Rangin
Rangin
Rangin
Rangin

تحت نـظـر حیـدر اخـتر

 

استفاده از مطالب  رنگین با ذکر ماخذ آزاد است

 حسین مهدوی

ملیشه های غنی از چه کسی انتقام می گیرند؟

ما می دانیم که گروه های مسلح غیر مسئول ، مسئول بسیاری از شکنجه ها، قتل ها و ویرانی های کشور است. این گروه ها برای رسیدن به اهداف شان به بسیاری از ارزش های انسانی و مدنی پشت پا زده اند. اما زمانی که حکومت دقیقا مانند همین گروه ها رفتار می کند و درست مثل گروه های غیر مسئول، دست به شکنجه و کشتار مردم می زند، نام آن را باید فاجعه قانون و مسلخ مدنیت نهاد. ملیشه های غنی به بهانه ی تعمیم و گسترش حوزه ی اقتدار قانون و تعمیم نظم عامه بسی بیشتر از ملیشه های بدنام تاریخ کشور به شکنجه و کشتار سربازان قیصاری پرداختند. به گزارش بی بی سی حتی چند نفر غیر نظامی نیز پیش از مرگ آن قدر توسط ملیشه های بد نام غنی شکنجه شده اند که صورت شان قابل شناسایی نیست. به راستی چه کسی پشت این کشتار کور و شکنجه ی قرون وسطایی قرار دارد؟ آیا کسانی از وابستگی های قومی این مردم نفرت دارند و می خواهند بدین وسیله خشم شان را فروکش کنند؟ و یا این که مشکل شخصی با تک تک این کشته شدگان دارند؟

هرچه باشد، ملیشه های آدم کش غنی بیرحم تر و درنده خو تر از دیگر ملیشه های بی رحم این سرزمین اند. زور ملیشه های غنی به طالب و داعش نمی رسد، تنها می توانند دست کسانی را که علیه طالب و داعش جنگیده اند بسته و با شکنجه های قرون وسطایی به قتل برسانند.

..........................................

میرحسین مهدوی

 

سخنان پدرام را چگونه    باید خواند؟

در برابر دکتر لطیف پدرام واکنش های عاطفی و سیاسی متفاوت و اکثرا متضادی شکل گرفته است. عده ای از او نفرت دارند و می خواهند سر به تن این آدم نباشد، در مقابل عده دیگری او را فریاد رسای عدالت و آزادی می دانند. این تفاوت و تضاد یک امر طبیعی است و هرکسی حق دارد آنگونه که می خواهد و یا می فهمد در برابر رخداد های سیاسی و سیاستمداران از خود واکنش نشان دهد. اما چگونه می شود به این مسایل بیطرفانه نگریست و بیرون از دایره ی تنگ ایدلوژی قومی این قضایا را نقد و بررسی کرد؟

بیایید همین حادثه ی امروز را در نظر بگیریم، یکطرف ماجرا چند وکیل پارلمان است که با شهامت و شجاعت فراوان به محل سخنرانی پدرام رفته و قصد لت و کوب و احیانا کشتن او را داشتند، طرف دیگر ماجرا خود پدرام و سخنان جنجالی امروز اوست. اگر بشود لحظه از علایق و سلایق سیاسی خود گام بیرون نهاد و روی سخنان آقای پدرام مکث نمود، شاید بتوان امکان بررسی بیطرفانه ی این جاجرا را جستجو کرد.

کل سخن آقای پدرام اینست که ناحیه ی بندی در حوزه ی انتخابات غزنی به خاطر ترس حکومت از هزاره هاست. حکومت می ترسد که هزاره ها تعداد زیادتری از کرسی های پارلمان را از آن خود کنند. حالا بیایید همین یک جمله ی آقای پدرام را بیطرفانه بررسی کنیم. البته تکلیف کسانی که صلاحی جز خشم ایدلوژیک ندارند ( مثل نمایندگان خشم الودی که در صحن مجلس دست به بلوا و اغتشاش زدند) روشن است. روی سخن من با کسانی است که می خواهند قبل از اینکه عاطفه ی قومی و ایدلوژیک شان تحریک شود، به بررسی خردمندانه و بیطرفانه ی ماجرا بپردازند. برای این عده از دوستان می گویم، کجای سخن آقای پدرام دروغ است؟ اگر حکومت از رای هزاره ها ترس ندارد، پس دلیل این تقسیم بندی در چیست؟ نگاهی به انتخابات قبلی در ولایت غزنی نشان می دهد که اکثرا مشارکت کنندگان هزاره ها بودند. حکومت نگران است که با عدم استقبال پشتون ها در این ولایت ، انتخابات به نفع هزاره ها تمام خواهد شد. آیا دموکراسی و رای مردم به همین معنی است؟ حکومت می خواهد با خارج کردن قدرت رای هزاره ها از حوزه ی غزنی، امکان پشتونیزه کردن قدرت دراین ولایت را فراهم سازد. حالا کسانی که نگران آینده ی این سرزمین اند به خوبی می دانند که برای عبور از بحران سیاه فعلی فقط یک راه وجود دارد، تاسیس و تقویت نظام های دموکراتیک، عبور از بند های قومی و قدم برداشتن در راه ملت سازی. اگر چین رویکری یک درک و درد مشترک باشد، پشتونیزه کردن غزنی نه تنها به نفع هزاره ها نیست، که زهر کشنده ای برای سرنوشت پشتون ها نیز به حساب می آید.

با چنین مقدمه ای می توان گفت که پدرام در این موضع گیری مشخص دقیقا در راستای منافع بزرگ ملی گام برداشته و تلاش کرده که کشور را از یک بلای بزرگ سیاسی نجات بدهد.

..........................................

ضیا ضیا ناشر هفته نامه افق

قدر دانی از دکتور اسد الله حیدری  

به گزارش هفته نامۀ "افق" ؛ انجمن همکاری افغانهای نیو ساوت ویلز روز یکشنبه 25 مارچ از پوهنوال دکتور اسدالله حیدری ضمن محفلی در هال آن انجمن تقدیر به عمل آورد. درین محفل بزرگان، نخبه گان وفرهنگیان اعم از زنان ومردان اشتراک ورزیده بودند.

محفل که با تلاوت قرآن کریم آغاز شد، پس ازان آقای انجنیر عزیز دقیق ضمن خوش آمدید از سوی انجمن به حاضرین، زندگینامه پر بار دکتور حیدری را به خوانش گرفت که مختصر آن به این گونه است:

دکتور حیدری یکتن از استادان سابقه پوهنتون کابل میباشند. او در دانشکده های انجنیری و پولیتخنیک کابل در تربیت جوانان وطن خدمت نموده و مضاف بر آثار متعدد علمی از بیشتر از سی سال به این سو خدمات شایان را در امور اجتماعی کمونیتی افغانها در سیدنی به انجام رسانده است. همچنان  دکتور حیدری در زمینه های تدریس قرآنکریم و تجوید برای جوانان افغان در سیدنی همت گماشته و نیز چند مجموعۀ شعری اش به چاپ رسیده که مورد استفاده هموطنان قرار گرفته است. باید افزود که سروده های میهنی و مقالات اجتماعی شان در هفته نامه "افق" منتشره استرالیا و سایتهای انترنیتی کانادا و اروپا نیز به نشر رسیده است.

آقای اعظمی رئیس انجمن و دیگر فرهنگیان هریک  محمد آصف نهان نویسنده و شخصیت فعال اجتماعی، انجنیر کریمی رئیس شورای هماهنگی اتحادیه های افغانهای مقیم ایالت نیو ساوت ویلز، نذیر روشن سابق استاد در دانشکده هنرهای زیبا، ضیا کبیری از انجمن المهدی، حجت الاسلام ذکی حسینی از مرکز اسلامی نبی اکرم و انجمن نور، محقق و نویسنده محمد عمر وردک ،  نظامی سابق اکرم ابوی که از همصنفی های دوره ابتدای دکتور حیدری در لیسه نجات بود، بالنوبه پیرامون شخصیت علمی، فرهنگی و اجتماعی و خدمات دکتور حیدری با قدر دانی یاد نمودند. سپس دستۀ گل و لوح تقدیر که از سوی انجمن افغانها تهیه شده بود، همچنان دسته های گل که دوستان و علاقمندان تهیه کرده بودند به دکتور حیدری اهدا گردید.

در اخیر آقای حیدری از قدر شناسی انجمن افغانهای نیوساوت ویلز، از فرهنگیان و حاضرین اظهار سپاس و تشکر نموده، دسته گلی را که خود تهیه نموده بودند به عنوان قدر شناسی از خانم محترم شان که همسفر زندگی و مشوق کارهای علمی و سایر موفقیت های شان به حساب میرود، تقدیم کرد که با کف زدنهای حاضرین استقبال شد.

در ختم برنامه دانشمند روحانی دکتور عبدالرحیم لطیفی به خاطر صلح و تامین امنیت سراسری در افغانستان، اتحاد و همدلی و برادری میان افغانها، طول عمر با عافیت و پر از موفقیت های بیشتر به محترم حیدری را استدعا نمودند.

محفل که به ساعت 4 عصر آغاز شده بود، پس از ادای نماز مغرب و صرف شام حوالی ساعت 7 خاتمه یافت.

..........................................

الحاج اسرار خواجه  محاسن سفید

پیشنهاد به کمیسیون محترم انتخابات افغانستان

افغانستان کشور اسلامی از زمان نبوغ اسلام در جوامع اسلامی موضوعات حقوقی و جزائی و انتقال اموال منقول و غیر منقول و غیره در محاکم شرعی در چوکات اصول شرعیت اسلامی صورت گرفته و میگیرد .

مردم رنج کشیده افغانستان در طول تاریخ تحلیف های زمامداران کشور را تجربه نموده -اند زمانی که به قدرت رسیده اند اعمال شان چیزی دیگری بوده از جانبی در شرایط کنونی احزاب و جریانات سیاسی نا متجانس و عاطفی زبانی و قومی و غیره بدون این که عقلانی باندیشند صفوف شان کم سواد و بیسواد فاقد شعور سیاسی و ساختار دولت را  به شرکت سهامی تبدیل نموده اند و ائتلاف های احزاب بدون برنامه همگانی موقت و زمان بر ، خلاصه چنین دولت داری یک تعداد محدود اشخاص جاه طلب را به قدرت و ثروت رسانیده که نتیجه آن فقر ، بیکاری ، مهاجرت و  جوانان را معتاد به مواد مخدر و مردم را به خون آغوشته که اکثراً آگاهانه صورت گرفته که محکوم عامه مردم و وجدان خود اند .

اینجانب منحیث یک شهروند و محاسن سفید  در صورتی که کمیسیون محترم انتخابات واقعاً مستقل باشند به ارتباط پذیرش کاندیدان در عموم نهادهای انتخاباتی پیشنهاد ذیل را بعرض می رسانم .

۱- عموم کاندیدان محترم خط مش و برنامه خویش را با تحصیلات و تجارب کاری شان ثبت وثیقه شرعی درمحاکم مربوط محل خویش نمایند .

۲- دارایی مالی و جایداد شخصی فامیل اش درج وثیقه گردد .

۳- کاندید محترم تعهد بسپارد افتخار خدمتگذاری به مردم را عقلانی در پرتو علم و خرد بدون بادیگارد انجام می دهد .

۴- کاندیدان محترم می توانند فوتو کاپی وثیقه شرعی را که روشن و خوانا باشد در محلات که لازم دانند نصب نمایند با تنظیم چنین اسناد می توانند هر قدر پول مصرف نمایند مجاز باشند با پیشنهادیه فوق در کمیسیون محترم انتخابات از اتحادیه حقوق دانان کشور و استادان محترم دانشگاه ها و نخبگان و اتحادیه ژورنالیستان و جامعه مدنی توقوع می رود که در اصلاح پیشنهاد بهتر و خوبتر نظری داشته باشند از طریق وسائل لازم ابراز نظر نمایند یگانه منظور این قلم افغانستان عزیز دارای پارلمان مردم سالار تا نظام پارلمانی را تمثیل در پرتو ارزش های موازین اسلامی نهاد های عدلی و قضایی در حاکمیت قانون و دفاع از حقوق عامه دست باز داشته باشند . مولانا بزرگ بلخ فرموده ،

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن 

    هم به رای عقل خود اندیشه کن .

تاریخ - ۱۳ حوت ۱۳۹۶ 

................................................................. 

محمد اکرام اندیشمند

 

"استشهادی" یا "انتحاری"!

هیچ "هدف مقدسی" با کُشتن خود و کُشتن دیگران، چه آنکه بر آن نام "انتحاری" گذاشته شود و یا "استشهادی"، به دست نمی آید. به خصوص اگر این هدف، دعوت به راه خدا و دین خدا باشد. خداوند رسالتِ رسول خود که دینش را با رسالت او به انسان رساند، رحمت برای عالمیان می خواند:

«وَمَآ اءَرْسَلْنَكَ إِلا رَحْمَةً لِّلْعَلَمِینَ»(و ما تو را جز رحمتى براى جهانیان نفرستادیم)

کجای این کُشتن خود و کُشتن انسان ها، آن هم انسان های بیگناه و بیدفاع، از نام "استشهادی" و یا "انتحاری"، رحمت است؟

کسانی که به خدا و تقدس راه او ایمان دارند و دعوت در راه خدا را هدف مقدس می دانند، این هدف، از میان خون آدم ها نمی گذرد؛ چه آنکه نامش را "انتحاری" گذاشت یا "استشهادی". رسیدن به این هدف را خداوند اینگونه دستور می دهد:

«ادعُ إِلىٰ سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ ۖ وَجادِلهُم بِالَّتي هِيَ أَحسَنُ ۚ با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن!»

کُشتار آدم ها چه با نام "انتحاری" و چه به بهانۀ "استشهادی"، نه، راه خدا است، نه حکمت، نه موعظۀ حسنه و نه جدال احسن.

کُشتار انسان، یک جنایت هولناک و بزرگ است که خداوند حتا قتل یک انسان را بمثابۀ قتل تمام بشریت می داند (مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً)

..........................................

میرحسین مهدوی

حزب وطن یا سوسیال انتحاریون دموکرات

عده ای از هواداران حزب وطن ( حزب دموکراتیک خلق افغانستان) اعلام کرده اند که فعالیت های این حزب را از سر می گیرند. در میان اینهمه هوادار کاش یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا از خلق و وطن بشرمد و جنازه ی این حزب لعنتی را از زباله دان تاریخ بیرون نیاورد.

حزب دموکراتیک خلق با کودتا و کشتار بنیاد نهاده شد. این حزب نه تنها با کشتار اعضای خانواده ی داوود خان، کارش را با کشتار جمعی شروع کرد، بلکه هر لحظه از تاریخ این حزب سرشار از قتل و کشتار جمعی است. شعار این حزبِ سیاه عدالت و دموکراسی بود اما عملا جنایت های دوره ی داوود جلاد را ضرب در هزار کرد. اگر نظام استبدادی داوود یک نفر را بی حساب و کتاب می برد و زیر شکنجه های قرون وسطایی می کشت، حزب مثلا دموکراتیک و مثلا خلق افغانستان هزار هزار نفر را بی حساب و بی کتاب در سیاه چال های دموکراتیک خود زیر غیر انسانی ترین شکنجه های تاریخ بشریت به قتل می رساند. لیست پنج هزار شهید بی مزار یکی از این نمونه هاست.

شباهت های عجیبی بین طالبان و حزب وطن ( دموکراتیک مثلا خلق ) وجود دارد. یکی به نام خدا جنایت می کند و دیگری به نام خلق اما دلیل اصلی کشتار و جنایت هر دو جناح در واقع نه خدا یا خلق بلکه تصاحب یک جانبه ی قدرت و زر اندوزی است.

طالبان به خاطر رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی شان آدم های اتوماتیک تربیت کرده اند تا آنها را همانند بمب های کور و بی زبان منفجر کنند. حزب دموکراتیک مثلا خلق نیز با انفجار پی در پی عدالت، برابری، آزادی و دموکراسی، همه ی ارزش ها و آرمان های ملی مان را به خاطر جهالت و جاه طلبی شان منفجر کردند.

حزب خلق بنیانگذار کشتار جمعی و مسئول درجه یک همه ی جنایت ها در تاریخ معاصر کشور است. کشتار بی رویه ی این حزب و اقدام پی در پی به نسل کشی مردم بی گناه باعث به وجود آمدن جنایت های جهادی و سیستم کشتار جعی طالبان گردید.

از میان این همه هوادار، کاش فقط یک نفر وجدان دار هم پیدا می شد تا جنازه ی متعفن این حزب و رهبران جنایت پیشه ی آن را از زباله دانی تاریخ بیرون نیاورد و از خلق و وطن بشرمد اما.... 

..........................................

نصیر مهرین

چهره ی کمک و برادری

با تروریست ها عیانتر می شود

از قراین لشکر کشی هایی حکومت پاکستان که از دوماه به این سو علیه طالبان پاکستانی در پیش گرفته است، از دیدارهای ابلاغ نشده ی مقامات پاکستان و افغانستان، هجوم بخش وسیعی از تروریست ها از وزیرستان به سوی افغانستان، عیانترشدن آرزوهای جفا آمیز وضد مردمی رئیس جمهورکرزی ،که برای بازگشت طالبان دارد ( نه وفا به عهد وسوگند به قانون اساسی و نظامی که در رأس آن قرارگرفت) ، فرستادن پیام های علنی برای گروه جنایتکاری که هر روز دهشت و وحشت می آفریند، مانع شدن سهمگیری سلاح ثقیل علیه عملیات جمعی تروریست ها، آزاد نمودن تروریست ها از زندان ها وانکار از نقش تروریستی دگر باره ی آن ها، همه وهمه، از ایجاد فضایی حاکی است که کرزی و گروه ارگ نشین وی در واپسین ایام نکبت بارحکومت خویش ، خدمت به تروریسم را عیانتر می نمایند.

سوکمندانه نبود جنبش گسترده ومؤثر ضدتروریستی، که در برابر چنین خیانتی ایجاد مانع کند، فریبکاری قدرت های بزرگ و دروغ بودن مبارزه ی ضد تروریسمی که مردمان رنجدیده ی جوامع مانند افغانستان را تهدید می کند، دیدارها وعهد وپیمان هایی که در خفا با تروریست ها می بندند، همنوایی بیشتر وعمیق تر قدرت خواهان متقلب با تروریست ها و موجودیت اشخاص ونهاد های شبیه طالبان در جامعه؛ فضای پرمخاطره تری را در چشم انداز قرار می دهد. فضایی که می گوید: زندگی زنان ومردان، کودکان وشاگردان مکاتب ودانشگاهیان، مدافعین آزادی بیان، مدنی اندیشان، مدافعین رعایت کرامت انسانی، ومخالف اعمال اپارتاید اجتماعی وجنسی وملیون ها انسانی را که چند دهه است بار رنج و درد را بر شانه دارند، بازگشت وحشت آمیز ترین دست پرورده گان بن لادنی تهدید می کند.

سخنانی را که دیروزحامد کرزی بر زبان آورد، بوی عیانترشدن خدمت به طالبان و رشد خطری را می دهد. حامد کرزی با وجود جنایت های که طالبان انجام داده است، وهر روز سیر فزاینده یافته، به برادری محکم تر با آن ها اصرار ورزید. در کمال دیده درایی نقش تروریست هایی را که از زندان ها آزاد کرده بود، انکار کرد.

 

جدی گرفتن این خطر ومقابله با آن، مستلزم گسست از بی تفاوتی ،هماهنگی تحرکات پراگنده، سمت وسو یافتن فعال وهماهنگ آن علیه جهالت اندیشی هایی است که از دل خویش، تبهکاری ونابودی انسان و آرزو های انسانی را باز تولید می کند.

..........................................

محمداکرم اندیشمند

  گروه های تکفیرگرا وستیزه جو

ظهور گروه های تکفیر گرا و ستیزه جو از نام و آدرس اسلام و جهاد مانند گروه های داعش، القاعده، طالبان، بوکو حرام و ..... از زوایۀ دینی و آیدئولوژیک، به فهم، باور و قرائت آن ها از اسلام و به خصوص از آموزه ها و احکام اسلام در مورد جهاد بر می گردد.

این گروه ها در معرفت دینی و اسلامی خویش تنها به قرائت سَلَفی، یعنی قرائتی مبتنی بر قرآن و حدیث و سنت دوران حیات پیامبر(ص) و اصحاب، اهمیت و اعتبار می دهند و هر گونه برداشت، تفسیر و قرائتِ غیر از این را نادرست و باطل تلقی می کنند. آن ها با این قرائت نه تنها به ظواهر آیات و احادیث پیامبر توجه می کنند و در صدد تطبیق و اجرای برداشت و دریافت خود از این معنای ظاهری آیات به عنوان حقیقت دین و شریعت می شوند و آن را حقیقت مطلق اسلام میدانند، بلکه از لحاظ زمانی و مکانی و اجتماعی خود را در همانزمان و مکان و جامعۀ حیات پیامبر قرار می دهند و دنیا را به مدینۀ پیامبر و به جامعۀ نامسلمان و مشرکین بیرون از آن تبدیل می کنند. این گروه ها نه به آرای مذاهب اسلامی و امامان این مذاهب در مورد تفسیر و استنباط احکام و معرفت دینی توجه دارند و نه به شان نزول آیات و شرایط خاص زمانی و مکانی دوران پیامبر و صدر اسلام اعتنا و التفاتی نشان می دهند. آن ها با این احساس و این باور در صدد آن هستند تا جهاد را با نامسلمانان و کفار و مشرکین همچون جهاد دوران پیامبر و عهد صحابه انجام دهند و به زعم خود شان اسلام دوران مدینه و سلف صالحین را بی کم و کاست محقق کنند تا مسلمانان به همان دوران عظمت و اقتدار مورد نظر آن ها برگردند.

وقتی به عمق وحشت و فاجعه در برداشت و قرائت این گروه های افراطی تکفیر گرا و ستیزه جو از اسلام پی می بریم که آنها با این قرائت در واقع جهان امروز را به دو مکان و شهر مدینۀ پیامبر یعنی مکان و جغرافیای حضور خودشان و شهر مکه یعنی مکان حیات اقامت مشرکین مکه تقسیم می کنند و آنگاه خود را مکلف به تطبیق و اجرای حکم آیاتی چون: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ می بینند و می دانند.

گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی خون ریز با نام جهاد و اسلام بر مبنای باور و قرائت خودشان از اسلام و جهاد، حتی مسلمانی جوامع و کشورهای اسلامی و مسلمان را نمی پذیرند و این جوامع و کشور های مسلمان را نیز مشمول جهاد مورد باور و تلقی خود می پندارند؛ هر چند که به صورت علنی این ادعا را مطرح نمی کنند، اما در عمل به این باور و برداشت پابندی نشان می دهند. نکتۀ شگفت آور و ترسناک این فهم، باور و قرائت این است که گروه های تکفیر گرای ستیزه جوی خون ریز که خود را جهادگر معرفی می کنند، نه به تفاوت مکانی و جغرافیایی دوران پیامبر(ص) و صحابه با جغرافیای امروز توجه می کنند و نه فاصله و گذشت زمانی این دوران را که در حدود یک و نیم هزار سال را در بر می گیرد، مد نظر قرار می دهند. به این معنی که آن ها انتشار اسلام را در این فاصلۀ دور زمانی در سرزمین های مختلف و مسلمانی جوامع و کشور های مختلف دنیا را در طول این سده ها، ناقص و پر از تحریف و ضلالت می دانند و در صدد آن هستند تا با به زعم و برداشت خود جهادی همچون جهاد عصر پیامبر و اصحابش به گمراهی و شرک مسلمانان جهان پایان دهند و دنیای کفر و نامسلمان را هم با جهاد خود وادار به پذیرش اسلام سازند.

برداشت و قرائت داعش و گروه های تکفیر گرا و ستیزه جوی اسلامی از اسلام و قرآن نوعی از برداشت و قرائت دینی محسوب می شود، اما برداشت نادرست و قرائت خطر ناک و غیر واقعی است. این قرائت، اسلام را دین خصومت و جنگ معرفی می کند و پیامی جز خون و ویرانی برای بشریت و مسلمانان ندارد.

..........................................

محمد حیدر اختر

کودتای ننگین هفت ثور

 به روز پنجشنبه هفتم ثور ( 1357)، خلقی ها وپرچمی ها علیه حکومت محمد داود خان کودتا کردند. آمادگی کودتا را از وقتی گرفته بودند که داودخان از تکیۀ بیشتر به اتحاد شوروی خود را کنار کشید وبا کشورهای عربی و ایران و روابط اقتصادی را روی دست گرفت. معلوم بود که امریکا هم خوش بود. قتل میر اکبر خیبر، مراسم دفن او وسخنرانی های سیاسی سبب شد که داود خان امر توقیف تعدادی از رهبران خلق وپرچم را بدهد. در آن وقت به خواهش شوروی و ضرورت کودتا هر دو جناح وابسته به شوروی وحد ت کرده بودند.

بلی آن ها کودتا کردند. از همان روز فجایع، جنایات ومردم آزاری تمام افغانستان را فرا گرفت. ملیون ها انسان آسیب دیدند. در اول وبرای چند ماه هر دو جناح در شکنجه واعدام ده ها هزار انسان سهم مشترک داشتند. بعدا خلقی های بی سواد، به همکاری دستگاهٔ جاسوسی " اکسا" تعداد زیادی را زندانی و یا به قتل رسانیدند. پرچمی ها از جنایات مشترک خودشان با خلقی ها چیزی نمی گویند. پرچمی ها که لفاظ وحیله گر تر ومنافقتر ازخلقی ها استند، جنایات زمان حکومت مشترک را به حفیظ الله امین ( خونخوار جاهل ) ارتباط می دهند. ولی وقتی که خودشان به وسیلۀ تجاوز شوروی قدرت را گرفتند، خاد دستگاه شکنجه وجاسوسی را به جای اکسا به کار انداختند. در وقت حکومت پرچمی ها خلقی های جنایتکار هم مشارکت داشتند. غیر از چند نفر آن ها . دروقت پرچمی ها چیزی که بسیارتر دامنه یافت، همان جنگ وبمبارد قوای شوروی و افغانستانی بود . قصبات ودهات ، شهرها ویران گردیدند. مهاجرت بیشتر شد. ملیون ها انسان سرگردان شدند.

بلی، کودتای سیاه روز هفتم ثور، یک فاجعه بود. مگر فاجعه آفرین ها که تعدادی با بدنامی مرده ویا کشته شده اند، تعدادی از آن ها با بی حیایی ، با پر رویی به لجبازی پرداخته حاضر نمی شوند که جنایات خود را قبول کنند. این عدم قبولی معلوم می کند که جهالت وو خونریزی های زیادی را مرتکب شده اند.

کار دیگر جانیان قاتل و وطنفروش خلقی – پرچمی، این است که دورۀ بعد از سقوط  خود را از قدرت یا دوره حکومت جنگی مجاهدین را به رخ می کشند. وبه گفتۀ مردم " غت مغتولی " می کنند. هرکس که از تأثیر جنگ های مجاهدین انکار کند، دل خلق خدا را آزار می دهد که آزار دیده اند. مگر جنگ های مجاهدین قبلی جنایات، وطنفروشی خلقی پرچمی را  به هیچ صورت پت وپنهان ویا توجیه نمی کند. هرکدام آن ها تقصیر ومسوولیت خود را به گردن دارند. واین هم قابل تذکر است که جنرال های قاتل عضو "کی جی بی" وعضو خلق وپرچم، در جنگ های ویرانگر مجاهدین وبربریت زمان طالبان،هم مشارکت داشتند.

پیام ما در این روز به مردم شریف ما، ،به اولادها و نواسه های جنایتکاران خلقی وپرچمی این است که آن ها را خوب وخوبتر بشناسند. آن ها را محکوم کنند. آن ها باید محاکمه شوند. وقتی گروه خادیست از فیس بوک وانترنیت وخارج نشینی استفاده می کند و به دفاع دوران وحشت می پردازد، ویا رئیس جنایتکاران خاد، داکتر نجیب را ستایش وتوصیف می کند، در زخم های مردم مظلوم، به بیوه های آن دوران، به مادران داغدیده وبه یتیم ها نمک پاشیده وتوهین می کنند.

در این روز به خانواده های محترمی که شهید داده اند و ستم کشیده اند، همدردی خود را ابراز داشته  وبه روح شهدای پاک درود می فرستیم . هزاران نفرین به جانیان خلقی و پرچمی و خادیست ها.

...........................................

محمد حیدر اختر

 

اندوه سرِاندوه،

از کودتای ثور تا

ریاست اشرف غنی

 

 بازهم ما  در آستانه سالروز کوتای منحوس هفتم ثور قرار داریم . همان روز شوم و نامیمونی، که درکشورعزیزما  ثمره اش جز بگیرو ببند وبکش  چیزی دیگری نبود . به همان سلسله شرایط تا امروز  برای مردم افغانستان اندوه بار و خونین بوده است . گلیم  غم واندوه از خانه های مردم چیده نشده ، هنوز اشک در چشمان مردمانی که عزیزان شانرا از دست داده اند، خشک نمی شود که مصیبت دیگری،  دریکی از گوشه های کشور به وقوع می پیوندد .

 هنوز مردم ما واقعه المناک  بلخ باستانی و بدخشان را فراموش نکرده بودند، که در هفته گذشته واقعه دلخراشی در ولایت ننگرهار به وقوع  پیوست . بازهم تروریستان حرفوی وقسم خورده،  مصیبت دیگری را برمردم ما روا داشتند، که تعداد زیادی را به شهادت رسانیده و هم زخمی های بی شماری را به کجا گذاشت .

حکومت متقلب افغانستان ، در مقابل این همه جنایات، مانند گذشته ها اعمال  ضد انسانی،  تروریستان را تقبیح کرد، ولی اشرف غنی رئیس جمهوری غیر قانونی افغانستان  اظهار داشت که این عمل انتحاری را مخالفین سیاسی اش یعنی طالبان اجرا نکرده، بلکه توسط  گروه داعش  صورت گرفته است . درحالی که هیچ گونه تفاوتی دربین اعمال تروریستی و غیر انسانی  طالبان و داعش دیده نمی شود. اگربه گفته اشرف غنی، طالبان درواقعۀ انتحاری جلال آباد دست نداشتند ولی در واقعه بدخشان وسربریدن انسان های بی گناه که در دفاع از وطن شان، کمر بسته بودند دست داشتند،خود طالبان مسوولیت این عمل شنیع  را به افتخار پذیرفتند .  پس فرق درکجاست ؟

برای جنایت کاران وتروریستان، هیچ گونه تفاوتی ندارد ، که مربوط به کدام سازمان و گروهی باشند، هر سازمان و گروهی که بیشتر برای شان پول داد، به همان دسته می پیوندند . کاملا روشن وهویداست، که تروریستان ، بیرق سفید طالبان را پائین می آورند وبیرق سیاه داعش را بر بالای سرخود می آویزند. یعنی دیروز به نام طالبان به امر "آی اس آی" پاکستان از کشتن  مردمان بی گناه دریغ نمی کردند وامروز به هدایت  به اصطلاح دولت اسلامی " خلیفه  البغدادی " وبه نام داعش دست به جنایت غیر انسانی می زنند .

 اشرف غنی دریک سخنرانی خود، از طالبان خواست تا درزیر بیرق افغانستان، آمده واز جنگ وخونریزی دست بکشند، در غیر آن با علما ی افغانستان مشوره کرده، درزمینه  مقابله با مخالفین اقدام جدی صورت خواهد گرفت .  آقا ی اشرف غنی فراموش کرده حکومتی که در راس آن توسط جان کری قرار گرفته است، بنام حکومت اسلامی افغانستان مسما می باشد، شاید رئیس جمهور در اسلامی بودن حکومتش شک دارد که، بازهم علمای اسلامی را می طلبد و از ایشان فتوا می خواهد  .

در هفته گذشته مردم افغانستان بعد از هفت ماه تاخیر،  چانه زنی ها بین رهبران حکومت متقلب افغانستان یعنی اشرف غنی و داکتر عبدالله  شانزده تن نامزد وزیران راتعیین وتوانستند که  از پارلمان افغانستان رای اعتماد کسب کنند . گرچه گفته شد که در شمارش آرا و زیر زدن رای، توسط  هئیت اداری پارلمان، و نرسیدن سند دو تابعیتی آقای باری جهانی  جارو جنجالی  در بین وکلا صورت گرفت، ولی بالاخر حکومت از حالت سرپرستی نجات یافت.  این که درصد روز آینده که رئیس جمهوری برای وزرا تعیین کرده ، تا راپور فعالیت های کاری شانرا تهیه نمایند ، چه تغییراتی در وزارت خانۀ های مربوط شان می آورند از امکان بدور خواهد بود  زیرا وزرا در طول صد روز نمی توانند چار اطراف شانرا بلد شوند چه رسد به  فعالیت های کاری شان .

..........................................................................

 

 

 

 دو نوشته از : پرتو نادری

 

 سفری درادامۀ دریا و آن شب مهتابی

 

تابستان سال 1354 خورشیدی بود. من در دانش‌گاه کابل درس می‌خواندم  و آن روزها در کشم رخصتی‌های تابستانی را سپری  می‌کردم. یکی از دوستانی که همیشه به دیدارم می آمد، دوست ارجمندم سید ثابت بود. همان شهید راه آزادی که به سال 1364 خورشیدی به دست مزدوران شوری که نفرین خداوند بر آنها باد! شاید دریک بامداد دل‌گیر و شاید هم در یک شام‌گاه خونین در پلی‌گونهای پل‌چرخی تیر باران شد و رسید به آن مقامی که هر شهید پاک به آن جا می رسد. روان‌اش شاد باد که مردی بود پاکیزه روان که در تمام زنده گی از خط دوستی و جوان‌مردی گامی آن سو تر ننهاد. او در لیسۀ جر شاه بابا در کشم آموزگار بود و در همسایه‌گی ما زنده گی می‌کرد. شاید یگانه معلم محبوب لیسه در میان شاگردان بود. دوست من بود و مادرم او را نیز فرزند خطاب می‌کرد و برادر من بود، چهره ای داشت گلگون و نجابتی داشت که کمتر می‌توان آن را یافت. گویی تجسمی بود از آیین فتوت، جوان‌مردی، عیاری و رادی. تا او را شهید ساختند من مردی را به جوان‌مردی وعیاری او ندیده ام. آخرین دیدار من با او در زندان پلچرخی بود، زمستان بود، زمستان 1363 خورشیدی بود که ما را به زبان زندانیان با هم مقابله کردند. آن کی از ما تحقیق می‌کرد کسی بود از شغنان بدخشان، نام‌اش را فراموش کرده ام. نفرین بر نام‌اش باد! نمی دانم چرا برای کشتن ما این قدر علاقه داشت. در چشم هایش آتش همۀ اهریمنان جهان زبانه می زد.

 مرا گفت: این کس را می شناسی؟

 گفتم: بلی.

گفت: کیست؟

 گفتم: سید ثابت است.

گفت: چه گونه می شناسی؟

 گفتم: دوست من است وما رفت و آمد خانواده گی داریم.

 گفت: چه دوستی داشتید؟

گفتم: ما هر دو از یک ولسوالی هستیم و هر دو شاعر هستیم، ادبیات ما را به هم پیوند زده است.

گفت: آخرین بار او را چه زمانی دیده ای؟

 گفتم: یک سال پیش از دستگیری‌ام.

گفت: آن جا چه گفتید؟

 گفتم: سخن از کتاب‌های تازه یی بود که خوانده بودیم.

 گفت:چه کتاب هایی را خوانده بودید؟

 گفتم: تاریخ میر غلام محمد غبار را.

سید ثابت نیز گفت: پرتو نادری را می شناسم، دوست‌‌ام است و رفت و آمد خانواده گی داریم؛ اما هیچ‌گونه پیوند سیاسی و سازمانی در میان ما نیست.

سید ثابت نیز گفت: پرتو نادری را می شناسم، دوست‌‌ام است و رفت و آمد خانواده گی داریم؛ اما هیچ‌گونه پیوند سیاسی و سازمانی در میان ما نیست.

 تا این گفت و گو کوتاه تمام شد نمی دانم مستنطق چرا لحظه‌یی اتاق را ترک کرد. در این لحظه ها بود که چشم‌های ما به هم دوخته شدند، دلم  می خواست بگریم، فریاد بزنم؛ اما گریستن در زندان بیان‌گر زبونی و ناتوانی‌ است. مانند ابر بغض آلودی بودم و در خود می پیچیدم و رنج می بردم. سید ثابت نگران یگانه دختراش بود، یادم مانده است که می گفت کودک دوم‌اش در همان نخستین لحظه‌های تولد از زنده گی چشم پوشیده است. شاید کودک می دانسته است که پدراش دیگر بر نمی‌گردد. شاید کودک می‌دانسته است که این دنیا به غم‌اش نمی ارزد. پس از زندانی شدن ثابت آخرین باری که در ده افغانان جهت خبرگیری خانوادۀ او رفتم دخترکوچک او آرام خوابیده بود، شاید نمی دانست که  پدرش در زندان کفتاران کمونیزم گرفتار است. شاید نمی‌دانست که پدراش در آن سوی دیوارهای آهنین روز شهادت خود را انتظار می کشد. حالا که این جمله ها را می نویسم، می گریم. برای شهادت  دوست‌ام و برادرم، سید ثابت که خیالی جز آزادی سرزمین‌اش را نداشت.  با شوروی‌های متجاوز دشمن بود و آشتی نا پذیر،عاشق افغانستان بود و مردم آن. استوار بود مانند یک کوه و خروشان بود مانند یک دریا.  او یکی از خویشاوندان نزدیک سید متقی  ضمنی بود. شعر می سرود، عاشقانه کتاب می خواند.  در آن رخصتی های تابستانی همه روزه با هم می دیدیم .تا به هم می رسیدیم همۀ بحث ما اندر باب شعر بود و شاعری و در این میان بخشی از بحث‌های ما برمی گشت به زنده گی  و شعرهای ضمنی . ثابت شعرهای زیادی از ضمنی را در حافظه داشت و این که ضمنی چرا و چگونه این یا آن شعر را سروده است داستان‌ها می گفت.

از او باری خواستم تا روزی برویم به شهرک مشهد و دیداری داشته باشیم با ضمنی. خیلی  خوش‌حال شد. نمی دانم چرا خواستیم تا در یکی از شب های مهتابی  به دیداری  ضمنی برویم.  در یکی از شب‌ها تا ماه شب چهارده از پشت کوه‌ها بلند شد، ما به رسم عیاران و جوان‌مردان شب‌گرد گام در راه گذاشتیم.

ماه در آسمان آبی  می تابید و بر جبین کوه «تکسار»  بوسه می زد. روشنایی ماه با حرکت سایه‌ها در می آمیخت وهمه جا را خیال انگیز و رازناک می ساخت. روشنایی ماه بر جادۀ خاک آلود می تابید و دو سایه در جاده راه می زد و مانند آن بود که از سرزمین جادویی می گذشتیم. درآن شب مهتابی همه جا رازناک بود و خیال انگیز. به تعبیرسهراب سپهری گاهی ترس شفافی ما را فرا می گرفت. صدای دریا همۀ آسمان را پر می ساخت. می پنداشتی که این صدا از دل دریا بر می خیزد نه از به هم خوردن موج‌ها با صخره ها. گاهی ستاره‌یی در آسمان می کند و خط آتشینی در آسمان آبی پدید می آورد. در دل خاموشی گاهی صدای دهقان خرمن کوبی را می شنیدم که فلک می خواند و چه خوش می خواند و شاید می  خواست تا صدایش را به دلداراش در دهکده یی برساند. صدای او در آسمان پر ستاره می پیچید. در دو کنارۀ جادۀ خاک آلودی که ما را به شهرک مشهد وصل می‌کرد جوی‌بارهای پر همهمه یی جاری بودند که  گویی  می خواهستند ما را همراهی کنند، صدای غلغلۀ آب را می شنیدیم و لذت می بردیم. آن سو تر شالی‌زاران سرسبز و انبوه، صدای قورباغه گان بودکه  پیوسته سرود تکراری خود را چنان هم‌سرایان عاشق می خواندند . آسمان آبی و ستاره گانی که پیوسته  به سوی ما چشمک می زدند . گویی همه گان ما را در این سفر شبانه، همراهی می‌کردند.

ما هم‌چنان می رفتیم با جهان ذهنی خویش، ذهن‌های جوان ما نیز خود آسمان  پر ستاده یی بودند از شعر، از سرود و خیالات شیرین جوانی  و آرزوهایی که  در دوردستان به سوی ما اشاره می‌کردند. گاهی شعر می خواندیم و گاهی آواز. فکر می کنم تازه ترین گزینۀ شعری را که آن روز ها خوانده بودم « سفر در توفان» محمود فارانی بود. من می خواندم:

راز آتش‌کدۀ دل به کسی  نتوان گفت

خبر صاعقه در گوش خسی نتوان گفت

ای تنگ حوصله تو محرم اسرار نه ای

درد سیمرغ به پیش مگسی نتوان گفت

از نادر نادر پور می خواندم:

ز پنهان‌گاه جنگل‌های خاموش خزان دیده

به سویت باز خواهم گشت ای خورشید، ای خورشید

ترا با دست سوی خویش خواهم خواند

ترا با چشم سوی خویش خواهم خواند

ای خورشید، ای خورشید

و شعر هایی از فروغ فرخ‌زاد و لطیف ناظمی که می خواندم با صدای بلند و گاهی با تغنی  و سید ثابت شیفتۀ واصف باختری بود و می گفت بزرگ‌ترین شاعر افغانستان است و می خواند:

تو ای  هم‌رزم و هم‌زنجیر و هم‌سنگر

سر از دامان پندار سیاه خویشتن بردار

مگر از دشنۀ خون‌ریز دژخیمان

مگر زین روسپی خویان بدگوهر

هراسی در نهان‌گاه روان خویشتن داری

مگر مینای روحت از شرنگ ترس لبریز است

گناه است این که می گویی

افق تار است و شب تار است و ره تار است و ناهموار

و همچنان می  خواند:

ومن خود را به آب افگندم و تا ژرفنا رفتم

که تا شاید سراغ سکه های پاک چشمان ترا از ماهیان گیرم

یکی زان سکه‌ها را یافتم در کوچه‌یی از شهر ماهی ها

مگر افسوس

که چونان سکۀ یاران کهف افتاده بود از ارج

و خواهرهای هم‌زاد تو مرجان‌ها

مرا تا روی با م مرمرین آب آوردند

در این میان او از مضطرب باختری نیز یاد می‌کرد  و می خواند:

تو شاهینی قفس بشکن به پرواز آی و مستی کن

که بر آزاده گان داغ اسارت سخت ننگین است

اسدالله حبیب را نیز می شناخت و به همین گونه سلیمات لایق را و بارق شفیعی و چند تن دیگر را و از هر کدام شعر هایی در حافظه داشت و می خواند.

او شعرهای واصف باختری را بیشتر در ماهنامۀ عرفان خوانده بود. حافظۀ شگرف و حسادت بر انگیزی داشت تا شعری را خوانده بود در ذهن‌اش بود. من؛ اما هنوز واصف باختری را کشف نکرده بودم و از این که تا هنوز یک چنین شاعر بزرگواری را  نشناخته بودم در دل‌ام احساس شرم می‌کردم. سید ثابت شعر می خواند و من گوش بودم و من می خواندم او چنین بود. از ضمنی  می خواند:

بلای  جان انسان است چشم‌اش

عجایب نا مسلمان است چشم‌اش

زتیر هر دو مژگان‌اش مپرسید

خطر دارد دو هاوان است چشم‌اش

نگاه‌اش قصر دل را کرد ویران

درین ویرانه سلطان است چشم‌اش

اشارات‌اش مراعت النظیر است

سخن سنج و سخندان است چشم‌اش

و باز می خواند:

آمد به باغ عطر گلابی به بر زده

با عشوه دست خویش به دور کمر زده

ای باغبان به فرش قدوم‌اش بیار گل

کاین غنچه از لطافت فردوس سر زده

 و گاهی می خواند از عبدالدقیوم گمنام که یار گرمابه و گلستان ضمنی بود:

نازک اندامی که چادر از رخش بالا کند

روز امروز جهان را محشر فردا کند

از اخوانیات این هر دو می خواند، ما در مسیر دریا می رفتیم و دریا نیز می رفت ومی خواند. گویی آن شب کشم یک پارچه سرود و ترانه شده بود. می رفتیم و می خواندیم و می رفتیم و می خواندیم، شاید سه ساعت راه زدیم تا رسیدیم به شهرک مشهد و به خانۀ نیم‌کارۀ شاعر شهید سید متقی  ضمنی . در آن سال‌ها شهرک نو مشهد تازه ساخته می‌شد و ضمنی نیز در گوشۀ این شهرک خانه یی می‌ساخت برای فرزندان‌اش که هنوز نیم‌کاره بود. خانۀ گلین و چوب پوش.

به ضمنی حرمت شگرفی در دل داشتم، به خانه که رسیدم پیش از دیدار اندکی هیجان زده بودم، فکر کردم چگونه با شاعر گران‌قدری که نام‌اش همه‌جا به نیکویی بر ده می‌شود و حتی مردان مکتب نا خواندۀ منطقه نیز او را به شاعری می شناسند و به شاعری می ستایند رو به رو شوم. من تازه گام بودم؛ اما در این میان همۀ نیروی روحی من همان جایزۀ شعری بود که به مناسبت روز مادر در شهر کابل برنده شده بودم. جوزای همان سال، من به مناسبت روز مادر نخستین جایزۀ شعری خود را در کابل دریافت کرده بودم و آوازۀ آن به کشم نیز رسیده بود و من باور داشتم که ضمنی از چنین رویدادی آگاه است.

نور چراغی  از اتاقی بیرون می زد و ما رسید یم به اتاق. ضمنی از دیدار ما در آن نیمه شب  نیز هیجانی شده بود. او در گوشۀ اتاق نشسته بود و کتابی و ورقهایی چند دورو براش پراگنده، شاید بیدل می خواند و یادداشت‌هایی بر می داشت. او بیدل را بسیار دوست داشت و به همین‌گونه حافظ را. تاثیر این دو شاعر بزرگ را می توان در سروده‌های او دید. اوتنها بود، هنوز خانه اش تکمیل ن‌اشده بود، خانواده اش هنوز در تشکان به سر می بردند. هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. شاید سید ثابت مرا به او معرفی کرد. باور داشتم که او مرا به شاعری می شناخت. از این که به دیدار یکی از معروفترین و محبوب ترین شاعران بدخشان رسیده بودم، در دل‌ام احساس غرور و سرور می‌کردم.

شاید در آن نمیه شب خربوزه یی خوردیم و دیگر همه اش گفتیم و خواندیم و خندیدیم. شب خوشی بود. ضمنی مردی بود صمیمی مانند شعرهایش، یک بار که او را می دیدی دیگر نمی توانستی که رهایش کنی. بی تعارف بود، از تکلف بداش می آمد، زبان صریح داشت و روح عارفانه یی چنان قلندران وارسته. فی البداهه شعر می سرود. حتا  یک حادثۀ کوچک نیز می توانست سرایش شعری  را در اوبر انگیزد.

ثابت نیز تازه شعر می‌سرود؛ اما بسیار با جدیت دنبال نمی‌کرد. مانند آن بود که ذهن‌اش به دنبال چیزهای دیگری است. بدون تردید در پرورش استعداد ادبی او ضمنی تاثیر مهمی داشت. همان سال‌ها بود که کتابچۀ شعرهایش را برایم داد و خواندم. شعرهایش همه پیامی داشتند برای مبارزه در برابر استبداد.

یکی از غزل‌هایش مرا برانگیخت تا من نیز در آن وزن و قافیه چیزی بگویم شاید این بود: « ای رفیق خطر کجا هستی!»  حس می کنم آرام آرام ثابت از شعر و شاعری فاصله گرفت و بیشتر به آموزش مسایل سیاسی و فلسفی پرداخت.  هرباری که می دیدم اش و از آموخته‌های تازۀ ادبی خود برایش می گفتم یا شعر تازۀ خود را برایش می خواندم، گاهی با آن خندۀ نجیبانه‌یی که داشت می گف: برو جانم تا دیروز از شعر ما تقلید می کردی حالا شدی شاعر مدرن!

روان شاد باد ثابت بزرگوار، امید  شعرهایت و دست نوشته‌هایت برجای مانده باشند با نشر آنان ادامۀ معنویت با شکوه ترا شاهد بمانیم!

..........................................................................

 

 

انتی‌گرال رهبری و شاگردان غبی

 

بر رییس جمهور، بسیار عیب جویی می‌کنند و خرده می‌گیرند که این کار را خطا کرد وآن  کار را خطا کرد! دکمۀ کرتی اش را درست نبست، بند شلوارش از دامن اش بیرون زد.  پشت به خانۀ  کعبه دعا کرد و در نماز دست چپ بر دست راست گذاشت، یا در نماز جنازه رکوع رفت، امام حسین را نواسۀ خدا گفت و چیزهای کوچکی دیگر از این قماش.

تا جایی که من می اندیشم پیوند ما با رییس جمهور پیوند همان استادی است که از انتی‌گرال و لوگارتم رهبری بحث می‌کند و ما شاگردان غبی هنوز اعمال اربعۀ ریاضی مدیریت را نمی دانیم. حال او به چنین شاگردانی چگونه انتی گرال و لوگارتم تدریس کند! تازه برای او شرم آور است که سویۀ خود را تا سویۀ شاگردان غبی پایین آورد.

 

این بزرگ‌ترین تناقض ما، با رییس جمهور است، او نمی تواند هم سویۀ ما شود و ما نمی توانیم سخنان او را درک کنیم.

من این مساله را با کارشناسی در میان گذاشتم که این تناقض را چگونه می شود حل کرد؟  او گفت دست کم رییس جمهور سوار بر اسب تفکر، 50 سده نوری پیش‌تر از مردم افغانستان منزل می‌زند. در حالی که مردم بر الاغ‌های لنگ سوار اند و این الاغ‌های لنگ راه راست را هم بلد نیستند.

گفتم پس چه کار باید کرد؟

کارشناس، پس از اندیشۀ دراز گفت: نباید چنین ماندیلا، گاندی و پاترس لوممبایی را  به رایگان از دست داد. رییس جمهور بزرگ‌ترین شرارۀ نبوغ رهبری است. یک گنج شایگان است. اگر مردم همین گونه او را در معرض بادهای ویران‌گر قرار دهند، خطری آن است که این شرارۀ نبوغ خاموش شود.

گفتم پس چه ؟

گفت به بیردی گفتن بگذار!

خاموش شدم ، تا این که کارشناس دوباره به سخن در آمد و پرسید:

همان دخترک بریتانیایی به یاد است که  او را در یخچالی گذاشتند تا چند سده بعد بیدارش کنند تا زنده‌گی از سر گیرد.

گفتم بلی ، از رسانه ها شنیدم.

پرسیدم: پرسش مرا با این دخترک چه پیوندی؟

این بار با صدای نسبتأ خشم آلودی گفت: جانم مردم افغانستان دیگر چاره‌یی ندارند، جز این که از ترامپ بخواهند تا رییس جمهور ما را در پیخ‌چالی بگذارد تا او 50 سدۀ دراز با تفکر خود آن جا بخوابد.

گفتم : فایده اش چیست؟

این بار چشم های کار شناس کلابیسه شد و گفت:

فایده اش این که نخست، آینده گان پس از 50 سده، می دانند که خداوند چه رهبر بزرگی به مردم افغانستان داده بود؛ اما قدر ناشناسان قدر اش را نفهمیدند و او را به جای آن که در تپۀ شرم‌ساری تاریخ بخوابانند، بردند و در یخ چال  امریکای جهان خوار خواباندند!

فایده دیگرش این که تا آن زمان عقل مردم افغانستان به انتی گرال و لوگارتم رهبری خواهد رسید و سخان رییس جمهور و کردار رییس جمهور را درک خواهند کرد و آن تناقض که تو می‌گی از میان بر داشته می شود.

گفتم دیگر فایده ندارد؟

این بار کار شناس بلند بلند خندید. مانند آن بود که رییس جمهور می خنددد. لحظه یی حس کردم که کار شناس دیوانه شده است. چشم من مانده بود و دهان کار شناس تا این که دهان کار شناس از خند بند آمد و گفت:

فایده دیگرش این که آینده گان خواهند گفت: آفرین به مردم افغانستان که این گونه رییس جمهور را با غیرت افغانی خود، تحمل کردند!

تا چیزی دیگری بگوید که در یکی از تلویزیون های بی‌باد! شندیم که برنامه‌چی، گفت: یک میان برنامه!

در میان برنامه دیدم که پیش‌تر از مغز متفکر جناب عبدالله عبدالله را در یخ‌چال گذاشته اند، اما او هنوز دست و پا می زند و می گوید باز من روی دیگر خود را به شما امریکایی ‌ها نشان می دهم!

بغضی عجیبی در گلویم گره بست و یک بار صدای گریه هایم در اتاق پیچید!

کار شناس همه دانش و هنر کار شناسی اش را در چشم هایش گرد آورده پرسید:

مگر دلت به عبدالله سوخت!

گفتتم : نه!  نه! به خدا دلم به او نمی سوزد.

گفت: پس چه مانند بچه‌های بی غیرت گریه می‌کنی؟ بی غیرت!  تو یک ذره هم غیرت افغانی نداری!

گفتم : برای آن می گریم که 50 سده بعد باز هم همین « آش است و همین کاسه!»

کار شناس باز بلند بلند خندید و گفت:  هنوز جای گپ زدن خوده نمی فهمی!

گفتم: پس چه بگویم؟

گفت: من که تا چپه دوربین می اندازم، می بینم 50 سده بعد هم: « همین مکتب است و همین ملا!»

تا چیزی دیگری بگوید که من فریاد زدم: « حال طفلان خراب می بینم!»

 

حالا دیگر هردوی مان بودم که گریه می‌کردیم . هر دوی مان ذره‌یی غیرت نداشتیم، هردوی مان از غیرت افغانی گذشته بودیم.

....................................................................................................................................

 

 

Druckversion Druckversion | Sitemap Diese Seite weiterempfehlen Diese Seite weiterempfehlen
استفاده از مطالب رنگین با ذکر ماخذ آزاد است © Rangin