــمند

این جمله شدی، ولی مسلمان نشدی!

و نیز عارف سده های چارم و پنجم هجری ـ شیخ ابوسعید ابوالخیر ـ «دل کافر» و نامسلمان را در پشت پردهء ظواهر شرعی نیز باز می شناسد و این «دل کافر» را نکوهش می کند و می گوید:

گیرم که هزار مصحف از بر داری

با آن چــــه کنی دل کــــــــافر داری

سر را به زمین چه می نهی بهر نماز

آن را به زمین بنه که در سر داری!

و من فکر می کنم که ما باید در پی همین گونه مسلمانی باشیم. و رسیدن بدین گونه مسلمانی، با حضور و در فضای اسلام سنتی ما امکان پذیر می تواند بود. از همین رو، بر ماست که ـ در افغانستان آینده ـ همین اسلام سنتی خودمان را ارج گذاریم و گرامی بداریم؛ همان گونه که نیاکان ما بدان ارج گذاشته بودند و بدان مهر ورزیده بودند. و از سویی هم، اسلام مکتبی و سیاسی را نیز که تجربه کردیم و از طعم و بوی آن نیک آگاهی یافتیم. به سخن دیگر، این مرحله را هم پیمودیم تا به نگرش واقع بینانه تری برسیم.

رویکرد هـــــا

۱ ـ دیده شود: فصلنامهء «روشنی»، ش ۷ ـ ۸، ص ۹، گوتن گن، آلمان.

۲ ـ دیده شود: همان، ص ۱۲٫

۳ ـ دیده شود: «مهرگان»، شمارهء پاییزو زمستان سال ۱۳۸۰، ص ص ۷۰ ـ ۸۱، واشنگتن.

۴ ـ از سوی دیگر، مسحیت چون تورات (عهد عتیق) را نیز به صورت دربست پذیرفت، بر مجموعه یی از احکام و دستور های اخلاقی ـ رفتاری موجود در جامعه، نیز گردن نهاد.

 

۵ ـ دکتور ذبیح الله صفا هم می گوید که نخستین اختلافات مذهبی در اسلام، در آغاز، بیشتر رنگ سیاسی داشتند. سپس ـ اندک اندک ـ این جنبهء سیاسی از میان رفت و جنبهء ناب مذهبی آن برجای ماند. (دیده شود: «تاریخ ادبیات در ایران»، ج اول، ص ۴۳، انتشارات فردوس، تهران، ۱۳۶۸)

۶ ـ دیده شود: «تاریخ ادبیات در ایران»، ص ۲۵۵

۷ـ به نقل از« تاریخ ادبیات در ایران»، ص ۲۵۶٫

۸ ـ این کار را، پسانتر ـ در سدهء ششم هجری ـ ابوالفضل رشید الدین میبدی، به گونهء گسترده تری انجام داد و تفسیر پرآوازهء «کشف الاسرار و عده الابرار» خودش را در بیشتر از دو هزار صفحه نوشت.

۹ ـ هنگامی که استاد شفیعی کدکنی می گوید: “در نقاشی های نا ایو ( Naive ) ما ـ که نمایندهء کامل روحیهء ماست ـ سیاوش با پرچم «نصر من الله و فتح قریب»، از میان آتش عبور می کند.” به عقیدهء من، آشکارا، همین نکتهء آمیزش اسلام با عناصر فرهنگی محلی و بومی را در نظر دارد. (دیده شود: دکتور شفیعی کدکنی، «عقل ورزیدم و عشق به ملامت برخاست»، فصلنامهء هستی، بهار ۱۳۸۰، ص ۴۳، تهران.

استاد جاوید نیز می نویسد که در ولایت وردگ… جوانان به پیواز ماه و رویت هلال، به کوه بر می شوند. هیزم جمع می کنند و آتش می افروزند. بدین ترتیب، جشن سوری و جشن سده، به جشن آتش که برای حلول ماه رمضان و عید مختص شده، بدل گردیده است. (دیده شود: دکتور احمد جاوید، »نوروز خوش آیین « ، انجمن فرهنگ افغانستان، لیموژ، فرانسه، ۱۳۷۸، ص ۶۷) جاوید اشاره های دیگری نیز بدین پدیده ها دارد. از جمله، در باب حرمت آتش و روشنایی و آفتاب، در کابل و بدخشان افغانستان که می توانند یادگار هایِی از زردشتیگری و مهرپرستی باشند (ص ص ۷۵ ـ ۷۶).

دانشی مرد نامدار روس، برتلس، نیز می گوید: ” مراسم »شب دعوت « یا شب »چراغ گیراندن« (در بدخشان تاجیکستان) ممکن است خیلی قدیمی باشد و یک نوع »سنتز« حقایق پیش از اسلامی و اسلامی، شبیه مقایسهء انوار و امشاسپندان، در آثار شهاب الدین مهروردی باشد.“ (اندری یوگنیویچ برتلس، »جاویدان خرد« ، زیر نظر دکتور سید حسین نصر، شمارهء اول، بهار ۱۳۵۴، ص ۳۸٫)

۱۰ ـ از همین رو، دیده می شود که شماری از بزرگان و ره گشایان عرفان، در این راه آزار ها دیده اند و ـ حتا ـ سر باخته اند. از جمله، عین القصاه همدانی به اتهام الحاد کشته شد؛ شیخ شهاب الدین سهروردی به همین اتهام کشته شد؛ حسین بن منصور حلاج را به اتهام آموزش های بدعت آمیز بر دار کردند؛ و حتی حافظ را ـ به گفتهء شاملو ـ به محاکمه کشانیدند.

عرفان و عارفان، در میان فقها و متکلمان، مخالفان سرسختی داشته اند. چنان که ابن الجوزی بغدادی، سنی مذهب، سدهء ششم، در کتاب ” تلبیسِ ابلیسِِ“ خودش، شواهد بسیار در کفر و زندقه و الحاد بزرگان تصوف و عرفان می آورد. و نیز سید مرتضی داعی حسینی، شیعی مذهب، سدهء هفتم، منصور حلاج را ساحر و جادوگر می خواند و بر شبلی و بایزید نسبت کفر و الحاد می داد و بر کسان دیگری از همین فرقه، "صد هزار لعنت " می فرستاد.

۱۱ ـ " شکست اسلامِ سیاسی" ، اولیویه روا، ترجمهء عبدالکریم خرم، ص ۳۶، پشاور، ۱۹۹۰٫

۱۲ ـ " شکست اسلامِ سیاسی" ، ص ۴۱٫

................................................................................................................................................

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin